کد خبر: ۴۹۷۱۲۱
تاریخ انتشار:
۳۰ اسفند ۱۳۹۵ - ۰۶:۳۳
وقتی به سینما به چشم یک پازل نگاه می کنیم که قطعه قطعه آن فکر شده کنار هم قرار گرفته اند تا حاصلش خلق یک اثر هنری باشد، یک قطعه با ویژگی های منحصر به فرد خود بیش از بقیه، چشم و گوش را درگیر خود می کند و آن موسیقی فیلم است.
امتیاز خبر: 54 از 100 تعداد رای دهندگان 2367
هفته نامه جامعه پویا - زهرا صفایی: وقتی به سینما به چشم یک پازل نگاه می کنیم که قطعه قطعه آن فکر شده کنار هم قرار گرفته اند تا حاصلش خلق یک اثر هنری باشد، یک قطعه با ویژگی های منحصر به فرد خود بیش از بقیه، چشم و گوش را درگیر خود می کند و آن موسیقی فیلم است. موسیقی یکی از اجزای اصلی فیلم است که نبودش به اثر لطمه می زند. هنرمندی در قالب آهنگساز در کنار کارگردان و دیگر عوامل فیلم قرار می گیرد تا با ساخت اثر موسیقایی خود این خلأ را پر کند و به9 تکمیل این پازل کمک کرده باشد.

گرفتن سیمرغ بهترین موسیقی متن سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر به وسیله کریستف رضاعی بهانه ای شد تا به گپ و گفت با این هنرمند بپردازیم و از تجربه هایش بشنویم. کریستف رضاعی اولین سیمرغ بلورین خود را برای فیلم «نگار» دریافت کرد. این هنرمند که مهم ترین اصل را در ساخت موسیقی فیلم برگرفته از حس و ارتباط دلی خود با اثر و کارگردان بر می شمرد، در این گپ و گفت به بایدها و نبایدها در ساخت موسیقی فیلم اشاره می کند و از تجربه های خود از ساخت موسیقی «نارنجی پوش» در همکاری با داریوش مهرجویی می گوید تا آخرین ساخته خود موسیقی فیلم «نگار» و ...
 
برخورد اول من با هر کاری کاملا حسی است

آقای رضاعی تبریک می گویم بابت دریافت این سیمرغ بلورین و در ابتدا می خواهم صحبتی داشته باشیم درباره نقش جدی موسیقی فیلم در سینمای امروز و اینکه چقدر این نقش شناخته شده و پررنگ است و کارگردانان ما به آن آگاهی دارند و با این آگاهی برای فیلم های شان آهنگ ساز انتخاب می کنند؟

- فکر می کنم موسیقی فیلم خیلی ساده تر از حرف هایی است که راجع به آن زده می شود و تخصصی که گفته می شود باید وجود داشته باشد. یک دلیل موفقیت نسبی من در این زمینه این است؛ قبل از اینکه موسیقی فیلم را به عنوان یک تخصص ببینم و به عنوان یک موزیسین متخصص باشم که می تواند سمفونی بنویسد و بلد است آن را به شکل و فرم در آورد و ... اولین برخوردم با فیلم و موسیقی فیلم یک برخورد کاملا حسی است، چون موسیقی ذاتا حسی و دلی است؛ یعنی یک هنر تجربی است که بر اساس تجربه و اتفاقاتی که در طول تاریخ رخ داده تمامی قوانین آن نوشته و ذکر شده است. مثلا در موسیقی اروپایی هارمونی و فرم موسیقی هیچ وقت از ابتدا پشت آن قطعه نبوده است. یکسری افراد شروع کردند به ساز زدن و خواندن برای این که احساس شان را بیان کنند، این حس می تواند غم و شادی باشد یا توصیف زندگی شان با موسیقی.

موسیقی هایی که با آمدن بهار، تابستان، پاییز و ... شنیده می شوند، همه موسیقی هایی هستند که یک هدف و کاربرد داشته اند؛ برای من موسیقی این گونه بوده است. برای همین همیشه سعی می کنم کاملا داستان موسیقی فیلم و شناخت کارگردان را به حد بالایی برسانم که در اینجا زمان اهمیت زیادی پیدا می کند و پس از آن به آنچه دلخواهم هست، می رسم. این کار به نوعی روانشناسی است که من سعی می کنم خواسته های کارگردان را نسبت به شخصیت خودش و فیلم بهتر بشناسم.

برای من خیلی کم پیش آمده کارهایی که تا امروز برای موسیقی فیلم انجام داده ام با کارگردان های غیر آشنا باشد؛ آقای حقیقی که پیش از «آبادان» در زمینه تبلیغات با هم کار کرده بودیم و یکسری دوستان آشنا داشتیم که با هم در جمع هایی دوستانه بودیم و این نوع روابط باعث می شد شخصیت همدیگر را بهتر بشناسم.
 
آقای رییسیان هم همین طور، کمتر از آقای حقیقی ولی قبل از این که اولین کارمان را با هم انجام بدهیم از طریق یک دوست مشترک صحبت هایی با هم داشتیم و در ارتباط بودیم. تنها کسی که این اتفاق برایش رخ نداده بود، آقای مهرجویی بود که «نارنجی پوش» و «چه خوبه که برگشتی» را با هم کار کردیم. اینکه ابتدا رابطه دوستی وجود داشته باشد به شناخت شخصیت کارگردان و شناخت خواسته کارگردان و هدف فیلمش کمک می کند، برخورد اول من با هر کاری کاملا حسی است.

این تعبیر درستی است که رسالت موسیقی فیلم رساندن پیام فیلم به مخاطب است؟

- به نظر من می توان همه چیز درباره موسیقی فیلم گفت. اتفاقاتی که می تواند رخ دهد، خیلی گسترده است، فقط این گستردگی به جسارت کارگردان و جسارت آهنگ ساز ربط پیدا می کند. کارهای بسیار مختلفی می توان انجام داد و هر فیلم حرف خودش را می زند؛ برای همین این که بگوییم حتما باید موسیقی پیام برساند؛ نه، اشتباه است. در جایی ممکن است بگوییم یک نقاش یا حتی فیلمساز، باید یکسری تکنیک را رعایت کند ولی حتی همان قانون ها را هم می توان گاهی شکست و این بستگی دارد به این که چه نوع فیلمی قرار است بسازیم.
 
 برخورد اول من با هر کاری کاملا حسی است
 
این قوانین را درباره موسیقی فیلم هم امروز به راحتی می توان شکست چون هنر است و قابلیت انعطاف دارد ولی پشت آن علم و شناختی وجود دارد که لازمه کار است و با آگاهی نسبت به آنها می توان ساخت کامل تر و قوی تری از آن پدیده هنری ایجاد کنیم.

خلق موسیقی، باز هم می گویم، باید کاملا حسی و دلی باشد. به عنوان مثال نمی توانم بگویم موسیقی «کنعان» از کجا آمد ولی درباره «در دنیای تو ساعت چند است؟» راحت تر می توانم نظر بدهم.

برای خلق موسیقی سه مرحله وجود دارد؛ قبل از خلق، لحظه خلق و بعد از خلق. قبل از خلق همان مرحله آشنایی با کارگردان است و با داستان و موضوع فیلم تا شما یک زمینه فکری داشته باشید تا آنچه قرار است خلق کنید و بنویسید در راستای هدف فیلم باشد و بعد اتفاق ساخت موسیقی شکل می گیرد که ممکن است یک روز تا یک سال طول بکشد و باز هم نمی توان گفت موسیقی از کجا آمده است و در قسمت سوم، فرم دادن و منطبق کردن موسیقی با هدف فیلم و ... مد نظر است.

در قسمت قبل است که فکر می کنیم موسیقی سکوت چه پیامی می تواند داشته باشد، می تواند روایتی برعکس داستان داشته باشد یا خیر، می تواند موسیقی باشد که فقط پیش زمینه رنگی به کار بدهد و ...

گاهی از بعضی کارگردان ها می شنویم که فیلم شان نیاز به موسیقی ندراد و در فیلم از هیچ موسیقی استفاده نشده؛ نظرتان درباره این دیدگاه چیست؟

- این دیدگاه را قبول دارم. در عین این که ممکن است درستی آن را نپذیرم. چون به نظر من سینما هنری است که شامل مدیاهای مختلف می شود و موسیقی جزء مولفه های اصلی آن است. در سینما سه بخش مولف هستند؛ یک سناریو، دو کارگردان و سه موسیقی؛ این تعریف دنیاست. موسیقی یک نقش خلاقانه در فیلم دارد همان طور که سناریو و کارگردان این نقش را دارند.
 
می رسیم به همان جسارتی که صحبتش را کردم؛ یک جایی می رسیم به این که جسارت تا حد زیادی جلو می آید و در جایی به ناگاه عقب نشینی می کند. به عنوان مثال بارها شده که از من خواسته اند موسیقی برای فیلم بسازم که ماندگار شود ولی در ادامه به ناگاه کارگردان اظهار می کند که موسیقی زیاد است و از فکری که در ابتدا داشته، عقب نشینی می کند، با هم به صورت صددرصد پیش می رویم و بعد ناگهان کارگردان می ترسد که موسیقی سوار بر تصویر شود که این نگرانی را من نمی فهمم.
 
آخر موسیقی برای فیلم ساخته شده و حتی اگر سوار هم شود، باز در جهت فیلم است؛ چرا که نه، اما می ترسند. به نظر من یک صحنه با موسیقی با یک صحنه بدون موسیقی خیلی تفاوت دارد و در اکثر اوقات نمی شود گفت آن را باید کم یا زیاد کنیم. یک صحنه عاشقانه را با موسیقی ببینید یا بدون موسیقی، دو حس مختلف به شما القا می کند؛ نمی توان گفت آن حس را بیشتر یا کمتر می کند بلکه حس دیگری منتقل می کند.

همه ما در زندگی شخصی مان وقتی عاشق شده ایم، دوست داشتیم موسیقی در آن لحظه حضور داشته باشد و نبوده. حال در سینما می تواند حضور داشته باشد؛ پس از آن استفاده کنیم. موسیقی یک ابزار زیباست که در دست کارگردان قرار می گیرد و می تواند به بهترین شکل از آن استفاده کند نه این که بترسد از آن استفاده کند. جسارت اولیه کارگردان در لحظه میکس فرو می ریزد و موسیقی کم می شود. در «نگار» میکس موسیقی در خدمت فیلم است و شما آن را می شنوید و می بینید.
 
صداگذار فیلم میکسر فیلم هم هست، کسی که تمام مدت زحمت می کشد صدای پا، صدای زنبور، صدای ماشین و ... را بگذارد؛ کار سخت و خلاقانه ای است و زمانی که موسیقی می آید این صداها باید در خدمت موسیقی قرار بگیرد اما معمولا صداگذار حاضر نیست برخی صداها را به خاطر موسیقی خارج کند. در صورتی که تاثیر موسیقی با هیچ صدایی قابل مقایسه نیست.
 
برخورد اول من با هر کاری کاملا حسی است

در حوزه موسیقی فیلم به آثاری بر می خوریم که جدا از اثر سینمایی هم قابلیت شنیدن پ    یدا می کنند و در قالب آلبوم مجزا هم منتشر می شوند و مورد استقبال قرار می گیرند. به عنوان یک آهنگساز در لحظه خلق اثر چقدر به این مسئله دقت می کنید و آیا این مسئله از ابتدا مد نظر قرار می گیرد یا اتفاقی است که در ادامه رخ می دهد؟

- خیلی نمی شود راجع به آن فکر کرد. برای موسیقی فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» این اتفاق رخ داد چون موسیقی خیلی ساده و کلامی است. عملا چون از ابتدا می دانستم که باید از این سه ملودی استفاده کنم. مجبور شدم بقیه موسیقی ها را برای این که خیلی ژانر عوض نشود و دریک فرم باشد، در همین راستا و همین ژانر بنویسم. یکسری تم های ساده موسیقی که می شود زمزمه کرد و آرام است و طبیعتا می تواند شنیده شود ولی مثلا در موسیقی فیلمی مثل «اژدها وارد می شود» این طور نبود.
 
خیلی بازخورد مثبتی داشتم ولی مطمئنم که مثل «در دنیای تو ساعت چند است؟» نخواهد بود، چون موسیقی است که شنیدن آن سخت تر است. نه سخت تر از لحاظ فکری بلکه سخت تر از لحاظ شنیدن آن. به قدری سروصدا و سکوت در آن زیاد است که نمی شود دائما آن را شنید اما موسیقی «در دنیای تو ساعت چند است؟» را می توان در ماشین شنید، در میهمانی، در حال استراحت و ... و هر زمان لذت خاصی می برید چون خیلی روان و به سلیقه عموم نزدیک است و نزدیک به آنچه همه ما در ناخودآگاه موسیقی مان داریم؛ آکوردهای ساده که همین باعث موفقیت آن شده. موسیقی که خیلی جدید است، ممکن است استقبال مخاطب از آن هم خیلی متفاوت باشد.

مستقل شنیدن یک موسیقی فیلم به سبک اثر هم ارتباط زیادی دارد؛ اتفاقی که برای موسیقی فیلم می افتد، این است که واقعا موسیقی فیلم، تصویری است. وقتی به موسیقی فیلم گوش می دهیم، یادآور تصویری است که در فیلم دیده ایم و به نوعی یادمان هست که چه اتفاقی در فیلم افتاده است و این تصویر را این بار با تخیل خودمان در ذهن مان ایجاد می کنیم. این باعث می شود که به موسیقی با یک پیش زمینه تصویری گوش دهیم اما بالاخره یکسری موسیقی ها هستند که شنیدن شان سخت تر است و مستقل گوش کردن آنها هم کمی سخت تر رخ می دهد. قسمت قبل از نوشتن موسیقی هر چه کامل تر پرداخته شود، موسیقی بهتری ساخته می شود.
 
اتفاق خوبی که برای موسیقی فیلم باید رخ دهد این است که موسیقی ضمن این که در خدمت کارگردان و صحنه است باز هم باید بشود گفت این موسیقی کریستف رضاعی است، یا موسیقی کارن همایونفر است؛ یعنی امضا و شخصیت آهنگساز در آن بماند؛ موسیقی هم در خدمت فیلم است و هم اصالت خود را دارد. آنچه یاد می گیریم فرم و نوشتن موسیقی است که یک تمرین است برای این که هنرمندان و موزیسین ها یاد بگیرند که در فرم سونات بنویسند یا ... این که شما به عنوان آهنگساز بیان خود را داشته باشید و بیانی که معرف شما باشد؛ این موفقیت است چون هم شخصیت آهنگساز در موسیقی وجود دارد و هم با مخاطب ارتباط برقرار کرده است، برای همین هر چه زودتر آهنگساز به گروه بپیوندد بهتر است.
 
آهنگساز باید کاملا ذهنیت کارگردان و داستان فیلم را بفهمد تا بتواند کاملا در خدمت فیلم باشد. بعضی اوقات شما سناریو خیلی خوبی دارید و فیلم خوبی از آن در نمی آید و زمانی هم هست که سناریوی خیلی ساده است و فیلم خیلی خوبی از آن در می آید. من دوست دارم هم سناریو را بخوانم و هم صبر کنم فیلم تمام شود و آن را ببینم بعد کار موسیقی را شروع کنم.
 
برخورد اول من با هر کاری کاملا حسی است

در کارهای تان بیشتر از چه نوع موسیقی بهره می برید؟

- این مسئله کاملا بستگی به نوع فیلم دارد؛ فیلم اکشن با یک فیلم رمانتیک و شاعرانه کاملا فرق می کند و کار کردن با هر کارگردان، شکل کار را رقم می زند. هیچ قانون ثابتی وجود ندارد که همیشه بر اساس آن عمل کنیم.
 
در تجربه ای که با آقای مهرجویی داشتم، ایشان دوست داشتند آن چیزی که از ابتدا مد نظر داشتند حتما در کار وجود داشته باشد و با ایشان خیلی نمی شد بحث کرد و خودشان از موسیقی شناخت دارند و من مجبور بودم همان چیزی را که می خواستند استفاده کنم و به کار بگیرم ولی قسمت شخصیت خودم در پرداخت ملودی بود که در «نارنجی پوش» یک جنبه جزء به آن دادم و چه حیف که تیتراژ آخر آن، که حامد بهداد به زیبایی در آن آواز می خواند، حذف شد.

آقای مهرجویی اول موافقت کردند و بعد در پایان، آن را حذف کردند. چون برخورد آقای مهرجویی با موسیقی این گونه است که هر آنچه می خواهند باید اتفاق بیفتد. تجربه ای که من با آقای مهرجویی داشتم با تجربه ام در «ماهی و گربه» آقای مکری خیلی متفاوت است. ایشان کاملا دست آهنگساز را باز می گذارند و این باز گذاشتن به قدری است که من هر کاری می کردم ایشان می گفتند عالی است و من متعجب می شدم که مگر می شود این قدر همه چیز خوب باشد.

در هر حال هر چقدر شما در خدمت خلاقیت و هنر قرار می گیرید، همان به اندازه کافی دست شما را می بندد ولی این که این چالش ها و بسته بودن دست را تبدیل کنیم به یک نکته مثبت، این می تواند اتفاق خوبی را رقم بزند. مثل زندگی می ماند که ما ادعا داریم می خواهیم آزاد باشیم اما واقعا نمی توانیم؛ چون قوانین طبیعت بر ما حاکم است. این محدودیت های زندگی، جلوی ما را می گیرد ولی می توانیم آنها را به اتفاقات مثبت تبدیل کنیم.

در موسیقی فیلم هم همین طور است. من باید به خواسته کارگردان برسم و اگر این گونه باشم که حرف کسی جز خودم را قبول نداشته باشم، این نمی شود. از زمانی که می پذیرم موسیقی فیلم بنویسم باید آزادی خودم را لابلای این محدودیت ها پیدا کنم. مثلا وقتی آقای مهرجویی می گویند از این ملودی استفاده کن، من باید بگویم می توانم باز هم خودم باشم.
 
با این ملودی؛ یعنی محدودیت ایجاد می شود ولی همه چیز بستگی دارد به تفکری که بر این محدودیت قرار می گرد. مثلا دوره ای بود در اروپا که موسیقی جزء با عنوان Free Jazz خوانده می شد، یعنی موسیقی جزئی که هیچ چیز پشت آن نیست و این درست نبود تفکر ما از یک فرهنگ، خانواده و موقعیت اجتماعی می آید که هر کسی که می خواهد آزادی مطلق داشته باشد، باز نمی تواند آنها را از خود براند. در موسیقی فیلم هم همین طور است. محدودیت ها، واقعیاتی هستند که می شود راه را از میان آنها باز کرد و با پذیرفتن شان و تبدیل آنها به مسائل مثبت، پیش رفت.

باز خاطرم هست که در ساخت موسیقی فیلم «کنعان» تهیه کننده گفت من موسیقی ماندگاری می خواهم مثل موسیقی فیلم تایتانیک که این یک نظریه کاملا اشتباه بود. من منظورشان را فهمیدم و گفتم باشد؛ این زبان را من باید تبدیل کنم به زبان موسیقی. موسیقی «کنعان» خیلی بعد از اکران فیلم جا افتاد و در قالب آلبوم هم منتشر شد.
 
برخورد اول من با هر کاری کاملا حسی است

این محدودیت از سوی کارگردان به اثر لطمه نمی زند؟

- از ابتدا موسیقی فیلم محدود بوده ولی این قضیه درباره همکاری با کارگردان های مختلف فرق دارد. در میان کسانی که من با آنها کار کرده ام، آقای مکری دست آهنگساز را خیلی باز می گذارد. آقای حقیقی هم دست آهنگساز را باز می گذارد ولی می داند چه چیزی می خواهد و آهنگساز را هدایت می کند به سمت خواسته خود ولی هر جا که متوجه می شود شما آن خواسته را شناخته ای، رهای تان می کند که از خلاقیت خود استفاده کنید.

در ساخت موسیقی «اژدها وارد می شود» من شروع به کار کردم و ایشان کار را شنیدند و گفتند عالی است ولی من اصلا چنین موسیقی نمی خواهم و آن موسیقی که می خواست را تعریف کرد و من گفتم موسیقی است که می شناسم ولی تا به حال برای موسیقی فیلم وارد چنین فضایی نشدم و ایشان باعث شد من وارد این فضا شوم و در ادامه با بهره گیری از این فضا کاری را که می خواستم برای موسیقی فیلم انجام دادم.

خب برسیم به موسیقی فیلم «نگار» که نخستین سیمرغ را برای موسیقی این فیلم دریافت کردید. از ویژگی های موسیقایی این کار بگویید و روندی که در تولید و ساخت آن پشت سر گذاشتید؟

- موسیقی فیلم «نگار» به خاطر نوع فیلم و پیچیدگی داستانش نقش تماتیک چندان خاصی ندارد و بناید می داشت؛ چون این اتفاق هنری و پیچیده دیگری می شد که در فیلمی که داستان پیچیده ای دارد، درست نبود. این بود که مخصوصا و خودخواسته موسیقی فیلم «نگار» کمرنگ تر است از موسیقی فیلم های «اژدها وارد می شود» و «در دنیای تو ساعت چند است؟»

وقتی فیلم را دیدم از همان ابتدا چیزی که خیلی سریع برای من روشن شد و دوست داشتم، این بود که به پرسوناژ اصلی یعنی خود نگار بپردازم و خاطرم هست اوایل، وقتی فیلم را با آقای جوان دیدم، خیلی به فکر عوض شدن نام فیلم بود ولی من گفتم نه؛ اصلا نباید نام فیلم عوض شود چون داستان در بهانه پرسوناژ نگار است و پیچیدگی این پرسوناژ و ذهنیتی که دارد، خیلی خاص است. پرسوناژی که خانم است و یک توانایی فکری خیلی خاص برای پیدا کردن یک معما که مرگ پدرش است دارد.

می شد یک داستان پلیسی دیگر طراحی کرد و باز این پرسوناژ این روند را برای کشف داشته باشد. برای همین خیلی سریع چون وقت کمی هم داشتم، گفتم محور اصلی موسیقی همین شخصیت است. حال چه کار می توانم بکنم که هم این پرسوناژ را برساند و هم فضاهای دیگر فیلم را پر کند. تصمیم دیگری گرفتم که می توانست خوب کار نکند؛ ساخت موسیقی «نگار» مواجه شد با دوره ای که دوست عزیز فرانسوی ام پیر بارانزه که عضو گروه نور است، داشت به ایران می آمد که برای 10 تا 15 روز تعطیلات کریسمس را با هم باشیم و من گفتم سازت را هم بیاور.
 
ما فرصتی داشتیم که راجع به فیلم با هم صحبت کنیم و فیلم را ببیند. فیلم را دیدیدم و با شکل گرفتن آن احساسی که گفتم لازمه ساخت موسیقی فیلم است، نشستیم و به طور خیلی بداهه گفتیم که فوت چه نقشی می تواند در کاور کردن صحنه هایی که در آنها اتفاقات غیرعادی رخ می دهد داشته باشد. صحنه هایی که فلاش بک هایی دارد به گذشته و لحظاتی که پدرش حضور دارد و من باید امضایی پیدا کنم با این ساز که دائما تکرار شود و بیان کننده آن لحظات باشد. تصمیم گرفته بودم با این ساز این اتفاق بیفتد.

یکسری افکت های صوتی گرفتیم و ضبط کردیم و یکسری ایده هایی که برای صحنه های عجیب و غریب داشتیم، نوشتیم و اجرا کردیم و می دانستم می توانم مثل یک پازل اینها را جابجا کنم تا فضای رمزآلود جدیدی ایجاد و از آنها هم درست استفاده کنم.
 
برخورد اول من با هر کاری کاملا حسی است

برای ساخت موسیقی چقدر زمان داشتید؟

- زمانی که آقای جوان به من گفت این کار را بکنم، درگیر کار دیگری بودم ولی خیلی سریع فیلم را با هم دیدیم و صحبت کردیم ولی 20 روز بعد از آن شروع به کار کردیم. آن 20 روزی که فیلم در ذهنم بود، خیلی اهمیت داشت و باعث شد خیلی جلو بیفتم. فکر کنم حدود یک ماه بیشتر روی موسیقی کار نکردم ولی 44 دقیقه موسیقی شد که کم نیست. اتفاق جالبی که رخ داد این بود که در همان لحظه ای که شروع به ضبط موسیقی کردیم دو تا سه ساعت طول کشید، پیر آنجا بود با فوت و من هم نشسته بودم مشغول به کار و یک پیانو هم آنجا بود.

آخر ضبط یکدفعه یک بداهه نوازی با هم انجام دادیم؛ پیر شروع کرد به ساز زدن به صورت خیلی مینی مال که احتمالا ادامه ذهنیتی بود که از فیلم داشت و من هم شروع کردم به بداهه جواب دادن که یک قطعه چهار دقیقه ای شد و من به لحاظ موسیقایی خیلی دوستش دارم و این را روی تیتراژ آخر گذاشتیم؛ درست در لحظه ای که نگار همه را می کشد، می نشیند و مات می ماند.

این موسیقی کاملا در آن لحظه جوابگوست و این خلأ و آسایش فکری را به نمایش می گذارد. خیلی جالب بود که این بداهه نوازی بدون هیچ تمرین و فکری صورت گرفت و فکر می کنم نتیجه آن دو ساعت و چند روز راجع به فیلم بحث کردن بود. اینجاست که زمینه برای شکل گیری یک خلق خیلی مهم است چون باعث می شود این زمینه در راستای آن هدفی که داریم ایجاد شود.

در موسیقی متن فیلم هم از این ساز استفاده کردم اما برای فضاهای کمی ضعیف تر، چون به هر حال پرسوناژ نگار را داریم به عنوان زنی که شخصیت خشنی دارد اما جلوه های زنانه هم دارد که فلوت قطعا می توانست این شخصیت را به خوبی بیان کند. در قسمت های اکشن و بخش هایی که در گلخانه دونگار می شود و فلاش بک هایی که اتفاق می افتد و در جلو و عقب رفتن زمان، همه از موسیقی استفاده شده است و آقای جوان خیلی راضی بود و من هم خیلی دوست داشتم و دل مان می خواست نه فقط در موسیقی بلکه در تمام بخش ها اتفاقات خوب برای فیلم رخ دهد.

با این تفاسیر می توانیم بگوییم موسیقی فیلم «نگار» کاملا موسیقی شخصیت است؛ درست است؟

- بله؛ موسیقی هم شخصیت نگار است و هم شخصیت زمانی فیلم؛ ولی آنچه هست، پیچیدگی های فیلم است. فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» خیلی راحت است ولی این فیلم خیلی پیچیده است.

در آنجا ساز غالب گیتار بود، درست است؟

- بله؛ گیتار بود چون سه تا ملودی داشتیم که ابتدای هر کدام با گیتار بود و در ادامه هم باید می بود که من گفتم ادامه پیدا کند ولی در نگار باید مراقب باشیم چون هم فیلم اکشنی بود که موسیقی می خواست و هم فیلمی بود که از لحاظ داستانی پیچیده است و موسیقی نباید به آن پیچیدگی اضافه کند و باید ساده باشد.
 
برخورد اول من با هر کاری کاملا حسی است
 
آیا موسیقی برای اکران عمومی دچار تغییرات می شود و در نظر دارید نسبت به نسخه ای که در جشنواره به نمایش در آمد، تفاوتی ایجاد کنید؟

- فکر می کنم روی سبکش باید کمی بیشتر کار کنیم و روی خود موسیقی هم همین طور. قطعه ای قطعا اضافه نمی شود ولی احتمال دارد از موسیقی کم شود و ایده های کلانی وجود دارد که دلم می خواهد در کار قرار بگیرد و تیتراژ آخر را هم احتمالا دوباره ضبط کنم چون خیلی هول هولکی انجام شد؛ می توانست خیلی بهتر از این باشد.
برچسب ها:
نام:
ایمیل:
* نظر:
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج