۵۳۲۰۲۴
۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۰۷:۲۰
در بسیاری از نظام های اخلاقی امید یک فضیلت به حساب می آید. بودا تنها بنیانگذار دین و مذهبی بود که امید را رذیلت می دانست.
امتیاز خبر: 96 از 100 تعداد رای دهندگان 10488
ماهنامه اطلاعات حکمت و معرفت - علی کاشانی بیدگلی: بدیهی است بحث در باب «آنچه انسان مجاز است بدان امید بندد» در زمره زیرینایی ترین مسائل مرتبط با امیدورزی قرار دارد. ادامه گفتگو با استاد ملکیان را در زیر می خوانید.
 
با توجه به اینکه در صحبت های قبلی خود اشاره ای به این مطلب داشته اید که تعداد اندکی از متفکران مانند بودا امید را نه یک فضیلت بلکه رذیلت تلقی می کردند، لطفا در باب چند و چون چنین دیدگاه هایی توضیح بفرمایید.

در بسیاری از نظام های اخلاقی امید یک فضیلت به حساب می آید. بودا تنها بنیانگذار دین و مذهبی بود که امید را رذیلت می دانست. بودا معتقد بود: امید هیچ فضیلتی در انسان نیست، بلکه ناامیدی فضیلیت است. امید یک رذیلت است؛ امید یکی از احساسات و عواطفی است که به بهروزی ما کمک نمی کند اما در ما وجود دارد مثل کینه و نفرت که در وجود ما هست و جزء ساحت احساسی و هیجانی ماست اما کمکی به زندگی ما نمی کند.
 
اما او معنای خاصی را از امید در نظر دارد و معتقد است امید به سه چیز باید قطع شود. وقتی می گویم که ما امید را باید قطع کنیم مرادم امید به سه چیزی است که امیدهایمان به آن آویزان است و بهروزی زندگی ما را از بین می برد.

اولی بریدن امید به نیروهای ماوراءالطبیعی است. یعنی امید به نیروهایی که ورای قوانین که بر هستی حاکمند، یعنی مثلا امید داشته باشید به اینکه این نیروها دستشان را دراز کنند و قوانین حاکم بر هستی را به سود شما تعطیل کنند.
 
 انسان، در برزخ امید و قطع امید (2)

امید به نیروهای ماوراءالطبیعی برای ما مضر است؛ شما وقتی در یک وازرتخانه مشکلی دارید روز اول که می روید می گویند که شما باید چهارده کار را انجام دهید، مگر اینکه خود وزیر را بتوانید ببینید که با دیدن ایشان نیازی به طی کردن این چهارده مرحله نیست، یعنی وزیر می تواند دستش را دراز کند و راه میانبری در اختیار شما قرار دهد که تمام این چهارده مرحله را پشت سر بگذارید. خیلی وقت ها فکر می کنیم قوانینی حاکم بر هستی است که چهارده مرحله دارد که باید طی کنیم مگر اینکه خدایی، پیری یا پیغمبری دست دراز کند و این قوانین را کنسل کند. من به این می گویم اعتقاد به مداخله فوق الطبیعی نیروهای ماورالطبیعی.

البته بحث آنتولوژیک نمی کنم و می خواهم بگویم نیروی ماورالطبیعی وجود ندارد. بحث این است که نیروهای ماورالطبیعی اگر وجود ندارند که ما را به خیر و آنها را به سلامت و اگر وجود دارند به سود هیچ کس خاصی هیچ مداخله ای در قوانین حاکم بر هستی نمی کنند؛ این نکته ای بود که اول بار بودا به آن اشاره کرد.
 
بودا گفت نیروهای فوق الطبیعی در امور طبیعی مداخله نمی کنند، بنابراین امیدتان را به نیروهای ماورالطبیعی که بخواهند مداخله فوق الطبیعی در امور طبیعی نمایند قطع کنید. این سخن بودا در ادیان شرقی کمتر مورد توجه واقع شد، ما در ادیان غربی یعنی ادیانی که به آنها ادیان ابراهیمی می گوییم و گاهی نیز ادیان موسوی خوانده می شوند یعنی اسلام و مسیحیت و یهودیت اصلا مورد اعتنا نبود. از این نظر در این ادیان دعا برای اغراض شخصی وجود دارد این یعنی گویا غیر از مجاری طبیعی مجاری غیرطبیعی نیز وجود دارد که در امور طبیعی نیز مداخله فوق طبیعی می کنند.

اولین بار پیام بودا را در مسیحیت سیمون وی فیلسوف و عارف و مبارز سیاسی و اجتماعی و دین شناس فلسفه اول قرن بیستم وارد عالم مسیحیت کرد. و خیلی در این جهت کوشید که پیام بودا را به فرهنگ الهیاتی تزریق کند. سیمون وی در کتاب معروفش به نام ثقل و لطف، این بحث را بیان می کند و می گوید: انسان ها در طول تاریخ به دو دسته تقسیم شده اند و ما نیز گمان می کنیم که یا باید این راه یا راه دیگر را برویم ولی بودا می خواست بگوید که راه سومی نیز وجود دارد.

در الهیات مسیحی نیز ما باید این راه را القاء کنیم. دو راهی که مردم می رفتند این بود، مردم معتقد بودند که یا خدا وجود دارد و اگر از او درخواست و مناجات کنیم به نفع ما در زندگی مداخله می کند یا اصلا خدایی در جهان وجود ندارد. بنابراین یا به خدای مداخله گر اعتقاد داشتند و یا به «ماتریالیسم فلسفی» معتقد بودند. بنابراین می گویند اگر در حالت اضطرار کسی دعا کرد و مستجاب نشد معلوم می شود خدا وجود نداشته است چون اگر خدا وجود داشت استجابت دعا می کرد.

یعنی به نفع این مداخله می کرد و وارد جریان تاریخ می شد. چون خودش گفته است یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف سوء. یعنی به مرحله اضطرار رسیدی و از خدا چیزی خواستی. خدا شرط گذاشته که باید به اضطرار برسی در آن صورت سخنت را می شوند نیاز تو را ادراک می کند و از تو کشف سوء می کند یعنی بدی را از تو دفع می کند، چون در ذهن ما اینگونه است که اگر کسی در حالت اضطرار دعا کرد و دعایش مستجاب نشد خودش یا دیگران می گویند معلوم می شود خدایی وجود ندارد.

سیمون وی می گفت من معتقدم راه سومی در عالم وجود دارد. خدا هست اما به نفع هیچ کس مداخله نمی کند بنابراین امر ما دائر بر این نیست که یا ماتریالیست باشیم که بگوییم اصلا خدایی وجود ندارد یا بگوییم خدا وجود دارد و در زندگی ما مداخله می کند. خدا وجود دارد و در زندگی ما مداخله می کند. خدا وجود دارد اما در زندگی هیچ کسی هیچ مداخله ای به نفع یا ضرر هیچ کس نمی کند. چرا؟

سیمون وی می گفت جهان، جهان ضرورت است. خدا جهان را براساس اصل ضرورت ساخته است و اصل ضرورت یعنی اصل قوانین علی و معلولی استثناء ناپذیر. قوانین علی و معلولی منحصر در قوانین فیزیک و شیمی و زیست شناسی نیستند قوانین روانشناسی، جامعه شناسی و تعلیم و تربیت، سیاسی، اقتصادی و... نیز بر هستی حاکم هستند. مراد از قوانین فقط قوانین تجربی طبیعی یعنی علوم دقیقه یعنی فیزیک و شیمی و زیست شناسی نیست.

بنابراین منظور از قوانین، قوانین  حاکم بر طبیعت بیجان نیست، اما در عین حال قوانین روانی و قوانین روحانی نیز قانون هستند و قانون ضرورتی بر هستی اعمال می کند که خدا نیز در این ضرورت مداخله نمی کند. اقتضاء هستی این است. خدا می تواند اکسیژن را نیافریند و می تواند هیدروژن را نیافریند اما نمی تواند اکسیژن را بیافریند و هیدروژن را نیز بیافریند و این دو با یکدیگر میل ترکیبی نداشته باشند؛ چون اگر اکسیژن آفریدی اکسیژن خاصیت خودش را دارد. اگر هیدروژن آفریدی هیدروژن نیز خاصیت خودش را دارد. اگر اکسیژن و هیدروژن آفریدی این دو با یکدیگر میل ترکیبی دارند.

خدا می تواند اکسیژن نیافریند می تواند طلا نیز نیافریند ولی اگر اکسیژن و طلا آفرید نمی تواند بگوید من شما را آفریدم ولی با هم میل ترکیبی داشته باشید. اکسیژن و طلا با یکدیگر میل ترکیبی ندارند. اکسیژن با طلا ترکیب نمی شود این یعنی ضرورت. خدا می تواند موجوداتی که آفرید نیافریند. می تواند موجوداتی که نیافرید، بیافریند اما نمی تواند موجوداتی را بیافریند و ضرورت های برخاسته از وجودشان را استثناء کند. تو طلایی تو نیز اکسیژن هستی. شما با یکدیگر میل ترکیبی ندارید اما من دلم می خواهد شما میل ترکیبی پیدا کنید. امکان ندارد.
 
 انسان، در برزخ امید و قطع امید (2)

طلا به زبان حال می گوید خدایا می خواهی نابودم کنی بکن. اکسیژن نیز به زبان حال می گوید خدایا می خواهی نابودم کنی بکن اما اگر ما هر دو را نمی خواهی نابود کنی ما میل ترکیبی نداریم. بالا بروی و پایین بیایی همین است که هست. چون ضرورت حاکم است و از اینجاست که سیمون وی می گفت: ما اشتباه می کنیم می گوییم قوانین حاکم بر اشیاء قوانین محکوم اشیاء. قوانین حاکم بر اشیا یعنی چه؟ یعنی گویا خدا می توانست اکسیژن بیافریند طلا نیز بیافریند بعد بگوید به جای اینکه میل ترکیبی نداشته باشید، میل ترکیبی داشته باشید و قانون دیگری بر آنها حاکم کند.

بنابراین خدا بر چیزی قانونی حاکم نمی کند. قوانین محکوم موجودات هستند نه حاکم بر موجودات و به این دنیای ضرورت می گویند. بنابراین خدا وجود دارد. نه اینکه یا باید بگوییم خدا وجود ندارد یا اینکه خدا وجود دارد و مداخله می کند. خدا وجود دارد و به سود یا به زیان هیچ کسی مداخله نیز نمی کند. جهان، جهان قوانین طبیعی است مراد از قوانین طبیعی قوانین تکوینی است مرادم از قوانین طبیعی فیزیک و شیمی و زیست شناسی نیست. قوانین تکوینی بر عامل حاکم هستند. بنابراین امیدتان را ببرید. انسانی مضطرتر از این می توانید تصور کنید که در شکنج گاهی در عمق 350 متری زمین صدایش از دیوار آن طرف تر نمی رود و فقط خودش در این دخمه است و یک سلسله آلات شکنجه و یک شکنجه گر بی رحم به دور از انسانیت.

 این با تمام وجودش از هستی می خواهد که شکنجه گر پایم را خورد نکند، چشم هایم را داع نکند. اتو به بدن من نکشد. ما می کشد. پس چه کسی می گفت اگر به اضطرار رسیدید آن درد و رنج برطرف می شود. آیا می توانید مثالی بزنید که اضطرار از این بالاتر  باشد که انسان از همه چیز قطع امید کند.
 
دیگر نه به خویش، نه به جناحش، نه به خویشانش، نه به دوستانش، نه به شاگردانش، نه به مریدانش و نه به هیچ کس امید ندارد. دیگر به پولش امید ندارد که بگویید پولی می ریزم به حساب این شکنجه گر، از ثروتش و قدرتش و جاه و مقامش و حیثیت اجتماعی اش و شهرت و محبوبیتش قطع امید کرده. خودش است و یک شکنجه گر و یک سلسله آلات شکنجه که نگاه کردن به آنها اسباب هزار رعب است. اما با این همه چرا حتی وقتی اینها با تمام وجودشان نجات را فقط از عالم می خواهند باز هم کسی به دادشان نمی رسد، شکنجه می شوند، له می شوند و از بین می روند؟

پس امید نداشتن لزوما به معنای این نیست که معتقد باشیم موجودات ماوراءالطبیعی وجود ندارند، بلکه به این معنا باید قطع امید کنیم که دل بستن به این موجودات ماورالطبیعی برای مداخله فوق الطبیعی در مجرای امور، زندگی ما را بد می کند، و آن را بهروزانه نمی سازد.

دومین مورد قطع امید، قطع امید از آینده است. امید همیشه معطوف به آینده است و این امید داشتن به آینده به معنای از دست دادن حال است. چون معلوم نیست که ثانیه بعدی نیز من زنده باشم. هرچه امید ببندید که در آینده فلان خواهدشد یا در آینده فلان کار را خواهم کرد یا در آینده اوضاع و احوال این گونه خواهدشد هرچه از این مقوله بگویید معطوف به آینده است و باعث می شود حال خود را از دست بدهیم.

شعری منسوب به حضرت علی (ع) است که آنچه گذشت، گذشت و آنچه آینده است کو؟ چه تضمینی است که بیاید خط امانی به تو داده اند که حتما آینده می اید؟ برخیز و این فرصتی که میان دو عدم خفته است را بیدارش کن و از این فرصت استفاده کن. هر لحظه فرصتی است که در میان دو عدم بیکران خوابیده است. ما باید این را بیدار کنیم و از آن نهایت استفاده را بکنیم.

امید از آن جهت که معطوف به آینده است به توهم آویزان است، این توهم که گویا خط امانی برای ما آورده است که من در 20 یا 30 سال آینده زنده خواهم بود. بنابراین امید به آینده و امید به آنچه در آینده رخ خواهدداد باید قطع شود.

و اما سومین قطع امید، قطع امید از همه انسان هایی است که به نظرتان می رسد در موضع کمک به شما هستند، فرض کنید: من می خواهم خانه ای بخرم از 100 میلیونی که باید بپردازم 20 میلیون آن را دارم. می گویم یک برادر دارم، رفیقی صمیمی نیز دارم، بانکی نیز هست که تسهیلات خوبی می دهد همسایه ام نیز گفته برای خرید خانه کمکت می کنم. بعد همسایه زیر قولش می زند. رفیقم نیز از من دلگیر است. بانک نیز تا اطلاع ثانوی تسهیلات بانکی نمی دهد: «جمله بی  قراریت از طلب قرار توست طالب بی قرار شود تا که قرار آیدت» مصداقی از این است.

آیا چون شما فکر کرده اید همه چیز با همان قرار و مقررات به قراری که فکر کرده اید باقی می ماند. در حالی که نمی دانیم که در جهان بی قراری ها به سر می بریم. من الان کسانی را در موضع کمک به خودم می بینم و فکر می کنم چون الان اینها در موضع کمک به من هستند در موضع کمک به من باقی خواهندماند.
 
 انسان، در برزخ امید و قطع امید (2)

از این نظر به ما در ادیان توجه می دهند که به پدر و مادر و فرزندان و... دل نبندیم چون عالم، عالم بی قراری و بی ثباتی است همه چیز تطور و تحول و دگرگونی پیدا می کند و شما چون طالب قرار بوده ای در عالم بی قرار، بی قرار می شوی. من بارها گفته ام که این حکمتی در عرفان، مخصوصا در عرفان مولانا است که تا وقتی در عالم بی قرار، طالب قرار هستی، بی قرار هستی.

اگر می خواهی قرار پیدا کنی باید طالب بی قراری باشی. جدی گرفتن یعنی طالب ثبات امور بی ثبات شدن. وقتی طالب ثبات امور بی ثبات می شوی طالب قراریافتگی امور بی قرار می شوی خودت بی قرار می شوی؛ اپیکتتوس فیلسوف رواقی غلام بود، رواقیون دو فیلسوف طراز اولشان یکی مارکوس اورلیوس است که امپراطور روم است و دیگری اپیکتتوس است که یک غلام است. ارباب اپیکتتوس دست او را پیچاند. گفت ارباب دست را نپیچانید می شکند. باز هم پیچاند گفت: ارباب قاعده بر این است که دستی را می پیچانند می شکند. باز پیچاند و دست اپیکتتوس شکست، گفت ارباب نگفتم می شکند.

سقراط می گفت باید با رندی با هستی مواجه شوی رندی یعنی اینکه امور علی رغم اینکه ادعای ثبات ندارند، ادعای ثبات می کنند و می گویند تا پای جان ایستاده ام. برخی شاگردان به اساتیدشان می گویند دوستدار همیشگی تو، شاگرد همیشه تو. ولی انسان تطور پیدا می کند و احساسات و عواطف و هیجاناتش فرق می کند، عقایدش فرق می کند. وقتی دوستی دوستدار همیشگی توست فهو المطلوب.

و ار هم از دوستداری همیشگی تو دست بردارد با امر غیرمتوقع مواجه نشده ایم که شوکه شویم. شوکه شدن برای این است که تعجب می کنیم که چرا امری که برای ما قرار داشت بی قرار شد یا امری که بنا بود بر یک سیرت و سان بماند به سیرت و سان دیگری تبدیل شد. امید به معنای سومی که به توصیه بودا باید قطع شود امید به کسانی است که در مکان کمک به شما قرار دارند، دوست شما، شاگرد شما، همکار شما، یا عاشق شما.

چون امور برقرار خودش باقی نمی ماند هر دوستی ممکن است تبدیل شود به دشمن و البته هر دشمنی نیز ممکن است تبدیل شود به دوست. اما اگر به خودمان بگوییم جهان یک امر متحول است خود را برای یک جهان متحول آماده کرده ایم و خودمان قرار پیدا می کنیم، اما وقتی می خواهیم جهان بی قرار را قرارمند کنیم خودمان بی قرار می شویم.

با توجه به این اوضاع و احوال انسان ها که کسر بزرگی از آنها از احساسات و عواطف و هیجاناتشان تبعیت می کنند آیا از نظر شما می توان به اصلاح وضع بشر به سمت استدلال گرایی امیدی بست؟ و آیا سوای استدلال گرایی در انسان ها چیز دیگری را مشاهده می کنید که بتوان به آن امید داشت؟

بسیاری تصور می کنند چون نیروی استدلال در آدمیان موثر نیست، و آدمیان فقط تابع احساسات و عواطف و هیجاناتشان هستند، پس دلیل آوری در اصلاح اجتماع موثر نیست. سخنرانی، گفت و گو، میز گرد و مناظره در تغییر وضع جامعه گویا هیچ تاثیری ندارد، چون فکر می کنند انسان ها فقط با احساسات و عواطف و هیجاناتشان موضع می گیرند. اما من به یک واقعیت انسان شناختی یعنی قدرت استدلال در اصلاح امید دارم.

این واقعیت نشان شناختی در روانشناسی اثبات نشده؛ و اگر اثبات شده بود، امید به «خردپذیر» صورت گرفته بود که از دایره امید بیرون می شد. بنابراین امید دارم قدرت استدلال در انسان ها موثر افتد و بتوانند فارغ از احساسات و عواطف و هیجاناتشان رایی را بپذیرند. این هم امید است به این معنا که هنوز خردگریز است و هنوز روانشناسی نتوانسته اثبات کند که انسان ها لزوما تحت تاثیر قدرت استدلال طرف مقابل تغییر رای می دهند و رای جدید را اتخاذ می کنند یا لااقل از استدلال قدیم خود دست بر می دارند. این اثبات نشده ولی من به این امیدوارم. به این دلیل که یک سلسله مواردی وجود دارد که می بینم که این تاثیرها صورت گرفته است.
 
 انسان، در برزخ امید و قطع امید (2)

دیگر این که امیدم به این است که انسان ها در بن و بنیادشان نیکخواه هستند. من به این باور امید بسته ام با اینکه این نظریه ژان ژاک روسو است، ولی این نظریه هیچ وقت در فلسفه اثبات نشده است در روانشناسی هم اثبات نشده، چون اگر نفی هم شده بود، خردستیز می شد. ولی من هنوز به نیکخواهی که در ژرفای وجود آدمی است، امیدوارم و بنابراین امیدوارم زخم هایی که به آخرین تار روح آدمیان بخورد، آن ها را عوض می کند، مسیر زندگی شان را تغییر می دهد و به طرف صلاح می کشاند.

اینها امیدهایی است که من دارم. یعنی امید به نیک خواهی بشر، که واقعا یک امید است. امید به قدرت نیروی استدلال گر در تغییر رای آدمیان، این هم یک امید است. اینها با عقلانیت ناسازگار نیست و برای ما باقی می ماند. ولی خیلی از کنش ها و واکنش هایی که ما نشان می دهیم در جامعه انگار این حس و امید را نداریم. اگر این حس و امید را داشتیم، کنش و واکنش هایمان به این صورت نبود، من معتقدم که اکثر آدمیان حتی آنهایی که قصد اصلاح اجتماعی دارند، به درجه ای توسل به خشونت و کمابیش درجه ای توسل به فریبکاری را انگار لازم می دانند، در صورتی که اگر امیدهایی را که من می گویم می داشتیم، سر سوزنی احساس نیاز به فریبکاری نمی کردیم و اندکی هم احساس نیاز به خشونت نداشتیم.

منابع:

در تهیه گفت و گوی فوق از مطالبی برگرفته شده از درس گفتار اخلاق کاربردی، مصاحبه امیدزدایی در نظریه عقلانیت و معنویت، نسیم بیداری شماره 39-38، سخنرانی اندیشه پیشرفت در برابر امید دینی، اسفند 83، درس گفتار روانشناسی اخلاق نیز بهره گرفته شده است. 
انتشار یافته: 1
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
12:31 - 1396/02/27
خب کی گفته اینارو نویسنده کیه معلوم هس
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج