کاغذ، پدرجد دموکراسی است
۶۵۹۱۶۵
۲۱ دی ۱۳۹۶ - ۱۱:۲۲
۵۶۰۷ 
اگر کاغذ نبود ما چه درکی از دموکراسی داشتیم؟ بی کاغذ چگونه می توانستیم از آرای افلاطون و ارسطو و هابز و لاک و روسو و جان استوارت میل و کانت و مارکس و راسل باخبر شویم؟
هفته نامه کرگدن - هومان دوراندیش: اگر کاغذ نبود ما چه درکی از دموکراسی داشتیم؟ بی کاغذ چگونه می توانستیم از آرای افلاطون و ارسطو و هابز و لاک و روسو و جان استوارت میل و کانت و مارکس و راسل باخبر شویم؟

زمانی که کاغذ نقش مهمی در زندگی ما  داشت، از واژه کاغذبازی زیاد استفاده می کردیم. کاغذبازی کلمه مرکبی بود با بار معنایی منفی. معمولا وقتی پدران ما در اداره ای علاف و سرگردان می شدند، با نفرت و بیزاری آن اداره را متهم می کردند به کاغذبازی. موقع ثبت نام در مدارس والدین و فرزندان عقل رس از کاغذبازی هنگام ثبت نام بد می گفتند. در دهه 60 کاغذبازی مثل عشق بازی واژه ای منفور بود. با این تفاوت که همگان عشق بازی را دوست می داشتند، اما در فضاهای رسمی اسمش را نمی بردند، ولی هیچ کس کاغذبازی را خوش نداشت، اما واژه هایش همه جا ورد زبان همه بود. جدا از کاغذبازی، خود کاغذ هم برای بسیاری از مردم منفور یا دست کم نامحبوب بود. اکثر دانش آموزان مدارس از کاغذ بیزار بودند؛ چرا که از صبح تا شب باید روی کاغذ مشق می نوشتند و درس می خواندند.
 
در ایام امتحانات هم ناخوشایندی کاغذ به توان دو و سه می رسید. وقتی برگه سوالات امتحانی را دستت می دادند و کلی سوال دشوار روی کاغذ پیش چشمت ردیف می شد، چطور می توانستی در زمره کاغذدوستان جهان باشی؟ غیر از مصائب عینی کاغذ در زندگی ما (یعنی درس و مشق و امتحان و علافی در ادارات) نمی دانم چرا کلمه کاغذ در هر سیاق و زمینه ای بار معنایی منفی داشت. یعنی کافی بود کاغذ در کنار کلمه ای دیگر بنشیند تا آن کلمه نگون بخت و بدمعنی شود. مثلا می گفتند (و هنوز هم می گویند) کاغذپاره. کاغذپاره یعنی کاغذی که محتوایش فاقد ارزش است، یا مثلا می گفتند ببر کاغذی، دقت می کنید؟ همین که کاغذ کنار ببر جا خوش می کند، ببر باشکوه بی آبرو می شود. ببر کاغذی یعنی ببری که هیچ کاری از او بر نمی آید، یا مثلا می گویند اقدامات دولت باید در عمل تاثیراتش را نشان دهد، نه روی کاغذ.
 
کاغذ، پدرجد دموکراسی است 
 
چرا «در عمل» ارزش دارد و «روی کاغذ» تقریبا بی ارزش است؟ یا می گویند «روشنفکرانی که فقط بلدند حرف بزنند»؛ ترجمه دقیق این جمله این است که روشنفکران فقط بلدند چیزهایی روی کاغذ بنویسند و اهل عمل نیستند. انگار که نوشتن روی کاغذ صرفا طریقیت دارد نه موضوعیت. در حالی که در جهان انسانی، چیزی به نام «لذت خواندن متن» هم وجود دارد. فارغ از این که فلان داستان چه تاثیری بر رفتار و کردار ما می گذارد، نفس خواندنش بر روی کاغذ وقت ما را خوش می کند و بر لذت زندگانی مان می افزاید. ما اشعار حافظ و سعدی و مولانا را در کجا خوانده ایم؟ در کتاب و روی کاغذ. جدا از این که این اشعار چه تاثیری در منش و کنش ما گذاشته اند، آیا نفس خواندنشان خوشایند و لذتبخش نبوده است؟
 
پس چرا آن همه کاغذ حاوی اشعار مولانا و حافظ و سعدی که در خانه های اکثر ما ایرانیان وجود داشته، نتوانسته اند واژه کاغذ را محبوب سازند، ولی در صد سال اخیر مُشتی اداره ناکارآمد از عهده منفور ساختن کلمه کاغذ برآمده اند؟ نمی دانم واژه کاغذپاره از چه زمانی وارد زبان ما شد، اما شعر حافظ هم تا سال های سال بر پاره های کاغذ دست به دست می رفت و شاعران و عاشقان آن پاره های کاغذ را چون چشم خویش گرامی می داشتند، ولی حتی آن پاره های کاغذ کلمه کاغذپاره را آبرو نبخشیدند. این که چرا با وجود کتب مولانا و ملاصدرا و ابن سینا و خیام و سعدی و ده ها اندیشمند و هنرمند ایرانی دیگر کلمه کاغذ نزد ما ایرانیان ارج و قربی نیافت، شاید علتش این باشد که ما مردمی شفاهی هستیم.
 
تا پیش از انقلاب مشروطه، ایران تقریبا مخروبه بزرگی بود با مردمانی بی سود. البته بی سوادی دال بر نادانی نیست، مردم ایران تا پیش از مشروطه تقریبا هرچه می دانستند، محصول شنیده هایشان بود. کمترکسی سواد کتاب خواندن داشت. وقتی سواد خواندن و نوشتن نداشته باشی با کتاب و کاغذ هم انس و الفتی پیدا نمی کنی. سوادآموزی در ایران از سال 1286 با تشکیل کلاس های اکابره در شیراز به همت مشروطه خواهان آغاز شد. بعدها، در 1315، سازمان تعلیمات اکابر تاسیس شد تا بزرگسالان ایرانی بی سواد نمانند. بعدتر، در آغاز دهه 1340، سپاه دانش تشکیل شد. اگرچه سپاه دانش در عصر مدرنیزاسیون پهلوی در مجموع عملکرد قابل قبولی در اطراف و اکناف ایران داشت، ولی وقتی انقلاب اسلامی پیروز شد، هنوز بیش از 14 میلیون نفر در ایران بی سواد بودند.
 
مطابق آمار و اسناد یونسکو، در سال 1364 بیش از 12 میلیون نفر از مردم ایران بی سواد بودند. یعنی میزان بی سوادی در ایران بیش از 49 درصد بود. در همان سال تعداد جمعیت بی سواد در نُه کشور دنیا بیش از 10 میلیون نفر بود و ایران هم یکی از آن نه کشور بود؛ یعنی تا همین سی سال پیش ما ایرانیان جزو پرچمداران بی سوادی در کل کره ارض بودیم. ملتی که حال و روزش چنین بوده، عجیب نیست که رغبت و الفتی هم به کاغذ پیدا نکرده باشد. اجداد و حتی پدربزرگ های ما از راه گوش باسواد می شدند، نه از راه چشم. علم را پای منبرها یا سینه به سینه فرا می گرفتند، نه با چشم دوختن به کتاب ها. چنین بود که ما به کاغذ علاقه چندانی پیدا نکردیم و برای واژه کاغذ هم تره چندانی خرد نمی کردیم.
 
کاغذ، پدرجد دموکراسی است 
 
اما وقتی دولت مطلقه مدرن در ایران شکل گرفت و بوروکراسی رشد کرد و ادارات متعدد پدید آمد و مردمانی اکثرا بی سواد در این ادارات گرفتار بردن کلی کاغذ از این اتاق به آن اتاق شدند، کم کم واژه کاغذ که قبلا چندان نامحترم نبود، حرمتش نزد اکثریت به کلی از دست رفت و کارش به جایی رسید که معمولا کنار هر واژه دیگری که می نشست، به آن واژه بار معنایی منفی می داد. البته این وسط فقط بوروکراسی مقصر نبود. شعر و عرفان ما هم با این که بقایشان را مدیون دفتر و کاغذ بودند، معمولا آب در آسیاب تحقیر این ادوات تحریر می ریختند. حافظ میگفت: «که حرف عشق در دفتر نباشد»، مولانا هم می گفت: «دفتر صوفی سواد و حرف نیست/ جز دلِ اسپید همچون برف نیست»، بیهقی هم می گفت: «هرچه بر کاغذ نبشته آید، بهتر از کاغذ باشد.» باری، گر بگویم شرح این بی حد شود/ مثنوی هفتاد من کاغذ شود.
 
خلاصه از این قبیل ابیات و جملات در ادبیات ما فراوان است. بدیهی است که چنین گاهی به سود کاغذ بینوا تمام نمی شد. مهم ترین نقدی که این روزها آتش در هستی کاغذ می زند، این است که کاغذ بوی اشرافیت می دهد. اشرافیت به ثروت نیست، به تمایز است. البته که اشراف در جهان قدیم (تا همین اواخر) همواره ثروتمند بودند، ولی ثروت آن ها عامل تمایزشان از سایر طبقات اجتماعی بود. حالا کاغذ چه ربطی به اشرافیت و تمایز دارد؟ کاغذ معمولا در اختیار عموم مردم نیست. اگر شما بهترین رمان دنیا را هم بنویسید، برای این که مردم کتابتان را بخوانند باید یک ناشر پیدا کنید. ناشر کسی است که با کاغذ و چاپ کار شما را به بازار می فرستد. جی. کی. رولینگ گفته است وقتی اولین کتاب هری پاتر را نوشتم، هیچ ناشری حاضر به انتشار آن نبود. ناشران، یعنی صاحبان کاغذ، کتاب او را به دردنخور می دانستند و اجازه نمی دادند مردم درباره اثرش داوری کنند.
 
البته خانم رولینگ با هر زحمتی که بود ناشرش را پیدا کرد، ولی همین داستان نشان می دهد که چرا در قرن بیست و یکم بسیاری معتقدند اینترنت دموکراتیک تر از کاغذ است. الان هر کسی می تواند رمان و نمایشنامه اش را اینترنتی منتشر کند؛ حالا یا روی وبلاگش یا در جاهای دیگر. بر فرض که این نقد وارد باشد، باید پرسید اگر کاغذ نبود ما چه درکی از دموکراسی داشتیم؟ بی کاغذ چگونه می توانستیم از آرای افلاطون و ارسطو و هابز و لاک و روسو و جان استوارت میل و کانت و مارکس و راسل و رالز و پوپر و هابرماس باخبر شویم؟ فلسفه و فرهنگ و فضیلت به کنار، فقط همین دموکراسی را در نظر بگیریم. تمام درک ما از دموکراسی و ارزش های دموکراتیک برآمده از کاغذ است. اعلامیه جهانی حقوق بشر را روی کاغذ نوشتند و به دست ما رسید.
 
اگر کاغذ نبود شاهنامه فردوسی نه متولد می شد، نه به  دست ما می رسید و زبان فارسی هم مانند بسیاری از دیگر وجوه هویتی ما ایرانیان با باد زمان به فراموشخانه تاریخ می رفت. خود تاریخ را هم اقلیت باسواد روی کاغذها خواندند و به گوش اکثریت بی سواد رساندند و سینه به سینه نقل شد تا عصر فراگیر شدن سواد و کتابت. تقریبا تمام آنچه ما ایرانیان مفتخر به گذشته مان را از اقوام بی سابقه و بی شکوه شمال اروپا و جنوب آفریقا متمایز می کرد، از کاغذها به افکار و گفتار و رفتار ما راه یافته بود. اگرچه کاغذ امروزه در قیاس با اینترنت دینامیسم دموکراتیک کمتری دارد، ولی کاغذ تا قرن های قرن عامل اصلی فراگیرتر شدن اندیشه و آگاهی بوده است و این یعنی توزیع معرفت. توزیع معرف جزو ارکان دموکراسی است.
 
کاغذ، پدرجد دموکراسی است 
 
علم و ادبیات و فلسفه تا قبل از ظهور کاغذ در تاریخ بشر بسیار محدود و محصور بودند و جز طبقاتی معین و متعین و متنفذ، سایر مردم به این امور دسترسی نداشتند. تا پیش از پیداش کاغذ تفکرات و دانسته های بشر روی موادی ثبت می شد که استعمال و حمل و نقل آن ها آسان نبود. موادی که چندان مخزون نمی شدند و بسیاری از فقدان دسترسی به آن ها محزون می شدند. کل اوستا را روی 12 هزار پوست گاو نوشته بودند. در عصر ماقبل کاغذ هر فرد عادی اگر می خواست در خانه اش اوستای کاملی داشته باشد، باید فکری به حال خرید و ذخیره 12 هزار پوست گاو می کرد. مسلمین نیز تا مدت ها قرآن را روی پوست های نازک می نوشتند. پوست های نازک بسیار گران بودند و برای یک مسلمان فقیر میسر نبود که کلی پوست گران قیمت را بخرد و درخانه اش انبار کند تا کل قرآن در اختیارش باشد.
 
این کاغذ بود که قرآن و اوستا و افلاطون و ارسطو و اومانیسم و آزادی و دموکراسی را عالمگیر کرد. پس حتی اگر امروزه بتوانیم دسترسی به کاغذ را مایه و مظهر نوعی تمایز اشرافی در عرصه فرنگ بدانیم، باز نباید فراموش کنیم کاغذ ده ها قرن در خدمت توسعه حلقه خرد و کوچک دانایان و گسترش آگاهی و دانایی در میان مردمانی بوده است که شوق خواندن و نوشتن داشتند، ولی ثروت کافی و تبار اشرافی نداشتند.
بنابراین ما همه مدیون کاغذیم؛ چه نوستالژی عصر کاغذ داشته باشیم، چه نداشته باشیم. اگر خط قرمز های پیش روی کتاب ها و مطبوعات کنار روند یا به شکلی رادیکال تعدیل شوند، قطعا مطالعه کتاب و روزنامه ها از بی آبرویی کنونی رها می شوند.
 
در این صورت شاید ما ایرانیان، دوباره قدر کاغذ را بدانیم؛ البته به اختیار، نه از سر ناچاری زیستن در زمانه ای فاقد اینترنت. مگر مردم فرانسه و ژاپن اینترنت ندارند؟ پس چرا این همه کتاب و روزنامه کاغذی می خرند و می خوانند؟ می دانم که این تفاوت فرهنگی علل متعددی دارد، ولی قطعا یک علتش هم این است که اهالی فرهنگ در پاریس و توکیو برای نوشتن روی کاغذ کتاب و روزنامه با انبوهی از خط قرمزهای قطعی و احتمالی مواجه نیستند. اصلا این وضع بی تردید به سود سرنوشت کاغذ در ایران خواهدبود. اگر قبلا کاغذ ما را از بند نادانی و کم مایگی فکری و فرهنگی آزاد می کرد، امروز نوبت ماست که با بازاندیشی ملی درخصوص خطوط قرمز، کاغذ را از بند مهجوریت و فراموشی قریب الوقوع آزاد کنیم.
نام:
* نظر:
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج