داستان‌های عاشقانه عجیب ولی واقعی
۶۷۶۱۲۸
۲۴ بهمن ۱۳۹۶ - ۰۹:۲۰
۲۴۹۳۴ 
تقریبا پیدا کردن عشق هیچوقت مثل فیلم‌ها نیست. بیشتر مردم عشق خود را در دانشگاه، محل کار یا از طریق اینترنت پیدا می‌کنند.
برترین‌ها-ترجمه از الهام مظفری: تقریبا پیدا کردن عشق هیچوقت مثل فیلم‌ها نیست. بیشتر مردم عشق خود را در دانشگاه، محل کار یا از طریق اینترنت پیدا می‌کنند. در بیشتر موارد هیچ چیز عجیب و جادویی در رابطه آن‌ها وجود ندارد و بیشترشان به اندازه کافی خسته کننده هستند که بگوییم عشق واقعی وجود ندارد. با این حال گاهی یک داستان عاشقانه آنقدر عجیب و شگفت انگیز است که می‌تواند داستان یک فیلم سینمایی باشد. این داستان‌ها ثابت می‌کنند که عشق می‌تواند در مکان‌های واقعا عجیب و غیرمنتظره پیدا شود.

طارق و هادیل

زندگی به عنوان یک پناهنده واقعا سخت است. پناهندگان باید خانه و وطن خود را ترک کنند، اهداف خود را متوقف کنند تا بتوانند جایی برای زنده ماندن پیدا کنند. آن‌ها باید بنشینند، منتظر بمانند و در بلاتکلیفی مداوم باشند تا بالاخره بتوانند زندگی جدید خود را آغاز کنند.
 
در سال ۲۰۱۶، طارق ۲۵ ساله و هادیل ۱۹ ساله پناهندگان سوری بودند که در کمپ پناهندگان در یونان زندگی می‌کردند. هادیل در یونان تنها بود و امیدوار بود دوباره به والدینش بپیوندد که به کمپینی در آلمان رفته بودند. وقتی طارق هادیل را دید، در نگاه اول عاشق او شد و سعی کرد سر صحبت را با او باز کند. هادیل ابتدا دو دل بود که با او حرف بزند، چون فکر می‌کرد غیرممکن است در چنین شرایط سختی عاشق شد. در نهایت، طارق موفق شد و آن‌ها عمیقا عاشق هم شدند. آن‌ها یکدیگر را داشتند و دیگر مهم نبود هیچ چیز دیگری در دنیا برایشان باقی نمانده است.
 
تنها یک مشکل وجود داشت: طارق مسلمان بود و هادیل مسیحی. هادیل با والدین خود تماس گرفت تا آن‌ها را از این رابطه آگاه کند و آن‌ها کاملا مخالفت کردند. عموزاده‌های هادیل برای جدا کردن آن ها، هادیل را به کمپ دیگری در یونان بردند. طارق بیچاره هیچ راهی برای بازگرداندن عشق خود پیدا نمی‌کرد. بعد از این شکست عمیق یک خبرنگار با طارق صحبت کرد. او به طارق ۱۰۰ دلار داد تا یک تاکسی بگیرد و با هادیل فرار کند. اکنون آن‌ها ازدواج کرده اند و هرگز نمی‌توانند آن‌ها را از هم جدا کنند.
 
 داستان‌های عاشقانه عجیب ولی واقعی
 


امی و ویک

یک زن سوئدی ۳۰ ساله به نام امی به آمستردام رفته بود. او منتظر دوستش روی نیمکتی در پارک نشسته بود که یک مرد بی خانمان جوان به او نزدیک شد. ریش‌های او بلند بود و بوی بسیاری بدی می‌داد. اما امی با چشمان باهوشش مرد جذابی را زیر آن ظاهر کثیف دید. ویک از او ساعت را پرسید و هر دوی آن‌ها به یک ساعت بزرگ که مقابلشان بود نگاه کردند و امی شروع به خندیدن کرد. آن‌ها چند دقیقه با هم صحبت کردند.
 
 امی متوجه شد که نام او ویک و کانادایی است. او بعد از یک سفر اشتباه بی خانمان شده است. بیشتر روزش را گدایی می‌کند، غذا می‌دزدد، هیچ پولی ندارد تا با هواپیما به خانه اش برگردد و هر شب زیر بوته‌ها می‌خوابد. وقتی دوست امی رسید، امی از ویک پرسید: «می‌توانم باز هم ببینمت؟» آن‌ها چند روز بعد دوباره روی همان نیمکت یکدیگر را دیدند.
 
امی مجبور شد به خانه اش به وین برگردد، اما شماره تلفنش را به ویک داد. ویک می‌دانست که اگر بخواهد باز هم امی را ببیند باید دزدی و کارهای بد را ترک کند. او پول‌هایش را پس انداز کرد تا بتواند با قطار به وین برود و با امی تماس گرفت. چند سال بعد ویک توانست در مهندسی مکانیک فارغ التحصیل شود. آن‌ها ازدواج کردند و حالا دو فرزند دارند.

داستان‌های عاشقانه عجیب ولی واقعی 
 


خوزه و بری

وقتی خوزه ۱۶ ساله بود به خاطر یک قتل درجه دو به ۲۰ سال زندان محکوم شد. او بعد از گذراندن کل دوران بزرگسالی خود پشت میله‌های زندان، زمان زیادی داشت تا به اشتباهات نوجوانی خود فکر کند. او در کلاس‌های معتبر کالج در داخل زندان شرکت کرد و در وبسایتی ثبت نام کرد که آن‌ها را با کسانی که مایل بودند دوست مکاتبه‌ای آن‌ها شوند آشنا می‌کرد. خوزه با بری موریس آشنا شد. آن‌ها نامه‌هایی برای هم می‌نوشتند که ۲۰ - ۲۵ صفحه بود.
 
بری هیچ عکسی از خوزه ندیده بود، اما عاشق او شده بود. او احساس کرد خوزه با وجود تجاربی که دارد ارزش زیادی برای زندگی دارد و بلوغی در او می‌دید که هرگز در مردان دیگر ندیده بود. بعد از یک سال نامه نگاری، بری او را در زندان ملاقات کرد. یک سال بعد از ملاقات، تماس تلفنی و نامه نگاری، خوزه از بری خواستگاری کرد. آن‌ها در سال ۲۰۱۳ وقتی هر دو ۲۳ ساله بودند ازدواج کردند. بری قصد داشت به دانشگاه پزشکی برود و منتظر آزادی خوزه بماند. خوزه در سال ۲۰۲۰ آزاد خواهد شد.

داستان‌های عاشقانه عجیب ولی واقعی 
 


هلنا و فرانز

سال ۱۹۴۲ بود و یک زن جوان اسلواکی یهودی به نام هلن به آشویتز فرستاده شد. هلنا زیبا بود و یکی از آسان‌ترین شغل‌ها در بخشی از کمپ به او داده شد. شغل هلنا مرتب کردن وسایلی دزدیده شده از خانواده‌های یهودی و فرستادن آن‌ها به آلمان بود. او می‌توانست موهای خود را بلند نگه دارد و در خطر کشته شدن نبود. اما بسیاری از افراد خانواده او در بخش‌های دیگر کمپ کشته شده بودند؛ بنابراین درست مثل سایر زندانی‎‌ها تنفر خاصی از نازی‌ها داشت.
 
وقتی افسر ۲۰ ساله اس اس به نام فرانز در یادداشتی به او گفت: عاشق او شده، هلنا با نفرت آن را مچاله کرد. او حتی به فرانز نگاه هم نکرد. با این وجود فرانز به رفتار دوستانه با او ادامه داد. به او غذای اضافه می‌داد و در برابر سایر نگهبانان از او حفاظت می‌کرد. یک روز فرانز خواهر هلنا را از مرگ در اتاق گاز نجات داد و شخصا او را تا کمپی که هلنا در آن بود اسکورت کرد. خواهران به هم پیوستند و این برای هلنا کافی بود تا به فرانز فرصتی بدهد. آن‌ها با هم رابطه عاشقانه داشتند ولی وقتی جنگ تمام شد راهشان از هم جدا شد. با این حال وقتی هلنا به دادگاه رفت درباره شخصیت او شهادت داد و زندگیش را نجات داد.

داستان‌های عاشقانه عجیب ولی واقعی 
 


ویکتوریا و جاناتان

دختری به نام ویکتوریا یکی از کتابفروشی‌های مورد علاقه خود را در توئیتر دنبال می‌کرد که متوجه شد کسی که حساب توئیتر این کتابفروشی را آپدیت می‌کند بسیار باهوش و بامزه است. او در توئیتی نوشت که عاشق او شده است. درواقع این حساب توسط پسری هم سن و سال او با نام جاناتان اداره می‌شد. او به صورت پاره وقت در کتابفروشی کار می‌کرد. بعد از توئیت ویکتوریا آن‌ها با هم درباره نوشته‌های جاناتان صحبت کردند، اما هرگز مکالمه فراتر نرفت.
 
یک روز جاناتان توئیت کرد که عاشق دونات است. گرچه آن‌ها هرگز رو در رو ملاقات نکرده بودند، اما ویکتوریا با یک پاکت دونات به کتابفروشی رفت. آن‌ها را روی کانتر گذاشت و فرار کرد، چون خجالت می‌کشید. جاناتان بعد از کار به ویکتوریا پیشنهاد داد با هم بیرون بروند. اکنون سه سال و نیم از آن زمان گذاشته، آن‌ها با هم ازدواج کرده و جاناتان یک نویسنده حرفه‌ای شده است.

داستان‌های عاشقانه عجیب ولی واقعی 
 


اما و آدم

اما یک زن فرانسوی بود که در انگلستان زندگی می‌کرد. او حس کرد زندگی کاری پرمشغله اش مانع اجتماعی شدنش می‌شود بنابراین در یک وبسایت دوست یابی معتبر ثبت نام کرد. باتوجه به این که برای تایید آی دی باید ماهانه مبلغی پرداخت می‌شد، اما فکر کرد می‌تواند باور کند مرد جذابی با نام رونی واقعی است.
 
چند ماه بعد، اما عاشق این مرد شد، با اینکه هرگز یکدیگر را ندیده بودند. ولی متوجه شد که این یک دام است. عکس‌های رونی در واقع مدلی به نام آدم گوزل بودند که در ترکیه زندگی می‌کرد. اما شجاعانه به آدم پیغام داد و به او گفت که یک نفر از عکس‌های او سوء استفاده می‌کند. در یک دوره چند ماهه، آن‌ها با هم صحبت کردند و عاشق هم شدند. برخلاف رونی، آدم واقعی بسیار راغب بود تا از طریق اسکایپ واقعی بودن خود را ثابت کند. آن‌ها واقعا با یکدیگر ملاقات کردند و در نهایت با هم ازدواج کردند.

داستان‌های عاشقانه عجیب ولی واقعی 
 

 
 
مارک و زو

در سال ۲۰۰۳، زو هر روز برای کار با قطار به لندن می‌رفت. یک روز مردی که قبلا هرگز متوجه او نشده بود در حال کتاب خواندن در همان قطار بود. زو فکر کرد او بسیار جذاب است و از کتابی که انتخاب کرده بود فهمید باید مرد باهوش و عمیقی باشد. زو چند بار سعی کرد توجه او را جلب کند، اما مرد همیشه آنقدر روی کتابش تمرکز کرده بود که متوجه او نمی‌شد.
 
یک روز زو شجاعتش را جمع کرد و هنگام پیاده شدن یادداشتی برای او گذاشت. او در نامه توضیح داد که هر روز او را می‌بیند و به نظرش دوست داشتنی می‌رسد؛ و آدرس ایمیلش را برای او گذاشت. همان روز مرد جوابش را داد. او گفت: نامش مارک است و نامزد دارد. زو شکست خود را پذیرفت و بدون اینکه دیگر صحبت کنند هر روز با همان قطار سفر می‌کردند. هشت ماه بعد، مارک مجرد شد. او به زو ایمیل داد و با او قرار گذاشت. آن‌ها اکنون ازدواج کرده و دو فرزند دارند.

داستان‌های عاشقانه عجیب ولی واقعی 
 


اریکا و آرت

اریکا در کالیفرنیا و آرت در نیویورک زندگی می‌کردند. اگرچه آن‌ها هزاران کیلومتر با یکدیگر فاصله داشتند، ولی یکدیگر را در اینستاگرام پیدا کردند. هردوی آن‌ها عضو یک جامعه ادبی آنلاین بودند که از یک هشتگ برای دنبال کردن نوشته‌های هم استفاده می‌کردند. بالاخره آن‌ها با هم صحبت کردند و بعد از یک سال تماس تلفنی و مجازی عمیقا عاشق هم شده و تصمیم گرفتند ازدواج کنند، حتی قبل از اینکه رو در رو یکدیگر را ببینند. اریکا و آرت در سال ۲۰۱۶ برای اولین بار در فرودگاه کالیفرنیا یکدیگر را دیددند. آرت روی یک زانو نشست و از اریکا خواستگاری کرد. آن‌ها فورا با هم ازدواج کردند. آرت گفت: وقتی عاشق می‌شوید قلبتان را دنبال کنید.
 
داستان‌های عاشقانه عجیب ولی واقعی 
 
مطالب مرتبط
انتشار یافته: 29
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
10:09 - 1396/11/24
حالا ایران ۱۰سال با یارو خاطره میسازیم نمیخوادمون اخرش میره دخترخالشو میگیره.خوشبحالشون واقعا
پاسخ ها
بدون نام
Iran, Islamic Republic of
۱۵:۰۷ - ۱۳۹۶/۱۱/۲۴
از بس که مردای ایرانی بچه ننه و فاقد قدرت تصمیم گیری ان تا مامانشون اجازه نده عقلشون کار نمیکنه
بدون نام
Iran, Islamic Republic of
۲۳:۱۷ - ۱۳۹۶/۱۱/۲۴
همون مامانا هم زن هستند و از جنس شما.
و شما هم مادران آینده ایرانی هستید که چنین پسرانی تربیت می کنید
Neymar
Iran, Islamic Republic of
۰۱:۱۶ - ۱۳۹۶/۱۱/۲۵
حقیقت تلخ
رویا
Iran, Islamic Republic of
۲۰:۲۸ - ۱۳۹۶/۱۱/۲۵
کی هستن که بخوانمون یا نخوانمون فدای سرت اصلا نباید به این پسرا محل داد .پسرا و مردای ایرانی همشون در رو هستن چون ترسو و هوسبازن خودشونم میدونن بیخودن
v
-
۱۲:۵۲ - ۱۳۹۶/۱۲/۲۱
خانووووووووووووووووووم حالا مگه مجبوری همه رو امتحان کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!
v
-
۱۲:۵۵ - ۱۳۹۶/۱۲/۲۱
بعضی از خانوما چشماششون رو بستن متاسفانه و یا چشماشون فقط خودشونو میبینن مردا بیشترین توجه رو از معشوقه خودشون میخوان
Iran, Islamic Republic of
13:17 - 1396/11/24
عشق یعنی جنبش هورمونها, همین و بس, بخصوص عشق در نگاه اول. چیزی که هر نوع روابط انسانی رو سرپا نگه میداره تعهده
Iran, Islamic Republic of
13:59 - 1396/11/24
خیلی جالب بود! حالا اینجا با یکی دوست میشی صفر تا صدتم میذاری بعدش طرف بعد چند سال میگه فاز من دوستی ساده بود...!
Iran, Islamic Republic of
14:32 - 1396/11/24
عالی بود.کاش تو ایرانم آنقدر به روابط متعهد بودن
Iran, Islamic Republic of
15:46 - 1396/11/24
من و شوهرم تو نت باهم آشنا شدیم عاشق هم شدیم باهم ازدواج کردیم الان ۶ساله میگذره یه بچه داریم هنوزم همدیگه دوست داریم ولی وقتی قرار بود بیاد خواستگاری رومون نشدبه خونوادها بگیم کجا اشنا شدیم ودروغ گفتیم از زندگیمون راضییم وگاهی یاد اون روزا میفتیم ولی تو ایران این شیوه آشنایی عجیبه براشون اونور عادیه خونوادها عمرا راضی شن
پاسخ ها
بدون نام
Iran, Islamic Republic of
۲۲:۵۶ - ۱۳۹۶/۱۱/۲۴
برای ما هم همین اتفاق افتاد و ۱۱ ساله جون میکنیم به هم برسیم و موفق نمیشیم
از بی شرفایی که مملکتمو اداره میکنن صمیمانه سپاس گزارم و یه روز تاوان این سالها رو پس خواهند داد
Iran, Islamic Republic of
17:27 - 1396/11/24
حالا تو ایران پسره با صد تا دختر یواشکی دوسته واظهار عشق میکنه آخرشم معلوم میشه فقط عاشق ننه شه.راستی چرا مردای ایرانی این جوری هستن؟!!!
پاسخ ها
بدون نام
Iran, Islamic Republic of
۲۳:۱۷ - ۱۳۹۶/۱۱/۲۴
تو خودت ننه ی آینده ایرانی هستی
بدون نام
Iran, Islamic Republic of
۲۳:۲۳ - ۱۳۹۶/۱۱/۲۴
دوست عزیز
اولا من تاحالا باکسی دوست نبودم پس جمع نبند
دوما خارجم اونطور که تو فکر میکنی نیست و اینا استثناهاشه
زیاد جدی نگیر
سپیده
Iran, Islamic Republic of
۲۳:۵۲ - ۱۳۹۶/۱۱/۲۴
عاشق ننه شه رو خوب اومدی:))
بدون نام
Iran, Islamic Republic of
۲۰:۲۸ - ۱۳۹۶/۱۱/۲۵
تو کشور ما و کشورای عربی مردا خیلی بد تربیت میشن. همین باعث میشه نهایتا نه ززنا خوشبخت شن نه مردا؛ چون یه طرف رابطه همیشه میلنگه (حرفم معنیش این نیست که همیشه ایراد از طرف مردهاست؛ ولی به نظرم بیشتر وقتا ایرادات شخصیتی مردا جلوی رابطه سالم رو میگیره)
Iran, Islamic Republic of
19:30 - 1396/11/24
خیلی عالی بود ممنون، عشق واقعی خیلی خوبه حتی ازش خوندن هم لذت بخشه، از صمیم قلب آرزو میکنم واسه همه اتفاق بیفته ولی نمیدونم چرا یاد این دیالوگ میفتم که میگفت عشق واقعی مثل روح میمونه همه بهش اعتقاد دارن ولی کمتر کسی اونو دیده، به هر حال من امید دارم بتونیم تجربه اش کنیم، واقعا چی بهتر از عشق واقعی هست
Iran, Islamic Republic of
23:20 - 1396/11/24
عشق و عاشقی همش دروغه.سه ماه خودمو کشتم خانوم همکلاسیم بفهمه دوسش دارم ، آخرشم رفت با یه پسر دیگه عروسی کرد.
من با اینکه 26 سالمه اولین بارم بود عاشق میشدم.آخرین بارمم حتما هست... .
Iran, Islamic Republic of
11:41 - 1396/11/25
سلام در داستان اول نام پسر طارق و نام دخنر هدیل می باشد برترین ها احتمالاً از زبان لاتین ترجمه کردین چون در زبان لاتین تارک نوشته می شود
Iran, Islamic Republic of
01:11 - 1396/11/26
خوش بحالشون که بهم رسیدن کاش منم به عشقم میرسیدم
Iran, Islamic Republic of
12:10 - 1396/11/26
منم عاشق یکی هستم که سه سال از خودم بزرگتره ولی فک نکم اون بهم اهمیت بده بعد چیزی هم که آزارم میده اینکه میدونم قبلاً دوست پسر داشته
Iran, Islamic Republic of
16:43 - 1396/11/26
همیشه عاشق شدن و بهم رسیدن ساده نیست.
ولی واقعا نمیتونم درک کنم که چطوری دوتا ادم توی فضای مجازی عاشق هم
میشن، بدون اینکه حتی یکبار هم رو دیده باشن :|
Iran, Islamic Republic of
18:54 - 1396/11/26
کاربرآرمان ...من یه دخترم زمان دانشجویی یه نفر هم نام شما رو دوست داشتم ظاهرا اون هم ابراز علاقه کرده بود اما فرد واسطه گفته بود این دختر اصلا نمیشناسدت!!!!!
در هرحال الان برای هم کلاسیم ارزوی خوشبختی. میکنم که نمیدونم کجاست یا چیکار میکنه وبرای اون فرد واسطه طلب شفا.....
اینه که شاید شما هم همه ماجرا رو ندونی
Iran, Islamic Republic of
15:54 - 1396/11/27
میگن تو اسپانیا ازدواج هایی که از آشنایی اینترنتی شروع میشن از شکل سنتی آشناییه بیشتر شده، اونوقت اینجا بعد سه ماه دوستی میفهمی اسم واقعی طرف سلیمانه
پاسخ ها
ریحانه
Iran, Islamic Republic of
۱۱:۴۸ - ۱۳۹۷/۰۳/۱۸
سلیمان خوب اومدی
زیاد خودتون درگیر این داستانا نکنین ازدواج خیلی خوبه ولی نه با هرکسی و به هرقیمتی . مطمئن باشین اگر توی ایران شرایط برای ازدواج اینطوری فراهم میشد همه شکست عشقی میخوردن چون فعلا جنبش نداریم
نام:
* نظر:
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج