عاشقانه های سینمای ایران
۲۱۶۵۰۷
۲۶ تير ۱۳۹۴ - ۰۷:۴۸
۵۴۶۷۲ 
خودشان همگی متفق القول عقیده دارند که «در دنیا تو ساعت چند است؟» یک فیلم عاشقانه نیست! می گویند که ساخت یک فیلم عاشقانه مولفه های دیگری دارد که در این فیلم یافت نمی شود و...

مجله اینترنتی برترین ها





هفته نامه چلچراغ - المیرا حصارکی: خودشان همگی متفق القول عقیده دارند که «در دنیا تو ساعت چند است؟» یک فیلم عاشقانه نیست! می گویند که ساخت یک فیلم عاشقانه مولفه های دیگری دارد که در این فیلم یافت نمی شود و... ما به علاوه سیل عظیمی از مخاطبان و منتقدان این حرف را قبول نداریم.

نمی توانیم قبول کنیم که «فرهاد» به عشق «گلی» فرانسه یاد نگرفته است. نقاشی کردن را تمرین نکرده است و و او را دوست نداشته، اما بعد از رفتن او به دیار غربت به مادر گلی سر نمی زده... آخرین فیلم صفی یزدانیان بهانه ای شد تا سینمای عاشقانه را با هم مرور کنیم. سینمایی که شاید آثار عاشقانه اش از انگشتان یک دست هم بیشتر نشود، اما مردان عاشق پیشه ای دارد. کسانی که هر روز با عشق زندگی می کنند.

لیلا و هامون

عشق؛ باغی که دیگه تا گلو تو پاییزه

داریوش مهرجویی یکی از کارگردان هایی است که فیلم های عاشقانه زیادی در کارنامه کاری اش دارد. قصه عشق در اکثر فیم های اخیر او روایت می شود، اما عاشقانه ترین آن ها «هامون» و «لیلا» است. فیلم هایی که هرکدام تا به همین امروز در فهرست بهترین های سینمای ایران قرار دارند. هر یک از آن ها زاویه متفاوتی از عشق را به تصویر کشیده اند. یک جا هامون است که از عشق مهشید دیوانه شده است.

از تصور نداشتن مهشید در زندگی اش زمین و زمان را به هم می کوبد و فریادزنان عشق را از او طلب می کند و در جای دیگر لیلایی است که عشقش را دودستی تقدیم زن دیگری می کند تا برایش فرزند بیاورد. لیلایی که خوشبختی را در زندگی اش پیدا کره است، اما از این که عشق زندگی اش احساس خوشبختی ندارد، به خودش می پیچد... با خودش کنار می آید و با بغض، اشک و البته عشق شریکش را راهی مراسم خواستگاری زن دیگری می کند...


هستی و ناصر

عشق؛ باغی که دیگه تا گلو تو پاییزه

فریدون جیرانی در سال 77 زاویه دیگری از عشق را روی پرده سینماهای ایران برد. عشقی که به مرز جنون رسیده است. ناصر در فیلم «قرمز» یک دیوانه روانی است که عشق سادیستیکی به همسرش، هستی دارد. فقط او را برای خودش می خواهد، نه کس دیگری. دوست ندارد ببیند که زنش با دیگران بگو بخند راه انداخته است... او یک عاشق است. عاشق دیوانه! عقل سلیم اما حق را به هستی می دهد. اگر ناصر در دادگاه رو به قاضی می کند و از او تمنا می کند که نگذارد زنش را از او بگیرند، اما مخاطب به هستی حق می دهد که جانش را بردارد و از خانه اش فرار کند. عشق عجیب ناصر به هستی در تمام این سال ها مثال بسیاری از اهالی قلم شد.

آن قدر که جیرانی تلاش کرد تا یک بار دیگر تصویری شبیه به آن را در فیلمش خلق کند. این طور بود که «پارک وی» با آن صحنه های عاشقانه دور استخر دویدن و تماشای هزارباره «قصه عشق» به همراه یکدیگر روی پرده رفت و در انتها تصویر بیمارگونه نیما شاهرخ شاهی شکل گرفت. تصویر مشابهی از یک عشق بیمار اما نه به ماندگاری عشق بین ناصر و هستی.


اعلا و فیروزه

عشق؛ باغی که دیگه تا گلو تو پاییزه

فلیمی که اصغر فرهادی در سال 82 روانه سینماها کرد، شکل خیلی عادی و معمولی از عشق را به تصویر کشید. عشقی که دیدنش در خیابان ها و زندگی عادی مردم دور از انتظار نبود. عشقی ساده که رنگ و بوی امید دارد. امیدی که نقطه مقابلش مرگ برادر است. در طول فیلم و قصه عشق را می بینیم که بین فیروزه و اعلا رشد کرده است. عشقی ساده که از دل زندگی بیرون آمده است و بزرگ شده. زنی که در سن کم تن به ازدواج داده و حالا که زندگی خودش و فزندش را در خطر نابودی می بیند، تصمیم به ترک کرده همسر می گیرد.

برادر فیروزه به جرم قتل در زندان است و دوستی (اعلا) که به دنبال رضایت از اولیای دم آمده است، اما در راه عاشقی افتاده، عشق به فیروزه؛ عشقی که گذشتن از آن برایش سخت است، اما به خاطر دوست از آن می گذرد. فیروزه در مدت زمان کمی که اعلا را دیده، زندگی اش رنگ گرفته است و امید به آینده دارد؛ اما به خاطر برادر باید از رنگ و بوی عشق بگذرد. قصه عشقی که اصغر فرهادی در فیلم هایش روایت می کند، مختص به خودش است. عشق هایی که ماندگار می شوند و تا سال ها در خاطر مخاطب می مانند. عشقی که در فیلم «جدایی نادر از سیمین» هم شاهدش بودیم. عشقی که نادر به پدر داشت و او را از رفتن و ترک کردنش منع می کرد...


رویا و استاد

عشق؛ باغی که دیگه تا گلو تو پاییزه

سال 81 فرزاد موتمن فیلمی را راهی سینما کرد که همین امروز بعد از گذشت این همه سال، هنوز هم مخاطب دارد. عده زیادی از مخاطبان هستند که هنوز هم با تماشای این فیلم عاشق می شوند. قصه عاشقی رویا در همان ابتدای فیلم تعریف می شود. یک سال از آخرین دیدار عاشقانه اش با امیر نامی گذشته است. قرارشان بر این بوده که درست یک سال بعد در یک ساعت مشخص همان جا باشند. رویا که عاشق است، ساعت را به خوبی یادش مانده است؛ سر قرار رسیده است؛ اما بعد از چند ساعت هیچ خبری از امیر نیست. این جاست که استاد وارد داستان می شود.

استاد دانشگاهی که تنها زندگی می کند و بعد از گذشت سال ها هنوز عشق زندگی اش را پیدا نکرده است. رویا را که می بیند، او را از شر مزاحم های خیابانی رها می کند و سه روز به رویا پناه می دهد. سه شب با رویا در خیابان های خلوت تهران قدم می زنند و از عشق و ادبیات و فلسفه حرف می زنند. استاد نیمه گم شده اش را پیدا کرده است. او همان است که در تمام این سال ها به انتظار پیداکردنش بدون عشق زندگی کرده است. عشقش ار تنها بین کتاب های نایاب و چاپ اول تقسیم کرده است و حالا با آمدن رویا از آن ها می گذرد. فرزاد موتمن در تمام این سال ها هیچ عاشقانه ای را نساخت. تا همین «خداحافظی طولانی» فیلمی که در نوبت اکران عید فطر قرار گرفته است و عاشقانه متفاوتی را روایت کرده است.


فرهاد و گلی

عشق؛ باغی که دیگه تا گلو تو پاییزه

گلی بعد از سال ها به زادگاهش بازگشته است. خیابان هایش را نمی شناسد، چهره شهر عوض شده است، اما خانه اش را به خاطر دارد. درست همان شکلی است که آن را ترک کرده است. مردی به استقبالش آمده است، چهره اش را به خاطر نمی آورد، اما مرد غریبه را خوب می شناسد و... قصه با شیرین کاری های فرهاد روایت می شود. شیری کاری هایی که هرکدام عشق را به شکلی فریاد می زند. از به رخ کشیدن بلد بودن زبان فرانسوی تا نقاشی و درست کردن پنیر و... هرچقدر بیشتر خاطره تعریف می کند، در ذهن گلی بیشتر گم می شود.

گلی عشق دوران دانشگاه را به خاطر می آورد، اما فرهاد را نه! به بهانه دیدن عشق همان دوران به شهر می رود و می بیند که عشق دوران جوانی اش به جای مدیریت یک گالری هنری، سلمانی به راه انداخت است! خاطره های فرهاد آن قدر برای گلی ناآشناست که فرهاد تصمیم می گیرد از همان ابتدا ماجرا را برای گلی تعریف کند. از همان دوران شیرین کودکی در دبستان. از همان زمانی که معلم از آنها یک سوال ساده می پرسید: «چه چیزی را در زمستان بیشتر از همه دوست دارید؟» جواب گلی را برایش تعریف می کند.

از همان موقع با همه فرق می کرد: «بوی پوست پرتقال روی بخاری» گلی پرتاب می شود به همان سال ها و تازه متوجه می شود. حالا دوربین به چند سال قبل رفته است و پسری را نشان می دهد که تمام بشقاب ها و قابلمه ها را پر از آب کرده است و دور حیاط چیده است. به امید این که آب ها بخارپز شوند، به آسمان بروند و ابر تشکیل شود. ابرهای برفی. برف ببارد و مدرسه تعطیل شود و برود با گلی جان برف بازی کند... خودتان قضاوت کنید، به نظر شما این فیلم عاشقانه نیست؟


سارا و حامد

عشق؛ باغی که دیگه تا گلو تو پاییزه

هفت یا هشت سالی می شود که سار را ندیده ایم. سال 85 قرار بود به کمپ اعتیاد برود و برای ازدواج آماده شود. همسر آینده اش با نوارهای از قبل ضبط شده با او ارتباط برقرار می کند و حالش را جویا می شود. مادرش لباس عروسش را نشان می دهد و سعی می کند با ایجاد انگیزه، او را به ترک و ادامه زندگی سالم امیدوار کند، امیدی که در انتهای فیلم با شکوفه های درخت پرتقال به نمایش گذاشته می شود. بعد از اینکه «خون بازی» تمام می شود، مخاطب شروع به قصه بافی می کند.

قصه هایی که هرکدام یک سرنوشت جداگانه برای سارا درنظر گرفته است. یکی از آن ها سارا را خوشبخت در فرودگاه تصور می کند که با صورتی بشاش از مادرش خداحافظی می کند و می رود تا زندگی اش را در آن سوی مرزها ادامه دهد. یکی دیگر او را برای بار چندم در کمپ های ترک اعتیاد تصور می کند و زندگی خراب و از هم پاشیده اش را نشان می دهد. دیگری جدایی از آرش و دل شکستگی و... اما رخشان بنی اعتماد سرنوشت دیگری را برای سارا درنظر گرفته است. سرنوشتی که خیلی عجیب و دور از دسترس نیست.

تصور ساده و معمولی دارد. طبقه اجتماعی سارا را به رخ نمی کشد. او حالا دختر عادی و ساده ای است که در یک مرکز خیریه مشغول به کار است. به دخترانی که گذشته ای مشابه او دارند کمک می کنند و به آن ها یادآوری می کند که آن ها هم می توانند درست شبیه او در یک دنیای خالی از اعتیاد زندگی کنند. در همین بین اما از زندگی عاطفی اش هم غفلت نمی کند. درست است که آرش از قاب تصویر بیرون رفته است و حالا با تماشای «قصه ها» می دانیم که ازدواجی در کار نیست. اما یک حامد وارد داستان شده است. حامد راننده یک تاکسی ون است. در مواقعی که کار کمتری دارد، به مرکز می آید و در رفت و آمد و آوردن وسایل کمک حال است.

در همین رفت و آمد است که سارا را می بیند، برق عشق در چشمانش دیده می شود. اما به زبان نمی آورد. ایپزود آخر «قصه ها» یکی از عاشقانه ترین سکانس های سینمای ایران است. عاشقانه اش از جنس بچه های نسل سوم همین امروز است. نه حرف های قلنبه سلنبه بلد هستند و نه این که از ابراز عشقشان شرم دارند و گونه هایشان گل می اندازد. بی پروا هستند و هرکدام به نوعی می خواهند خودشان را ثابت کنند.  جنس بحث کردن سارا و حامد جنس عاشقی است؛ عشقی که دور از دسترس نیست، اما خیلی از ما آن را دست نیافتنی می بینیم...
انتشار یافته: 4
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
15:06 - 1394/04/26
به نظر من کم لطفی شده اثر فاخری مثل نفس عمیق که به نظرم عاشقانه ترین کار سینمای ایران است گنجانده نشده
Iran, Islamic Republic of
18:32 - 1394/04/26
شب های روشن خیلی خوب بود .
Iran, Islamic Republic of
04:41 - 1394/04/29
فیلمای ایرانیه دیگ همش عشقو عاشقی اخرشم یا ازدواج میکنن یا نمیرسن بهم خودکشی میکنن خخخخخ
Iran, Islamic Republic of
03:28 - 1396/01/10
فیلم رویای خیس رو از قلم انداختن
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج