روایت نویسنده «پستچی» از عاشقانه ها
۲۶۹۷۸۱
۱۶ آذر ۱۳۹۴ - ۱۷:۵۷
۸۹۴۲ 
چیستا یثربی با داستان «پستچی» در اینستاگرام و کانال تلگرامش خوانندگان زیادی را همراه خود کرده تا از گذشته اش به شکل عمومی پرده بردارد. او ماجرای اولین و آخرین عاشق شدنش را به شکل عمومی تعریف کرده است و می خواهد بعدها آن را به یک کتاب تبدیل کند.
هفته نامه همشهری جوان - حورا نژاد صداقت: شاگر اول با دیپلم عولم تجربی، رتبه پنج کنکور سراسری در رشته علوم انسانی، انتخاب روان شناسی بالینی در دانشگاه الزهرا (س) به خاطر دپارتمان قوی این رشته، چشیدن طعم تلخ رد شدن نمایشنامه ها به دلیل متفاوت بودن، همه و همه فقط بخشی از زندگی چیستا یثربی است؛ زنی که امروز با داستان «پستچی» در اینستاگرام و کانال تلگرامش خوانندگان زیادی را همراه خود کرده تا از گذشته اش به شکل عمومی پرده بردارد. او ماجرای اولین و آخرین عاشق شدنش را برای همه مردم به شکل عمومی تعریف کرده است و می خواهد بعدها آن را به یک کتاب تبدیل کند.

من مبتلا به عشق شده بودم

مصاحبه با چیستا یثربی قصه بامزه ای دارد. بعد از چندین تماس و قطعی کردن زمان مصاحبه، برایم نوشت که سقف حمام خانه اش به دلیل بی توجهی همسایه ریخته است و حسابی درگیر شده. انگار از وقتی داستانش را می نویسد، همه چیزها دست به دست هم داده اند تا برایش به یک نشانه تبدیل شوند. در این مصاحبه از حال و هوای این روزهای متفاوتش و اینکه چقدر مورد مهر و خشم دیگران قرار گرفته است، باخبر می شوید.

ریشه خودافشایی شما در این داستان که دارید به گوش همه می رسانید، چگونه شکل گرفت؟

تا پیش از خواندن رشته روان شناسی دختری درونگرا و سر به زیر بودم که فکر می کردم اوج خودافشایی، درددل با پدر و مادر است، آن هم به شکل سانسور شده! دانشگاه که رفتم، فهمیدم برون ریزی و بیان خود می تواند بار سنگین گذشته ها را سبک کند و تا شخصی گذشته اش را یادآوری نکند و آن را نگوید، هیچ درمانی برایش صورت نمی گیرد. من گذشته سختی را سپری کرده بودم. از دوم دبستان هم دست به قلم بودم و می نوشتم. بعد در دانشگاه استادم، دکتر مجد به من گفت: «تو که نویسنده ای. چرا از نوشتنت استفاده نمی کنی؟ هر چیزی را که اذیتت می کند، بنویس.»

آن خودافشایی ها پیش خانواده هیچ تاثیری در این ماجرا نداشت؟

اجداد من از خانواده ساداتی بودند که فرزندشان را برای تحصیل به خارج از کشور می فرستادند. پدر من هم در فرانسه تحصیل کرده بود. او به ما یاد داده بود که باید حرفمان را بزنیم. پس پدرم نقش مهمی در این ماجرا داشته است. البته، من یک ویژگی منحصر به فرد هم دارم و آن دهن قصه گو یا به قول آقای رادی «مالیخولیای جنی ذهن» است.

من مبتلا به عشق شده بودم

 هنوز یادم هست، مدرسه هم که می رفتم برای معلم هایم نامه عاشقانه می نوشتم؛ یعنی آنها به من سفارش نامه نوشتن می دادند؛ مثلا می گفتند: «تولد شوهرم است. یک نامه عاشقانه بنویس تا به او بدهم.» و من خودم را جای او می گذاشتم و  چنان نامه ای می نوشتم که به قول یکی از معلم هایم «کاغذ از این همه عاشقانه نویسی آتش می گرفت.» حیف که به خاطر این نامه ها پول نمی گرفتم!

جسارت این خودافشایی ها، شما را با چه برخوردهای منفی و مثبتی از سوی مخاطبانتان مواجه کرده است؟

اول بگویم که داستان های من را از کودک هست ساله تا 80 ساله می خوانند؛ این آمار را براساس پیام های مردم در اینستاگرام و لاین و تلگرامم به دست آورده ام. ساده ترین مخالفت ها این است که شخصی من را بلاک می کند. بعضی ها هم برخورد نامناسب دارند و به شدت به من حمله می کنند و بقیه دوستان در صحفه جوابشان را می دهند.

 اگر هم کسی به فرد خاصی از جمله دوستان با خانواده من توهین کرد، بلاک می شود. بامزه است که همین گروه آخر، در دایرکت برایم پیام می گذارند که ببخشید، خواهش می کنم بگذار من مابقی ماجرا را بخوانم. با تو مخالفم، ولی می خواهم از انتهای ماجرایی که تعریف می کنی، باخبر باشم... اینها از عجیب ترین افرادی هستند که با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند.

گروه دیگر علاقه مندان داستان هایم هستند که اصلا انگار تا داستانم روی کانال نرود، روزشان آغاز نمی شود. آنها با من و قصه زندگی ام همذات پنداری می کنند و حتی از تجربیاتشان برایم می گویند.

چرا افراد موافق و مخالف، همه منتظر انتهای این ماجرای عجیب هستند؟

چون من با مخاطبم صادق بودم. من خودم را قهرمان نشان ندادم و به نوعی خودزنی کردم. من زندگی پر از ریسک و با تعبیر خیلی خودمانی، پر از خل بازی داشتم و همین ها را صادقانه برای مردم تعریف کردم. غیر از آن، شخصیتی شبیه مستر بین دارم که ناکامی ها را زود فراموش می کند و به دنبال یک موفقیت جدید می رود. از طرف دیگر، من کار جدیدی کرده ام، زیرا اصولا در جامعه ما نگاه خوبی به دختری که ابراز وجود کند و از علایقش به شکل عمومی صحبت کند، وجود ندارد.

در این مدت پیش آمده که با برخورد بدی از سوی افراد جامعه مواجه شوید؟

بله، مثلا چند وقت پیش وقتی به مطب دکترم رفتم، منشی او برخلاف همیشه، رویش را از من برگرداند و نگاه تحقیرآمیزی به من داشت. چرا؟ چون من از زندگی واقعی ام گفته بودم. البته اینها برایم عادی است. من هر بار که نمایشنامه ای را می نویسم و آن را روی صحنه می برم، همه می گویند: کارهایت خیلی تند و چندپهلو است، ولی عموما مشکلی برای آثارم پیش نمی آید، چون مخاطبانم می دانند که من حقایق جاری زندگی را مطرح می کنم.

من مبتلا به عشق شده بودم

 یادم هست که حتی یک بار، شخصی که برای تماشای نمایشم آمده بود و اتفاقا همه مرا از حضور او ترسانه بودند، در انتها از من تشکر کرد و گفت: «امکانش هست که من بلیتی را هم برای منزل تهیه کنم تا به دیدن نمایش شما بیاید؟»

چطور از این همه برخورد نامناسب ناراحت نمی شوید؟

من کلا از هیچ چیز ناراحت نمی شوم. چون به نظرم در دنیا همه چیز ترکیبی از کمدی و تراژدی است که باید قوانین آن را یاد بگیری. مردم ما به شدت محافظه کار هستند و می خواهند خودشان را خوب نشان دهند. همه می خواهند یک خانم خوب باشند، یک آقای خوب باشند، ولی من بدون توچه به میزان خوب بودنم، از کارهای درست و غلطم صحبت می کنم.

 از جسارت در تصمیم گیری آنی و از پذیرش عواقب همان تصمیم گیری هایم. این عمل کردن های متهورانه و صداقت در بیان و نترسیدن و ناراحت نشدن، همه و همه موجب می شود که جرات خلق هنر از طریق درددل و افشاگری را پیدا کنم.

با توجه به اینکه داستان شما در بستر واقعی اواخر دهه 60 می گذرد، مخاطبانتان عموما چه گروهی هستند؟

تا پیش از این ماجرا، مخاطب صفحات اینستاگرام من عموما دهه شصتی ها یا هم سن و سالان خودم بودند، ولی بعد از این ماجرا، من با دو گروه اصلی مخاطب مواجه هستم: اول، زنان همسن خودم که آن روزگار را تجربه کرده اند و دوم، جوان ها.

اتفاقا جوان ها برایم از ماجرای زندگی و ازدواجشان زیاد پیام می گذارند و می گویند: گرچه شرایط اجتماعی امروز نسبت به آن سال ها بسیار متفاوت شده، ولی در بطن ماجرا، هیچ چیز تغییر نکرده است.

من مبتلا به عشق شده بودم

بعضی ها به داستان شما این اشکال را می گیرند که پهلو به داستان های عامه پسند می زند. موافقید؟

عامه پسند دقیقا دو معنا دارد. یکی رمان هایی نظیر آثار دانیل استیل، مرحوم فهمیه رحیمی و... و دیگر داستان هایی که محبوب مردم است. مثل داستان «من او» نوشته رضا امیرخانی که به هیچ وجه عامه پسند نبود. ولی در رده داستان های عامه پسند وارد شده است. من در دوره ای که در فارابی کار می کردم، شنیدم که بعضی از منتقدان آن را حتی عامه پسند تلقی کرده اند. در حالی که «من او» محبوب مردم بود.

داستان عامه پسند تعریف خود را دارد، یعنی ساختار ندارد و به هیچ وجه روی طرح، توطئه، تعلیق، کشمکش و یدالوگ آن به صورت تکنیکی کار نشده است. نویسنده بداهه هر چیزی که به ذهنش می رسد، می نویسد تا قصه را جذاب کند. منتقد آگاه می فهمد که این داستان عامه پسند نیست.

به قول مارکز، هر اتفاقی داستان است؛ از خانه تا خیابان اما باید ببینیم چگونه آن را تعریف کنیم که خواننده خوشش بیاید و با خود بگوید که بعدش چه می شود. مارکز می گوید: اگر داستانی نوشتید که دو لایه داشت، یک لایه به زیر پوست اجتماع می پرداخت و لایه روی آن مخاطب عام را راضی می کرد (در حدی که به دنبال آن باشد) یعنی داستان به شکل اصولی نوشته شده است.

من فکر می کنم، داستان من از این نوع دوم است. زیرا برای تک تک قسمت های آن طرح و توطئه و تعلیق داشته ام و حتی دیالوگ های آن را بارها بازبینی کرده ام. پس مطلقا مطمئنم که داستانم عامه پسند نیست و محبوب مردم است.

با تمام سختی ها و شیرینی های ابتکاری که داشتید، الان حالتان  چطور است؟

حالم... راستش خوب هستم، یعنی از نظر روحی حالم خوب است. رهاتر و حتی جسورتر شده ام. انگار به 14 سالگی برگشته ام، ولی از زمانی که شروع به نوشتن کرده ام، بدنم به شدت واکنش نشان می دهد؛ یعنی به اندازه تمام این روزها من پیوسته سردرد و گلودرد داشته ام، حتی تب و تپش قلب بالا.

من مبتلا به عشق شده بودم

پس گویا این برون ریزی روانی، به جسمتان هم سرایت کرده است.

بله، من حدود چهار صبح از خواب بیدار می شوم تا داستانم را بنویسم و بعد به سر کار بروم و از آنجا، داستان را در کانال و اینستاگرام بگذارم. هر روز، وقتی نزدیک به زمان نوشتن می شوم، دیگر احوالم طبیعی نیست.

جسمم به شدت واکنش نشان می دهد. حتی اگر زمان کمی خوابیده باشم، ناگهان از خواب می پرم و در ساعت هایی که مشغول نوشتن هستم، تمام آن روزها و لحظه ها را دوباره تجربه می کنم. انگار گذشته ها در همین زمان حال، دوباره به وقوع می پیوندد.

با این اوصاف، از این تجربه عاشقانه که تمام زندگیتان را تحت تاثیر خود قرار داد، پشیمان نیستید؟

عشق کور است و جایی برای منطق و فکر ندارد. من مبتلا به عشق شده بودم یا به قول سهراب دچار شده بودم، در حدی که حاج علی هم از عشق من عاشق شده بود. پشیمان که نیستم هیچ، حتی اگر به آن زمان برگردم، باز هم مسیر زندگی ام همین خواهد بود.
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج