داستانک؛ نوه خوب من
۳۳۲۲۵
۱۱ مهر ۱۳۹۱ - ۰۹:۵۵
۱۰۲۷۵ 
 
 
 
 
  برترین ها: حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه.اما اینطور نشد.

خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین، مثل آدم بزرگها.بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود ، وهر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوچولو تعجب زده بود ولی به روی خودش نمی آورد. به اولین خیابان که رسیدند حامد رو به باباش کرد وپرسید :بابا اسم این خیابون چیه؟باباش جوابش رو داد.اما حامد ول کن نبود.اسم تمام خیابونها رو دقیق دقیق میپرسد.بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید:بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟به چه دردت میخوره؟

حامد با صدای معصومانه اش گفت:بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی.دنیا رو سرش خراب شد.نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد، خودش رو اون پشت دید . از همون جا بسرعت دور زد . و برگشت بطرف خونشون.حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید. برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد ،اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود
برچسب ها:
انتشار یافته: 24
در انتظار بررسی:1
-
10:17 - 1391/07/11
وای خدای من چقدر داستان قشنگی بود...امیدوارم هیچ وقت هیچ کدوم از ماها یه همچین کاری رو در حق بزرگترامون نکنیم.....

ممنون مجله
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
10:47 - 1391/07/11
ای جونم، اشکم دراومد خب.
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
14:19 - 1391/07/11
ای جااااااااااااااااااااااااااااااانم
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
15:13 - 1391/07/11
تکراری بود با این حال یادآوری خوبی بود
پاسخ ها
میلاد
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۱۲:۰۵ - ۱۳۹۱/۰۷/۱۲
لازم نیست دونسته هاتو یاد/اوری کنی
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
15:35 - 1391/07/11
عالی عالی عالی
-
20:27 - 1391/07/11
يه چك ميزاشت تو گوش بچه صداي گور خر وحشي افريقايي از خودش بده بيرون............بچه هم اينقده تخس؟
پاسخ ها
laya
-
۱۲:۴۲ - ۱۳۹۱/۰۷/۱۲
محسن من در عجبم همه تو اوج احساساتشون کامنت میذارن...اونوقت تو به شوخی گرفتی
Mami
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۱۲:۵۴ - ۱۳۹۱/۰۷/۱۲
MOHSEN!!!!!!!............
بدون نام
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۱۶:۰۳ - ۱۳۹۱/۰۷/۱۲
ديدي داستان تاثر انگيزيه خواستي فضا رو تغيير بدي . منم متاثرشدم ولي كامنتت ديدم خنده ام گرفت . اي ول
MOHSEN
-
۱۶:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۷/۱۵
منم شادممممممممممم
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
14:18 - 1391/07/12
خانواده ایی فقیری توی روستایی زندگی میکردند پدر خانواده برای اینکه از شر پدر پیر خودش خلاص بشه با کمک همسرش پدر پیرشونو تو یه سبد گذاشتند و توی دره ایی دور رهاش کردند و وقتی که به خونه برگشتند پسرشون گفت پدر لطفا اون سبدو به من بدید تا وقتی که پیر شدید من شما رو تو سبد بذارم و تو کوه رهاتون کنم.
پاسخ ها
نگين
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۰۰:۰۶ - ۱۳۹۱/۰۷/۱۳
همين الان بابام اين داستانو برام تعريف كرد شما هم تعريف كردي چه تصادفي!!
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
16:01 - 1391/07/12
خیلی خوب بود
فقط فکر کنم حامد کوچولو درسته نه حامد کوپولو.
درستش کنید
پاسخ ها
مدیر پایگاه با سپاس
اصلاح شد
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
16:40 - 1391/07/12
من واقعا موندم چظور دلشون میاد مادر وپدری که یه عمر زحمتشونو کشیدن براحتی ببرن خانه سالمندان؟؟؟
این آدما وقتی دوتا تراول نو وکهنه ی50تومنی داشته باشن کهنه هه رو میندازن دور؟؟؟!
همونطور که ارزش این دوتا تراول باهم برابره ارزش پیری پدرومادر با جوونیشون برابره...
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
18:54 - 1391/07/12
والا دیگه چی میتونم بگم به این بچه های بی عاطفه!! فقط یادآوری میکنم بهشون که خودشونم یه روز پیر میشن
پاسخ ها
بدون نام
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
۰۸:۳۵ - ۱۳۹۱/۰۷/۱۳
ممنون از ياداوري به موقعتون
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
21:27 - 1391/07/12
واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
00:08 - 1391/07/13
خودمو تو اون ماشین تصور کردم.با این تفاوت که نوه ام تو ماشین نبود چیزی بگه.....
اینم از شانس ما
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
09:17 - 1391/07/13
be in migan naveyee khoob
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
19:44 - 1391/07/18
قلبم به درد اومد
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
12:28 - 1391/07/21
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی جالب بود.
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج