طنز؛ ادب از که آموختی؟
۴۰۷۵۰۹
۰۶ آبان ۱۳۹۵ - ۰۹:۱۹
۴۰۶۰ 
آورده اند در سرزمینی دورتر از کومور، لقمان را دیدند و پسندیدند و پرسیدند: «ادب از که آموختی؟ فرمود: «والا دستم خورد، هفته نامه ای را سهوا مطالعه نمودم. با ادب هم خودتی و جد و آبادت.»
ماهنامه خط خطی - محمدامین فرشادمهر: آورده اند در سرزمینی دورتر از کومور، لقمان را دیدند و پسندیدند و پرسیدند: «ادب از که آموختی؟»

فرمود: «والا دستم خورد، هفته نامه ای را سهوا مطالعه نمودم. با ادب هم خودتی و جد و آبادت.»

در همان سرزمین، پوکمونی را دیدند زرد و بازیگوش. وی را گفتند: «تو را چه شد که چنین لقبی اختیار کردی؟!»

جستی زد و بر گوشه ای حزین نشست و در حال پیچیدن توتون و پِیپِر گفت: «پوکمونی بودم بس هنرمند. نارفیقان مرا به جشنی حافظانه دعوت نمودند و چو فردا رسید، در هفته نامه ای تیتر نمودندم که : "گو کیست؟" از آن پس «پوکمون گو»یی شدم که مپرس!»

راویان به گذار در همان سرزمین مشغول بودند که جمعی دیدند سرخوش، شامل دیگو، مندی و سید (Sid). ایشان را پرسیدند: «فرجام کارتان چیست؟»

او زودتر دستش را بالا برد و پاسخ داد: «غایت عصر یخبندان، پنجمین قسمت آن است که در آن ما و دایناسورها، جملگی، سقط می گردیم و فقط هفته نامه ای از زمین می ماند و بس.»
راویان قصه، در میانه راه، برجی دیدند با پایی گشاده و جامه ای دودآلود. وی را گفتند: «خوب برای خویش آزادی و حال می کنی کَلَک!»

وی گفت: «به زندانیان بی ملاقات سوگند، از آزادی نام آن به یدک می کشم، آزاد آن است که منع گردد و ادامه دهد...»

ایشان، در ادامه، شهریاری دیدند که به دنبال سر و همسر خویش چمن گره می زد. وی را گفتند: «چه خبر؟»

وی پس از مدح پوشش خبری در آن سرزمین فرمود: «نیک آن است که نشریات، نیمه های شب، پخش گردد که کودکان سرزمین از آن حجم ادب نگرخند. یا اینکه به سردر نشریات، قفل کودک نهند.» وی پس از خواندن چند بیت از ایرج میرزا، به دنبال سر و همسر در افق محو گردید.

هوا به تاریکی کشیده بود و راویان گالیله ای دیدند هاج و واجِ افلاک. گالیله را گفتند: «قاصدی خبر آورده است که عده ای گفته اند: شاید مثل گالیله تحت فشار حرفمان را پس بگیریم.»

گالیله نگاهی اندوهگین به غروب خورشید کرد و از کابینت آشپزخانه نیم سیر فلفل در دهان خویش ریخت و هم صدا با نسیم گفت: «می دونم زمین صافه، می دونم باید برم، می رسیم آخر به هم، من و تو، من و تو.» و آمیخته با نسیم همی وزید...

شب از نیمه گذشته بود و راویان خسته و کوفته حکیمی دیدند بس فکور و دانا و همه چی تمام. وی را هیچ نگفتند و خیره به آن طرف سوت زدندی و حکیم به غایت ضایع شد و تا صبح از خویش سوال و جواب همی نمود. القصه، راویان که در آشفته بازار آن سرزمین، چشم قانون و مجوز دائم را دور دیدند، بی خیال روایت داستان های بخور و نمیر، مجوزی گرفتند موقت و بس توی دل برو. و پنهانی و با سیم کارت دوم خویش، دور از چشم مجوز دائم غرغرو، عمری به شادمانی چاپ ها کردند و هتک حرمت ها.
برچسب ها:
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج