رضا صادقی چگونه ستاره شد؟
۴۳۸۵۶۶
۲۶ آذر ۱۳۹۵ - ۰۶:۲۸
۸۳۸۳ 
داستان زندگی و موفقیت رضا صادقی مثل قصه هاست. نمی شود تصور کرد پسری معلول جسمی از پایین شهر بندرعباس که به قول خودش وقتی باران می آمد خانه ها پر از آب می شد، با قیافه و قد و قواره ای معمولی و ساده. تبدیل به یک ستاره شود. رضا صادقی در اینجا بخش هایی از داستان زندگی اش را روایت می کند. کسی که حدود سال 81 ستاره شد.
ماهنامه دیده بان: داستان زندگی و موفقیت رضا صادقی مثل قصه هاست. نمی شود تصور کرد پسری معلول جسمی از پایین شهر بندرعباس که به قول خودش وقتی باران می آمد خانه ها پر از آب می شد، با قیافه و قد و قواره ای معمولی و ساده. تبدیل به یک ستاره شود. رضا صادقی در اینجا بخش هایی از داستان زندگی اش را روایت می کند. کسی که حدود سال 81 ستاره شد.
 
در نوجوانی قهرمان من دو نفر بودند. یکی ری چارلز و یکی هم استیوی واندر و بیشتر از همه ری چارلز. هر دوی آنها نابینا بودند اما مردم جلوی هنرشان سر تعظیم فرود می آوردند. کسی چشم سر آنها را نمی دید، چشم بصیرت شان و چشم درون شان را می دید. هر وقت آن حس «آخی» در من به وجود می آمد با خودم می گفتم این را تحمل کن به امید روزی که ثابت کنی.

هیچ وقت یادم نمی رود اولین جملاتی که وقتی آمدم گفتم. گفتم من گرچه طعم قدم زدن روی آسفالت را نچشیده ام، اما روی دل ها طعمی چشیدم از قدم زدن که کمترکسی شاید بتواند آن طوری قدم بزند. من با صدایم توی دل ها راه رفتم، با قدمم روی آسفالت راه نروم زیاد اهمیتی ندارد.

ما برحسب پشتوانه خانوادگی مان در یک فضای دینی و مذهبی هستیم. پدر و پدربزرگ ما مسجددار بودند و به حکم افتخاری که نصیب من شد، جبر محبت داشتم و همان زمان، چهار، پنج بار قرآن را ختم کردم. دیدم که چقدر به تلفظ ها و استعداد حنجره ام کمک می کند.

فکر می کنم از 14 سالگی ساز را به دست گرفتم. آن زمان که در اینجاها ویدئو زیاد نبود، در بندر راحت می شد گیرش آورد و ما داشتیم از این فیلم های VHS می گرفتیم و فیلم مثلا جیپسی کینگز را نگاه می کردیم. شاید 80 درصد آن را نمی دانستیم چی هست  اما حداقل تکان دادن دست و اینکه چطوری می توانی گیتار را به دست بگیری به مان نشان داده می شد. این یک موضوع بود و کنار هم نشستن بچه ها یک موضوع دیگر.
 
 رضا صادقی چگونه ستاره شد؟

در جنوب شما اگر دست یک بچه یک سطل بدهی، ریتم را خیلی شفاف برایت اجرا می کند. الان شاید خیلی از حرفه ای های موسیقی مشکل ضرب دارند. اما در بندر یک بچه هفت ساله مشکل ضرب ندارد. این را هم بگویم. می گویند «با بال شکسته پر گشودن هنر است، این را همه پرندگان می دانند». شاید آن محدودیت ها باعث شد که ماها بنشینیم و مدام کشف کنیم.

یک اتفاق ویژه

ما در یک محله پایین نشین بندرعباس بودیم. صفای آنجا خیلی زیاد بود اما صافی اش کم بود. کوچه هایمان آسفالت نبود و باران که می آمد خانه هایمان پر از آب می شد. بدون تعارف هر جامعه ای نگاه طبقاتی هم دارد و ما بیشتر با سفره نشین های خودمان نشست و برخاست داشتیم. اولین کاری که ساختم راز عشق بود. شاید معدود آدم هایی باشند که کاست آن را داشته باشند، چون ضبط هم کردم. اولین باری هم بود که خودم چیزی را می نوشتم. نوشتم: «عشق یعنی شبنم صبح سپید/ عشق یعنی آرزو، یعنی امید.» این را نوشتم و یک ملودی خیلی آرام هم روی آن گذاشتم. این قطعه را ضبط کردم و با چند قطعه دیگر مثل «نامون دری» جیپسی کینگز را خواندم و با بچه ها فکر کردیم الان دیگر وارد گرمی می شویم.

این آهنگ ها را با سختی و با آن ضبط های قرمز که یک میکروفون داشت ضبط کردیم و آن را بردم به یک نوارفروشی در بندرعباس. الان دقیقا یادم نیست کجا بود اما اسم مغازه اش Maxel بود. رفتم آنجا و آلبومم را دادم به صاحب مغازه تا گوش کند. 30 ثانیه نگذشته بود، که کاست را درآورد و پرت کرد. گفتم آقا چرا پرت می کنی؟
 
گفت چقدر آرام است؟ مگر مردم ناله دوست دارند؟ آن زمان، زمان «بلا ای بلا، دختر مردم» بود. اتفاقا خوشحال شدم. گفتم بالاخره یک اتفاق برای کار ما افتاد. اتفاق فقط این نیست که بفروشد و مردم آن را دوست داشته باشند. اینکه یک آدم در طول روز خیلی آهنگ می شنود، نسبت به آن یک واکنش داشت یعنی اینکه اتفاقی افتاده است، حتی وقتی که این واکنش بد بود. او به من نگفت «مرسی بابا. بزار اینجا ببینم چیکار کنم». یک واکنش نشان داد.
 
 رضا صادقی چگونه ستاره شد؟

در آن زمان رفته بودم در فضای سرود، با ارکستری که از بچه های مدرسه تشکیل داده بودیم به مسابقات رفتیم و مقام اول شهرستان ها را در تک خوانی گرفتم و همین باعث شد که رفتیم در گروه سرود فرمانداری. آنجا یکی از دوستانم به نام حسین خوشنامی کیبورد می زد و چند تا آهنگ ساخت و من و آقای عوض پور و دوستان دیگر آنجا بودیم. همان روز برای ما یک کار پیشنهاد شد که اجرای پنجشنبه ها و جمعه در کلوپ دلفین بندرعباس بود.

بارون دونه دونه

من بودم با یک کیبورد، گروه نمایش بود، مجری بود و همه هم با هم دوست بودیم و می رفتیم اجرا می کردیم. آنجا زیر نظر ظهرداری بود. دو، سه سال در آنجا اجرا کردم و بعد در یک فضای فکری قرار گرفتم که تا دو سال کلا از ماجرای موسیقی دور شدم. بعد از دو سال آقای برزگر زنگ زد که بیا هتل بخوان. گفتم من سازم را فروختم. نه گیتار دارم نه کیبورد و نه هیچ چیز و حتی در خانه ام نوار هم ندارم. نمی خواهم دیگر کار کنم. یکی، دو ماه بعد دوباره زنگ زد.

من یک کار خوانده بودم به نام «بارون دونه دونه» که شعرش بندرعباسی بود و مردم خیلی دوست داشتند و در عروسی ها و جشن ها آن را می خواندند. یعنی در بندرعباس شناخته شده بودم. خلاصه آنکه دوباره زنگ زد و گفت دوست دارم بیایی. بیا اینجا یک بار با هم صحبت کنیم. رفتم گفت در طول هفته، از شنبه تا جمعه و جمعه ها هم دو بار روی استیج اینجا ساز بزن و بخوان. من گفتم ساز ندارم. گفت ما این حقوق را به تو می دهیم، برو ساز بخر. حقوق خوبی هم می دادند.
 
 رضا صادقی چگونه ستاره شد؟

دوستانی داشتم به اسم مهدی و علی محمودی که پسرعمو بودند. گفتند رضا تو با این کیبوردهای داغون به جایی نمی رسی. گفتم من نه دارم که از این کیبوردهای بزرگ بخرم و نه اینکه شرایطش را می بینیم. ذهنیتش را هم ندارم. گفتند ما برایت می آوریم تو ماهی 10 هزار تومان بده. چیزی که آن زمان دو میلیون قیمت داشت را به من دادند با این شرایط. آن ساز، ساز جی ام بود که در آن زمان در تهران هم کم پیدا می شد.

با دوستم مجید شکاری که آن زمان دانشجو و با انگلیسی آشنا بود، نشستیم کاتالوگ را خواندیم و یکی یکی اجرا کردیم تا توانستیم بفهمیم چیست. با همان ساز آمدم هتل و دروغ چرا، روزهای اول خیلی برایم سخت بود. حس اینکه نشسته اند دارند غذا می خورند و من دارم ساز می زنم برایم قشنگ نبود ولی بعد دیدیم چرا که نه. من به عنوان تمرین به آن نگاه می کنم.

اتفاق جالبی که در هتل هما افتاد این بود که تماشاچیانی که به آنجا می آمدند همه بندری نبودند. تنوع فرهنگ وجود داشت. آنجا یا ترخیص کارهایی بودند که از این طرف و آن طرف می آمدند یا میهمان بود و به این ترتیب من شاهد تنوع نگاه فرهنگی شدم. بعد به این فکر افتادم که ببینم آنجا چقدر می توانم ذهن یک عده را به خودم معطوف کنم.

بعد، بعد از دو سال دوباره برگشته بودم به این تفکر که ماندنی باشم یا اتفاقی. بعد دیدم که چقدر خوب می توانم با مردم ارتباط برقرار کنم. آن موقع شعرهای دیگران را هم لا به لای کارهایم می خواندم. بعد به این فکر افتادم که آیا می توانم چیزی را بخوانم که حداقل نگاه هر طیف فکری و فرهنگی را معطوف به خودم کنم. با این فکر و یک سری تفکر خاصی که از قبل داشتم، «مشکی رنگ عشقه» را خواندم.

مشکی رنگ عشقه

آن زمان احساس می کردم همه چیزم باید خاص باشد و دوست نداشتم  هیچ چیزم شبیه به دیگران باشد. جالب است بگویم که حتی مدل عصای من هم مدل عصاهای دیگر نیست. یعنی حتی در بین هم ترازهای شرایطی خودم هم سعی کردم خاص باشم. اینکه خاص بودن چقدر هم درجاهایی به من لطمه زد، بماند.
 
 رضا صادقی چگونه ستاره شد؟

به هر حال این ذهنیت را داشتم که الان باید الگویی داشته باشم برای دوخت از مدل خودم. از رنگش بگیر تا القا و نوع تفکرش. ذهنیت های اجرایی خاصی هم داشتم. مثلا در ان زمان من اگر این آهنگ مشکی رنگه عشقه را با هر ریتم دیگری می خواندم، قبول نمی شد. آن زمان، در آن بحبوحه شش و هشت، من فکر کردم اگر با این ریتم بخوانم، بد هم نیست اما ریتم نگاهی من نبود.

ریتم «مشکی رنگ عشقه» ریتم بندر نبود اما فضایی که در بندر همیشه جاری است، ریتم است. ما چه شعر غمگین و چه شعر شاد را با ریتم اسلو وجود دارد. ریتم اسلوی آنجا هم شرایط خودش را دارد.

«مشکی رنگ عشقه» را اول بار در سال 1381 در هتل خواندم و بدون تعارف، هیچ کس را در آن شب ندیدم که به سادگی بتواند از کنار این آهنگ بگذرد.

وقتی این آهنگ را ساختم، زنگ زدم به یکی از دوستانم به نام مجتبی شکاری که بیس می زد. گفتم مجتبی یک چیزی ساختم خیلی عالی. گفت چی؟ برایش خواندم. گفت چه جالب است. من برایش بیس می زنم. آن زمان با مجتبی بیس آن را هم لایو گرفتیم و بعد پیش یکی از دوستانم که داشت اولین استودیوی نیمه مجهز بندر را جمع می کرد رفتیم و در اتاقش که پر از چوب و تخته بود ،این کار را ضبط کردیم.

با خودم فکر کردم وقتی کسانی که سال ها دوست نزدیک من هستند از شنیدن آن متعجب هستند، قطعا روی آدم هایی که هیچ آشنایی با تفکر من ندارند یک سبیل ایجاد می کند و من می توانم بقیه تفکراتم را در همین قالب ارائه کنم. «مشکی رنگ عشقه» برای من صرفا یک رنگ نبود. من می خواستم تناقض های جهان فکری خودم را اصلاح کنم و بگویم.

توصیه امین تارخ

تقریبا دو سال و نیم، سه سال در هتل هما بودم. براساس همان ذهنیت و تصور یک سری کارهای دیگر را هم ساختم مثل «تو با منی». بدون تعارف بگویم تا آن زمان کسی فضایی را اجرا نمی کرد که شعرش ترجیع بند داشته باشد. آن زمان، زمان «گل می روید به باغ» بود و کسی جرات نمی کرد «تو با منی» و «دلم برات تنگ شده جونم» را بخواند. آن موقع من «داشتم فراموشت می کردم» را خواندم. «تو با منی» را خواندم، «دلم برات تنگ شده» را خواندم و خیلی آهنگ های دیگر. همه را تست می کردم تا ببینم بازتاب آن چگونه است.
 
 رضا صادقی چگونه ستاره شد؟

روی استیج هتل هما، آدم های معروف زیاد می آمدند. بالاخره هتل هما بود و شرایط خودش را داشت. تنها کسی که روی من تاثیرگذار بود آقای تارخ بود. گویا برای یک سریال با فیلم سینمایی آمده بود آنجا که آمدند هتل هما. من از  همان سریال سربداران ایشان را خیلی دوست داشتم. ایشان هم نشسته بود و با دوستانش صحبت می کرد که یک دفعه آمد روی استیج. هیچ وقت یادم نمی رود. گفتند برای قاشق و چنگال نخوان. بیا تهران. تو قابلیت ستاره شدن را داری.
برچسب ها:
انتشار یافته: 4
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
13:27 - 1395/09/26
ان شاء الله همه ی جوون ها به آرزوشون برسند و مثه رضا صادقی عزیز عاقبت به خیر بشن.
Iran, Islamic Republic of
18:18 - 1395/09/27
رضا صادقی عزیز مایه ی افتخار ما بندری هاست.امیدوارم همیشه موفق باشه تو کاراش
Iran, Islamic Republic of
14:08 - 1395/09/28
باعث افتخار ما جنوبیها هم هست
Iran, Islamic Republic of
00:11 - 1397/12/28
واقعا دوست داریم اقای صادقی خواننده مردمی که برای مردم فقط می خوانی
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج