داستانهای خواندنی؛ کباب غاز (۲)
مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریدهبریده مثل صدای قلیانی كه آبش را كم و زیاد كنند از نیپیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد میفرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به كلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون كه در تمام شهر یك دكان باز نیست.
برترین ها: تصمیم گرفتهایم از این به بعد با داستای های شیرین ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این مطلب شما را به خواندن داستان شیریم «کباب غاز» به قلم محمدعلی جمالزاده دعوت میکنیم.
"مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریدهبریده مثل صدای قلیانی كه آبش را كم و زیاد كنند از نیپیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد میفرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به كلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون كه در تمام شهر یك دكان باز نیست.
با حال استیصال پرسیدم پس چه خاكی به سرم بریزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض كنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس میخواندید. گفتم خدا عقلت بدهد یكساعت دیگر مهمانها وارد میشوند؛ چهطور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن كرده، از تختخواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن كردهام چطور بگویم ناخوشم؟ گفت بگویید غاز خریده بودم سگ برده. گفتم تو رفقای مرا نمیشناسی، بچه قنداقی كه نیستند بگویم ممه را لولو برد و آنها هم مثل بچهی آدم باور كنند. خواهند گفت جانت بالا بیاید میخواستی یك غاز دیگر بخری و اصلن پاپی میشوند كه سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم. گفت بسپارید اصلن بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفتهاند.
دیدم زیاد پرتوبلا میگوید؛ خواستم نوكش را چیده، دمش را روی كولش بگذارم و به امان خدا بسپارم. گفتم مصطفی میدانی چیست؟ عیدی تو را حاضر كردهام. این اسكناس را میگیری و زود میروی كه میخواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زنعمو جانم سلام برسانی و بگویی انشاءالله این سال نو به شما مبارك باشد و هزارسال به این سالها برسید.
ولی معلوم بود كه فكر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آنكه اصلن به حرفهای من گوش داده باشد، دنبالهی افكار خود را گرفته، گفت اگر ممكن باشد شیوهای سوار كرد كه امروز مهمانها دست به غاز نزنند، میشود همین غاز را فردا از نو گرم كرده دوباره سر سفره آورد.
این حرف كه در بادی امر زیاد بیپا و بیمعنی بهنظر میآمد، كمكم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار كردم، معلوم شد آنقدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیشتر در این باب دقیق شدم یك نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستارهی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفتهرفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار است كه از تو یك كلمه حرف حسابی میشنوم ولی بهنظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی كه احدی از مهمانان درصدد دستزدن به این غاز برنیاید.
مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود كه مقصود من چیست و مهارش را به كدام جانب میخواهم بكشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوشزبانی افزوده گفتم چرا نمیآیی بنشینی؟ نزدیكتر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چهطور است؟ چهكار میكنی؟ میخواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا كنم؟ چرا گز نمیخوری؟ از این باقلا نوشجان كن كه سوقات یزد است...
مصطفی قد دراز و كجومعوش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویدهجویده از این بروز محبت و دلبستگی غیرمترقبهی هرگز ندیده و نشنیده سپاسگزاری كند، ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرفها چیست؟ تو برادر كوچك من هستی. اصلن امروز هم نمیگذارم از اینجا بروی. باید میهمان عزیز خودم باشی. یكسال تمام است اینطرفها نیامده بودی. ما را یكسره فراموش كردهای و انگار نه انگار كه در این شهر پسرعموئی هم داری. معلوم میشود از مرگ ما بیزاری. الا و لله كه امروز باید ناهار را با ما صرف كنی. همین الان هم به خانم میسپارم یكدست از لباسهای شیك خودم هم بدهد بپوشی و نونوار كه شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی كه هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آشجو و كباببره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، میگویی ایبابا دستم به دامنتان، دیگر شكم ما جا ندارد. اینقدر خوردهایم كه نزدیك است بتركیم. كاه از خودمان نیست، كاهدان كه از خودمان است. واقعن حیف است این غاز به این خوبی را سگخور كنیم. از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همینطور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممكن است باز یكی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد است اگر امروز بیشتر از این به ما بخورانید همینجا بستری شده وبال جانت میگردیم. مگر آنكه مرگ ما را خواسته باشید. ..
آنوقت من هرچه اصرار و تعارف میكنم تو بیشتر امتناع میورزی و به هر شیوهای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه میكنی.
مصطفی كه با دهان باز و گردن دراز حرفهای مرا گوش میداد، پوزخند نمكینی زد؛ یعنی كه كشك و پس از مدتی كوككردن دستگاه صدا گفت: "خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید كه از عهده برخواهم آمد."
چندینبار درسش را تكرار كردم تا از بر شد. وقتی مطمئن شدم كه خوب خرفهم شده برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعهی حكایات كتاب سایه روشن."
نویسنده: محمد علی جمالزاده
مطالب مرتبط:
"مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریدهبریده مثل صدای قلیانی كه آبش را كم و زیاد كنند از نیپیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد میفرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به كلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون كه در تمام شهر یك دكان باز نیست.
با حال استیصال پرسیدم پس چه خاكی به سرم بریزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض كنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس میخواندید. گفتم خدا عقلت بدهد یكساعت دیگر مهمانها وارد میشوند؛ چهطور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن كرده، از تختخواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن كردهام چطور بگویم ناخوشم؟ گفت بگویید غاز خریده بودم سگ برده. گفتم تو رفقای مرا نمیشناسی، بچه قنداقی كه نیستند بگویم ممه را لولو برد و آنها هم مثل بچهی آدم باور كنند. خواهند گفت جانت بالا بیاید میخواستی یك غاز دیگر بخری و اصلن پاپی میشوند كه سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم. گفت بسپارید اصلن بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفتهاند.
دیدم زیاد پرتوبلا میگوید؛ خواستم نوكش را چیده، دمش را روی كولش بگذارم و به امان خدا بسپارم. گفتم مصطفی میدانی چیست؟ عیدی تو را حاضر كردهام. این اسكناس را میگیری و زود میروی كه میخواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زنعمو جانم سلام برسانی و بگویی انشاءالله این سال نو به شما مبارك باشد و هزارسال به این سالها برسید.
ولی معلوم بود كه فكر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آنكه اصلن به حرفهای من گوش داده باشد، دنبالهی افكار خود را گرفته، گفت اگر ممكن باشد شیوهای سوار كرد كه امروز مهمانها دست به غاز نزنند، میشود همین غاز را فردا از نو گرم كرده دوباره سر سفره آورد.
این حرف كه در بادی امر زیاد بیپا و بیمعنی بهنظر میآمد، كمكم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار كردم، معلوم شد آنقدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیشتر در این باب دقیق شدم یك نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستارهی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفتهرفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار است كه از تو یك كلمه حرف حسابی میشنوم ولی بهنظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی كه احدی از مهمانان درصدد دستزدن به این غاز برنیاید.
مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود كه مقصود من چیست و مهارش را به كدام جانب میخواهم بكشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوشزبانی افزوده گفتم چرا نمیآیی بنشینی؟ نزدیكتر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چهطور است؟ چهكار میكنی؟ میخواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا كنم؟ چرا گز نمیخوری؟ از این باقلا نوشجان كن كه سوقات یزد است...
مصطفی قد دراز و كجومعوش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویدهجویده از این بروز محبت و دلبستگی غیرمترقبهی هرگز ندیده و نشنیده سپاسگزاری كند، ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرفها چیست؟ تو برادر كوچك من هستی. اصلن امروز هم نمیگذارم از اینجا بروی. باید میهمان عزیز خودم باشی. یكسال تمام است اینطرفها نیامده بودی. ما را یكسره فراموش كردهای و انگار نه انگار كه در این شهر پسرعموئی هم داری. معلوم میشود از مرگ ما بیزاری. الا و لله كه امروز باید ناهار را با ما صرف كنی. همین الان هم به خانم میسپارم یكدست از لباسهای شیك خودم هم بدهد بپوشی و نونوار كه شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی كه هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آشجو و كباببره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، میگویی ایبابا دستم به دامنتان، دیگر شكم ما جا ندارد. اینقدر خوردهایم كه نزدیك است بتركیم. كاه از خودمان نیست، كاهدان كه از خودمان است. واقعن حیف است این غاز به این خوبی را سگخور كنیم. از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همینطور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممكن است باز یكی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد است اگر امروز بیشتر از این به ما بخورانید همینجا بستری شده وبال جانت میگردیم. مگر آنكه مرگ ما را خواسته باشید. ..
آنوقت من هرچه اصرار و تعارف میكنم تو بیشتر امتناع میورزی و به هر شیوهای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه میكنی.
مصطفی كه با دهان باز و گردن دراز حرفهای مرا گوش میداد، پوزخند نمكینی زد؛ یعنی كه كشك و پس از مدتی كوككردن دستگاه صدا گفت: "خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید كه از عهده برخواهم آمد."
چندینبار درسش را تكرار كردم تا از بر شد. وقتی مطمئن شدم كه خوب خرفهم شده برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعهی حكایات كتاب سایه روشن."
نویسنده: محمد علی جمالزاده
ادامه دارد ...
تبلیغات متنی
-
رویترز: آمریکا نفتکش توقیفشده را به ونزوئلا تحویل میدهد
-
قیمت طلا به شدت ترمز برید
-
واکنش تاجرنیا به حواشی جنجالی رختکن استقلال
-
خانه ارسطو در سریال پایتخت دوباره مشهور شده است
-
سنگینترین هواپیمای ارتش آمریکا در راه خاورمیانه
-
مهمترین دلایل بوی بد دهان چیست؟
-
سیانان: ترامپ در حال بررسی حملهای گسترده به ایران است
-
دریافت وجه نقد از بانکها سهمیهبندی شد!
-
اردوغان میانجی ایران و آمریکا شد؛ ترامپ موافقت کرد
-
سازمان هواشناسی برای آخر هفته هشدار داد
-
اولین ربات انساننمای فضانورد جهان معرفی شد
-
ماجرای خبر جنجالیِ منتسب به معاون ترامپ
-
تصاویری از بارش شدید برف در مراغه
-
کلاهبرداری ۷۰۰ میلیونی از خانوادههای معترضان در بازداشت
-
زمانبندی دهکها برای مرحله دوم کالابرگ اعلام شد
-
سامانه بارشی قوی از این تاریخ وارد کشور میشود
-
واکنش تاجرنیا به حواشی جنجالی رختکن استقلال
-
سیانان: ترامپ در حال بررسی حملهای گسترده به ایران است
-
دریافت وجه نقد از بانکها سهمیهبندی شد!
-
اردوغان میانجی ایران و آمریکا شد؛ ترامپ موافقت کرد
-
کلاهبرداری ۷۰۰ میلیونی از خانوادههای معترضان در بازداشت
-
قالیباف سیگنال مذاکره با آمریکا ارسال کرد
-
نامه ایران به سازمان ملل درباره تهدیدات ترامپ
-
خودروی نظامی ارتش چین وارد ایران شد
-
سازمان لیگ، جدول لیگ برتر را عوض کرد!
-
هفت پرده از زندگی ژاله که صدایش در تمام ایران پخش شد
-
جنون مورینیو: رئال را برد و ۲۰ سال جوان شد!
-
سلاح ویژه ایران برای مقابله با ناو آبراهام لینکلن
-
شرطبندی سنگین برای احتمال حمله آمریکا به ایران!
-
تیتر یک تهرانتایمز درباره طرح تبدیل ایران به تگزاس
-
فرمانده سپاه: نزدیک ناو آمریکا شدیم و آنها ندیدند
-
منشا صدای شلیک و انفجار در پارچین مشخص شد
-
زمان پرداخت «عیدی» بازنشستگان اعلام شد
-
بنسلمان به پزشکیان تضمین داد
-
قیمت حبوبات در ایران ۷ برابر قیمت جهانی است!
-
صابرین نیوز: آغاز احتمالی محاصره دریایی ایران از شنبه
-
خبر فوری درباره احتمال اقدام پیشدستانه ایران علیه آمریکا
-
روزنامه اطلاعات: حضور ناوهای آمریکا نمایشی است
-
رئیسزاده، درباره حکم قضایی پزشکان در حوادث اخیر توضیح داد
-
مردم این ۲۰ استان منتظر بارش شدید برف و باران باشند
-
علت اصلی لغو حمله آمریکا به ایران فاش شد
-
از بین بردن جای زخم بخیه جراحی | بررسی بهترین روشهای علمی و پزشکی
-
طرز تهیه کیک میوهای خانگی نرم و خوشمزه در چند مرحله
-
خانه لیلا فروهر و فردین که در قلب یک ایران است
-
پادشاهی که اولین کتابخانه جهان را ساخت
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل


نظر کاربران
این شب جمعه ای خدا روح حسین پناهی رو شاد کنه ، از همون دوران مدرسه که این داستان رو خوندم همش به این فکر بودم که کاش فیلم این داستان ساخته میشد و حسین پناهی استادانه نقش مصطفی رو بازی میکرد.