۲۹۱۵۷۹
۱۴ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۲:۳۶
لیلی گلستان در طول زندگی اش با برجسته ترین چهره های هنری قرن اخیر ملاقات کرده و کسی نیست از صادق هدایت تا تارکوفسکی که او ندیده و نشناخته باشد.
امتیاز خبر: 96 از 100 تعداد رای دهندگان 27537
کتاب هفته خبر - سعید برآبادی: هر مقدمه ای برای گفت و گو با لیلی گلستان به نوعی یک موخره نچسب و اضافه است. او نه نیازی به معرفی دارد و نه حتی اگر بخواهیم معرفی اش کنیم، پرداختن به همه جنبه های زندگی اش، در مجال و حوصله این نوشتار است. باید به طور خلاصه این را به خوانندگان این مصاحبه بگویم که خانواده گلستان، در چهارراه تاریخ ایران ایستاده اند و لیلی به عنوان دختر بزرگ این خانواده عجیب و غریب، تنها بازمانده ترک وطن و خاک نکرده آن است.

لیلی گلستان، مترجم است، گالری دار است، در مدرسه هنرهای تزیینی پاریس، طراحی پارچه و ادبیات فرانسه و تاریخ هنر جهان را در کلاس های آزاد دانشگاه سوربن خوانده. در طول زندگی اش با برجسته ترین چهره های هنری قرن اخیر ملاقات کرده و کسی نیست از صادق هدایت تا تارکوفسکی که او ندیده و نشناخته باشد. این ها اما همه سویه فعالیت های حرفه ای اوست؛ در سوی دیگر، نام فامیلی اش سنگینی می کند و ما را به یاد پدرش، برادرش، همسرش، فرزندانش و ماجراهایی از تاریخ ادبیات ایران می اندازد. اما چالش اصلی این مصاحبه طرح سوالاتی از چند و چون آن ها نبود، چرا که لیلی گلستان، خود در مصاحبه مفصلی که پیشتر به کتاب بدل شده، تمام این ها را گفته و خوانندگان خود را یافته است.



مصاحبه خواندنی و جنجالی لیلی گلستان (قسمت سوم)

این مصاحبه حتی ادعای یک مصاحبه متفاوت را هم ندارد. بیشتر یک دیدار صمیمی است پشت به پشت انتشار کتاب تازه ای از گفت و گوهای ابراهیم گلستان که احتمالا به زودی جنجال های تازه ای را به راه خواهد انداخت! اگر این طور باشد، این گفت و گو نیز حرف های تازه ای برای گفتن و حتی ثبت در تاریخ دارد. چه، این جا، مخاطب به فقط با لیلی گلستان دختر، همسر، خواهر و مادر، بلکه با لیلی گستان عصیانگر مواجه خواهد شد که رابطه خودش را با مغناطیس احترام برانگیز پدر در هم می ریزد و حرف های مگو می زند.

سومین مرد زندگی شما، برادرتان کاوه بود؛ مرگ او شاید پاشنه آشیل خانواده گلستان باشد. این مرگ را چطور می بینید؟ چطور با آن کنار آمدید؟

اولا که کاوه خیلی مهربان و به شدت مسئول بود. حتی برای بچه های من این قدر خودش را متعهد می دید که مثلا یادم است برای مانی دوربین خرید، تاریک خانه درست کرد و یادش داد چطور عکس بگیرد و فیلم بسازد. این قدر که کاوه برای بچه های من کار کرد، نعمت که هم سینمایی تر بود و هم پدر این بچه ها، کاری نکرد.

کاوه، آدم منزوی و تنهایی بود و خیلی هم معاشرت های عجیب و غریب نمی کرد. یک گروه خیلی کوچک داشت از جوان های دانشجو که می خواستند عکاس شوند و با همان ها حشر و نشر داشت. از آن طرف در عکاسی آدم محقق و تاثیرگذاری بود. حالا این را نه به این خاطر که برادرم بوده می گویم، چون خودش خجالتی و فروتن بود و هیچ جا حرف نمی زد. جایزه «رابرت کاپا» را که گرفته بود، من دو سال بعد متوجه شدم. به هیچ کسی نگفته بود. آدمی با چنین مرام و مسلکی بود.

اصلا تعهد خودش می دانست که برود جنگ و درگیری مردم را ثبت بکند و به آدم ها نشان دهد که چه اتفاقی دارد در میدان های جنگ می افتد. به همین خاطر روی سنگ گورش هم نوشتیم: «کسی که برای ثبت حقیقت کشته شد». چون می خواست لحظات حقیقی را ثبت کند و به دیگران نشان بدهد.

همه می پرسند که کاوه چطور توانست برود «شهر نو»، با آن زن ها بنشیند و عکسشان را بگیرد. آخر آن ها که آدم هایی نبودند که بنشینند تا عکاس، عکسشان را بگیرد! نمی خواستند این اتفاق بیافتد، چون آبرویشان می رفت اما من فکر می کنم کاوه بلد بود با آن ها حرف بزند و مجابشان کند برای این کار. با آن ها بسیار محترمانه رفتار کرده بود و همین این احترام گذاشتن برای آن ها مهم بود و اعتمادشان جلب شد.

به شما می گفت؟ یعنی شما در جریان این بودید که می خواهد برود «شهر نو» عکاسی کند؟ اولین بار که این مجموعه را دیدید چه گفتید؟

نه، به هیچ کسی چیزی نمی گفت. اولین بار نمایشگاه گذاشت در دانشگاه تهران. یک نمایشگاه گذاشته به اسم «روسپی و کارگر و مجنون» و به من هم گفت بیا نمایشگاه. رفتم دانشگاه تهران، اما کسی نمی توانست وارد آن جا شود. صف مردم بود از این جا تا آن جا. خیلی کیف کردم از این استقبال، اما وقتی که رفتم داخل، دیدم که عجب داستانی است! نمایشگاهش خیلی زود برچیده شد. ساواک دستورش را داد.

از دیدن عکس هایش گریه ام گرفت، از بس که عالی بود همه چیز و من با گریه آمدم بیرون! زنان روسپی را عالی گرفته بود و خب در دنیا با این نمایشگاه معرف شد. بعد هم که چند عکس بی نظیر از امام (ره) گرفت و بعد هم عکس های جنگش که خیلی سر و صدا کرد. همیشه هیجان داشت که عکسش چاپ بشود. می آمد و می گفت ببینید، عکس من در «تایم» چاپ شد. این جا چاپ شد، آن جا چاپ شد.

در هشت سال جنگ که برای عکاسی می رفت، من همه اش فکر می کردم که کشته می شود ولی او در جنگ عراق و امریکا که اصلا فکرش را هم نمی کردیم، کشته شد. انگار قرار بود که این اتفاق بیافتد و وقتی که قرار باشد، دیگر کاری نمی شود کرد.

پدر شما این موفقیت ها را می دید؟ چه واکنشی داشت؟

هیچ! مطلقا هیچ! پدر من فکر می کند که بچه های همسایه چقدر ماه هستند و ما چرا مانند آن ها نشدیم! غریب دوست بود و واقعا هنوز هم این طوری هست...

الان شما با پدرتان ارتباطی دارید؟

نه، از زمانی که کاوه رفت از دنیا، دیگر با او کاری ندارم.

لازم بود که برای تسلی شماها هم که شده بیاید؟

فکر می کنم «پدر» معنایی دارد و وقتی که آن معنا از دست برود، دیگر رفته. رفته دیگر.

مصاحبه خواندنی و جنجالی لیلی گلستان (قسمت سوم)
با پدر (پاریس: 1344)

به نظر می رسد پدرتان هر چقدر هم که روشنفکر بود اما بی قید و شرط به خانواده اش وابسته بود.

به خانواده تعهد داشت و این اصلا انکارکردنی نیست. هر کاری از دستش برآمد، برای خانواده کرد. واقعا این طوری بود و در حد توانایی اش هر کاری برای ما کرد. من فکر می کنم که این ها جزء لازمه های زندگی است. انجام این کار جز وظایف یک پدر است. من هم به عنوان مادر هر کاری از دستم برآمده انجام داده ام و چیز عجیبی نیست. موضوع اصلی که من الان متوجه نمی شوم این است که چرا این ارتباط باید قطع شود. البته من از او دور شده ام و دیگر فکری درباره اش نمی کنم. تنها این که خیلی دلم برایش می سوزد. او خیلی چیزها را از دست داد، خیلی چیزها را ندید.

یادم هست یک دفعه مانی آمد و فیلمی را که ساخته بود به ما نشان داد. مادرم گفت ببین، من دارم از این لحظه کیف می کنم اما او این لذت را از دست داد؛ از دست دادن لذت دیدن فیلم نوه اش را. این که ببیند نوه اش هم دار کار فیلم سازی می کند و موفق شده. آخر چه چیزی بهتر از این گیرش آمده؟

آیا لحظه این جدایی، لحظه ورود فروغ به داستان زندگی شما بود؟

نه اصلا، اصلا به نظرم موضوع مهمی نبود. من در پاریس بودم که او به این جا آمد. دختر جوان بدبختی بود که محتاج همه چیز بود؛ محتاج پول، محتاج زندگی بهتر، محتاج کسی که بیاید و راه و چاه زندگی را نشانش بدهد و یکی را گیر آورده بود و چسبید به او! من به او حق می دهم، چون پدرم واقعا مرد جذابی بود و هنوز هم هست.

 خیلی زیبا بود، یعنی زیباترین مردی است که من در ایران دیدم. خب، وقتی یک دختر جوان که شعر هم بلد است می آید پیش همچین مرد جذابی برای کار منشی گری، باید هم عاشقش شود. این طبیعی است. پدرم که مرد الواطی هم نبود. خوشگل بود، مشهور بود، قشنگ حرف می زد، لباس های معمولی می پوشید و دلش می خواست خوب زندگی کند. همه این ها قابل احترام هستند اما خب...

فکر می کنید چرا رفت؟ مردی که همه چیز را این قدر به زحمت به دست آورده بود، چرا یک روز همه را فروخت و رفت؟ مگر نمی خواست نوه اش را ببیند؟ زندگی بعد از مشکلاتش را ببیند؟ چرا چنین آدمی باید همه چیز را رها کند؟

در همین کتابی که تازگی از مصاحبه هایش منتشر شده، گفته است که «من جهان شمول هستم و هر جا که راحت باشم، آن جا وطن من است». این ها همه شعار است. چون آخرین باری که سال ها پیش من دیدمش، ازم پرسید که «درخت های چناری که من کاشته ام در حیاط خانه، الان قطر تنه شان چقدر هست؟!» خب، پس تو آن جا هستی و داری به این جا فکر می کنی و به درختی که چند سال پیش کاشته ای فکر می کنی. رفته ای آن جا و در باغ بزرگی نشسته ای و اصلا برایت مهم نیست کجایی و به جایش داری به درخت های چنار این جا فکر می کنی!

خیلی حرف سنگینی بود. اصلا گریه ام گرفت وقتی این را شنیدم و رفتم بیرون از اتاق. آخر این چه سوالی است که تو داری از من می پرسی؟ یعنی تو نشسته ای آن جا و داری به جزییات خانه خودت فکر می کنی؟ خب بلند شو بیا! نه قرار است این جا کسی تو را بگیرد و نه قرار است اموالت را مصادره کنند. کاری که نکرده بودی، اتفاقا با شاه هم جنگیده بودی و با تمام هنرهایت توانسته بودی این کار را بکنی. اما این ها سوال هایی بی جواب است. تنها چیزی که می دانم این است که او باخته است. چرا که آدم همیشه تصمیمی می گیرد که وضعش بهتر شود، نه این که حسرت قطر درخت را بخورد.

فروغ را در این میان منظور نکردید؛ یعنی اصلا به او نپرداختید. هنوز هم مثل قبل معتقدید که او شاعر خوبی نبود؟

نه، نگفته ام که شاعر خوبی نبوده است اما از نظر من جزء سه چهار شاعر زن تراز اول کشور نبوده. فقط کتاب «تولدی دیگر»ش خوب است و بقیه اش را من دوست ندارم. همه کتاب هایش را خوانده ام، چون شعر را دوست دارم اما جز این کتاب از بقیه خوشم نیامده. هیچ وقت هم این مسائل را قاطی قضاوتم در مورد چیزی نکرده ام؛ یعنی کلا اهل حرف خاله زنکی نیستم و نبوده ام.

فروغ در دوره ای به زندگی ما آمد و از آن خارج شد؛ دوره خوبی نبود و یادم نمی آید که مادرم هیچ وقت درباره اش حرفی زده باشد. او هم فروغ را دوست داشت و پذیرفته بود که این اتفاق می تواند بیافتد... پدر من عاشق مادرم بود و همیشه فکر می کنم که او گیر فروغ افتاده بود و کاریش نمی توانست بکند. دلش برای او می سوخت. بارها دیدم که پدرم با او رفتارهای زشت می کند و از خودم می پرسیدم که چطور ممکن است آدم با کسی که این رفتارها را از او می بیند، بماند.

دو بار فروغ خودکشی کرد و هر دو بار به مادر من زنگ زد و گفت که قرص خورده و مادرم هر دو بار او را برد بیمارستان و زنده اش کرد. اگر من بودم شاید این کار را نمی کردم! تعجب نکنید، آدم بی رحمی نیستم. دختر خانواده ای بودم که کسی آمده بود و داشت خرابش می کرد. باید کاری می کردم که از این تخریب جلوگیری کنم. جوان بودم و احساساتی. البته وقتی که بزرگ شدم و شوهر کردم، مادرم درباره این موضوع ها با من صحبت می کرد اما آن موقع که بچه بودیم، هیچ وقت راجع به فروغ با من صحبتی نکرد.

انگار تاریخ هم برای پدرتان در همان محدوده تمام شد و در این سال ها فقط تلفنی با مادرتان در ارتباط بود.

بله، همیشه. تا قبل از مرگ کاوه در ارتباط بود.

اگر اجازه بدهید فضای گفت و گو را عوض کنیم، فضای تلخی است. از آقای کیمیایی بگویید، آن حرف هایی که درباره فروغ زده بود را تکذیب نکردید؟

فکر کنم تاریخ یادش رفته بوده! در جایی هم گفته است که با صادق هدایت آشنا بوده. آخر بابا جان من، سال مرگ هدایت را یادت بیاید و سال تولد خودت را! حالا ببین آیا می شود با هدایت دوست بوده باشی؟

در عوض شما خودتان هدایت را دیده بودید؟

در کتابم این را توضیح داده ام. پدرم می رفت کافه فردوس. یک روزهایی در هفته، همه آن جا جمع می شدند و پدرم هم مرا می برد. سه چهار ساله بودم و عجیب است که با این حافظه افتضاح این خاطره را به یاد دارم. یک آقایی آمد عینکی و نشست کنار من و یادم هست که گفت: «چقدر مامانی هستی» و از این حرف ها. قیافه عجیبی داشت نسبت به آدم هایی که آن جا بودند. بعد یک قلم درآورد و روی زیر بشقابی کافه، پرتره مرا کشید و نشان من و بابا داد. همه این ها مثل یک فیلم یادم است. تنها باری که هدایت را دیدم، همان دفعه بود. همیشه می گویم کاش آن زیربشقابی را نگه می داشتم.

خانم گلستان، اگر بخواهید به زندگی خودتان به شکل یک تابلوی نقاشی نگاه کنید، در این تابلوی نقاشی چه می بینید؟

چیزی که می توانم به صورت یک پرتره از خودم به دست دهم- واقعا شوخی نمی کنم- حمّالی است! واقعا می گویم. همیشه چیزهایی را حمل کرده ام. حال این حمل یا روانی بوده یا جسمی.

تحمل بوده یا حمل؟

حمل. حملِ حمّال. یک بار روزنامه نگاری از من پرسید شما بیشتر مترجم هستید یا گالری دار؟ گفتم من بیش از هر چیزی حمال هستم. حمل می کنم. تا بچه بودم که هیچ، ولی وقتی شروع کردم به بزرگ شدن و کار کردن، همیشه در حال حمل بوده ام. یک دوقلو داشته ام، یعنی حمل دو تا بچه، بعد کتاب فروشی باز کردم و آن موقع هم پخش کننده کتاب نبود.

 می رفتم دم در دانشگاه، کتاب ها را خودم حمل می کردم. بعد گالری باز کردم، تابلوهای سنگین را خودم حمل کردم. خرید می کردم، بسته های خرید را حل می کردم.
من دائم در حال حمل هستم. یعنی واقعا، اگر قابی بخواهم از خودم بسازم، یک حمال موفق است.

 گاهی هم یک فکر را حمل کرده ام. تا وقتی بچه بودم و در خانه پدری، استبداد و خشونت روانی را حمل کردم، بعد ازدواج کردم و بعد از آن هم جدایی، انقلاب، سه بچه، همه این ها حمل بار بوده یا روانی یا جسمی، ولی به هر حال شاید یک حمال موفق شده ام. (می خندد)

پس راضی هستید؟

راضی هستم، خیلی هم راضی هستم و خدا را شکر می کنم چون رضای خاطر دارم. کار کردم، برای هر کاری یک راه پیدا کرده ام و نتیجه گرفته ام. حالا یا شانس بوده یا پشتکار، شده است دیگر. توانستم دست تنها این خانه خالی را پر کنم، سه بچه خوب تربیت کنم که روی پای خودشان بایستند. این کم نیست.

مانی در بین آن ها معروف تر است؟ من فقط مانی را می شناسم.

مانی در سینما معروف است. من یک دختر دارم که دکترای حقوق است و الان خیلی شغل مهمی دارد. خوشبختانه هر سه آن ها درس خواندند و برگشتند. این خیلی برای من جالب است که بچه های من برگشتند و این جا را ترجیح دادند. یک پسر دیگر دارم که عاشق طبیعت بوده و رفته و کار زراعت می کند. کارش ربطی به ما ندارد اما خیلی موفق است در کار خودش. او تنها کسی است که زن و بچه دارد. این است که خدا را شکر، چیزی از زندگی نمی خواهم؛ واقعا! هیچ چیز، غیر از یک سیگار. سیگاری نیستم ولی خیلی از من کار کشیدید! شما هم سیگاری هستید؟

بله! راستی از سیگار گفتید و یادم آمد که بپرسم چرا بین همه آن نویسنده هایی که به کتاب فروشی شما می آمدند، احمد محمود را برای مصاحبه انتخاب کردید و آن کتاب را از مجموع گفت و گوهایتان با ایشان به چاپ رساندید؟

آخی، چقدر این آدم را دوست داشتم. چقدر هم گریه کردم، وقتی فوت شد. خیلی دوستش داشتم. شخصیت خاصی بود. آن دوره که آن کتاب را در گفت و گو با او تهیه کردم، شناختم از او چند برابر شد. مرد نازنینی بود. آثارش هم خواندنی است؛ از «مدار صفر درجه» بگیر تا «مسافر» و «تبخال». همه شان خواندنی هستند. خیلی آدم حسابی بود. در نوع نگاه به آدم ها هم همین طور بود، فروتن و بدون تفرعن.

جالب است شما به لحاظ شخصیتی جذب آدم هایی می شدید که فروتن بودند.

طبیعی بود دیگر. این طرف نداشتم! یعنی از طرف پدرم چنین احساسی نداشتم.

آن مهر و علاقه ای هم که به جلال آل احمد ابراز می کردید برای همین بود؟

او که فروتن نبود. احمد محمود خیلی آدم فروتنی بود. همین که به او گفتم می خواهم با تو مصاحبه کنم، گفت من هیچ وقت مصاحبه نمی کنم. من تعجب کردم. باید مصاحبه می کرد قاعدتا. من راه را برایش باز گذاشتم و گفتم راجع به آن فکر کنید، من هستم. سه ماه بعد زنگ زد. زنگ زد، یعنی فکر کرده دیگر. چقدر خوشحال شدم. آن کتاب خیلی کتاب خوبی است. خودم خیلی دوستش دارم، خیلی هم برایش زحمت کشیدم. خیلی آدم حسابی بود.

زندگی کوچک، سلامت و با یک نظر بلند. نظر بلند دیگری هم در ادبیات داریم؛ محمود دولت آبادی. اما یادتان نرود که این آدم زمانی به گفته خودش فعلگی می کرده، یعنی می خواهم بگویم خودش با دست خودش شخصیتش را ساخته. شما حالا دولت آبادی را می بینید اصلا متوجه این نمی شوید، چون خیلی شیک است، خوش رنگ لباس می پوشد، خانه باسلیقه ای دارد و خیلی سرش بالاست. می خواهم بگویم که هیچ نوع حقارتی در منش و رفتارش نیست. احمد محمود هم این طور بود.

مصاحبه خواندنی و جنجالی لیلی گلستان (قسمت سوم)

چوبک چطور؟ او را هم می شناختید دیگر؟

تفرعن! تفرعن!یک منِ گنده بالای سرش داشت که می گفت همه بی شعورند. (می خندد) داستان نویسی که بیشتر از همه این اواخر عمر می دیدم، گلشیری بود که خیلی دوستش داشتم. یک آدم عصبی! عصبی، متعهد و مسئول، درست عین کاوه. هر دو این ویژگی ها را داشتند. اهل ویرانگری نبودند، می ساختند اما از خودشان خیلی مایه می گذاشتند. برای هدفی که داشتند، از خودشان خیلی مایه می گذاشتند. خیلی دوست داشتنی بود.

با چند کارگردان تراز اول سینمای دنیا هم آشنا شده اید. این آشنایی بعدها ادامه پیدا کرد؟

نه، لحظه ای بود. می دیدم و می رفتم. همیشه فکر می کردم شاید درست نیست که هر دیداری دستاویزی برای استفاده از نام طرف شود.

مجموعه این آدم ها که در زندگی تان برجسته بودند، آیا به شما در ساختن الگوی زندگی فردی تان کمک کردند؟

از این ها چیزهای زیادی یاد گرفتم. از مصاحبت با احمد محمود، صلابت را آموختم، یا مثلا از سمندریان جدی بودن در کار به علاوه شور و شوق زندگی را یاد گرفتم. اما کسی که در بچگی برای من الگو بود و همیشه هم وقتی به خودش می گویم می خندد، «خجسته کیا» بود. خجسته تئاتر کار کرده بود، یک زن خوشگل بود که در دوره ای وارد تئاتر شد که این شغل اصلا زنانه نبود. هر وقت نگاهش می کردم، می گفتم کاش مثل او شوم. به خودش هم می گویم که شما بت من بودید در بچگی، می گوید برای چه؟ می گویم آخر خیلی خوب بودید.

این حس رضایتمندی که الان شما دارید را شاید کسی مثل من هیچ وقت نتواند تجربه کند. دستاورد این زندگی چه بوده که این طور رضایتمندانه از آن حرف می زنید؟

بچه هایم.

یعنی با دیدن مانی این قدر خوشحال می شوید؟

کیف می کنم. هر کدامشان را می بینم، لذت می برم. می بینم همانی شده که باید می شده و این خوشحال ترم می کند.

نوه ها هیچ کدام نخواستند پدربزرگشان را ببینند.

تا این اواخر او را می دیدند اما پدرم انگار می خواست همه را بتاراند و تاراند. پدر ن، نه عکس های جنگ کاوه را دید، نه فیلم های مانی را. نخواست ببیند. در این کتاب آخری هم فقط از دخترم تعریف کرده که حقوق خوانده. آن هم شاید برای خالی نبودن عریضه! است. اما به طور کلی پدرم انگار دچار یک جور خودتخریبی شده، یعنی وقتی که سازندگی نباشد، تخریب است دیگر.

سهراب شهید ثالث هم همین کار را کرد؛ خودتخریبی.

او وضعش فرق داشت. همیشه تلفن که می کرد، صدایش مست بود اما پدرم حتی نمی دانست سیگار و مشروب چیست. اهل ورزش و کوه و شنا بود.

خب، اما هر کسی روشی برای خودتخریبی دارد، یکی با آن و یکی با این.

اصلا برای چه آدم خودش را تخریب کند؟ به چه مناسبت؟ برای چه؟ وقتی می توانی بسازی، برای چه تخریب کنی؟

شاید به خاطر عشق، به خاطر همان که گفتید درگیر شد؛ درگیر عشقش به فروغ.

آدمی با این شخصیت محکم، نباید گیر کند. خیلی ها خیلی جاها گیر کردند اما آمده اند بیرون. چه کسی باور می کرد با آن سیمای یک زن خوشبخت و خوشحالی که من داشتم، با آن عشقی که به شوهرم داشتم، از او جدا شوم؟ هیچ وقت این ناراحتی را اظهار نکرده بودم، اما خوشبخت واقعی نبودم. خودم می دانستم که نیستم. به خودم که نباید دروغ بگویم. آمدم کنار. آدم باید با خودش صمیمی باشد، رُل بازی نکند.

یکی از کارهای به یادماندنی شما، کتاب گفت و گویی است که از شما منتشر شده و به نظرم مثل کتاب گفت و گویی که شما با احمد محمود داشتید، یک سند تاریخی برای نسل های بعدی است.

اصلا فکرش را نمی کردم، اما وقتی که منتشر شد فهمیدم کار خودش را کرد و فکر کنم الان به چاپ پنجم رسیده. با چند نفر مشورت کردم. گفتند که اگر حرفی برای گفتن نداری، مصاحبه نکن. بعد فکر کردم و دیدم که دارم و مصاحبه را قبول کردم. گفتم همه چیز را می گویم.

من آدم رک و راستی هستم. خودم را سانسور نمی کنم. و همین صمیمیت باعث شد که مردم کتاب را خریدند. بعد کم کم تلفن ها شروع شد. من همه شان را نوشته ام. مثلا دختری از کرمانشاه زنگ زد و گفت می خواستم خودم را بکشم، کتاب شما به دستم رسید و به زندگی امیدوار شدم. از بند دَیّر در بوشهر یک نفر با من تماس گرفت و گفت که کتاب شما به من جرات داد که به دختری بگویم دوستش دارم و حالا هفته دیگر عروسی ماست و تشریف بیاورید!

مصاحبه خواندنی و جنجالی لیلی گلستان (قسمت سوم)

یک بار آمدم گالری و دیدم یک جعبه به این بزرگی را پست آورده! از بم آمده بود. جعبه را باز کردیم و دیدیم که حدود 50 جعبه خرما داخلش هست. خلاصه تماس گرفتیم و خانمی جواب داد و گفت من در زلزله بم تمام خانواده ام را از دست دادم و سه بار خودکشی کردم و موفق نشدم. دوستم کتاب شما را به من داد، من الان کتاب فروشی دارم؛ به زندگی امیدوار شده ام. گفتم الله اکبر! مگر این کتاب چه بوده که یکی را از خودکشی نجات داده و یکی با آن زن گرفته است!

می دانید، من خودم نمی فهمم این ها چه می گویند. چون در آن هستم، متوجه نمی شوم. این کتاب به جوان هایی که چند پله از پدر و مادرشان جلوتر رفته اند و تنها شده اند، کمک کرده. به آن ها جرات داده که جسارت کنند و از عشق حرف بزنند؛ از خواستن و توانستن. بازتابی که از این کتاب گرفتم بی نظیر بود.

الان مشغول به ترجمه چه کتابی هستید؟

یک محقق فرانسوی، از میان نقاشان قرن شانزدهم تا قرن بیستم، 13 نقاش را انتخاب کرده و کتابی نوشته است درباره این که نقاش ها چه تمهیداتی به کار بردند و چه حقارت ها، کلک ها و شارلاتان بازی هایی کردند که بتوانند کارشان را بفروشند. اسم کتاب هم این است: «نقاشان همیشه پول دوست داشتند».

کتاب در پاریس خیلی سر و صدا کرد. من هم آن جا بودم و از پشت ویترین ها، خریدمش. حالا این نقاش ها چه کسانی هستند: رامبراند، پیکاسو، ونگوگ و... همه معروف هستند. حالا می خواهم ترجمه این کتاب را تقدیم کنم به نقاشان خودمان. آن ها هم کلک هایی دارند برای این که تابلوهایشان را بفروشند! (می خندد. صدای خنده اش در خانه بزرگ دَرّوس می پیچد.)
انتشار یافته: 3
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
13:29 - 1394/11/14
فوق العاده بود. ممنون.
Iran, Islamic Republic of
00:54 - 1394/11/15
زنده باد عزیزم زنده باد
Iran, Islamic Republic of
12:16 - 1395/11/24
مصاحبه دلنشینی بود، سپاس
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج