۱۵۹۶۴۹۵
۴۱۶۷
۴۱۶۷
پ

این مرد ۱۲ نفر از خانواده‌اش را در جنگ از دست داده است

روایت روزنامه «اعتماد» از مردی که در نهمین روز جنگ دوازده نفر از اعضای خانواده‌اش را از دست داد.

روزنامه اعتماد - نیره خادمی: موهای تاب خورده محدثه زیر آوار، خاک خورده و سفید شده بود. حامد در نگاه اول فکر کرد موهای مادربزرگ است که پیدا شده. نزدیک‌تر رفت. به آن سر و بدن تکه تکه شده و حلقه موها، خیره شد. چشم‌هایش به گوشواره و گوش افتاد و بعد فهمید آن موها، موهای فر خورده مادربزرگ نیست. موها، موهای محدثه، همسر و تازه عروسش بود. چهل و پنج دقیقه پیش از باران بمب و موشک که حامد میرزایی خانه را ترک کرد و در را، پشت پلاک ۱۲ بست، همه‌ چیز در ساختمان سر جای خودش بود. خانه فقط کمی حال و هوای خانه تکانی داشت. حامد دم در واحدشان به چشم‌های اشک‌آلود محدثه گفته بود که نگران نباشد، زود به خانه بر می‌گردد اما وقتی با صداهای انفجار به سمت خانه برگشت، هیچ چیز نمانده بود. همه را از دست داده بود، پدر، مادر، همسر، پدربزرگ، مادربزرگ، عمو، عمه، شوهرعمه و باقی آن دوازده نفری که دلبسته هم بودند.

photo_2026-06-03_08-45-41

خانواده میرزایی از دهه‌ها قبل در آن زمین ریشه داشتند. آقا ماشاالله، پدربزرگ حامد که پلاک ۱۲ کوچه جاجرودی در محله رسالت را سال ۶۳ در سه طبقه ساخته بود، حدود هفت سال پیش دوباره آن را ساخت و یک آپارتمان ۲۰ واحدی از آن در آورد. می‌خواست همگی دور هم باشند، بنابراین حتی نوه‌ها هم در آن ساختمان، واحد داشتند اما ظهر هجدهمین روز اسفند پارسال چهار موشک در کوچه جاجرودی در حوالی میدان رسالت فرود آمد. کوچه زیر و رو شد و دست‌کم در همان حوالی ۲۴۰ واحد به ‌طور کامل تخریب شد. «محدثه پیام داد که برگشتنی برام قرص بخر، سرم درد می‌کنه. با او تماس گرفتم که بپرسم: ‌چه قرصی بخرم. اما در حال مکالمه بود. به فاصله‌ای که دوباره شماره‌اش را بگیرم، صدای انفجار شدیدتری آمد و بعد هم که شماره‌اش را گرفتم از دسترس خارج شده بود. با هر کدام از اعضای خانواده تماس می‌گرفتم همین‌طور بود و در آن فاصله چند اصابت دیگر هم رخ داد. فکر می‌کنم یکی از سخت‌ترین حملات به همان کوچه بود.» با اینکه فاصله محل کار حامد میرزایی با خانه تقریبا پنج دقیقه بود، به خاطر شلوغی و ترافیک نمی‌شد با ماشین به آنجا برود بنابراین ماشین را در خیابان به غریبه‌ای سپرد که برایش پارک کند تا او بتواند به خانه برسد. سر کوچه که رسید هنوز به همان گمان بود که مثلا فقط پایگاه بسیج داخل کوچه را زده‌اند.

 همان‌جا رفیقش را دید و از او پرسید: مگه خونه زدن؟

دوستش جواب داد: کل کوچه رو زدن...

سراسیمه و آن‌طوری که شاید هیچ‌وقت فراموش نکند به داخل کوچه جهید. بوی دود می‌آمد و همه‌جا را خاک گرفته بود. از اولین نفرات بود که به خانه رسید. اسکلت ساختمان فرو ریخته‌ای را می‌دید که دیگر شبیه خانه نبود. سعی کرد از همان راه پله‌ها به طبقه دوم که همسرش در آنجا بود،برود اما نتوانست. راه‌پله‌ها فرو ریخته بود، دیوارها شکافته شده بودند و اشیا متلاشی شده همه‌جا دیده می‌شد. کم‌کم از پایین سر و صدا شنیده می‌شد و متوجه شد که نیروهای امدادی هم رسیده‌اند. ساختمان همچنان در حال سوختن بود و او مدام نام پدر، مادر، همسر و دیگر اعضای خانواده‌اش را صدا می‌زد.

«خیلی‌ها به ما می‌گویند که چرا اصلا آنجا را خالی نکردید. خب. ما جایی را نداشتیم که همگی با هم بتوانیم به آنجا برویم چون همه با هم و به هم وابسته بودیم با این حال هفته اول چون شایعه شده بود که آن محدوده را می‌زنند، بیشتر خانه برادر خانمم بودیم. مادر و پدرم خانه یکی از اقوام بودند ولی بعد برگشتیم تا مثلا کمی برای عید خانه‌تکانی کنیم.»

یک قدم با تیمارستان فاصله دارم

«همان ساعت‌های نخست دو نفر از طبقه اول زنده بیرون آمدند و دو نفر هم از طبقه پنجم. وقتی اینها را شنیدم امیدوار شدم که از خانواده ۱۲-۱۳ نفری من هم بالاخره، کسی زنده بیرون بیاید ولی بعد از چهار- پنج ساعت بچه‌های امداد و هلال‌احمر گفتند که با این حجم آوار و آتش‌سوزی دیگر امکان ندارد کسی زنده باشد.»

با این حال باز امیدوار بود و شاید حدود ۲۰ روز هم برای تفحص سر ساختمان ماند. هر روز یک نفر پیدا می‌شد و او همه را شناسایی می‌کرد، چراکه دیگر کسی برای شناسایی یا بقیه کارها باقی نمانده بود.

«بدترین اتفاقی که می‌تواند برای هر کسی رقم بخورد همین است و اینکه بعد تازه مجبور باشید که پیکرها را شناسایی کنید. صحنه‌هایی که دیدم آنقدر عذاب‌آور بود که هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود. من یک قدم با تیمارستان فاصله دارم. مثلا یک پا پیدا می‌شد من یک ساعت پا را نگاه می‌کردم تا ببینم برای پدرم است یا پدربزرگم. پیکرها و برخی قطعات بدن‌ها با فاصله پیدا می‌شد، مثلا یک دست سر کوچه پرتاب شده بود یا روی پشت بام خانه. صحنه‌هایی که دیدم قابل گفتن نیست. امیدوارم که هیچ کس چنین روزها و اتفاقاتی را تجربه نکند. اگر این صحنه‌ها را درباره پدر و مادرم می‌دیدم شاید تا الان دیگر زنده نبودم.» در همان ساعات اولیه، با برادر همسرش که در بازار بود، تماس گرفت و او نیز ظرف چند دقیقه خود را به محل رساند. از آن لحظه تا پایان شب، تلفن‌ها، خبرهای ضد و نقیض، امیدها و ترس‌ها درهم آمیخته بودند. هر بار که خبر می‌رسید چند نفر زنده پیدا شده‌اند، با اضطراب از امدادگران می‌خواستند مشخصاتشان را بگویند؛ شاید یکی از عزیزانشان باشد اما این‌طور نبود.

درباره آقا ماشاالله و زهرا خانم عبداللهی 

 پیکر مادربزرگ پس از یک ماه پیدا شد. زهرا عبداللهی، متولد سال ۱۳۲۵ بود. صبح‌ها همیشه صبحانه درست می‌کرد و همه در اولین ساعت‌های روز در خانه‌شان دور یک سفره جمع می‌شدند و صبحانه می‌خوردند، بعد هر کس سر کار خود می‌رفت. همان روز یا نهایتا روز قبل مادربزرگ را دیده بودم. زنی که خیلی به او محبت داشت و خیلی وقت‌ها حتی غذا درست می‌کرد و می‌آورد دم در خانه‌اش. «دوستانم همیشه از این موضوع متعجب بودند.» ماشاالله میرزایی پدربزرگ حامد و مالک اصلی پلاک ۱۲ هم همان روزها پیدا شد، پیرمردی که سال ۱۳۱۳ به دنیا آمده بود و با اینکه ۹۲ سال داشت اما اصلا شبیه یک پیرمرد ۹۲ ساله نبود. هر روز، روزی دو ساعت در پارک ورزش می‌کرد و بدمینتون دست می‌گرفت. خیلی سالم بود. از او فیلمی هم دارد که در حال ورزش توضیحاتی می‌دهد. اصلا انگار نه انگار این سن و سال را دارد. از زمانی‌که به دنیا آمده است با پدربزرگ و مادربزرگ در یک ساختمان بوده‌اند. «پدر و مادرم شاغل بودند، بنابراین همیشه با پدربزرگ و مادربزرگم بودم و در واقع برایم پدر و مادر بودند. زمان بچگی حتی از فکر اینکه پدربزرگم فوت کند گریه می‌کردم و خیلی حالم بد می‌شد. پیکر آنها هم که پیدا شد خیلی برای من سخت بود ولی فاجعه خیلی عظیم بود. گاهی به اطرافیانم می‌گویم که من انگار نرسیدم برای پدربزرگ و مادربزرگم عزاداری کنم.»

Untitled

پیدا نشدن پیکر پدر و مشکلات حقوقی 

حامد رابطه‌ بسیار نزدیکی با پدر و مادرش داشت. از پدرش نه فقط به عنوان پدر، بلکه به عنوان نزدیک‌ترین دوستش یاد می‌کند. مثلا همه می‌دانستند اگر بازی پرسپولیس باشد، هر جا که باشد خود را به خانه می‌رساند تا با پدرش فوتبال ببیند. «با هم به استادیوم می‌رفتیم، سفر می‌رفتیم و بیشتر وقت‌ها کنار هم بودیم. مادرم هم همین‌طور، از اول زندگی برای من زحمت کشید و همیشه کار می‌کرد.»

بیشتر از بیست روز از حادثه گذشته بود که فقط یک تکه کوچک انگشت از پیکر مادر حامد، پیدا شد اما از پیکر پدر همان تکه‌های کوچک هم پیدا نشد. سعید میرزایی از سال‌ها پیش همراه همسرش ژیلا غفاریان، یک نمایندگی بیمه در همان نزدیکی داشتند و با هم کار می‌کردند. حامد حتی وقتی ازدواج کرد هم هر روز آنها را می‌دید و این اولین‌باری است که در این ۳۰ سال، چهار ماه تمام هیچ کدام را ندیده. «مادر را تقریبا یک ساعت قبل از انفجار دیده بودم اما پدرم... به من گفتند که ساعت دو و ده دقیقه مغازه را بسته و به خانه آمده. شاید حدود ده دقیقه یا یک ربع قبل از انفجار بود که با پدرم صحبت کردم و گفت که «میخوام برم خونه بخوابم، یه ذره سرم درد میکنه.» فکر می‌کنم در آن لحظات خواب بوده.» حالا که پیکر پدر پیدا نشده علاوه بر غم و اندوه از دست دادن، مشکلات حقوقی و قانونی بسیاری برای او به عنوان تنها وارث رقم خورده است. با اینکه آواربرداری و خاکبرداری ساختمان تمام شده و حالا هم قرار است آن را بسازند ولی هیچ‌کس در این مورد پاسخگو نیست و نمی‌دانند باید چه کار کند. حتی در جریان آواربرداری، با استفاده از دستگاهی تخصصی که به گفته مسوولان نمونه مشابهی از آن در کشور وجود نداشت، نزدیک به ۷۰ نقطه در محل حادثه شناسایی شد که احتمال وجود بقایای پیکر در آنها مطرح بوده است. به او گفته‌اند نتایج بررسی‌ها نشان می‌دهد بقایای یافت ‌شده از نظر ژنتیکی با خانواده او مطابقت دارد و برای کارشناسان محرز است که فرد موردنظر در محل حادثه حضور داشته است. «از همان اول هم تردیدی وجود نداشت؛ تلفن همراه در همان زمان از دسترس خارج شده بود، وسیله نقلیه‌اش در پارکینگ ساختمان قرار داشت و همه شواهد نشان می‌داد که هنگام حمله در خانه حضور داشته است.»

با این حال هنوز وضعیت حقوقی و اداری پرونده روشن نیست. وعده داده‌اند پس از پایان آواربرداری و تکمیل مراحل قانونی، مدارکی متناسب با وضعیت «جاویدالاثر» صادر خواهد شد، اما تاکنون مشخص نشده مسوول پیگیری این موضوع کدام نهاد است. این بلاتکلیفی فقط یک مساله عاطفی نیست؛ زندگی روزمره حامد متوقف شده است و تا زمانی که وضعیت حقوقی پرونده مشخص نشود، بسیاری از امور اداری و مالی خانواده و بحث‌های مرتبط با بیمه معلق می‌ماند. خانه نیز به نام پدرش بوده و هرگونه تصمیم‌گیری درباره آن، از بازسازی گرفته تا انتقال مالکیت، به تعیین وضعیت پرونده وابسته است.

«حداقل باید مشخص شود این فرآیند چقدر زمان می‌برد و کدام نهاد مسوول پیگیری آن است.»

 در روزهای پس از حادثه، مسوولان مختلفی ازجمله نمایندگانی از دستگاه قضایی و کانون وکلا به محل مراجعه کردند و وعده دادند که پیگیری‌های لازم را انجام خواهند داد. حتی برای پیگیری پرونده، وکیلی هم به او معرفی کرده‌اند، اما درنهایت او با فهرستی از مراحل اداری و قضایی روبه‌رو شده؛ از تهیه استشهاد محلی و جمع‌آوری مدارک تا پیگیری مستندات و مراجعات متعدد آن‌هم در شرایطی که هنوز با تبعات روحی و عاطفی حادثه دست ‌و پنجه نرم می‌کند و اقدام برای آن دشوار است.

«واقعا در شرایطی نیستم که دنبال این کارهای اداری و قضایی بروم. بیشتر از هر چیز به این نیاز دارم که یک نفر مسوولیت این پیگیری‌ها را برعهده بگیرد و کارها را تا رسیدن به نتیجه دنبال کند.»  این البته مطالبه تازه‌ای نیست، بلکه انتظار اجرای همان وعده‌هایی است که در روزهای نخست و در مقابل دوربین‌ها به او داده شد. از آن زمان تا همین حالا اما او در انتظار روشن شدن سرنوشت پرونده و تعیین تکلیف بسیاری از مسائل حقوقی و اداری خود است.

محدثه رضایی و یک زن دیگر 

محدثه رضایی، همسر حامد میرزایی، تنها ۲۶ سال داشت. او و حامد از 6 سال پیش برای ساختن زندگی مشترک و آینده‌ای مستقل کنار هم تلاش کرده بودند. سال‌ها کار و پس‌انداز کردند تا بتوانند کسب‌وکار خودشان را راه بیندازند. حدود یک سال و چهار ماه پیش ازدواج کردند و در ماه‌های اخیر بالاخره توانستند وسایل موردنیاز یک مجموعه ورزشی ویژه زنان را تهیه کنند و مکانی برای آن درنظر بگیرند. قرار بود هجدهم اسفند مجموعه‌شان شروع به کار کند و محدثه نیز به عنوان یکی از گردانندگان اصلی آنجا حضور داشته باشد اما اتفاقاتی پیش آمد که همه ‌چیز را تغییر داد و رویایشان ناتمام ماند.

«گفتم؛ خودم می‌رم سر می‌زنم. کمی سر این مساله حرفمان شد. خواستم از در بیرون بروم که همسرم جلو آمد و بغلم کرد و زد زیر گریه که نرو. فکر کرد که مثلا قهر کرده‌ام که می‌خواهم بروم. گفتم: این‌طور نیست، ده دقیقه دیگه میام خونه. داخل مجموعه بودم که همسرم به من پیام داد و بعد هم آن اتفاقات افتاد. همسرم وقتی پیدا شد نصف تن به بالا و نصف صورت داشت. هوا تاریک بود و موهای فر او که مثل موهای مادربزرگ فر بود، خاک خورده و سفید شده بود، بنابراین اول فکر کردم مادربزرگم است اما بعد از نزدیک، خال بالای لب و گوشواره توی گوشش را دیدم. آن لحظه‌ واقعا کمرم شکست.»

آن روز خانه حامد و محدثه یک مهمان هم داشت؛ مریم محمودی، ۲۸ ساله و همسر برادر محدثه رضایی. او برای دیدار و گذراندن چند ساعتی کنار خواهر شوهر به خانه آنها آمده بود. قرار بود شب همه با هم به خانه پدر محدثه بروند، اما موشک‌ها فرصت ندادند و تنها تکه‌ای از استخوان لگن او برای شناسایی باقی ماند. «شاید پنج دقیقه قبل از انفجارها رسیده بود. با من تماس گرفت و گفت که شب حتما بیایید بریم خونه بابا.»

172892621

آن 20 روز نفس‌گیر؛ رنج‌ها و گلایه‌ها

حامد میرزایی شاید تنها شانسی که آورد این بود که با ماشین از خانه بیرون رفته بود، بنابراین در آن 20 روزی که برای تفحص سر ساختمان ماند می‌توانست همان‌جا در ماشین بخوابد. شب‌های اول خوابش نمی‌برد ولی به هر حال بچه‌های هلال‌احمر به او پتو داده بودند. تفحص در آن روزها و شب‌هایی که تهران زیر موشک و بمباران بود، دردسرها و خطراتی داشت، چراکه هر لحظه ممکن بود دوباره همان‌جا مورد اصابت موشک قرار گیرد. به همین دلیل گروه‌های امدادی و هلال‌احمر هم مجبور بودند در مقاطعی کار را متوقف کنند. در آن شرایط هم یک نفری به همان‌جا می‌رفت.  «می‌گفتند؛ نرو خطرناکه، ولی من چیزی برای ازدست دادن نداشتم. در کل همه برای کمک آمده بودند و مخصوصا ماموران آتش‌نشانی خیلی ویژه در آنجا با سگ‌هایی که آورده بودند برای پیدا کردن پیکرها تلاش کردند. شاید 90درصد کار را آنها انجام دادند. البته گلایه‌هایی از هلال‌احمر داشتم و به خودشان هم گفتم، مثلا سگ می‌آوردند، صحبت می‌کردند، فیلمبرداری می‌کردند ولی سگ‌ها را می‌بردند، البته بی‌انصافی نکنم زحمت کشیدند ولی این مسائل هم بود.» 

در آن چند روز مسوولان زیادی به آنجا رفتند و قول‌های زیادی هم دادند اما حامد میرزایی می‌گوید که 99درصد آن حرف‌ها فعلا به عمل نرسیده است. 

«می‌گفتند جبران می‌کنیم، کنارت هستیم، نمی‌گذاریم در آینده برایت مشکلی ایجاد شود و خسارت‌ها را جبران می‌کنیم. وضعیت مالی من در حد مطلوب بود، وقتی این‌طور شد انتظار داشتم که حداقل چیزهایی که از دست دادم جبران شود. ما در خانه کلی پس‌انداز و طلا داشتیم. همسرم حداقل 3 میلیارد جهیزیه به خانه آورده بود و بسیاری از دستگاه‌هایی که برای کارمان خریده بودیم به خاطر جنگ به خانه آوردیم تا آسیب نبینند ولی سرمایه‌ام از بین رفت. نه تنها من که بقیه افرادی که در ساختمان بودند، چنین اتفاقی برایشان افتاد. همه خانواده‌ام را از دست داده‌ام، این سوگ بسیار بزرگی است این یک طرف اما از طرف دیگر اگر نتوانم زندگی قبلی خودم را داشته باشم، خیلی آسیب زننده است. البته به کمک شهردار منطقه 4 آقای زاکانی را دیدم و او دستور داد که با توجه به شرایطم مثلا مبلغ ودیعه من بیشتر باشد اما برای آن هم از من چک و امضا و اثر انگشت گرفتند و باید آن را پس بدهم. فعلا جبران خسارتی انجام نشده است اگر چه قرار است ساختمان با شرایط و پیمانکار خاص ساخته شود. من تنها ورثه پدر و مادرم هستم و درست این بود که خسارت خانه خودم و پدرم به من پرداخت می‌شد اما می‌گویند فقط یک خانه را پرداخت می‌کنند حالا البته شهردار در این زمینه با من مساعدت کرد. از آن طرف چند روز پس از اینکه ودیعه پرداخت شد تماس گرفتند که باید هتل را تخلیه کنی در حالی که در یک هفته، ده روز نمی‌شود خانه پیدا کرد. با هر جا تماس گرفتم که سه روز مهلت بدهید من هنوز دنبال پیکر بابا هستم گفتند باید خالی کنید. با ۴۰۰ میلیون بنی که قرار است برای لوازم منزل بدهند که -البته هنوز پرداخت نکرده‌اند- فقط چند تکه لوازم می‌توان خرید. یکسری خسارت‌های مالی دیگر هم برعهده دولت است اما تاکنون هیچ کاری نکرده‌اند و حتی یک تماس هم با من نگرفته‌اند. از آن طرف موتور و ماشین‌های ما از بین رفت و برای نگهداری آنها راهکاری در نظر گرفته نشده است. حتی لاشه موتورم که 200 میلیون ارزش داشت را از ساختمان دزدیدند.» 

فکر می‌کرد میان خانواده‌ای با این تعداد شهید با افرادی که فقط آسیب مالی داشتند، تفاوتی قائل باشند اما تا الان چیز دیگری دیده است. «حکومت این باور را دارد که شهید جایگاه ویژه‌ای دارد، بنابراین باید به بازمانده‌ها نگاه ویژه‌ای شود. از دولت باید یک نفر ما را می‌دید و به حرف‌های ما گوش می‌داد. شاید کلامی که هم صحبت می‌شد یکسری مشکلات حل می‌شد اما به آنها دسترسی وجود ندارد و نمی‌توانیم مشکلاتمان را مطرح کنیم. فکر می‌کردم بعد از چنین اتفاقی دست‌کم آقای پزشکیان را بببنیم. اگر برعکس بود و ما در امریکا خانواده‌ای را زده بودیم و فقط یک بازمانده داشت تا الان چیزی با آن ساخته بودند که بتوانند غرامت بگیرند. هر جای دنیا چنین اتفاقی می‌افتاد اتوماتیک‌وار کارهایی انجام می‌شد. فقط تسلیت می‌گویند در حالی که تسلیت برای مردم است و دولت و حاکمیت باید جبران خسارت کنند و مشکلات قانونی تسهیل شود. به چند اداره رفته‌ام و توقعاتم را گفته‌ام اما نهایتا برخی کارمندان به من گفتند ما که این کار را نکردیم یا مثلا ما داریم لطف می‌کنیم. بنیاد شهید هم گفت فکر نکن هر روز برای مشکلاتت می‌توانی به اینجا بیایی و درنهایت هم با کلی امضا به من یک کارت هدیه یک میلیون و پانصد هزار تومانی دادند! البته بنیاد شهید تنها ارگانی بود که سیصد میلیون تومان هم به من پرداخت کرد البته فکر می‌کنم به این دلیل بود که برای کل خانواده‌ام چنین اتفاقی افتاده بود. به ‌طور کلی فکر می‌کنم حداقل در کشور ما که ممکن است هر چند وقت یک بار چنین اتفاقاتی بیفتد باید آدم‌ها آموزش ببینند و پروتکل‌های اداری در این باره عوض شود.»

از نیوشای عقد کرده تا مهدیان کنکوری

حمید میرزایی، عموی حامد، سال‌ها در اداره پست کار می‌کرد. آن روز هم مانند بسیاری از روزهای دیگر، خسته از کار به خانه بازگشته بود. هنوز دقایقی از رسیدنش نگذشته بود که موشک‌ها فرود آمدند و زندگی‌شان برای همیشه دگرگون شد. پدر دو فرزند بود؛ یکی پنج ‌ساله و دیگری ده ‌ساله. خوشبختانه اما کودکان به همراه مادرشان در زمان وقوع حمله در خانه نبودند و جان سالم به در بردند. هادی میرزایی، شوهرعمه حامد و دخترش نیوشا میرزایی هم از دیگر قربانیان حمله بودند. نیوشا، متولد سال ۱۳۸۲، تازه قدم به آغاز فصل جدیدی از زندگی‌اش گذاشته بود. مدت کوتاهی از عقدش می‌گذشت و خانواده در ماه‌های اخیر با شوق و ذوق برایش جهیزیه تهیه می‌کردند. هر وسیله‌ای که به خانه می‌آمد، بخشی از رویای مراسم عروسی و زندگی مشترک آینده او بود؛ رویایی که قرار بود با جشن و شادی آغاز شود اما برای همیشه زیر خاک مدفون شد. پدر نیوشا هم که پیش از حمله در مغازه‌ای همان حوالی حضور داشت تازه به خانه رسید. اطرافیان از او خواسته بودند کمی بیشتر بماند، چای بنوشد و استراحت کند اما گفته بود دخترم تازه آمده، تنهاست و باید به خانه بروم اما به محض ورود به ساختمان با اصابت موشک و فواره خاک و اشیای سرگردان روبه‌رو شد. بعد که پیکرش را پیدا کردند از بقیه پیکرها سالم‌تر بود چون در پارکینگ بود و همین باعث شده بود شدت آسیب به او کمتر باشد.  ظاهرا موشک در طبقه چهارم، واحد پدر و مادر حامد منفجر شده و از طبقه چهارم هم هیچ بقایایی پیدا نشده که مثلا قابل شناسایی باشد. این طبقه به همراه طبقه سوم بیشترین آسیب را در ساختمان ۱۹ واحدی پلاک ۱۲ داشته‌اند. در طبقه چهارم پدر و مادر، عمو و دختر عمه‌ حامد حضور داشتند به اضافه خدمتکاری که برای کار آمده بود. «برای هر کس شاید در حد تکه‌ای استخوان پیدا شد اما از پدرم و شوهر عمه‌ام که هیچ چیزی پیدا نشد. احمد میرزایی، پسر عموی پدرم با اکرم میراسماعیلی، همسرش و مهدیان پسر ۱۸ ساله‌شان که برای کنکور درس می‌خواند هم آنجا بودند.»

ای کاش‌ها و طعنه‌ها 

حامد میرزایی فروردین همین امسال ۳۰ ساله شد و جشن تولد ۳۰ سالگی‌اش را هم در کنار خرابه‌های ساختمان بقایای عزیزترین‌ آدم‌های زندگی‌اش گذراند. حالا هر چه زمان می‌گذرد، داغ برایش سنگین‌تر می‌شود. اوایل فکر می‌کرد سخت‌ترین بخش ماجرا همان روزهای اول است و کم‌کم شرایط عادی می‌شود، اما این‌طور نشد و روزهای سختی را می‌گذراند آن‌هم در شرایطی که برخی در شبکه‌های مجازی، حملاتی را نسبت به او و خانواده‌اش آغاز کرده‌اند. این روزها هر لحظه گذشته را مرور می‌کند و با‌  ای کاش‌ها به شب می‌رساند؛ مثلا «ای کاش اصرار کرده بودم بریم مسافرت» یا «شاید می‌تونستم جلوی یکسری اتفاقات رو بگیرم» یا اینکه «ای کاش خودم هم در ساختمان بودم و بیرون نرفته بودم.»

از نظر روحی و مالی در شرایط بدی است. در آن ساختمان هر کسی که برایش اتفاقی افتاده بالاخره یک نفر را دارد که با او این غم را شریک شوند؛ همسری، فرزندی، پدری یا برادری ولی برای حامد میرزایی هیچ کس نمانده. «حتی اقوام درجه دو را هم ازدست داده‌ام.»

او هنوز هم به محل ساختمان می‌رود؛ به جایی که زندگی‌اش در آن متوقف شد. میان آوارها، چشمش به خودرویی می‌افتد که سال‌ گذشته برای تولد همسرش خریده بود و حالا از آن چیزی جز بدنه‌ای مچاله و فرسوده، باقی نمانده است. مکث می‌کند و انگار یادآوری خودرویی که از بین ‌رفته برای او بیشتر از هر چیز دیگری یادآور زندگی‌ای است که قرار بود ادامه پیدا کند اما ناگهان ناتمام ماند. «احساس عذاب وجدان داشتم. آن روزها خانواده همسر و برادر همسرم هم به آنجا آمده بودند. پدرش عصبانی بود و می‌گفت «چرا اینجا رو تخلیه نکردید، چرا دختر من اومد اینجا.» برای همه آدم‌ها احساس مسوولیت می‌کردم؛ برای همسر برادر خانمم، برای خانواده‌هاشون و برای همسرم. بالاخره تا پارسال در خانه پدر و مادرش زندگی می‌کرد و بعد در خانه ما این اتفاق برایش افتاده بود. همه این احساسات روی هم جمع شده بود؛ در کنار امیدی که داشتم که حداقل یکی از این عزیزان را زنده پیدا کنیم. با خودم می‌گفتم: کاش یکی زیر آوار باشه، حتی اگر آسیب دیده باشه، حتی اگر یک پاش رو از دست داده باشه، فقط زنده بیرون بیاد. اما متاسفانه با شدت انفجار و حجم بالای تخریب هیچ‌کس سالم پیدا نشد.» حالا بیشتر از دو ماه از آن روز گذشته، اما زمان برای حامد در همان لحظه متوقف شده است؛ لحظه‌ای که یک تماس تلفنی، یک انفجار و چند دقیقه، زندگی او را به دو بخش «قبل» و «بعد» تقسیم کرد. او در یک روز همسر، پدر، مادر و تعداد زیادی از نزدیک‌ترین اعضای خانواده‌اش را از دست داد؛ آدم‌هایی که هر کدام برای آینده برنامه‌ای داشتند و رویایی در سر می‌پروراندند. حالا از آن خانه، آن کسب‌وکار در آستانه افتتاح، آن جهیزیه‌های خریداری ‌شده و آن دورهمی خانوادگی که قرار بود شب برگزار شود، تنها روایت‌هایی باقی مانده است که با مکث‌های طولانی و صدایی که گاهی می‌شکند، بازگو می‌شود. روایت زندگی‌هایی که ناتمام ماندند و جای خالی‌شان، با گذشت زمان، نه کم‌رنگ‌تر که پررنگ‌تر می‌شود.

محتوای حمایت شده

ارسال نظر

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت، «برترین ها» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج