فرنگیس؛ زنی که با تبر، چشمه خون راه انداخت
متال تهران _ d
رستوران پارسیان_D
متال تهران _ d
رستوران پارسیان_D
کلینیک زیبایی پارسیس_f موبایل
متال تهران _ d
رستوران پارسیان_D
پارسیس - f تبلت
دکتر استرکی_1
اپیلاسیون نانا 1
دکتر ولدخانی_1
دکتر ولدخانی_3
دکتر استرکی_3
اپیلاسیون نانا 3
دکتر استرکی_4
دکتر ولدخانی_4
اپیلاسیون نانا 4
دکتر ولدخانی_2
اپیلاسیون نانا 2
دکتر استرکی_2
کلینیک زیبایی پارسیس_f
۱۱۵۵۶۲۶
۳۱ شهريور ۱۴۰۰ - ۰۶:۴۳
۸۱۸۶
تبر را دو‌دستی گرفتم و با تمام‌ قدرت توی سر افسر عراقی زدم. تبر بر تن‌اش جا‌ ماند. چشمه از خون سرخ شد، پدرم هم بهت‌زده بود و حرکتی نمی‌کرد

روزنامه همشهری - فرحناز چراغی: نامش «فرنگیس حیدرپور» است و روایت شجاعتش در پنجم مهرماه سال ۵۹ در دفاع از خاک و مردم روستایش او را به یکی از زنان نام‌آور دفاع‌مقدس بدل کرده است. مهرماه ۴۱ سال قبل، پس از حمله عراق به روستای آوه‌زین، مردم به دره‌های اطراف فرار می‌کنند. فرنگیس که در آن زمان ۱۸ سال داشت، شب‌هنگام همراه پدرپیرش برای تهیه غذا به روستا باز‌می‌گردند، اما در طول راه آن‌ها به‌صورت تصادفی با ۲ سرباز مسلح عراقی روبه‌رو می‌شوند.

فرنگیس؛ زنی که با تبر، چشمه خون راه انداخت

پدر فرنگیس به‌شدت غافلگیر و شوکه می‌شود، اما او بی‌تردید وارد میدان می‌شود و با تبری که همراه داشته یکی را می‌کشد و دیگری را زخمی و با تمام تجهیزات جنگی اسیر می‌کند. فرنگیس حیدرپور حالا نزدیک به ۶۰سال سن دارد؛ هنوز هم ایستاده و محکم به‌نظر می‌آید. از او ۲ تندیس یادبود به‌عنوان «بانوی مقاوم» و «اسطوره زنان شجاع» در استان کرمانشاه وجود دارد؛ یکی در پارک شیرین کرمانشاه و دیگری در میدان مقاومت شهر گیلانغرب نصب شده است. او می‌گوید اگر داستان باز هم تکرار شود، باز هم بی‌تردید برای نجات جان خود و مردم روستا همان کار را خواهد کرد. مشروح گفت‌وگوی ما با او در پی می‌آید.

از حال و هوای روز‌های ابتدایی جنگ بگویید. چگونه مطلع شدید که عراق به ایران حمله کرده است؟

من اهل روستای «آوه‌زین» بودم و همسرم اهل روستای «گورسفید»؛ به همین دلیل ساکن روستای گورسفید بودم. البته فاصله کمی با آوه‌زین داشت. آن روز‌ها که تازه جنگ شروع شده بود زمزمه حمله عراق به ایران دهان به دهان به گوش مردم رسید؛ وسایل ارتباطی مانند امروز نبود. مردم از طریق دیدار با همدیگر متوجه اخبار و اتفاقات می‌شدند. تابستان که تمام شد حملات عراق هم بیشتر شد. عراق شهر‌ها و روستا‌های را یکی‌یکی می‌زد و به پاسگاه‌های مرزی حمله می‌کرد.

روستای شما کی در گیر جنگ شد؟

جوانان روستای گورسفید تصمیم گرفتند تا قبل از ورود دشمن به روستا، در مرز به جنگ با عراقی‌ها بروند. مدتی از رفتن این جوانان نگذشته بود که جوانان روستای آوه‌زین (روستای پدری فرنگیس) در پی یافتن آنها، تصمیم گرفتند که به مرز بروند. این جوانان که ۸نفر بودند در وسط راه به عراقی‌ها برخورد می‌کنند و همگی با شلیک بمب و خمپاره شهید می‌شوند.

مردم روستا بعد از شنیدن خبر، جنازه‌ها را برای خاکسپاری به روستا برمی‌گردانند. شهادت این ۸نفر برای اهالی شوک بزرگی بود مردم مشغول مراسم سوگواری بودند که نیرو‌های بعثی وارد روستا شدند. مردم از ترس جان بدون هیچ غذا و امکاناتی، به دل کوه‌های اطراف پناه بردند؛ به این ترتیب عراقی‌ها توانستند روستا را تصرف کنند.

فرنگیس؛ زنی که با تبر، چشمه خون راه انداخت

از شبی بگویید که تصمیم گرفتید برای تهیه آذوقه به روستا برگردید.

بله... شب همان روز گرسنگی طاقت کودکان را گرفته بود. بچه‌ها گریه می‌کردند. در این لحظات بود که من با پدرم تصمیم گرفتیم که شبانه برای آوردن آرد و برنج به روستا برویم.

چرا تصمیم گرفتید که شما بروید؟ مرد‌ها کجا بودند؟

بیشتر مرد‌ها نبودند. برای جنگ با بعثی‌ها به مرز رفته بودند.

با ورود به روستا چه دیدید؟ چه احساسی از دیدن خانه و روستایتان داشتید؟

اوایل صبح با پدر به آوه‌زین برگشتیم. روستا سوت و کور بود. به خانه نزدیک شدیم. در خانه چهارتاق باز بود. برای آوارگی و بی‌صاحب شدن خانه عزیزمان روی سر زدم. زیر لب برای آوار بدبختی‌ها مرثیه خواندم و اشک در چشم‌ام جمع شد. وارد خانه شدیم، آرد، برنج، نمک و روغن را برداشتم و در کیسه گذاشتم.

کمی به در و دیوار نگاه کردم. با نهیب پدرم بلند شدم که برگردیم. پدر جلو افتاد و من پشت سرش حرکت کردم. در حیاط منزل چشم‌ام به تبری افتاد که برادر همسرم برایم ساخته بود. تبر را برای جمع‌آوری هیزم و درست کردن آتش برداشتم و روی دوشم گذاشتم.

چه زمانی با عراقی‌ها روبه‌رو شدید؟

از خانه دور شدیم. اطراف خود را می‌پاییدیم. صدای چند گوسفند از خانه‌های اطراف می‌آمد. از سرازیری روستا به طرف چشمه راه افتادیم. برای رسیدن به کوه باید از وسط چشمه می‌گذشتیم. چشمه روستا آوه‌زین نزدیک منزل ما بود. موقع برگشت از منزل متوجه حضور ۲ نفر شدم که مسیر چشمه را به طرف سر چشمه طی می‌کردند. نزدیک‌تر که شدیم من و پدر از دیدن ۲ سرباز مسلح عراقی خشک‌مان زد. رنگ صورت پدرم مثل گچ سفید شده بود.۲ عراقی قوی‌هیکل هم کنار چشمه ایستاده بودند. معلوم بود که خسته و تشنه بودند و متوجه حضور ما نبودند.

فرنگیس؛ زنی که با تبر، چشمه خون راه انداخت

در آن لحظات ترس و تردید چطور تصمیم گرفتید که بجنگید؟

سرم داغ شده بود. در آن لحظه تمام زندگی‌ام جلوی چشم‌ام آمد. اگر دیر می‌جنبیدم اسیرشان می‌شدیم و کارمان تمام بود. حال پدرم بدتر بود. نگرانی تمام وجودش را گرفته بود و تنها نگاهش به من بود. راهی جز نبرد نداشتم. به یاد حرف همیشگی پدر افتادم که مرا همیشه هم‌پشت و یاور خود می‌خواند. عزم‌ام جزم شد که بجنگم. با سر به پدر اشاره دادم که سکوت کند.

در یک لحظه کیسه‌های غذا را زمین گذاشتم و تبر را دو‌دستی گرفتم و جلو رفتم. دهانم خشک بود و دست و پاهایم می‌لرزید. تبر را محکم گرفتم و بالای سر بردم و با تمام قدرت توی سر افسر عراقی که پشتش به من بود، زدم... چنان زدم که تبر بر تن‌اش جا ماند. افسر عراقی با صورت توی آب افتاد. چشمه از خون سرخ شد.

عکس‌العمل دیگر سرباز عراقی چه بود؟

دیگر سرباز عراقی که از دیدن این صحنه وحشت کرده بود به طرفم آمد. آن لحظه هیچ وسیله‌ای برای دفاع در دست نداشتم؛ تبرم بر فرق سر افسر عراقی جا مانده بود.

سرباز دست برد تا تفنگش را از دوش بردارد که من نیز سریع سنگی از داخل چشمه برداشتم. آن سنگ را با قدرت تمام به سمت سرباز عراقی پرت کردم. خون از سر و صورت این عراقی هم سرازیر شد. سرباز وقتی خونش را روی دستش دید ترسید.

آن لحظات تنها جیغ و فریاد بود که آرام‌ام می‌کرد... پدرم هم هنوز بهت‌زده بود و هیچ حرکتی از خود نشان نمی‌داد. یک لحظه خون توی چشمان سرباز سرازیر شد. سرباز تا آمد خون را پاک کند، من و پدرم به سرباز نزدیک شدیم. به پدر گفتم: «دستش را بگیر». پدر باز نتوانست عکس‌العملی از خودش نشان دهد.

خودم مجبور شدم دست سرباز را بگیرم و بپیچانم. تفنگ سرباز در این لحظه از دستش افتاد. آن لحظه بود که پدر به کمک من آمد و دست سرباز را از پشت بستیم و اسیرش کردیم. تفنگ را گرفتم به سمت پشت اسیر و او را به طرف کوه حرکت دادم.

وقتی پیش اقوام رسیدیم جیب‌های اسیر را خالی کردیم. در داخل جیب عراقی عکس بچه‌هایش بود. برای لحظاتی از دیدن عکس آن بچه‌ها ناراحت شدم، اما با خودم گفتم اگر من حمله نمی‌کردم آن‌ها ما را اسیر می‌کردند.

فرنگیس؛ زنی که با تبر، چشمه خون راه انداخت

برخورد مردم روستا بعد از دیدن اسیر عراقی و شنیدن ماجرا چه بود؟

مردم روستا از شنیدن واقعه و دیدن اسیر به هم ریختند و یکسره من را شماتت کردند که الان عراقی‌ها به سراغ ما خواهند آمد و تک‌تک ما را خواهند کشت. حتی پدرم نیز با ناراحتی و ترس از عراقی‌ها از این اتفاق برای مردم تعریف می‌کرد. از شنیدن این حرف‌ها خیلی ناراحت و عصبانی شدم و همه را با ناراحتی از خودم دور کردم. دلم برای اسیر عراقی سوخت. با چای و زردچوبه زخم عراقی را پانسمان کردیم. مردم روستا هنوز ماتم‌زده این موضوع بودند و بچه‌ها گرسنه و غذا می‌خواستند. زنان زانوی غم بغل کرده بودند. خودم بلند شدم برای بچه‌ها غذا هم درست کردم.

هنوز کارم تمام نشده بود که دایی‌ام هم از راه رسید. او نیز ۲ سرباز عراقی را به اسیری گرفته بود. در همان روز ۳ اسیر عراقی را با هم به رزمنده‌ها تحویل دادیم.

بعد از آن روز‌ها چه شد که در گیلانغرب ماندید؟

من خانه‌ام، روستایم و زادگاهم را دوست داشتم، حتی روز‌هایی که در گردنه و کوه‌های اطراف آواره بودیم. هر بار که شرایط مهیا می‌شد به روستا و خانه‌ام سر‌می‌زدم تا مبادا خانه‌مان خراب شود. بار‌ها روستای‌مان توسط بعثی‌ها خراب شد، اما برگشتیم و خانه‌های روستا را بازسازی کردیم.

ما در کوه‌ها برای حفظ خاک و آب و وطن‌مان ۸ سال آواره بودیم و آوارگی کشیدیم. حتی مدتی را در کوه‌های اسلام‌آباد به سر بردیم. آنجا در کوه حتی خانه ساختم. مدت‌ها بالش ما از سنگ بود و با کمترین امکانات ساختیم تا وطن را به دشمن نفروشیم. یک‌بار دیگر برای سر زدن به خانه آمدم و دیدم خانه‌مان را به درمانگاه تبدیل کرده‌اند و در و دیوار را میخ زده‌اند و سرم آویزان است و.... خیلی دلم گرفت و ناراحت شدم.

فرنگیس؛ زنی که با تبر، چشمه خون راه انداخت

چرا به دیگر شهر‌ها نرفتید؟‌

می‌شد به شهر‌های دیگر برویم و در امن و امان زندگی کنیم، اما چرا می‌رفتیم و خانه‌مان را دو‌دستی تقدیم بعثی‌ها می‌کردیم؟ اینجا خانه و آب و خاک ماست. حداکثر مهاجرت ما رفتن به ۵کیلومتری روستا و کوه و کمر اطراف آن بود. ترجیح دادیم به کوه و کمر پناه ببریم؛ ما خانه‌مان را دوست داشتیم و این بعثی‌ها بودند که باید می‌رفتند.

اگر جنگ و آن روز دوبار تکرار شود باز هم در روستا می‌مانید؟

بله اگر جنگ تکرار شود باز هم خواهم ماند و دفاع خواهم کرد. ما شهید و جوانان زیادی را در این راه دادیم. اگر ما نمی‌جنگیدیم آن‌ها صدبار بدتر سر ما می‌آوردند. اگر باز هم آن روز تکرار شود من باز هم آن عراقی را می‌کشم.

انتشار یافته: 19
در انتظار بررسی:7
Iran (Islamic Republic of)
08:02 - 1400/06/31
درود بر شیر زن ایرانی
پاسخ ها
بدون نام
Iran (Islamic Republic of)
۱۳:۰۰ - ۱۴۰۰/۰۶/۳۱
شیر زن ابادانی و دشت ازادگان هم بنویسین
بدون نام
Iran (Islamic Republic of)
۱۶:۲۹ - ۱۴۰۰/۰۶/۳۱
طفلک سرباز عراقی که بچه هاش منتظرش بودن
حسنی
Iran (Islamic Republic of)
۲۰:۴۹ - ۱۴۰۰/۰۶/۳۱
درود بر شرف تمام زنان و مردان که با جان گذشتگی در مقابل دشمنان ایستادگی کردند
Iran (Islamic Republic of)
08:39 - 1400/06/31
اینو باید تو کتابهای درسی آورد
پاسخ ها
بدون نام
Iran (Islamic Republic of)
۱۸:۳۶ - ۱۴۰۰/۰۶/۳۱
عالی بود به اندازه چند تا کتاب آموزنده بود
Iran (Islamic Republic of)
08:41 - 1400/06/31
درود برهمه شیرزنان وشیرمردان وطنم ایران
نامت جاوید بادهمواره درتاریخ ایران سربلند...
Iran (Islamic Republic of)
08:42 - 1400/06/31
آفرین برتو و شیر پاکی که خوردی...زنان وطنم آنموقع خیلی باغيرت بودند...
پاسخ ها
بدون نام
Iran (Islamic Republic of)
۱۱:۱۵ - ۱۴۰۰/۰۶/۳۱
هنوز هم با غیرت هستن ندیدی
Iran (Islamic Republic of)
08:59 - 1400/06/31
آفرین به تو شیرزن ایرانی زنده باشی قهرمان
Iran (Islamic Republic of)
09:08 - 1400/06/31
چه شجاع. اگه همه همینطوربودن جنگ هشت سال طول نمی کشید. عراقیا خیلی جون دوست و ترسون. ولی متاسفانه ما هم مردم ماتم زده ای هستیم همیشه
پاسخ ها
بدون نام
Iran (Islamic Republic of)
۱۱:۵۰ - ۱۴۰۰/۰۶/۳۱
سلام برتمامی شیرزنان ایران الخصوص این شیرزن کوردکه مایه سربلندی ماکردهاشدی درودبرشاعتت من دستت رامیبوسم
Iran (Islamic Republic of)
10:43 - 1400/06/31
والله هر دفعه از این خبر ها میشنوم قلبم درد میگیرد استرس تمام بدنم را میگیرد در حد خفه شدن میافتم ...خدا .خدا .خدا
پاسخ ها
ربیعی
Iran (Islamic Republic of)
۱۵:۰۰ - ۱۴۰۰/۰۶/۳۱
درود خدا برشیرزنان کورد وتمام شیرزنان ایران ومادر شهدا
بدون نام
Iran (Islamic Republic of)
۱۷:۴۸ - ۱۴۰۰/۰۶/۳۱
ایشون هم مجبور شده، از خودش دفاع کرده که کشته نشه، متاسفانه تیتر به صورتیه که من خیال کردم ایشون با تبر نصف اهالی روستا رو کشته، من اگه بودم حتما کشته میشدم، ما نسل ترسویی هستیم
United Kingdom of Great Britain and Northern Ireland
16:03 - 1400/06/31
آفرین برشیر زن ایرانی
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
شیرآلات زمانی_1
استخدام_1
سفیر بار ساقدوش_1
استخدام_3
شیرآلات زمانی_3
سفیر بار ساقدوش_3
شیرآلات زمانی_4
استخدام_4
سفیر بار ساقدوش_4
شیرآلات زمانی_2
استخدام_2
سفیر بار ساقدوش_2
قالیشویی نوین_فوتر موبایل
آیلین_تزریق چربی موبایل
شاخه نبات_ فوتر موبایل
قالیشویی محتشم کاشان_فوتر موبایل
کیان برنا_فوتر موبایل
کلینیک النا_فوتر موبایل
قالیشویی ادیب_فوتر موبایل
آیلین_فوتر موبایل بلفارو
تدبیرکالا_فوتر موبایل
پارسیس_فوتر موبایل ساختمان
دکتر عارفی - موبایل فوتر
شفا_فوترموبایل
رستوران باغ بهشت_فوتر موبایل
آیلین_فوتر موبایل کاشت ابرو
رستوران پارسیان_فوتر موبایل
فنی آتل_فوتر موبایل
کلینیک فرشته_فوتر موبایل
موسسه خیریه زهرا_فوتر موبایل
قالیشویی ادیب_فوتر
قالیشویی نوین_فوتر
رستوران پارسیان_فوتر
شاخه نبات_ فوتر
قالیشویی محتشم کاشان_فوتر
آیلین_فوتر کاشت ابرو
آیلین_تزریق چربی
آیلین_فوتر بلفارو
کلینیک النا_فوتر
موسسه خیریه زهرا_فوتر
رستوران باغ بهشت _فوتر
شفا_فوتر
دکتر عارفی - فوتر
تدبیرکالا_فوتر
کلینیک فرشته_فوتر
کیان برنا_فوتر
فنی آتل_فوتر
پارسیس_فوتر ساختمان