پاراگراف کتاب (87)
۳۹۰۷۳۰
۲۹ شهريور ۱۳۹۵ - ۱۷:۳۲
۸۲۷۵
ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم.
برترین ها: وقتي خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­اي را به عهده گرفته ام! اما وقتي دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خواني را جستجو کردم آنهم به اميد يافتن چند تعريف مناسب نه تنها هيچ نيافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقيده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل مي کند، اما به هر حال يک جستجو­گر قوي و مهم است و مي بايست مرا در يافتن 2 يا 3 تعريف در مورد كتاب کمک مي کرد؛ اما اين که بعد از مدتي جستجو راه به جايي نبردم، به اين معني است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستي چرا؟ چرا در لابه لاي حوادث ، رخدادها و مناسبت هاي ايام مختلف سال، «کتاب و کتاب خواني» به اندازه يک ستون از کل روزنامه هاي يک سال ارزش ندارد؟ شايد يکي از دلايلي که آمار کتاب خواني مردم ما در مقايسه با ميانگين جهاني بسيار پايين است، کوتاهي و کم کاري رسانه­ هاي ماست. رسانه هايي که در امر آموزش همگاني نقش مهم و مسئوليت بزرگي را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکي برايمان هديه اي دوست داشتني بود و يادمان داده اند که بهترين دوست است! اما اين کلام تنها در حد يک شعار در ذهن هايمان باقي مانده تا اگر روزي کسي از ما درباره کتاب پرسيد جمله اي هرچند کوتاه براي گفتن داشته باشيم. و واقعيت اين است که همه ما در حق اين «دوست» کوتاهي کرده ايم، و هرچه مي گذرد به جاي آنکه کوتاهي هاي گذشته ي خود را جبران کنيم، بيشتر و بيشتر او را مي رنجانيم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.
 
*****
باید خوشحال باشم. باید به چیز خوبی فکر کنم. مثلا به تو. به تو که فکر میکنم، مغزم به هیچ جای ناآرامی نمی پرد. مثلا تو هستی و نشسته ای کنارم و داری مرا میرسانی سرکار و عصر که برمی گشتی، خانه مرتب بود و غذا آماده. مثلا من در این چند وقت بی کاری، خانم خانه ی تو بودم. مثلا میگویی: حالا که داری میروی سرکار، مجبورم غذای بیرون بخورم دیگر؟

مثلا من میخندم و جوری نگاهت میکنم که یعنی این چه حرفی است که میزنی؟ می گویی: تازه داشت دستپختت خوب میشد. نامردی دیگر! من کی غذای بد جلوت گذاشته ام؟

بعد نفس عمیق میکشم و میگویم: خیلی نگرانم برای کار جدید. میترسم از پسش برنیایم. دستم را میگذاری روی دنده ماشین، زیر دست خودت. به دستم نگاه میکنم که زیر انگشت های بزرگت گم شده.
 
میگویی: نگران نباش. مطمئنم از پسش برمیایی. بعد هم میگویی: امشب خودم شام درست میکنم. میمیرم از خوشی. وقتی میرسیم، انگشت هایم زیر انگشت هایت عرق کرده. بعد جوری که انگار خیلی عاشقت هستم خداحافظی میکنم و به سبکی پرنده ای که از درخت پریده تا دانه ای را از روی زمین بردارد، از ماشین پیاده میشوم.
 
پاییز فصل آخر سال است | نسیم مرعشی 

پاراگراف کتاب (86)
 

 
اجازه ندادم هیچ خیابان، میدان، مدرسه و بیمارستان به اسم من نامگذاری شود. درآمد سالیانه ی من و اموالم هر ساله به صورت رسمی اعلام می شود. قسمتی از حقوقم را به دولت و مراکزی می بخشم. هیچ کتاب آموزشی حق ندارد از من بنویسد و یا تصویری از من چاپ کند. بهترین رفیق دوران مبارزه را که وزیر هم بود به علت فساد مالی و ثابت شدنشان در دادگاه، حکم اعدامش را تایید کردم و برایش گریه کردم. مبارز و انقلابی که فساد کند، باید فاتحه ی کشور را خواند.

صد ساعت با فیدل کاسترو | ایگنا سیورامونت
 
 پاراگراف کتاب (86)
 

 
پیرمرد گفت: همه ی امواج باهم فرق می کنن. وقتی که امواج خودشون رو به ساحل می کوبن، خیلی خوب که گوش کنی، یک صدا رو دوبار نمی شنوی. دریا موسیقیدان بزرگیه! ماهی ها هم با همدیگه فرق می کنن. تلالو اونها رو سطح آب، طرح رو بالهاشون و مینیاتور روی فلس هاشون. همیشه و همیشه یه چیزی تو هر ماهی هست که برای اولین بار باهاش برخورد کنی.
 
مرگ به تلخی گفت: سربازها هم همه شون شبیه هم به نظر می رسن. باید مرگ خیلی از اونها رو از نزدیک دیده باشی تا متوجه فرقشون بشی. ابری روی خورشید را پوشاند و پیرمرد قدری از سرما به خود لرزید.
 
مرگ با لحنی جدی و خشک گفت: وقتش رسیده که با من بیایی پیرمرد. کلی سنته، اونقدر که حتی دیدن نخ ماهیگیریت واست سخته و ماهی ها خیلی راحت از دستت فرار می کنند یا اگرم که شکارشون کنی، اونا رو دوباره تو آب ول میکنی، چون که تو رو یاد خودت میندازن. واقعا چرا بازم می خوای زنده بمونی؟ چه آرزویی واست باقی مونده؟

+ شاید یه اتفاق خوب واسم بیفته. کی می دونه! یه کرم می دی من؟

مرگ استادانه کرمی را سر قلاب ماهیگیری فرو کرد و گفت: آخه منتظر چه اتفاقی می تونی باشی؟ روزها رو با درد و بی خوابی می گذرونی و کاری نداری جز به یادآورن خاطراتت. فقط داری تو گذشته زندگی می کنی. پیرمزد گفت: شاید که حق با تو باشه.

دیگر تنها نیستی | استفانو بنی
 
پاراگراف کتاب (86) 
 

 
این جمعه با مادر به ملاقات دایی ایوب رفتم. قیافه دایی ایوب همیشه راه راه در نظرم می آید. من شناسنامه ام را برده بودم اما پاسبان ها راهم ندادند، گفتند فقط بستگان درجه اول؛ من ندانشتم درجه ام چندم است. دایی ایوب جز ما خواهرزاده ی دیگری ندارد. فامیل های دایی ایوب فقط ما هستیم. مادر درجه یک بود برای همین گذاشتند توی زندان برود و برادرش را ببیند. مادر توی زندان رفت من بیرون ماندم.
 
یک مرد با کلاه شاپو آمد کنارم ایستاد و سیگار کشید. به من گفت بابات آن تو است؟ من نگفتم بابا ندارم. گفت داداش ات چاقو کشیده؟ من نگفتم خودم داداش ام. گفت من پسرم را گرفتند بی همه چیزها تو چرا آمدی؟ من گفتم چه کار کرده مگر چاقو کشیده؟ به عمد این طور گفتم تا تلافی حرف بی خودش را درآورده باشم.
 
بی نام اعترافات | داوود غفارزادگان
 
پاراگراف کتاب (86) 
 

 
تازه رسیده بودم جلوی کافه کتابم. چشم هایم را بستم و لبخند زدم. به راحتی می توانستم با خوشبختی های ساده و کوچک خوشحال شوم. همه چیز از بین نرفته بود. وضع بهتر می شد. حلقه ازدواجم را لمس کردم. روزی آن را درمی آوردم؛ شاید برای ادوارد. صدای زنگ تلفن می آمد. وقت کار فرا رسیده بود. قبل از اینکه وارد کافه شوم نگاهی به تابلوی سر در آن انداختم: آدم های خوشبخت کتاب می خوانند و قهوه می نوشند.

آدم های خوشبخت کتاب می خوانند و قهوه می نوشند | آنیس مارتن لوگان
 
 پاراگراف کتاب (86)
 

 
موضوع چیست؟

+ موضوع این است: فرض کن که زن داری و زنت را هم دوست داری و عاشق زن دیگری میشوی...

معذرت میخواهم، این حرف تو برای من درست به همان اندازه عجیب و نامفهوم است که فرض کن وقتی اینجا (رستوران) خوب سیر شدیم، از کنار دکان نانوایی که رد میشویم یک نان قندی بدزدیم.

آنا کارنینا | لئو تولستوی
 
 پاراگراف کتاب (86)
 

 
وقتی جوان بودم، قایق سواری را خیلی دوست داشتم. یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری میکردم و ساعت های زیادی را آنجا به تنهایی می گذراندم. در یک شب زیبا و آرام، بدون آنکه به چیز خاصی فکر کنم، درون قایق نشستم و چشم هایم را بستم. در همین زمان، قایق دیگری به قایق من برخورد کرد.
 
عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایقم، آرامش مرا به هم زده بود دعوا کنم؛ ولی دیدم قایق خالی است! کسی در آن قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبانیتم را به او نشان دهم. حالا چطور می توانستم خشم خود را تخلیه کنم؟ هیچ کاری نمی شد کرد! دوباره نشستم و چشم هایم را بستم. در سکوت شب کمی فکر کردم. قایق خالی برای من درسی شد.. از آن موقع اگر کسی باعث عصبانیت من شود، پیش خود می گویم: این قایق هم خالی است!

زندگی کن! | مترجم: امیررضا آرمیون
 
 پاراگراف کتاب (86)
 

 
وقتی پادشاه کوچک، صبح زود از خواب برخاست دید که موش زیرکی بر روی سینه اش خوابیده است. شاهزاده نگاهی به موش کرد و همین که دید حیوان دست و پای خود را جمع کرده و مهیای فرار است زمزمه ای کرد و گفت: احمق چرا میترسی؟
 
من هم مثل تو بیچاره ام. من از این که بخواهم تو را اذیت کنم شرم دارم. به علاوه من از دیدار تو باید شاد و ممنون باشم زیرا وقتی پادشاهی تا آن درجه به حضیض ذلت و خواری افتاد و به آن پایه تنزل کرد که موش ها هم به خود اجازه بدهند بر سینه اش بخوابند معنی آن این است که بدبختی و سیه روزی او به آخرین حد رسیده و شاهد بخت و سعادت جز این که خواه ناخواه از خواب گران برخیزد و به روی او بخندد علاجی ندارد.

شاهزاده و گدا | مارک تواین
 
 پاراگراف کتاب (86)
 

 
واقعا چه چیزی بهتر از اینکه شب، درحالیکه باد به شیشه ها می کوبد و چراغ هم روشن است آدم کنار آتش بنشیند و کتابی بخواند. آدم هیچ دغدغه ای ندارد، ساعتها می گذرد. بی حرکت در سرزمین هایی که جلوی چشمت ظاهر می شوند میگردی، فکرت با خیال آکنده می شوند و ماجراها را دنبال می کنی یا حتی وارد جزئیاتشان می شوی. فکرت با ماجراها هم یکی می شود، انگار تویی که لباس آنها را به تن داری.

مادام بوواری | گوستاو فلوبر
 
 پاراگراف کتاب (86)
 

 
گاهی باید کاردک انداخت زیر باورها و لایه لایه کند و دور انداخت و فکرهای نو به جای آن کاشت و یک عالمه کود پای آن ها داد تا خوب رشد کند. وقت هایی باورم می شد هنوز بچه ام و بدون کمک مادرجان هیچ غلطی نمی توانم بکنم و این حس برای اولین بار تو غربتی خود خواسته، پر رنگ تر شد. کلمات برادر جان را تو ذهنم شخم زدم: بعضی حرف ها رو باید از این گوش گرفت و از اون یکی داد بیرون. این جوری راحت تر می تونی زندگی کنی. آدما رو نمیشه عوض کرد. چند سال باید می گذشت تا به آن روزِ او می رسیدم؟

بادام های تلخ | نسرین قربانی
 
پاراگراف کتاب (86) 
 

 
خدای ابراهیم، سرباز گمنامش را از میان این امت بزرگ، یک زن انتخاب می کند (هاجر)، یک مادر آن هم یک کنیز! یعنی موجودی که در نظام های بشری از هر فخری عاری بوده است. آری! در این مکتب این چنین انقلاب می کنند.

در این مذهب این چنین زن را آزاد می سازند؛ و اکنون باز خدای ابراهیم فاطمه را انتخاب کرده است. با فاطمه، دختر به عنوان وارث مفاخر خاندان خویش و صاحب ارزشهای نیاکان خویش و ادامه شجره تبار و اعتبار پدر، جانشین پسر می شود.

فاطمه فاطمه است | دکتر علی شریعتی
 
 پاراگراف کتاب (86)
 

 
می دانی این عشق های بچگی و جوانی دست خود آدم نیست. بابا ننه ها بچه هاشان را عاشق هم میکنند. از روز اول همینطور شوخی شوخی عروس من و داماد من توی گوش بچه ها می کنند. تا یک روز که به سن عاشق شدن میرسی می بینی عاشق همان عروس بابات شدی!
 
من هم عاشق عروس بابام شدم. اما وقتی باباها فهمیدند روزگار ما را سیاه کردند. بابای او برای دخترش یه شوهر پولدارتر از من پیدا کرده بود. بابای من هم برای من یک عروس پولدارتر. نه خیال کنی پولدارتر. مثلا آن موقع سالی دویست تومن تفاوت عایدی ملکی بود. منتهی ما از رو نرفتیم. آنقدر کتک و فحش آزار را تحمل کردیم تا ما را به هم دادند. آنروز دیگر خیال می کردیم که قدم توی بهشت گذاشته ایم.
 
من دو سال تمام حتی فکر یک زن دیگر در مغزم نگذشت. انگار توی دنیا هیچ زنی غیر از زن خودم وجود نداشت. دنیا و آخرت و خواب و بیداری و گذشته و آینده و همه چیز هم توی وجود این زن خلاصه می شد. زنم هم یکسالی ظاهرا همین حال را نسبت به من داشت، ولی یواش یواش من به چشمش عوض شدم. دوران تحول را حوصله ندارم تعریف کنم ولی سال دوم وقتی من با عجله خودم را از اداره به خانه می رساندم علتش به چشم اون این بود که جایی نداشتم بروم. اگر به زن دیگر نگاه نمی کردم برای این بود که عرضه اش را نداشتم!

دایی جان ناپلئون | ایرج پزشکزاد
 
 پاراگراف کتاب (86)
 

 
 او همانطور که مردم اتاق هتلی را ترک می کنند مرا ترک کرد. اتاق هتل جایی است که هرگاه مشغول کار دیگری هستی آنجا خواهی ماند و خودش به تنهایی اهمیتی در شکل زندگی کسی ندارد.
اتاق هتل راحت و مناسب است اما راحتی آن محدود به زمانی است که نیاز داری به خاطر آن کار مشخص در آن شهر به خصوص حضور داشته باشی...!

آبی ترین چشم | تونی موریسون
 
پاراگراف کتاب (86) 
 

 
بعضی وقت ها احساس میکنم که هیچ چیزی معنی ندارد. در سیاره ای که میلیون ها سال است با شتاب به سوی فراموشی میرود، ما در میان غم زاده شده ایم، بزرگ میشویم، تلاش و تقلا می کنیم. بیمار میشویم، رنج میبریم، سبب رنج دیگران میشویم، گریه و مویه میکنیم، می میریم، دیگران هم می میرند، و موجودات دیگری به دنیا می آیند تا این کمدی بی معنی را از سر گیرند.
 
تونل | ارنستو ساباتو
 
 پاراگراف کتاب (86)
 

 
به هر فردی که برمیخوریم همیشه درست آن قسمت از وجودمان را آشکار می کند که ما می خواستیم پنهانش کنیم. دردمان این است که می بینیم معشوق جلوی چشممان در تصویری که از ما برای خود می سازد با ارزش ترین فضیلت هامان را حذف می کند و ضعف ها، نقص ها و جنبه ی مضحک وجودمان را برملا می کند...
 
و دیدگاهش را به ما تحمیل می کند وادارمان می کند خودمان را با چیزی که او در ما می بیند منطبق کنیم. با ایده ی تنگ او. و همیشه فقط در چشم کس دیگری که محبتش هیچ ارزشی برایمان ندارد فضیلتمان آشکار می شود، استعدادمان می درخشد، قدرتمان فوق طبیعی جلوه می کند و چهره مان بهترین چهره می شود.

برهوت عشق | فرانسوا موریاک
 
 پاراگراف کتاب (86)
انتشار یافته: 5
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
18:14 - 1395/06/29
عالین ممنون بابت معرفی کتابها
Iran, Islamic Republic of
18:31 - 1395/06/29
پاییز فصل آخر سال است کتاب فوق العاده قشنگیه به همه توصیه می کنم بخونن
Iran, Islamic Republic of
11:50 - 1395/06/30
بسیار ممنون
امیدوارم بتونم کتابها رو که معرفی کردید بخونم
Iran, Islamic Republic of
00:48 - 1395/07/23
به جرات میتونم بگم در بین سایت های ایرانی یکی از بینظیر ها است....سایتی که تا رنگ کهنگی میگیره یک تلنگر جدید برای تازگی داره....خسته نباشید
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج