داستان متفاوت‌ترین جاسوس دنیا در خاک آمریکا
۴۸۹۳۸۶
۱۱ اسفند ۱۳۹۵ - ۰۸:۱۲
۱۱۵۷۲
دشمن، شیطانی نیست!
کنایه جالب زندگی بارسکی در این است که او عاقبت توانست ماموریتش را انجام دهد: دریافت گذرنامه آمریکایی! هرچند که این کار با کمک FBI انجام گرفت. با این حال از اینکه می‌داند خیلی هم جلوی ماموران KGB شرمنده نشده، لبخند رضایت می‌زند! بارسکی می‌گوید: «دوست دارم با یکی دو نفر از رفقای آن روزهای کاگ‌ب ملاقاتی داشته باشم و به آن‌ها بگویم که هی رفیق، بالاخره توانستم!»
وبسایت فرادید: روس‌ها همواره تلاش داشته‌‎اند تا چند مامور خفته (sleeper agent) در خاک آمریکا داشته باشند تا در روز مبادا از آن‌ها استفاده کنند. اما اگر یکی از آن مامورین دوست نداشته باشد به خانه برگردد، چه خواهد شد؟ گزارش زیر در مورد جاسوسی است که حتی در مقایسه با استانداردهای جاسوسی دوران جنگ سرد، کمی متفاوت است! برایان ویلر گزارش می‌دهد.
 
داستان متفاوت‌ترین جاسوس دنیا در خاک آمریکا
 
به گزارش بی بی سی انگلیسی، جک بارسکی (Jack Barsky) در سپتامبر 1955 میلادی در سن 10 سالگی درگذشت و در گورستان ماونت لبنن در حومه واشنگتن دفن شد. نام او بر روی پاسپورت مرد 67 ساله‌ای درج شده که حالا روبرویم نشسته است. نام اصلی وی آلبرت دیتریش (Albert Dittrich) است و اصالتاً اهل آلمان شرقی. پاسپورت وی جعلی نیست. از نگاه دولت ایالات متحده، آلبرت دیتریش همان جک بارسکی است.
 
بارسکی در کتابی تحت عنوان کاملا سری (Deep Undercover) به همین مسئله پرداخته است. کتاب وی توسط FBI بررسی شده و تمام حقایق مطرح شده در آن صحیح هستند.
 
آغاز ماجرا

همه چیز از دهه 70 میلادی آغاز شد. دیتریش تصمیم گرفت به عنوان استاد شیمی در دانشگاهی در آلمان شرقی استخدام شود. اما کاگ‌ب (KGB)، اداره اطلاعات و امنیت اتحاد جماهیر شوروی سابق، استعداد وی را کشف و او را برای گذراندن دوره‌های آموزشی "رفتار آمریکایی" به مسکو فرستادند.
 
ماموریت دیتریش این بود که در قلب دشمن کاپیتالیست خود با هویتی جعلی زندگی کند. ماموران سری شوروی، غیرقانونی‌ها (illegals) نام داشتند.
 
دیتریش ماموریت گذشته‌اش را "ماجراجویی احمقانه" می‌خواند که اتفاقا توجه بسیاری از جوانان مغرور را به خود جلب کرده بود.
 
داستان متفاوت‌ترین جاسوس دنیا در خاک آمریکا
زندگی دوگانه فرسایشی می‌شود
 

آلبرت دیتریش در پاییز سال 1978 میلادی در سن 29 سالگی و با هویت کاناداییِ ویلیام دایسون (Willian Dyson) وارد نیویورک شد. دایسون از طریق بلگراد، رم و مکزیکوسیتی به شیکاگو رفت و سپس به کلی ناپدید شد. ماموریت ویلیام دایسون تمام شده بود. بنابراین آلبرت دیتریش زندگی جدیدش را با نام جک بارسکی آغاز کرد.  
 
جک بارسکی جز شناسنامه آن پسر 10 ساله، فقط سه ویژگی دیگر داشت: اعتماد به نفس بسیار بالا، لهجه آمریکایی و 10000 دلار پول نقد.
 
با یهودی‌ها نپر!

او به همه گفته بود که چون چندین سال در یک مزرعه دورافتاده کار می‌کرده، شماره تامین اجتماعی ندارد. او اتاقی در هتلی در منهتن اجاره کرد و تلاش کرد تا هویت جعلی‌اش را بسازد.  آلبرت دیتریش (جک بارسکی) در ابتدا توانست کارت کتابخانه‌اش را دریافت کند. سپس گواهینامه رانندگی و در نهایت نیز کارت تامین اجتماعی‌اش را نیز اخذ کرد.
 
داستان متفاوت‌ترین جاسوس دنیا در خاک آمریکا
جک بارسکی

آن شغل اتفاقا از نظر آشنا شدن با فرهنگ آمریکایی برای بارسکی خوب بود. جک می‌گوید: «برخی چیزهایی که در مسکو به من آموختند اشتباه از آب درآمد. مثلا به من گفتند با یهودی‌ها نپر! خب می‌دانیم که یهودستیزی در آنجا وجود دارد. اما اصلا چرا من را به نیویورک فرستادند؟ تعداد یهودیان نیویورک از خود اسرائیل هم بیشتر است!»
 
او هفته به هفته از طریق پیام‌های کوتاه رادیویی و یادداشت‌های کدگذاری شده به مسکو گزارش می‌داد. گوشه‌های خلوت پارک‌های نیویورک بهترین جا برای تبادل پول، پاسپورت و گزارش‌ها بود.
 
نام دبیرستان!

بارسکی دو سال یک بار برای سر زدن به همسرش "گرلینده" و پسرش "ماتیاس" به آلمان شرقی می‌رفتند. آن‌ها فکر می‌کردند که بارسکی در قزاقستان کار می‌کند. مافوق‌های بارسکی جز یک مورد از همه چیز رضایت داشتند: اینکه جک نتوانسته بود پاسپورت آمریکایی دریافت کند. او یک بار به دفتر گذرنامه نیویورک رفته بود و فرم خاصی را دریافت کرد. اطلاعات زیادی در آن خواسته شد بود از جمله نام دبیرستان محل تحصیل!
 
نام دبیرستانم به هیچ وجه با داستان ساختگی‌اش جور در نمی‌آمد! بارسکی از ترس اینکه مبادا هویتش لو برود، زیر همه مدارک زد و از آنجا خارج شد.
 
داستان متفاوت‌ترین جاسوس دنیا در خاک آمریکا
آرامگاه جک بارسکی اصلی – پسری که تنها 10 سال عمر کرد
 

سطح فعالیت‌های بارسکی بدون پاسپورت آمریکایی به "حداقل" نزول پیدا می‌کرد: جمع‌آوری گزارش‌ها، بررسی هویت افراد فراری یا مفقود شده، سرقت نرم‌افزار اداره‌اش که حاوی اطلاعات تبلیغاتی بود، و کارهایی از این دست.
 
موج سوم جاسوس‌های شوروی

افسانه "غیر قانونی‌های کبیر" یا همان ماموران مخفی قهرمان که در شکست نازی‌ها توسط شوروی، بر سر دستگاه‌های اطلاعاتی شوروی سنگینی می‌کرد. آن‌ها تلاش می‌کردند تا افتخارات پیشین خود را مجدد کسب کنند، گرچه موفقیت آمیز نبود. بارسکی بعدها فهمید که او جزوی از "موج سوم غیر قانونی‌های شوروی در خاک آمریکا" است و دو موج قبلی همگی با شکست مواجه شده‌اند. در حال حاضر اما می‌دانیم که غیرقانونی‌ها در دهه 80 میلادی و حتی بعدتر نیز به آمریکا می‌رفتند.

بارسکی می‌گوید: «همزمان با من 10 تا 12 نفر دیگر در مسکو آموزش داده شدند. احتمالا هنوز تعدادی از آن‌ها در آمریکا باشند. انتظارات از ما، البته از من زیرا از هیچ کس دیگر خبری نداشتم، خیلی زیاد بود؛ در حد خیال پردازی!»
 
«برنامه‌های شوروی‌ها این بود که اول مرا به آمریکا بفرستند تا پاسپورت اصلی‌ام دریافت کنم. سپس به آلمان بروم و کسب و کار خوبی راه بیندازم. در نهایت مجدد به آمریکا برگردم تا دیگر کسی نگوید آن همه پول را از کجا آورده‌ام. در آن حالت، می‌توانستم با افراد دُم‌کلفتی هم‌کلام شوم.»
 
پلن B
 
آن برنامه خوب پیش نرفت زیرا بارسکی در وهله اول نتوانست پاسپورت آمریکایی‌اش را دریافت کند. به همین دلیل، پلن دوم آغاز شد. جک بارسکی (آلبرت دیتریش) قبلا استاد دانشگاه بود. به همین دلیل به دانشگاه نیویورک رفته و در رشته علوم کامپیوتری تحصیل کرد. او شاگرد اول ورودی خودش شد و سپس توانست به عنوان برنامه‌نویس در شرکت بیمه‌ای "مِت لایف" در همان شهر نیویورک مشغول به کار شود.
 
او نیز همچون بسیاری از ماموران مخفی پیشینش دریافت که بسیاری از آموزش‌های شوروی در مورد غرب دروغ محض است: مثلا اینکه سیستم "شیطانی" غرب در آستانه فروپاشی اجتماعی و اقتصادی است.
 
داستان متفاوت‌ترین جاسوس دنیا در خاک آمریکا
بارسکی (دومی از چپ) در کنار همکارانش
 

دشمن، شیطانی نیست!

او می‌گوید: «به ما گفته بودند که غرب از طریق جذب ثروتمندان شرق، پیشرفت کرده است. اما ملاقات با آدم‌های بسیار خوب در زندگی روزمره نگرش مرا نسبت به آمریکا تغییر داد. فهمیدم که دشمن، شیطانی نیست. واقعا تصمیم داشتم تا از دشمن متنفر باشم اما ممکن نبود؛ حتی نمی‌توانستم از آن‌ها بدم بیاید.»
 
به مرور زمان، تعهد بارسکی به کمونیستم کم شد. او در سال 1985 میلادی با یک مهاجر غیرقانونی اهل گویان ازدواج کرد. بارسکی یک تبلیغ شخصی در روزنامه صدای روستا (Village Voice) منتشر کرده بود و آن زن از کارکنان روزنامه بود. آن‌ها صاحب یک دختر نیز شدند.
 
دو خانواده با دو هویت

بارسکی یک خانواده با هویت آلبرت دیتریش و یک خانواده نیز با هویت جک بارسکی داشت. او می‌دانست که بالاخره روزگار یکی از این خانواده‌ها را برایش نگه خواهد داشت. آن اتفاق در سال 1988 میلادی رخ داد... پس از 10 سال انجام ماموریت در نیویورک، از مسکو دستور بازگشت صادر شد؛ آن‌ها فکر می‌کردند که FBI به هویتش پی برده است.
 
فرار بی‌درنگ از آمریکا توسط مدرک شناسایی کانادایی و گواهینامه به مثابه خودکشی برای او بود. بارسکی یک هفته تامل کرد. آیا می‌توانست دختر دلبرش "چلسی" را برای همیشه تنها بگذارد؟
 
می‌کُشیمت!

صبر کاگ‌ب به سر رسید. آن‌ها صبح یک روز در ایستگاه مترو پیامی را به بارسکی رساندند: «باید به خانه برگردی. در غیر این صورت، می‌کُشیمت!»
 
داستان متفاوت‌ترین جاسوس دنیا در خاک آمریکا
 
وقتش بود که بارسکی دوباره فکر کند. او از طریق روابطش در مسکو متوجه شد که شوروی در مورد سه چیز از آمریکا ترس دارد. او در مورد یهود ستیزی و ترس شوروی از رونالد ریگان آگاهی داشت – ریگان می‌توانست دستور حمله اتمی را صادر کند. مورد بعدی شیوع ویروس ایدز بود.
 
بارسکی فکری به ذهنش رسید: «او به مسکو نامه‌ای نوشت و گفت که به خاطر ابتلا به ایدز نمی‌تواند به مسکو برگردد و تنها راه درمان، ماندن در خاک آمریکا است. در آن نامه تایید کردم که فرار نخواهم کرد. هیچ رازی را برملا نخواهم کرد. فقط می‌خواهم سلامتم را به دست آورد.»
 
تا چند ماه بعد نه خبری از کاگ‌ب بود و نه FBI؛ او به تدریج محافظش را کنار گذاشت تا زندگی عادی را همراه خانواده‌اش آغاز کند. وفاداری به کمونیسم و کشورش روسیه هنوز در وجود بارسکی دیده می‌شد.
 
رازی که برملا شد!

بارسکی همیشه فکر می‌کرد که آیا روزی هویتش لو خواهد رفت؟ سرانجام این اتفاق افتاد. واسیلی نیکیتیچ میتروخین (Vasili Nikitich Mitrokhin)، از بایگانی کننده‌های کاگ‌ب، پس از فروپاشی شوروی در سال 1992 به غرب گریخت و با خودش اسرار ناگفته شوروی را حمل کرد. در اینجا بود که هویت اصلی جک بارسکی افشا شد.
 
سازمان FBI نزدیک به سه دهه جک را زیر نظر داشت. آن‌ها حتی خانه کناری‌اش را خریدند تا ببینند آیا واقعا مامور KGB هست؟ اگر هست، آیا هنوز فعالیت دارد؟
 
جک در نهایت خودش را لو داد: دعوا با همسرش پنه‌لوپه و شنود مکالمات توسط FBI. بارسکی داشت تلاش می‌کرد تا با تعریف داستان زندگی‌اش و فداکاری‌هایش برای ماندن در آمریکا، همسرش را به ادامه زندگی راضی می‌‎کرد. او گفته بود: «من آلمانی هستم و مامور KGB.» همسرش به شدت عصبانی شده بود. FBI مدرکی که نیاز داشت را به دست آورده بود و بارسکی را به دام انداختند.
 
همکاری با بازجوها

جک بارسکی تمام و کمال با بازجوها همکاری کرد اما بیم آن داشت که به زندان فرستاده شود. اما بخت با او یار بود. پس از انجام تست دروغ سنجی، FBI بارسکی را آزاد و به او قول داد که می‌تواند آزادانه شهروندی آمریکا را دریافت کند. جک بارسکی حتی با خانواده اصلی جک بارسکی نیز ملاقاتی داشت. در نهایت، نزدیک به 10 سال طول کشید تا او شهروندی آمریکایی‌اش را دریافت کند.
 
داستان متفاوت‌ترین جاسوس دنیا در خاک آمریکا
گذرنامه آمریکایی بارسکی

 
ازدواج سوم!

بارسکی بار دیگر ازدواج کرد و حالا صاحب یک پسر شده است. او از کمونیسم افراطی فاصله گرفته و حتی به خدا نیز ایمان آورده است. بارسکی تلاش کرده تا با همسر اولش گرلینده صحبت کند اما گرلینده موافقت نمی‌کند.
 
جک می‌گوید: «با ماتیاس رابطه خوبی داشتم و حالا صاحب نوه هم شده‌ام. وقتی درباره مسابقه فوتبال بین آمریکا و آلمان صحبت می‌کنیم، طرف آمریکا را می‌گیرم. دگردیسی من به پایان رسیده است.
 
وقتی بارسکی ماجرای زندگی را سال گذشته برای نخستین بار عمومی کرد، رئیس شرکتی که در آن کار می‌کرد از ماجرا خوشش نیامد و فورا او را اخراج کرد؛ آن شخص دوست نداشت تا به یک مامور سابق KGB حقوق دهد! بارسکی می‌گوید که از این کار پشیمان نیست.
 
کنایه جالب زندگی بارسکی در این است که او عاقبت توانست ماموریتش را انجام دهد: دریافت گذرنامه آمریکایی! هرچند که این کار با کمک FBI انجام گرفت. با این حال از اینکه می‌داند خیلی هم جلوی ماموران KGB شرمنده نشده، لبخند رضایت می‌زند! بارسکی می‌گوید: «دوست دارم با یکی دو نفر از رفقای آن روزهای کاگ‌ب ملاقاتی داشته باشم و به آن‌ها بگویم که هی رفیق، بالاخره توانستم!»

مطالب مرتبط
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج