پاراگراف کتاب (114)
۵۰۶۴۴۹
۱۴ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۲:۰۹
۸۵۵۱ 
ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم.
برترین ها: وقتي خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­اي را به عهده گرفته ام! اما وقتي دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خواني را جستجو کردم آنهم به اميد يافتن چند تعريف مناسب نه تنها هيچ نيافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقيده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل مي کند، اما به هر حال يک جستجو­گر قوي و مهم است و مي بايست مرا در يافتن 2 يا 3 تعريف در مورد كتاب کمک مي کرد؛ اما اين که بعد از مدتي جستجو راه به جايي نبردم، به اين معني است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.

راستي چرا؟ چرا در لابه لاي حوادث، رخدادها و مناسبت هاي ايام مختلف سال، «کتاب و کتاب خواني» به اندازه يک ستون از کل روزنامه هاي يک سال ارزش ندارد؟ شايد يکي از دلايلي که آمار کتاب خواني مردم ما در مقايسه با ميانگين جهاني بسيار پايين است، کوتاهي و کم کاري رسانه­ هاي ماست. رسانه هايي که در امر آموزش همگاني نقش مهم و مسئوليت بزرگي را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکي برايمان هديه اي دوست داشتني بود و يادمان داده اند که بهترين دوست است! اما اين کلام تنها در حد يک شعار در ذهن هايمان باقي مانده تا اگر روزي کسي از ما درباره کتاب پرسيد جمله اي هرچند کوتاه براي گفتن داشته باشيم. و واقعيت اين است که همه ما در حق اين «دوست» کوتاهي کرده ايم، و هرچه مي گذرد به جاي آنکه کوتاهي هاي گذشته ي خود را جبران کنيم، بيشتر و بيشتر او را مي رنجانيم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.
 
*****
 
1_ بسیاری از مردم تا نتوانند شنا کنند، شنا نمی کنند. راستی راستی این نشانه هوش و ظریف طبعی نیست؟ اینکه معلوم است که شنا نمی کنند، آنها برای زندگی روی زمین خشک آفریده شده اند! نه برای آب. همچنین این حکم طبیعت نیست که مردم فکر کنند، زیرا آنها برای زندگی آفریده شده اند، نه برای تفکر..بله، و هرکس که فکر کند، یا مهم تر از آت هرکس که تفکر را پیشه ی خود نماید کارش به جاهای باریک می کشد و آن وقت با اینکار زمین خشک را با آب مبادله کرده و روزی هم در ان غرق خواهد شد.

گرگ بیایان | هرمان هسه
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


2_ در همه ی خانه ها، در کوچه ها، چه خاموشی و چه آرامشی!

میان پنجاه هزار مردم شهر یک نفر پیدا نمی شود که فریاد بزند و ناسزا بگوید. می بینیم می روند بازار، روز می خورند و شب می خوابند. حرفهای بی مزه به هم می زنند، زناشویی می کنند، پیر می شوند، با چهره ی گشاده مرده های خودشان را به گور می سپارند. ولی آنهایی که درد می کشند ما نمی بینیم. ما نمی شنویم و آنچه در زندگی ترسناک است می گذرد و کسی نمی داند که کجا در پس پرده پنهان است. همه جا آرامش و خاموشی است. تنها اندک شماری گنگ اعتراض می کنند. آنقدر دیوانه، آنقدر سطل های عرق که نوشیده شده، آنقدر بچه هایی که از گرسنگی مرده اند.. و یک چنین نظمی تقریبا لازم است.

تمشک تیغ دار | آنتوان چخوف
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


3_ آنچه گمنامی را حتی تا قرن نوزدهم به زنان تحمیل می کرد، ته مانده ی همان حس پاکدامنی بود. کورر بل، جورج الیوت، ژرژ ساند، که همه ی آن ها به گواهی نوشته های شان قربانی کشمکش درونی بودند، بیهوده کوشیدند با استفاده از نام مردان، پشت نقابی پنهان شوند. آن ها به این ترتیب به این سنت که شهرت برای زن زشت و زننده است احترام می گذاشتند، سنتی که مردان از آن به شدت حمایت می کردند، حتی اگر به دست آن ها ابداع نشده بود. "پریکلس، مردی که خود بسیار بر سر زبان ها بود، می گفت مهم ترین موفقیت برای زن این است که درباره ی او صحبت نشود.

اتاقی از آن خود | ویرجینیا وولف
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


4_ مادر گفت: تو عاطفه نداری. گفتم: «دارم» و دارم. تو هم اگر بودی، مادر، جانت به لب می رسید. پا در خانه ای نمی گذاشتی که آب حوضش سبز شده، سیخ های کاج کف حیاط را پوشانده، سرما پشت پنجره های خاک گرفته ی اتاق ها مانده و اجاق های مطبخ زیر خرت و پرت ها پیدا نیست. بچه گربه ای که در ناودان آن سر حیاط همراه یخ کش آمده، دو ماه است که مدام دارد کش می اید. دیگر حالش نیست که بگویی یکی بیاید بیندازدش پایین. هیچ کس حال روشن کردن بخاری ها را ندارد. آجرهای هفت و هشت بالای دیوارها یکی یکی می افتند، انگار که ساختمان سرما خورده باشد. کسی جارو نمی زند، مهمان نمی آید. لاله های مردنگی سر در خانه شکسته اند. اتاق ها بی اثاثیه بزرگ جلوه می کنند و انعکاس صدای پای آدم بر مغز چکش می زند. صدای نفس لمبر می خورد. حتی دیگر جرات سرفه کردن هم نداری، انگار در مغز خودت می پیچد و می پیچاندت. فقط از آن همه هیاهو و همهمه، کلاغ های کاج مانده اند که چاق تر و پیرتر روی شاخه ها جابه جا می شوند و با صدای دریده شان می گویند: «برف. برف».

سمفونی مردگان | عباس معروفی
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


5_ اغلب در جمع افرادی حضور داریم که با جملات به ظاهر امیدوارانه ی خود به ما آرامش می دهند. در حقیقت ما خودمان در جستجوی آرامش نیستیم بلکه هنگامی که با مشکلی مواجه می شویم، به افرادی پناه می بریم که می گویند: «تقصیر تو نیست!»

آنها ما را به اِشکال کار خود واقف نمیسازند، بلکه با این گونه جملات ما را فریب می دهند. حالا ما چرا باید خود را با شنیدن این جملات فریب دهیم؟ چرا نباید گاهی خود را مقصر بداینم و بر اساس آن در جست و جوی راهی باشیم که با مشکلاتمان «مقابله» کنیم؟!

دنبال دلت برو | اندرو متیوس
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


6_ نمی گویم که چرا جهان بد است و نمی گویم که خداوند با این که وجود کامل بود یک جهان ناقص آفرید و از یک خدای کامل شایسته نیست که چیز ناقص و بد بیافریند. یگانه ایرادی که ما داریم این است که چرا به من و شما نیروی تمیز و تشخیص داد که بتوانیم بد را از خوب تمیز بدهیم و کارهای او را تنقید کنیم.

اگر ما دارای قوه تمیز نبودیم خوبی و بدی و زشت و زیبا در نظر ما یکسان بود. بنابراین نگویید که من کوچک تر از آن هستم در کارهای خدا مداخله نمایم و آن ها را تنقید کنم؛ زیرا اگر او نمی خواست که شما کارهای او را تنقید نمایید نباید اصلا به شما قوه تشخیص بدهد.

اندیشه های یک مغز بزرگ | موریس مترلینگ
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


7_ زن در دنیا بیشتر از مرد، غم می خورد و جنس زن بیشتر از مرد، رنج می برد. مرد، زور دارد و قدرت خود را به کار می برد، دست به عمل می زند، می رود، سرگرم می شود، طرح می ریزد، آینده را در آغوش می گیرد و دلداری ها می یابد؛ اما زن در جای خود می ماند. در مقابل غمی که دارد، می نشیند و هیچ چیز برای او، مایه ی انصراف خاطر نمی شود. تا اعماق پرتگاهی که غم و درد باز کرده است، فرو می رودف عمق آن را اندازه می گیرد و اغلب این پرتگاه را با آرزوها و اشکهای خود پُر می کند.

اوژنی گرانده | انوره دو بالزاک
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


8_ بسیاری از مذاکره کنندگان، مثل دونالد ترامپ، به استفاده از رفتارهای تحریک کننده بر سر میز مذاکره مشهور هستند. پرتاب کردن کاغذها، فریاد زدن، تهدیدهای کلامی و... نمونه هایی از این نوع رفتار محسوب می شوند. آیا چنین رفتارهایی می توانند به کسب امتیازهای بیشتر از طرف مقابل منجر شوند؟

بسیاری از رفتارهای تحریک کننده، واقعی و ناشی از عصبانیت طرف مقابل نیستند، بلکه نمایش های از پیش تعیین شده ای هستند که به صورتی دقیق تنظیم و اجرا می شوند تا شما را به پاسخی مشخص ترغیب کنند. بنابراین، رفتارهای تحریک کننده، بیشتر از آنکه در احساسات درونی شخص ریشه داشته باشند، رفتاری استراتژیک محسوب می شوند.

53 اصل مذاکره | تامپسون لیگ
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


9_ یک بار جرات کردم از او پرسیدم: چطور شما می توانید با خیالِ راحت آشپزی کنید در حالی که دیگران می دزدند و می کشند.
به من جواب داد: تنها تفاوت بزرگ بین انسان ها، شدت و ضعف حمقِ آنهاست. یکی باهوش شده است و دیگری کمتر و شخصی دیگر کاملا بی هوش.

برای اینکه از حمق برهیم باید به خواندنِ آثار منتخب بپردازیم. حتی جادگری و چیزهای دیگر. باید هر چیز را خواند تا فهمید که خدمتِ واقعی در کدام است. هر لحظه در گوشم تکرار میکرد بخوان؛ خیلی بخوان.

اگر یک کتاب را نفهمیدی آن را هفت بار بخوان و اگر باز هم نفهمیدی دوازده دفعه بخوان!

در زندگی چیزهای زیادی دیده ام. هم از کال هایش دیده ام و هم از رسیده ها.

+ اما تا می توانی کتاب بخوان. آنجا هرچیزی را می توان جُست. می توانی حرفم را باور کنی که کتاب چیز مسخره ای نیست.

در جستجوی نان | ماکسیم گورکی
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


10_ سرنوشت هیجاناتتان در دست خودتان است. تا حدودی خودتان دفعات و شدت ناراحتی هیجانی خود را انتخاب میکنید. این شما هستید که فرو رفتن در وحشت و ناامیدی را انتخاب میکنید که تا حد زیادی البته نه کاملا این خودتان هستید که افکار و احساسات پریشان کننده را در خودتان ایجاد میکنید، بنابراین قدرت کنترل کردن و تغییر دادن آنها را نیز دارید، به شرط آنکه این بینش را بپذیرید و به شدت از آن استفاده کنید!

هیچ چیز ناراحتم نمیکند | آلبرت الیس
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


11_ ما فلک زده ها در ماتحت دنیا واقعیم. لذت دنیا و امنیت را راه نبرده ایم. نه در دوره ی افتخار بودیم، نه در عصر مدنیت و تربیت و عدالت.. در دوره ی هرج و مرج واقع شده ایم.

دلیران می میرند و حاصل به ترسوها می رسد که زنده اند.

این ملت غیور به غرشِ دویست توپ از صدا و حرکت افتادند و دیگر نفس نمی کشند!

چقدر عبرت در این عروسک هاست، ما از عروسکها کمتریم. آنها مرده بودند و زندگی میکردند، ما زندگی میکنیم و مرده ایم!

نــــدبه | بهرام بیضایی
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


12_ روزی روزگاری موجی عاشق صخره ای بود که جایی میان دریا قد برافراشته بود. موج، کف بر لب و از خود بی خود، دائما دور صخره می چرخید و شب و روز بر آن بوسه می زد و نوازشش می کرد.

هر روز و شب گریه کنان از او می خواست با او مهربان باشد و به طرفش بیاید. این عشق پر شور و نوازشهای موج، رفته رفته پایه ی صخره را می تراشید و سست می کرد، به نحوی که سرانجام روزی، صخره به نداهای عاشقانه ی موج پاسخ داد و میان بازوانش افتاد.
بعد از آن، صخره دیگر صخره نبود که موج دائما دورش بگردد، نوازشش کند، دوستش بدارد و در رویاهایش او را ببیند. قطعه سنگی بود فرو افتاده در اعماق دریا و غرق شده در آغوش موج. موج خودش را مغبون احساس کرد و رفت به جست و جوی صخره ی دیگری که روی پایش ایستاده باشد.

طاق نصرت | اریش ماریا رمارک
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


13_ بیشتر آدم ها در بیست و پنج سالگی تمام می شوند و بعد تبدیل می شوند به ملتی بی شعور که رانندگی می کند، غذا می خورد، بچه دار می شود، و هرکاری را به بدترین شکل اش انجام می دهد، مانند رای دادن به کاندیدای ریاست جمهوری ای که آن ها را یاد خودشان می اندازد.
من دل بستگی نداشتم. به هیچ چیز دل بستگی نداشتم. هیچ چیز هم نمی دانستم. حتی نمی دانستم چطور باید فرار کنم. بقیه دست کم حساب کار دستشان آمده بود که چطور زندگی کنند. آن ها ظاهرا چیزی را فهمیده بودند که من نفهمیده بودم.

ساندویچ ژامبون | چارلز بوکوفسکی
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


14_مردم را که می شناسی!

مردم از ترسوها خوششان نمی آید، اگرچه خودشان چندان هم شجاع نیستند. آنها از ضعیف و ناتوان بیزارند. اگرچه خودشان هم کمتر قوی و توانا هستند. این مردمی که من دیده ام خود به خود حامی قدرت هستند. پشت کسی هستند که توانا باشد. اما اگر آن قدرت ضعیف شود، مردم خود به خود از او دور می شوند. اگر قدرتی که می پسندند از پا دربیاید، آنوقت همین مردم لگدش می کنند و از رویش می گذرند، همین مردم..!

کلیدر | محمود دولت آبادی
 
پاراگراف کتاب (114) 
 


15_ چطور با هشتاد سالگی و احساس این که دارین به پایان نزدیک و نزدیک تر میشین کنار اومدین؟

شوپنهاور در جایی احساس عشق رو با نور کور کننده ی خورشید مقایسه می کنه. وقتی در سال های آخر، زندگی کم نور میشه، ناگهان متوجه آسمان های پر ستاره ای میشیم که خورشید مانعشون بوده یا پنهانشون کرده بوده. خوب ناپدید شدن جوانی که بعضی اوقات خیلی احساس بدیه، باعث شده از آسمانهای پر ستاره و شگفتی های زنده بودن، بیشتر لذت ببرم؛ شگفتی هایی که قبلا بهشون توجهی نداشتم.

مخلوقات یک روز | اروین د یالوم
 
پاراگراف کتاب (114) 
انتشار یافته: 5
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
13:07 - 1396/01/14
به به افرین عالی بود
Iran, Islamic Republic of
15:02 - 1396/01/14
خیلی زیبا مخصوصا موج و صخره
Iran, Islamic Republic of
16:03 - 1396/01/14
خیلی عالی، مرسی
Iran, Islamic Republic of
20:34 - 1396/01/14
گرگ بیابان هرمان هسه عالیه
Iran, Islamic Republic of
08:54 - 1396/01/15
ممنون بابت معرفی کتابهای خوب. سعی میکنم بعضی هاشون رو تا پایان اردیبهشت بخرم و بخونم بخونم
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج