چرا ما دهه شصتی ها سوباسا را دوست داریم؟
قالیشویی بانو_هدر
رستوران پارسیان_D
قالیشویی بانو_هدر
رستوران پارسیان_D
دیاکو_موبایل F دومی
ایرانیان - F داخلی موبایل111
قالیشویی بانو_هدر
رستوران پارسیان_D
ایرانیان - f تبلت1111
تدریس خصوصی امیرکبیر_1
دکتر نداف کرمانی 1
فرش مرتضوی_1
تدریس خصوصی امیرکبیر_3
فرش مرتضوی_3
دکتر نداف کرمانی 3
فرش مرتضوی_ 4
تدریس خصوصی امیرکبیر_4
دکتر نداف کرمانی 4
فرش مرتضوی_2
دکتر نداف کرمانی 2
تدریس خصوصی امیرکبیر_2
دیاکو_F داخلی دومی
ایرانیان - F داخلی1111
۶۳۷۶۹۷
۰۷ آذر ۱۳۹۶ - ۱۰:۲۴
۵۳۹۸
حسام حیدری در ستون طنز روزنامه قانون نوشت: آن کاپیتان تیم شاهین، آن زهرآگین، آن طراح شوت چرخشی، آن دارای عکس با شورت ورزشی، آن بچه سوسولِ صدا قشنگِ شیک، آن ناقض قوانین فیزیک، آن رفیق واکی بایاشی و ایشی زاکی، آن که با تارو می‌زد شوت اشتراکی، آن در بزرگسالی
حسام حیدری در ستون طنز روزنامه قانون نوشت:

آن کاپیتان تیم شاهین، آن زهرآگین، آن طراح شوت چرخشی، آن دارای عکس با شورت ورزشی، آن بچه سوسولِ صدا قشنگِ شیک، آن ناقض قوانین فیزیک، آن رفیق واکی بایاشی و ایشی زاکی، آن که با تارو می‌زد شوت اشتراکی، آن در بزرگسالی رفته به بارسلونا، آن به تنهایی سه هفته مانده رو هوا، آن استاد قیچی برگردون، آن که در زمین می‌کند افسون، آن فینالیست بی‌چون و چرا، شیخنا و مولانا سوباسا اوزارا (هو یحب التوب و التوب یحبه) سخت عالی همت بود و دریبلی عجیب و شوتی چرخشی داشت و در وقت خود شیخ‌المشایخ تیم شاهین بود و حمله به سمت دروازه حریف نیکو می‌دانست و کار تیمی از تک‌روی دوست‌تر داشت و ضربه آخر را برگردون می‌زد و توپ را توی دروازه جای می‌داد و او همان است که شاعر در باب و او و دوستانش گوید: «پشت درهای بسته/ واکی بایاشی نشسته/ ایشی نوار گذاشته/ سوبا آواز میخونه/ تارو داره میرقصه» اعلی‌ا... مقامهم اجمعین.

نقل است که از ابتدای صباوت پدرش پیوسته در سفر بود و در نسخه صدا و سیما، او را عمویی بود مهربان که همیشه به مادرش سر می‌زد و میوه و تنقلات می‌خرید. عمو را گفتند: «تو مربی فوتبال سوباسا هستی، چرا انقدر به خانه‌شان می‌روی؟» گفت: «مگه نمیدونید فوتبال رو باید پایه‌ای یاد داد؟» و رفت و پایه‌ای یاد داد.

نقل است که از کرامات سوباسا این بود که لب باز نکرده سخن می‌گفت و سخن دیگران از هر جا می‌شنید. آورده‌اند روزی در مسابقه‌ای چون همه را دریبل کرد و به دروازه تیم میوه‌آ رسید. کاکرو در دلش گفت: «سوبا، دیگه نمیذارم جلوتر بری. تو این آخرین لحظه‌های مسابقه خودم توپ رو از چنگت در میارم» و سوباسا از دور کلامش شنید و بی‌آنکه لب بگرداند، پاسخ داد: «پس چرا معطلی کاکرو؟ اگه میتونی بیا بگیرش».

در خبر است که دوستانش نیز اهل کرامت بودند. گزارشگر بازی گوید: «روزی در گزارش گفتم: حالا ایشی توپ رو میگیره» همان‌گاه صدایی برخاست که: «کشمش هم دم داره. بگو ایشی زاکی» و پس از آن همیشه گفتم: ایشی زاکی.

در خبر است شیخنا سوباسا، جمله قوانین فیزیک را زیر سوال برده بود و چون به هوا می‌پرید؛ یک هفته در آسمان می‌ماند و هرچه می‌دوید به دروازه حریف نمی‌رسید و شوت چرخشی‌ که می‌زد؛ توپ به زمین می‌خورد و دوباره بلند می‌شد و به گوشه دیگر دروازه می‌رفت. مریدی گوید، صبح جمعه شیخنا نیوتن را دیدم که سیگار می‌کشید و ناله‌کنان در خیابان می‌رفت. گفتم: «تو را چه شده؟» گفت: «برادران تاچی‌بانا... اون‌ها کمر کشفیات من‌رو شکستن» و اشک می‌ریخت و بر صورت می‌کوفت.

و سوباسا را در طریق فوتبال، رقبایی بود. اول «کاکرو یوگا» که از مردان روزگار خویش بود و کارگری می‌کرد و خرج خانواده می‌داد و چون به زمین فوتبال می‌شد؛ آستینش را تا شانه بالا می‌زد و زورش زیاد بود و تک‌روی بسیار می‌کرد و از کرامات او این بود که به سولاریوم می‌رفت و برنزه بود وقتی برنزه بودن هنوز مد نبود و کاکرو را مربی‌ای بود از سالکان طریقت که دلستر فراوان می‌زد و لباس ژنده می‌پوشید و او همان است که به کاکرو شوت ببرآسا نشان داد و تمرینش داد تا به موج دریا شوت کند و این آغاز توبه کاکرو بود و رقیب دیوم سوباسا، میزوگی بود که صورتی مهربان و قلبی ضعیف داشت و از بیمارستان به استادیوم از استادیوم به بیمارستان می‌شد و جمله دختران بر او کراش داشتند و شب تا صبح برای سلامتی‌اش دعا می‌کردند.

نقل است که جمله کودکان دهه شصتی، هر جمعه چون فوتبالیست‎‌ها می‌دیدند به کوچه می‌شدند و تمرین شوت چرخشی و ببرآسا می‌کردند و پای‌شان را به تیرک می‌گذاشتند و چون واکاشی‌زوما شیرجه می‌رفتند و زارت روی زمین می‌افتادند و چند جای‌شان می‌شکست و باز درس عبرت نمی‌گرفتند.

در آخر کار سوباسا آورده‌اند که چون او را وقت وفات نزدیک شد؛ قابض‌الروح بر او وارد شد و گفت: «امروز میخوام جونت رو بگیرم سوبا، من برای رسیدن به این لحظه خیلی تلاش کردم. تو نمیتونی جلوی من‌رو بگیری». چشم‌های سوباسا برقی زد و گفت: «محاله ممکنه بذارم» و فرار کرد. پس هر دو به آسمان پریدند و چون قابض‌الروح خواست جانش بگیر، ندایی بلند شد و گفت: «ادامه این داستان را در برنامه بعد ببینید» رحمه‌ا... علیهم اجمعین.
برچسب ها:
مطالب مرتبط
انتشار یافته: 2
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
12:50 - 1396/09/07
عالی....دهه شصتی ها برسید ساده ان ..
Iran, Islamic Republic of
14:28 - 1396/10/21
خیلی خنده دار بود حال کردیم خیلی ممنون;)
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
شیرآلات زمانی_1
اپیلاسیون نانا 1
فرش ریحان 1
فرش تارنگ_1
فرش تارنگ_3
شیرآلات زمانی_3
فرش ریحان 3
اپیلاسیون نانا 3
اپیلاسیون نانا 4
فرش تارنگ_4
فرش ریحان 4
شیرآلات زمانی_4
فرش ریحان 2
شیرآلات زمانی_2
اپیلاسیون نانا 2
فرش تارنگ_2
استیل رگال_فوتر موبایل
دیاکو_فوتر موبایل داخلی
قالیشویی نوین_فوتر موبایل
قالیشویی محتشم کاشان_فوتر موبایل
تدبیرکالا_فوتر موبایل
دکتر قدیمی_فوتر موبایل
قالیشویی ادیب_فوتر موبایل
بانک کتاب پایتخت_فوتر موبایل
موسسه خیریه زهرا_فوتر موبایل
رستوران پارسیان_فوتر موبایل
دکتر عارفی - موبایل فوتر
قالیشویی بانو_فوترموبایل2
شفا_فوترموبایل
سفیر بار ساقدوش_فوتر موبایل
رستوران باغ بهشت_فوتر موبایل
کالابرد_فوترموبایل
فرش تارنگ_فوتر موبایل
فنی آتل_فوتر موبایل
رستوران پارسیان_فوتر
فرش تارنگ_فوتر
قالیشویی محتشم کاشان_فوتر
دیاکو_فوتر داخلی
موسسه خیریه زهرا_فوتر
رستوران باغ بهشت _فوتر
قالیشویی بانو_فوتر2
قالیشویی نوین_فوتر
تدبیرکالا_فوتر
استیل رگال_فوتر
شفا_فوتر
سفیر بار ساقدوش_فوتر
قالیشویی ادیب_فوتر
کالابرد_فوتر
دکتر قدیمی_فوتر
فنی آتل_فوتر
دکتر عارفی - فوتر
بانک کتاب پایتخت_فوتر