حال و هوای غریب مردم ایران، تنها دو روز تا نوروز
شنبه شب، ۲۳ اسفند، پانزدهمین روز جنگ، مردی که ایستگاه متروی«سهروردی» سوار شد و کنار من نشست، تیک عصبی شدید داشت و زانوی راستش از شدت اضطراب میلرزید...
روزنامه اعتماد-بنفشه سامگیس: شنبه شب، ۲۳ اسفند، پانزدهمین روز جنگ، مردی که ایستگاه متروی«سهروردی» سوار شد و کنار من نشست، تیک عصبی شدید داشت و زانوی راستش از شدت اضطراب میلرزید. یک کیسه پلاستیکی دستش بود که جلوی پایش گذاشت کف مترو. چند تا پرتقال و دو قوطی پنیر و یک ماست یک کیلویی و یک جعبه خرما توی کیسه بود؛ همگی از اقلامی که میشد با کالابرگ بخری. مرد، لاغر بود و یک شلوار و کاپشن و پیراهن خیلی معمولی به تن داشت. صورتش را که نگاه میکردی و آن سکوت غمانگیزی را که مثل پردهای پهن، روی نگاهش نشسته بود، ناخوداگاه سر پایین میانداختی . میدانستم که برای همین چند قلمی که توی کیسه دارد، حداقل دو سوم مبلغ کالابرگ یک ماههاش را خرج کرده است. مرد، متوجه نگاهم به کیسهاش شد. من هم نگاهش کردم و لبخندی زدم. مرد هم لبخند زد و گفت: «نباید خجالت بکشیم. وضع همهمون مثل همه. هم من، هم شما، هم این آقایی که روبرومون نشسته، هیچ کدوم نمیدونیم برای زنده موندن و فرار از بمب و موشک، چقدر فرصت داریم.»

مشابه این حرف را روزهای اول جنگ از مرد دیگری در مترو شنیده بودم؛ مردی که گفت حُسن جنگ این است که تبعیض فقیر و غنی را از بین میبرد و همه، به نسبت مساوی زیر آوار مرگ از جنگ، گیر میافتند. این 17 روز، آنقدر تصاویر عجیب رنگ گرفته از جنگ دیدم که گاهی فکر میکنم نکند بعد از جنگ، دلم برای جای خالی این تصاویر تنگ شود و از این فکر و از این دلتنگی احتمالی، میترسم. ترسم، ترس از این دلتنگی و اصلا خود این دلتنگی، خیلی موهوم نیست. تماشای خشونت، تماشای مرگ، تماشای ویرانی، تماشای آدمهای بیگناهی که هیچ قسمتی از پیاز نیستند ولی سراسیمه، وسط خیابان میدوند که بمب و موشک توی سرشان نخورد، اعتیادآور است. این را همه رزمندههایی که از جنگ 8 ساله، سالم برگشتند هم، میگفتند. یک بار از یکیشان پرسیدم که آیا وقتی خط مقدم جبهه را رها میکرد و به خانه برمیگشت حال بهتری داشت یا وقتی پیش دوستانش بود و زیر باران گلوله و خمپاره و توپی که از جبهه عراقیها به سرشان میریخت؟ و رزمنده جواب داد که هنوز، بعد از این همه سال که از جنگ 8 ساله گذشته، در تنهایی و خلوتش، برای آن روزهای رفاقت و برای آن رفاقت نابی که زیر باران مرگ شکل گرفت، اشک میریزد و دلش تنگ میشود. و حالا نکند که من هم بعد از رخ در رخ شدن با این همه آوار در این روزها و هفتهها؛ آوار میدان انقلاب و آوار پشت ساختمان رونیکا و آوار خیابان فرجام و آوار میدان نیلوفر و آوار مجتمع ارکیده و آوار درمانگاه صفاییان و آوار دور پارک صدف، آن همه آوار، تماشای آن همه خردهریز زندگیها که پَرهاش از زیر آوار بیرون مانده بود و بقیهاش، نیست شده بود، آن همه اشک و ترسی که در چشم آدمها میدوید و آدمها، چه مرد و چه زن، از آشکار شدن اندوه و ترسشان جلوی چشم غریبههایی هم سرنوشت، خجالت نمیکشیدند، دلم تنگ بشود؟ این دو هفته، شبها که از متروی توحید میآیم که ایستگاه تئاترشهر خط عوض کنم، به سالن فروش بلیت هم سرک میکشم تا مردان بیخانمانی که این شبهای سرد و پر از ترس و صدای انفجار، به ایستگاه مترو پناه آوردهاند را ببینم و حال و احوالی با هم داشته باشیم. سالن فروش بلیت متروی تئاتر شهر، بزرگ است و کنار سالن، یک اتاقک پلیس است. شب دوم جنگ، وقتی به سالن اصلی آمدم که سری به خیابان بزنم و شب شهر جنگزده را ببینم، دیدم که چند مرد با لباسهای بهشدت مندرس ولی تمیز، مشغول پهن کردن موکت بزرگی کف زمین سالن اصلی و کمی دورتر از اتاقک پلیسند. بعد از یک ساعت که به سالن اصلی برگشتم تا به سکوی مترو بروم، مردها، روی موکت و کنار کیسههای پلاستیکی کوچکی پر از آت و آشغال زندگیشان، دراز کشیده بودند و بر سر اینکه هر کدام، کدام طرف موکت باشد با هم بحث میکردند. دندانهای ریخته و دهانهای کج و معوج و صورتهای چروکیده و لاغر و پای چشمهای گود رفتهشان، داد میزد که در ایام عادی، شغلی جز جمع کردن ضایعات ندارند و قوت غالبشان، دود مواد است و سقفی بر سرشان نیست جز آسمانی که به فراخور تغییرات زمان، از آبی به کبود و خاکستری و ارغوانی رنگ میبازد. به پلیسی که در سالن اصلی راه میرفت گفتم: «این آقایون میتونن اینجا باشن؟» پلیس، نگاهشان کرد و گفت: «آره، تا صبح میمونن.»
اکبر، از این بیخانمانها نترستر بود. اکبر، بساطی از خردهریز توی پیادهرو جلوی پارک دانشجو داشت و همان جا میخوابید و همان جا کاسبی میکرد و همان جا، روز و شبی که بر این تکه از شهر میگذشت را نظاره میکرد. اکبر، از کهنه سربازهای جنگ 8 ساله بود و محل خدمتش، ارتفاعات سومار در منطقه کردستان. در بساط اکبر، همه چیز پیدا میشد؛ از در قوری تا لیوان بلور تا سبد پلاستیکی و همه هم برای فروش. یک پیت حلبی داشت پر از آتش و در حکم بخاری و سماور و اجاق. کافی بود یک ساعت همکلامش شوی؛ سریع رفیق میشد و از قوری پنهان کرده در بساطش، برایت چای میریخت و تعارفت میکرد که روی صندلی شکستهاش کنار پیت حلبی بنشینی و گرم شوی. این شبهای جنگ که دم عید شد، اکبر چندتا تنگ بلور و یک تشت پلاستیکی توی پیادهرو گذاشت و همه را پر کرد از ماهی قرمز. یکشنبه شب، شب نهم جنگ که رفتم به اکبر سر بزنم، میگفت حتی یک دانه ماهی قرمز نفروخته ولی اعتقاد داشت عجیب و قرص که تا آخر اسفند، همه ماهیهایش را میفروشد. یکشنبه بعدش، شب شانزدهم جنگ، ماهیها، گیج از بوی باروت و صدای انفجاری که حریم گوشهای تئاتر شهر را هم میشکست، توی تشت پلاستیکی و تنگهای بلور، وول میخوردند و اکبر میگفت در این شبهای خلوت که پرندههای پارک هم از ترس انفجار از شهر کوچ کردهاند، تنها همدمش همین ماهیها هستند.
سیلی تنهایی در این شبهای جنگ، درد بیشتری دارد وقتی در پیلهای انفرادی، روبهروی خودت مینشینی تا ببینی میانهات با واقعیت جنگی و مرگی که نمیخواستی چطور است. دو شب قبل، شب که نه، بامداد دوشنبه، 10 دقیقه به 3 بود که کنار خانهمان موشک خورد. خواب بودم که صدای انفجار، کل خانه را لرزاند. وقتی از جا پریدم، مثل همه شبها و روزهایی که در این دو هفته با صدای انفجار از جا پریدم و لرزیدم، اول تپیدن قلبم را شنیدم که مثل مجنونی مهارنشدنی، خودش را به در و دیوار میکوبید برای پیدا کردن راه خلاص مثل آدمی که زیر آوار مانده و دنبال جرعهای هوا، کمک میخواهد. بند کولهپشتیام هنوز دور مچ دستم بود و فقط به سقف نگاه کردم که اگر بترکد، دقیقا از کدام نقطه و با چه حجمی روی سرم میریزد. مقیاس کوچکتر از ثانیه نمیشناسم. در این 17 روز، تمام لحظاتی که در خیابان یا خانه یا تحریریه روزنامه بودهام، اعتمادم به لحظات پشت سر ثانیهها را از دست دادهام. اینکه آیا ثانیهای بعد، زندهام، زیر آوارم، تکه پاره شدهام، سالمم، از خانهام چیزی مانده، باید تکههای زندگیام را از زیر آوار بیرون بکشم؟
ساعتهای اول روز شنبه 9 اسفند و بعد از اولین حملهها، وقتی گروه خبرنگاران سلامت درباره ضرورت درست کردن کولهپشتی نجات هشدار میداد، جدی نگرفتم. شب دوم، وقتی خبر حمله موشکی به محوطه بازار تهران را شنیدم و برای کاخ گلستانم که ارسیها و شیشهها و گره چینیهایش بر اثر موج انفجار شکسته بود، گریه کردم، کولهپشتی نجات درست کردم و چه سخت بود. چه سخت بود درست کردن این کولهپشتی که بوی برنگشتن و فرار و جا گذاشتن زندگی و به در بردن جان میداد. یک بلوز و یک شلوار، یک بسته دستمال کاغذی، یک بسته بیسکوییت، یک بطری آب، چند عدد انجیر خشک، شارژر موبایل، دفتر یادداشت و خودکار، چند تکه چسب زخم و باند و گاز استریل، یک چاقوی چندکاره و یک چراغقوه. همینها. این، همه زندگی من بود؟ 50 سال زندگی کنی و به وقت فرار، همینها را دنبال خودت بکشانی؟
عکسهای محسن رضایی، عکاس ایرنا را میبینم. محسن، عصر دوشنبه که مجتمع مسکونی خیابان فرجام موشک خورد، رفت برای عکاسی. علاوه بر عکسهایی که از آوار به جا مانده از مجتمع مسکونی و خانه و زندگی پودر شده مردم گرفت، عکسهایی دارد از آدمهای زندهای که از زیر آوار بیرون کشیده شدهاند. آدمهایی با لباسهای خاکی و موهای ژولیده و نگاههای مات به ویرانهای که از زندگیشان باقی مانده. من در این 17 روز، همین طوری زندگی کردهام، شمارش ثانیهها و ترس از ثانیه بعد که مثلا، الان که دارم زیر کتری را روشن میکنم برای آب جوش، موشک میزند، الان که دارم وسایلم را جابهجا میکنم، موشک میزند، الان که میخواهم بروم قبض تلفن را پرداخت کنم، موشک میزند، الان میزند، الان میزند...
آدمها در جنگ لاغر میشوند. لاغر میشوند چون محتاط و با ترس سراغ اندوختههای خوراکیشان میروند و مبادایی دارند برای آن وقتی که چیزی برای خوردن پیدا نشود و باید با هرچه در خانه هست، زنده بمانند و پس، کمتر و کمتر میخورند. این وقت سال، به روال همیشه، باید دست مردم را پر میدیدم از کیسههای خرید عید، از همان خرت و پرتی از لباس و کفش و جوراب و زیرپوش که هر کسی به وسع جیبش میخرد ولی این دو هفته، این روزهای قبل از عید، خیلی از مسافرانی که سوار مترو شدند، یک کیسه کوچک داشتند پر از بسته ماکارونی و نخود یا لوبیا و سویا و بیسکوییت؛ چیزهایی که در علم مدیریت بحران، جیره غذایی ضروری و فاسدنشدنی محسوب میشود. الان باید جلوی تمام ماهیفروشیها و بقالیها و نانواییها و گلفروشیها، پر بود از بشقاب سبزه و تنگ ماهی قرمز و ظرفهای سمنو و گلدان پامچال زرد و قرمز و صورتی و سفید و خیابانهای تهران، از ترافیک جوری به خفقان میرسید که به عید و نوروز و این هولزدنهای بیدلیل مردم فحش میدادی. هر سال، این موقعها وقت این چیزها بود. الان، تمام سمنوفروشهای بازار تجریش تعطیلند. کرکره تمام گلفروشیها پایین است و پیادهرو جلوی مغازهشان، خالی از حتی بگو یک برگ خشکیده. اگر کسی انقدر دل داشته که کنج خانهاش، یک مشت عدس و ماش توی بشقاب ریخته باشد، سبزهاش حالا به بار نشسته وگرنه، در خیابانهایی که از شدت موشک باران، پر از تاول شده و از هرگوشه شهر، دودی از انفجار جدید به هوا میرود و همه کوچهها، خاطرهای از آوار جنگ دارند، بشقاب سبزه و تنگ ماهی قرمز و گلدان پامچال کیلویی چند؟
خانهام شده مثل سمساری. تمام تابلوها را از دیوار برداشتم و کنار مجسمهها، کف زمین خواباندم، میزهای منبت را از جلوی پنجرهها کنار کشیدم و گلیمهایم را لوله کردهام و حصیر پشت پنجرههای چسب خورده را باز کردهام و گلدانهایم را دور از پنجره گذاشتهام. گاهی که میخواستم درباره درهم ریختگی خانهام برای کسی تعریف کنم، میگفتم: «باید این خونه خمپاره خورده رو جمع و جور کنم» و اگر میخواستم اصرار بیدلیلی برای یک وضعیت خراب را مسخره کنم، میگفتم «چنان میگه انگار جنگه» حالا، هم جنگ است و هم، جرات ندارم وضع خانهام را با شرایطی مشابه بعد از خمپاره خوردن مطابقت بدهم. دو روز قبل، پاکت سیگار خالی، این طرف افتاده بود و پوست خشک شده پرتقال، آن طرف و بشقاب پر از خرده نان، یک طرف فراموش شده بود. کیسه زباله را برداشتم و در سکوت مرگآور خانه، آشغالهای کف زمین را جمع کردم و گوشم به آسمان بود که کی، پر میشود از صدای جنگندهای که بر خانه کدام بدبختی میخواهد بمب و موشکش را فرو بریزد. پشت صندلیها و خیلی دورتر از پنجرهها، کنجی درست کردهام برای لپتاب و همان جا، یک ظرف بامیه دارم و چند دستمال کاغذی و دو، سه قوطی کبریت. توی خانه، هر جا میروم، چه توی آشپزخانه و چه توی راهرو و چه پای تلفن و چه موقع درست کردن نسکافه و چه موقع ظرف شستن، کولهپشتی نجاتم به کولم آویزان است و شبها، بند کوله را به دور مچ دستم میاندازم و میخوابم. همین حالا، غروب دوشنبه 25 اسفند 1404، میدانم که عادت چند سالهام برای کافهگردی در آخرین ساعات سال کهنه را امسال انجام نمیدهم و اگر، اگر تا آخرین ساعتهای سال 1404، زنده مانده باشم، بدون هفتسین، بدون سبزه و سمنو و ظرفهای بلوری کوچکی که با حبه سیر و شاخههای سماق و سکههای یک تومانی و سرکه پرشان میکردم، سال را با تصاویری از آوار جنگ پشت چشمهایم، تمام میکنم.
نظر کاربران
خبرهات که فیکه، هشدار جنگی هم که نمیدی، دقیق هم که نمیگی کجاها رو زدن یا میزنن، حداقل این خزعبلاتی که اتفاق نیوفتادن از کاغذپارههایی که پشت ویترین خاک میخورن رو نذار برترین جان
مردم ایران که قبل از جنگ هم وضعیتشون مانند جنگ زده ها وبلکه بدتربود.
پاسخ ها
انقدر تو و امثالت ...ید که هنوز نمیدونید چی داره با جنگ سرتون میاد
.... خوده شما ... با سیاست های اشتباهتون توی این ۴۷ سال باعث جنگ شدید
کسی مزخرفات طولانی رو نمیخونه
تا دیشب تهدید میشدیم همه تهدیدمون میکردن برای یه چهارشنبه سوری
بوی عید نیست دیگه
گند زدن با ایرانی که درست کردند
زندگی جهنمی برامون ساختن که همه بریم بهشت از سری کارتون های پت مت
واقعا عیده ؟؟
ماکه سالهاس عید درست و درمون داشتیم. خدایا امسال یه عید خوب قسمتمون کن
پول حالش نیست سالها همینه امسال بدتر
لعنت به باعث بانیش
اسراییل امریکا که دارند میزنن گفتن یه عده مردم نیان چهارشنبه سوری یه عده بیان مردم طرفدار 4 سوری رفتن بیرون همه چی سرجاشه پس چرا نت قطعه دیگه هنوز همه کار خودشون میکنن روتین
یا جنگه یا تحریم یا مذاکره بی نتیجه یا تورم و کرونا یا درد بی درمون گند بزنن به ایران
چشمتون روشن چه کشوری،، چه ملتی ساختید.
خدا لعنت کنه باعث و بانیشو که مملکت رو روز به روز به جنگ نزدیک کرد و هی گفت میخوایم اینور و اونور رو نابود کنیم.
زندگي مردم را جهنم كرديد با يك ...مسخره…..مردم حق شادي كردن ندارند حتي در ايام عيد سال نو
قطع اینترنت خط اول جنگ ماست هر اتفاقی افتاد اول ما باید اینترنت رو قطع کنیم این قطع اینترنت راه حل تمامی مشکلات دنیاست درود بر قطع اینترنت(کی سیم کارت سفیدمو بیام بگیرم)
وضع هممون همینه هر کدوممون ی جور
همه ناراحت افسرده خسته نا امید
خیلی سخته هر روز و هر ساعت ب مردن خودت و عزیزات ب خراب شده هر چی سال ها ساختی فکر کنی و هنوزم سرپا در حال ادامه دادن باشی
پاسخ ها
آفرین. حرفت درست . از اینکه کی میمیری،و مردم شهر رو می بینی سرو دست ندارند یا هست نیست شون زیر آوار خیلی سخت. تحملش . یا صداهای وحشتناک که هر شب چند باز باید هول کنی ازخواب بپری کی توبتت میشه.!
ماری جون چیزای ترسنک تری هم هست . مردن که راحته با بمب و موشک . از بی آبی ، آلودگی هوا، فقر گرونی و فساد ، از بی برقی و … مردن خیلی بدتره .
کدوم عید با این همه غصه
تموم شد؟ خیلی تاثیر گذار بود
سه هفته دیگه صبر کنید 💔🤍💚
فقط یه روانی میتونه دلش برای آوار ساختمان تنگ بشه
البته خدا رو شکر مردم در شهرستانها روال زندگیشون عادیه و حتی دارن هفتسین میچینند مثل هرسال. الهی میهن عزیزمون شاد و سرسبز باشه و ایرانیهای عزیز هرکجا هستند سلامت و شاد باشند.
ما هم در بمباران تهران با تنلرزه و روح و روان داغون ادامه میدیم به امید روزهای روشن و میهنی آباد.
شهرهای دیگه که آرام است بجای ما هم هفتسین بچینند و شاد باشند😍
ولی ما مجبوریم تو خونه بمونیم عین دوران کرونا!
پاسخ ها
وضع ما بدتر نباش بهتر نیست، همه هم دردیم
بخیل نباش. پایتخت نشینی هزار مزیت داره که شهرستان ازش محرومه. ،شهرستان یه جراح قلب یا مغز درست پیدا نمیشه، برا هر ازمون مهمی باید بیان تهران، یدونه تئاتر یا کنسرت ... کلاس کنکوراشون دوزار نمی ارزه، معایبی هم داره که الان شاهدشی
بمب و موشک با مردم عادی کاری نداره. اینقد مردم و با اهداف نظامی جمع نبندید
پاسخ ها
... آوارگی سطح خرابی محله بریانک و مردم محل که ساختمانها رنده شدند رو نگاه کن بعد اراجیف قرقره کن ! نود درصدتون فراری به شمال هستید . الان یکی کناری ما مثل شما اراجیف میگفت .۲۰ روز ناپدید ... ویلا خراب شده اش!
خودت کجا هستی که اطرافت خبری نیست؟
کسی که اونور نشسته میگه بمب موشک برای مردم عادی نیست،ای ......به تو
تو دیگه کجایی که هیچی نمی بینی چ از هیچجا خبر نداری . این همه خونه ی خراب شده ، این همه ماشین داغون شده ، این همه جنازه ی آدمها از نوزاد سه روزه تا کودک شش ماهه و سه ساله و .... تا زن و مرد و جوون و پیر را ندیدی ؟؟ صدای انفجارها خونت را نمی لرزونه ؟؟ کدوم شهر و منطقه ای تو ؟
وقتیکه ... چ مسعولان میرن خونه مخفیانه توی مناطق مختلف میگیرن معلومه که به مردمم آسیب میرسه.. میخوای مردم اسیب نبینن باید بری جلوی آمریکا وایستین
برای شرح حال و هوا ، فقط دو کلمه لازم است:
اينترنت نیست
اینترنت را کی میخواهید وصل کنید؟ خجالت نمیکشید به مردم فقط ضرر میزنید؟ الان دقیقا برای چی اینترنت قطع است؟ چه اتفاقی باید با قطع اینترنت رخ نمیداد که با قطع اینترنت جلوی آن گرفته شده است؟
شنیدم عیدی قراره اینترنت بدن با کالابرگ درسته؟!
پاسخ ها
یخ بی نمک
من با دختر کوچولوم رفتم یه کم وسیله واسه سفره هفت سین خریدیم
خیلی ذوق کرد.
الهی یه جوری ذوق کرده بود و خوشحال بود که حد نداشت
موقع خرید حواسش به قیمتها بود ،اینجاش خیلی بغض کردم
اگه تو خونه تون بچه دارین
به خاطر دل اونا حتماااااا سفره بچینید ،هر چند ساده
براشون درحد توان خرید کنیم
یه بسته کوچیک از خربدامون واسه نیازمند کنار بزاریم
پاسخ ها
🥺🥺😭😢لعنت بر کسانی که دیدند،قول دادند برای نشستن بر اریکه قدرت و بی تفاوت گذشتند
هروز گفتید مرگ بر اینور و اونور مارو بدبخت کردید
غریب وطن
بی کس وطن
مبتلا وطن
سلام من کاری به سیاست و بقیه ندارم الان جنگه دارن میزنن ماهم مجبوریم دفاع کنیم بلاخره هم بعداز این همه فشار روحی و روانی و استرس این جنگ مثل جنگ ۱۲ روزه تموم میشه ولی خواهشم از مسئولین اینه خدا وکیلی بعد از جنگ این بار گرونی و بدبختی رو از رو دوش مردم بردارین اقلن یه رفاه حداقلی داشته باشیم بعد جنگ .
بیچاره ایران و ایرانی
اساس مملکت رو برپایه ی جنگ چیدید...برای همینه که این خانه از پای بست ویرانست
دقیقا.... هر مناسبت آرزوی مرگ آمریکا و اسراییل کردید و اولتیماتوم دادید برای محو اسراییل! حالا چرا آقایون میگن ما جنگ طلب نیستیم!!!! شما کردید دیگه! مردم که قدرتی نداشتن! مسیولان رو مردم لو ندادن که اسراییل ترورشون کنه! خودتونید.... هر چی میخوریم از نفوذی های خودتونه!
والا شهر ما که شرق کشوره و فعلا خبری ازجنگ نیست مردم غلغله تو خیابونها برای خرید ماهی قرمز و سبزه و ... انگارنه انگار جنگه ، خدایا شروع عید پایان جنگ باشه آمین، چقدر خبر کشته شدن مردم رو تو شهرهای مختلف بخونیم دلمون خون هست
امیدوارم برترین ها منعکس کنه،(حتی با سانسور):
ای کاش شهامتی بود که به صراحت میگفتند که ما ،... هامون،عدم انتقادپذیری و شنیدن صدای مخالف،وجود فاسد و رانت در دستگاه هامون،مدیران بی کفایتمون و دنیا ستیزیمون و ...،قسمت اعظم مشکلاتی هست که مردم عادی تاوانش را پس میدهند و خواهند داد
این شکاف و درد را را دیگر مرحمی نخواهد بود...
...های لعنت خدا بر ان ها باد. ما رو به این روز انداختند تند رو های بی صفت
تو غزه زندگی میکنی که با کوله اضطرار تو خونه رفت و آمد میکنی یا از اهدافی برای زدن ؟؟؟ چی میگی بابا
...طولانی نذار
استیضاح عراقچی لطفاً