ماجرای قاچاقچیهایی که پزشک شدند
«از وقتی مشاور شدم هر روز درگیر مشکلاتی که نداشتم بودم»؛ اینها را در انتهای خاطرهای میگوید که به ۲۶ سال پیش بازمیگردد؛ درست آن روزهایی که به عنوان معلم تربیت بدنی وارد مدرسهای در یکی از مناطق محروم سیستان و بلوچستان شده و با دانشآموزانی مواجه میشود که میخواهند در آینده قاچاقچی شوند؛ دانشآموزانی که عمدتا چیزی فراتر از آنچه که دیده بودند و در اطرافشان بود، نمیتوانستند تصور کنند.
ایسنا: «از وقتی مشاور شدم هر روز درگیر مشکلاتی که نداشتم بودم»؛ اینها را در انتهای خاطرهای میگوید که به ۲۶ سال پیش بازمیگردد؛ درست آن روزهایی که به عنوان معلم تربیت بدنی وارد مدرسهای در یکی از مناطق محروم سیستان و بلوچستان شده و با دانشآموزانی مواجه میشود که میخواهند در آینده قاچاقچی شوند؛ دانشآموزانی که عمدتا چیزی فراتر از آنچه که دیده بودند و در اطرافشان بود، نمیتوانستند تصور کنند.

ایسنا به مناسبت هفته معلم پای گفتوگو با محمدحسین ساقی نشست که تجربه اولین سال خدمتش باعث شد هم آینده کاری خودش و هم دانشآموزانش دستخوش تغییر و تحولات بزرگی شود.
آنچه در ادامه میخوانید روایت خواندنی این معلم از اولین روزهای خدمتش است:
من سال اول خدمتم در استان سیستان و بلوچستان و شهرستان جالق که امروز به گلشن تغییر نام داده، افتادم. هیچوقت فراموش نمیکنم اولین بار که وارد این شهرستان شدم حس غربت چنان بر من غالب شده بود که دوست داشتم قید معلمی را بزنم و از آنجا فرار کنم. اتفاقا همین کار را هم کردم. اولین روزی که به جالق رفتم، کسی به من نگفته بود باید لباس محلی همان جا را بپوشم. من با بلوز و شلوار معمولی وارد آنجا شدم و چون کسی هم از قبل من را نمیشناخت، هیچکس با من ارتباط نمیگرفت؛ اصلا انگار من را نمیدیدند.
خیلی شرایط دشواری بود. ۲۴ ساعت هم نتوانستم شرایط را تحمل کنم و برگشتم مشهد. بعد از حدود یک ماه ابلاغیهای آمد که باید ظرف ۴۸ ساعت آینده به محل خدمتم بازگردم. این بار بازگشتم و سعی کردم روحیهام را قویتر کنم.
سال ۱۳۷۶ بود. من هم خیلی سن و سالی نداشتم و جثهام کوچکتر از سنم بود. حدودا ۲۲ ساله بودم که به عنوان مربی تربیت بدنی در دبیرستان شهرستان جالق خدمتم را آغاز کردم. وارد کلاس شدم. همین که سرم را بلند کردم و به بچهها نگاه کردم، شوکه شدم. فکر کردم شاید کلاس را اشتباهی آمدم. یک لحظه بهانهای پیدا کردم و از کلاس بیرون آمدم. رفتم از مدیر مدرسه پرسیدم مگر دانشآموزان اینجا چند سالهاند؟ اینها که مردهای بزرگی هستند و احتمالا از من خیلی بزرگتر هستند؛ چطور با آنها ارتباط برقرار کنم؟ آن هم در درس تربیت بدنی که باید توپ دستشان بدهم و با آنها تمرین کنم. ظاهر بچهها اینگونه بود که گویی از من حداقل هفت یا هشت سال بزرگتر باشند. مدیر مدرسه گفت: اینجا بچهها درشتهیکل هستند و چون به دلیل سنتهایشان نباید ریش و سبیلهایشان را بزنند، سنشان بیشتر دیده میشود و گرنه سنششان همان ۱۶ الی ۱۷ سال است.
خودم را جمع و جور کردم؛ سعی کردم استرسی که بر من غالب شده بود را با آب دهانم قورت بدهم و دوباره وارد کلاس شدم. من معلم تربیت بدنی بودم اما آنجا بود که فهمیدم سختترین کاری که باید انجام دهم، ارتباطگیری با دانشآموزانی است که کمسن و سال نیستند و در سن بلوغ قرار دارند؛ دانشآموزانی که هنوز که هنوز است نگاههای سنگینشان را در اولین برخوردم با آنها فراموش نکردهام.
سعی کردم سر صحبت را با معرفی خودم و اینکه از کجا آمدهام باز کنم. کمکم بچهها را هم وارد گفتوگو کردم و خواستم خودشان را معرفی کنند. برای اینکه یخ کلاس را بشکنم، هر کاری که به ذهنم میرسید انجام میدادم. برای اینکه بچهها بیشتر حرف بزنند و من هم بیشتر با دانشآموزانم آشنا شوم، از آنها پرسیدم «بچهها من از بچگی دوست داشتم معلم شوم؛ شما دوست دارید در آینده چه کاره شوید». نفر اول گفت من دوست دارم یک خودرو تویوتا داشته باشم و بنزین قاچاق کنم. نفر دوم بدون هیچ توضیح اضافهای گفت دوست دارم قاچاقچی شوم؛ چند نفری گفتند معلم، راننده، پارچهفروش و ... دوباره لابهلای اینها یکی ۲ نفر باز هم گفتند قاچاقچی؛ همین قدر طبیعی.
در آن لحظه نمیدانستم چطور رفتار کنم که بهت و تعجبم در صورتم نشان داده نشود. مانده بودم چه واکنشی نشان بدهم؛ حتی یک لحظه ترسیده و پرسیدم «این همه شغل؛ حالا چرا میخواهید قاچاقچی شوید؟»؛ پاسخهایی دادند که تا مدتی فکرم را درگیر کرده بود.
یک نفر گفت «من بابام تو کار قاچاقه؛ منم دوست دارم همین کار رو انجام بدم». دیگریشان که میز سوم یا چهارم نشسته بود، چهرهای دوستداشتنی داشت و چشمهای درشتش از همان دقایق اولی که وارد کلاس شدم، توجهم را به خود جلب کرده بود، با صدایی که به دلیل بلوغ دورگه شده بود به من گفت «از بابام قول گرفتم ۱۸ سالم که شد برام وانت بگیره تا بتونم مثل خودش سوخت ببرم افغانستان؛ پولشم خیلی خوبه». هرچه با دانشآموزان بیشتری صحبت میکردم، نسبت به پاسخهای آنها تصویر روشنتری دریافت میکردم. بچهها چیزی فراتر از آنچه که دیده بودند و در اطرافشان بود را نمیتوانستند تصور کنند. بحث را جمع و جور کردم و با هم به حیاط رفتیم.
چند ماهی گذشت. همه تلاشم این بود که بتوانم با محیط ارتباط برقرار کنم و از کار هم لذت ببرم. کار کردن در مناطق محروم روحیه خاصی میخواهد. حدود یک سال گذشت و صمیمیتم با دانشآموزان بیشتر شد. بعضی از آنها انگار دنبال یک نفر بودند که فقط حرفهایشان را به او بزنند. با تعاملاتی که با خود دانشآموزان و همچنین سایر دبیران دبیرستان داشتم، فهمیدم بچهها هوش و استعدادهای خاصی دارند. وقتی با مشکلات بچهها را گوش میکردم، احساس میکردم از مسیر تربیت بدنی نمیتوانم آنچه که میخواهم را به آنان منتقل کنم؛ بنابراین تصمیم گرفتم در کنار کار دوباره درس بخوانم؛ کنکور بدهم تا شاید در رشته روانشناسی یا مشاوره قبول شوم.
چون ارتباط نزدیکی با دانشآموزانم داشتم و نسبت به استعدادهایی که داشتند، آگاه بودم، تصمیم گرفتم آنها را نیز در کنکور ثبت نام کنم. آن زمان هم اینطور نبود که ثبت نامها اینترنتی باشد. باید مدارک را میبردیم اداره پست تا در کنکور ثبت نام کنیم. از بچهها مدارکشان را گرفتم و گفتم من امسال میخواهم دوباره در کنکور شرکت کنم؛ شما را هم ثبت نام میکنم تا امسال با هم کنکور بدهیم. البته رشته دانشآموزانم تجربی بود و من میخواستم در رشته انسانی کنکور بدهم.
یک سالی را من به عشق بچهها و بچهها به عشق من درس خواندند اما نتیجه چیزی شد که من حتی در مخیلهام به آن فکر نکرده بودم. خودم رشته روانشناسی قبول شدم اما از حدود ۱۷ تا ۱۸ دانشآموزی که در کنکور ثبت نام کردم، هفت یا هشت نفرشان در رشته پزشکی قبول شدند؛ همان دانشآموز چشمدرشتی که اولین روز کلاس با آب و تاب خاصی برایم از عشقش به تویوتاسواری و قاچاق حرف میزد، امروز از بهترین پزشکان در یکی از بیمارستانهای مشهد است و با هم رابطه بسیار صمیمانهای داریم؛ به طوری که شاید عموهای خودشان را اگر در خیابان ببینند، نشناسند اما با ۲ سه دانشآموزی که در جالق داشتم، آنچنان روابط ما عمیق و ادامهدار شد که گویی ما با هم از یک خانواده هستیم.
در مناطق محروم استعدادهایی وجود دارد که اگر مورد توجه و شناسایی قرار نگیرد معلوم نیست چه سرنوشتی برای افراد رقم میخورد، اما برخی از بچههای آنجا واقعا از لحاظ هوش، مهارت و توانمندی استثنائی هستند.
من سال ۱۳۸۰ به مشهد منتقل شدم. ۱۵ سال به عنوان دبیر تربیت بدنی و ۱۵ سال هم به عنوان مشاور در دبیرستانهای مختلفی مشغول به کار بودم. امسال در سال آخر خدمتم هستم. من به عشق بچهها و اینکه بتوانم مشکلی از دانشآموزی را حل کنم یا اصلا بتوانم حس خوبی به او بدهم، مشاور مدرسه شدم. امروز هم فقط یک جمله میتوانم به شما بگویم «من در زندگی خیلی درگیر مشکلاتی که نداشتم بودم چراکه وقتی دانشآموزی مسالهای دارد، شما او را هر روز در مدرسه میبینید و اگر آدم بیتفاوتی نباشید، هر بار با دیدن هر دانشآموزی که درگیر یک مشکل یا مساله خاصی است رنج او بر شانههای شما هم سنگینی میکند».
تبلیغات متنی
-
زلزله برای دومین بار امشب تهران را لرزاند
-
پزشکیان درباره اتصال اینترنت پیغام داد
-
بازگشت حشره مزاحم به خیابانهای تهران
-
ایران درباره تنش اخیر با کویت بیانیه داد
-
طوفان امشب در تهران چند مصدوم داد
-
بازگشت قلیزاده و لخ پوزنان به میز مذاکره
-
افزایش قیمت نقره در سایه بنبست مذاکرات
-
اقدام طالبان که میتواند چهره ایران را تغییر دهد
-
سکانسی از سریال جدید شبکه سه پر سروصدا شد
-
آغوش گرم رونالدو و بنزما در دربی ریاض
-
دبیر انجمن اسلامی دانشگاه تهران بازداشت شد
-
ترامپ از توافق خوب با ایران حرف زد
-
۵ شرط ایران برای ورود به دور دوم مذاکرات با آمریکا
-
واکنش تند کاسیاس به بازگشت مورینیو به رئال
-
تهران دقایقی پیش شاهد طوفان و زلزله بود
-
زلزله برای دومین بار امشب تهران را لرزاند
-
ایران درباره تنش اخیر با کویت بیانیه داد
-
اقدام طالبان که میتواند چهره ایران را تغییر دهد
-
ترامپ از توافق خوب با ایران حرف زد
-
تهران دقایقی پیش شاهد طوفان و زلزله بود
-
اکبر عبدی در آیسییو بستری شد
-
آمریکا خواستار حذف پاکستان از مذاکرات ایران شد
-
تصمیم تازه ایلان ماسک که توجه ایرانیها را جلب کرد
-
بیانیه سنتکام درباره عملیات ناو آبراهام لینکلن علیه ایران
-
جمله جنجالی «جمع کنید از ایران بروید» در تلویزیون تکرار شد!
-
تصویر پربازدید از فروش اینترنت پرو در کنار خیابان!
-
جمله کوتاه روبیو درباره هدف از جنگ با ایران
-
کویت، سفیر ایران را احضار کرد
-
بازگرداندن نفتکش غیرایرانی از خط محاصره آمریکا
-
ادعای ترامپ درباره تصمیم ایران برای توقف غنیسازی
-
تهران دقایقی پیش شاهد طوفان و زلزله بود
-
پاسخ وزیر ارتباطات درباره زمان وصل شدن اینترنت
-
دلایلی که نشان میدهد احتمال جنگ زیاد شده است
-
خانم بهاره کیانافشار، زیبای خفتهای که کاش بیدار نشود
-
خبر مهم آکسیوس از قدم بعدی ترامپ درباره ایران
-
تصاویر املاک توقیفشده خبرنگار اینترنشنال منتشر شد
-
ترامپ: من بهترین برنامه تاریخ را برای ایران دارم
-
مجری صداوسیما: به افغانستان و سوریه مهاجرت کنید!
-
قطع دو پای مدل معروف به دلیل یک بیماری مرموز
-
سارا کنعانی در خلوتترین روزهای اینستاگرام مشهور شد
-
دو خبر و یک تحلیل که پیشبینی جنگ را ساده میکند
-
واکنش ایران به پاسخ رد ترامپ؛ چه بهتر!
-
یک اسلایس پیتزا در فضای مجازی باعث درگیری شد
-
ادعای عجیب ترامپ درباره استخراج اورانیوم از ایران
-
وقتی پسر رئیسجمهور نسخه قرض کردن از فامیل میپیچید!
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
ارسال نظر