بولدوزرها هم از این دره وحشت دارند! +عکس
آنچه را که میخوانید نه یک داستان که حقیقتی است هولناک در قلب پایتخت. روایتی که اگر بارها و بارها بشنوید، تا به چشم نبینید باور نخواهید کرد.
خبرگزاری ایسنا: آنچه را که میخوانید نه یک داستان که حقیقتی است هولناک در قلب پایتخت. روایتی که اگر بارها و بارها بشنوید، تا به چشم نبینید باور نخواهید کرد.
زیر پل ملاصدرا ضلع غربی چمران، رودخانه اوین - درکه...؛ نشانی ، همین جا بود.
فرشته هاشمی در ادامه گزارش خود در تابناک نوشت: پنجه تیز آفتاب صورت زمین را چنگ میزد. معدود عابرانی در رفتوآمد بودند. روی دیوارهای سنگی آن سوی بزرگراه، خانههایی با سقفهای بلند و پنجرههایی که زل زده بودند به عابران، مسافران منتظر در ایستگاه اتوبوس و خانههایی با حیاطهایی سرسبز در این سو، شاهدانی بودند که خبر میدادند منطقه، مسکونی است.
پل عابر پیاده به ظاهر تنها نشانهای بود که میتوانستی سراغ دره را از آن بگیری؛ پلههای پل را بالا رفتیم. به اطراف نگاه کردیم. بالاخره چادرهای پوسیدهای که در عمق دره، مفلوک و نیمهجان ایستاده بودند، سپید و سیاه از دور نمایان شدند؛ به سرعت به پایین پل برگشتیم؛ حالا با اشتیاق بیشتری دنبال نشانی بودیم. ناامیدانه در میان پستی و بلندیهای خاکی اطراف، گشتی زدیم تا به باغی در آن حوالی رسیدیم. زنگ باغ را فشردیم؛ جوانی بلند قد درب را گشود؛ از او نشانی را جویا شدیم؛ با نگاهی به قلم و کاغذمان بدون چون و چرا، به داخل باغ دعوتمان کرد. حالا با ورود به باغ تا آن دره فقط چند حصار فلزی فاصله بود. حصارها را برداشتیم و بهتزده خیره ماندیم به آنچه که چشمانمان را داغ کرد!
چند قدمی برنداشته بودیم که سنگهای زیادی با سرعتی واقعا شگفتآور از فاصله آن سوی دره به استقبالمان آمدند و از میلیمتری صورتمان رد شدند.
صدای چند جوان خمیده که هنوز در فاصله بسیار دور ما و آنها، کوچک به نظر میرسیدند و مثل موریانه در وسعت اطراف دره پخش بودند، نالان و تهدید کنان در عمق گودال پیچید که «هی! از این جا دور شوید تا شما را نکشتهایم...» بناچار قدمها را به عقب برداشتیم .
دهان باز آسمان، سنگهایی که از هرم آفتاب گونههایشان سرخ شده بود؛ زباله و سرنگ؛ آتش و دود و خاکستر؛ کانالی از گندآب بیجان و اجتماع حیرتآوری از معتادان باستانی! یا همان آخر خطی خودمان، همه دار و ندار این دره فراری از چشمان شهر، برای سکونت دادن دهها زن و مرد معتادی بود که به دور از مزاحمتها، توهم زندگی در شهرک خودشان را زده بودند.
معتادان سنگپران راست میگفتند؛ میان این همه آدم که بوی نفس گندشان تا فرسخها میرفت، غریبهها زود شناخته و حسابی هم نواخته میشدند!
پشت تخته سنگی پناه گرفتیم. گروهی از معتادان در حلقههای چند نفره، روی کارتنهایی که انگار فرش هزار شانه آنهاست، راحت و مشغول، لم داده و تعداد زیادی هم به طور پراکنده در رفت و آمد بودند.
آنچه دیدیم و آنچه شنیدیم حاکیست که امور اهالی این دره با خرید و فروش و مصرف و تزریق مواد مخدر میگذرد. جیبها هی خالی و هی پر میشوند؛ جیبهای خالی برای آنها که مواد افیونی میخرند و میزنند و میروند تا عمق جهنم و معجزهآسا باز به زندگی بازمیگردند و جیبهای پر برای آنها که اگر وصفشان کنم هیچ نسبتی با این دره مخوف نمییابند و رد بوی ادکلنهایشان گاهی بر فضای متعفن چندشآور آن جا هم غلبه میکند.
به گفته یکی از اهالی منطقه، «سعید صحنه» حاکم قصه شهر معتادان، آن جا را به چهار بخش تقسیم کرده و هر بخش را به یکی از معتادان سرکرده برای خرید و فروش مواد مخدر اجاره داده است. هیچ کس حق ورود به قلمرو دیگری را ندارد. درآمد همه مناطق خطکشی شده است. روزها، گروهی که مامور توزیع مواد مخدر هستند، بر بلندی مخصوص ایستاده و کار فروش مواد افیونی با شیوه معمول خود آغاز میشود. همه به کارشان واردند؛ میخوابند و میخورند و از آب گندیده کانال خوش مینوشند و روزشان را شب میکنند. ساکنان، به حوادث آن جا هم حسابی خو کردهاند: جیبزنی، قمهکشی، آدمکشی، نزاع و همه آنچه که لازمه زندگی نکبتبار سیاه اعتیاد است.
گاهی شده است که فریادهای کمک شبانه از لابهلای درختان فضا را بشکافد و به گوش اهالی خفته خانهای برسد یا زیر پل عابر پیاده بیرون قلمرو معتادان، لاشه معتادی با دل و روده بیرون زده از نیمه شب تا نیمه صبح روز بعد بر زمین باد کرده باشد و پس از تماسهای مکرر اهالی منطقه برای جمعآوری جسد، بالأخره سر از قبرستان درآورد .
به قول اهالی منطقه، این شهرک دو سهسالی هست که ایجاد شده، صبحها پر از ازدحام و شبها کمی خلوتتر.
با این اوصاف، خودتان را بگذارید جای خانوارهایی که در همسایگی امارت «سعید صحنه» زندگی میکنند. یکی از ساکنین خوشخیال میگفت از وقتی دره فرحزاد جمع شده این جا شکل گرفته است. بیچاره گمان میکرد؛ دره فرحزاد، آخر درههاست! میگفت «من و همسر و فرزندانم با ترس و وحشت روزمان را شب و شبمان را صبح میکنیم. معمولا به تنهایی بیرون نمیرویم؛ گاهی شبها معتادان گرسنه از دیوارمان بالا میآیند. گاهی جلوی راهمان را میگیرند و گاهی به کابل تلفن میزنند. یک شب که برای گذاشتن زباله در مخزن به بیرون خانه رفتم معتادی زنده از مخزن زباله بیرون آمد و با چشمان وحشتزده و چهره سیاه مرا نگاه کرد. قالب تهی کردم و پا به فرار گذاشتم. من و خانوادهام از ادامه این ترس و وحشت دچار افسردگی شدهایم.»
دیگری میگفت «من این جا خانوادههایی را دیدهام که به دنبال فرزندان معتادشان میگردند بلکه آنها را به خانه بازگردانند.»
اما برای اهالی منطقه خوف از این دره با وجود همسایگی با آن، هیچ گاه عادی نشده است. آنها این راهم گفتند که نه از دست پلیس کاری برآمده است نه شهرداری منطقه. انگار بولدوزرها هم از این دره وحشت دارند!
بولدوزرها هم از این دره وحشت دارند.
من، روایتگر قصه شهر معتادان البته کاری به حضور پلیس و شهرداری برای تخریب قلمرو «سعید صحنه» ها ندارم؛ این را هم میدانم وقتی معتادان خطرناک و مسلح در درهای تجمع کردند، نمیتوان مامور پلیس زن و بچهدار را هل داد به قلب وحشت و دستور «بزن و ببر» داد که این اساسا راه ماجرا نبوده و نیست! اما در عجبم که قلمرو معتادان چگونه چنین آسان در پایتخت شکل میگیرد تا آن جا که زمین آن هم برای خرید و فروش مواد مخدر تقسیم و به معتادان اجاره داده و دکان پردرآمدی برای فروشندگان کهنهکار باز میشود.
اگر همکاری سازمانها برای جلوگیری از شکلگیری این پاتوقهای وسیع آن هم در همسایگی منازل مسکونی راه به جایی نبرده است، اگر پاتک پلیس به منطقه و جمع کردن و بازگشت هزار باره معتادان جوابی نداده است، گناه ساکنین این مناطق چیست؟ اما انگار سعید صحنهها، از همان ابتدا به پایان این قصه ما خندیدهاند و فارغ از دعواهای این و آن، خوش امارتی به راه انداختهاند!
زیر پل ملاصدرا ضلع غربی چمران، رودخانه اوین - درکه...؛ نشانی ، همین جا بود.
فرشته هاشمی در ادامه گزارش خود در تابناک نوشت: پنجه تیز آفتاب صورت زمین را چنگ میزد. معدود عابرانی در رفتوآمد بودند. روی دیوارهای سنگی آن سوی بزرگراه، خانههایی با سقفهای بلند و پنجرههایی که زل زده بودند به عابران، مسافران منتظر در ایستگاه اتوبوس و خانههایی با حیاطهایی سرسبز در این سو، شاهدانی بودند که خبر میدادند منطقه، مسکونی است.
زیرپل ملاصدرا
میان منطقه مسکونی خوشسیمای سرخاب سفیداب زده شمال شهر که همه عمر به دروازه غار ته پایتخت فخر فروخته است، اطراف برجهای گردن افراخته شهرک غرب، یافتن یک دره ناپیدای بینام و نشان، مثل فاش شدن لکه زیرپوستی پنهان است بر تن پر زیب و زیور!پل عابر پیاده به ظاهر تنها نشانهای بود که میتوانستی سراغ دره را از آن بگیری؛ پلههای پل را بالا رفتیم. به اطراف نگاه کردیم. بالاخره چادرهای پوسیدهای که در عمق دره، مفلوک و نیمهجان ایستاده بودند، سپید و سیاه از دور نمایان شدند؛ به سرعت به پایین پل برگشتیم؛ حالا با اشتیاق بیشتری دنبال نشانی بودیم. ناامیدانه در میان پستی و بلندیهای خاکی اطراف، گشتی زدیم تا به باغی در آن حوالی رسیدیم. زنگ باغ را فشردیم؛ جوانی بلند قد درب را گشود؛ از او نشانی را جویا شدیم؛ با نگاهی به قلم و کاغذمان بدون چون و چرا، به داخل باغ دعوتمان کرد. حالا با ورود به باغ تا آن دره فقط چند حصار فلزی فاصله بود. حصارها را برداشتیم و بهتزده خیره ماندیم به آنچه که چشمانمان را داغ کرد!
چند قدمی برنداشته بودیم که سنگهای زیادی با سرعتی واقعا شگفتآور از فاصله آن سوی دره به استقبالمان آمدند و از میلیمتری صورتمان رد شدند.
صدای چند جوان خمیده که هنوز در فاصله بسیار دور ما و آنها، کوچک به نظر میرسیدند و مثل موریانه در وسعت اطراف دره پخش بودند، نالان و تهدید کنان در عمق گودال پیچید که «هی! از این جا دور شوید تا شما را نکشتهایم...» بناچار قدمها را به عقب برداشتیم .
دهان باز آسمان، سنگهایی که از هرم آفتاب گونههایشان سرخ شده بود؛ زباله و سرنگ؛ آتش و دود و خاکستر؛ کانالی از گندآب بیجان و اجتماع حیرتآوری از معتادان باستانی! یا همان آخر خطی خودمان، همه دار و ندار این دره فراری از چشمان شهر، برای سکونت دادن دهها زن و مرد معتادی بود که به دور از مزاحمتها، توهم زندگی در شهرک خودشان را زده بودند.
معتادان سنگپران راست میگفتند؛ میان این همه آدم که بوی نفس گندشان تا فرسخها میرفت، غریبهها زود شناخته و حسابی هم نواخته میشدند!
پشت تخته سنگی پناه گرفتیم. گروهی از معتادان در حلقههای چند نفره، روی کارتنهایی که انگار فرش هزار شانه آنهاست، راحت و مشغول، لم داده و تعداد زیادی هم به طور پراکنده در رفت و آمد بودند.
آنچه دیدیم و آنچه شنیدیم حاکیست که امور اهالی این دره با خرید و فروش و مصرف و تزریق مواد مخدر میگذرد. جیبها هی خالی و هی پر میشوند؛ جیبهای خالی برای آنها که مواد افیونی میخرند و میزنند و میروند تا عمق جهنم و معجزهآسا باز به زندگی بازمیگردند و جیبهای پر برای آنها که اگر وصفشان کنم هیچ نسبتی با این دره مخوف نمییابند و رد بوی ادکلنهایشان گاهی بر فضای متعفن چندشآور آن جا هم غلبه میکند.
به گفته یکی از اهالی منطقه، «سعید صحنه» حاکم قصه شهر معتادان، آن جا را به چهار بخش تقسیم کرده و هر بخش را به یکی از معتادان سرکرده برای خرید و فروش مواد مخدر اجاره داده است. هیچ کس حق ورود به قلمرو دیگری را ندارد. درآمد همه مناطق خطکشی شده است. روزها، گروهی که مامور توزیع مواد مخدر هستند، بر بلندی مخصوص ایستاده و کار فروش مواد افیونی با شیوه معمول خود آغاز میشود. همه به کارشان واردند؛ میخوابند و میخورند و از آب گندیده کانال خوش مینوشند و روزشان را شب میکنند. ساکنان، به حوادث آن جا هم حسابی خو کردهاند: جیبزنی، قمهکشی، آدمکشی، نزاع و همه آنچه که لازمه زندگی نکبتبار سیاه اعتیاد است.
گاهی شده است که فریادهای کمک شبانه از لابهلای درختان فضا را بشکافد و به گوش اهالی خفته خانهای برسد یا زیر پل عابر پیاده بیرون قلمرو معتادان، لاشه معتادی با دل و روده بیرون زده از نیمه شب تا نیمه صبح روز بعد بر زمین باد کرده باشد و پس از تماسهای مکرر اهالی منطقه برای جمعآوری جسد، بالأخره سر از قبرستان درآورد .
به قول اهالی منطقه، این شهرک دو سهسالی هست که ایجاد شده، صبحها پر از ازدحام و شبها کمی خلوتتر.
با این اوصاف، خودتان را بگذارید جای خانوارهایی که در همسایگی امارت «سعید صحنه» زندگی میکنند. یکی از ساکنین خوشخیال میگفت از وقتی دره فرحزاد جمع شده این جا شکل گرفته است. بیچاره گمان میکرد؛ دره فرحزاد، آخر درههاست! میگفت «من و همسر و فرزندانم با ترس و وحشت روزمان را شب و شبمان را صبح میکنیم. معمولا به تنهایی بیرون نمیرویم؛ گاهی شبها معتادان گرسنه از دیوارمان بالا میآیند. گاهی جلوی راهمان را میگیرند و گاهی به کابل تلفن میزنند. یک شب که برای گذاشتن زباله در مخزن به بیرون خانه رفتم معتادی زنده از مخزن زباله بیرون آمد و با چشمان وحشتزده و چهره سیاه مرا نگاه کرد. قالب تهی کردم و پا به فرار گذاشتم. من و خانوادهام از ادامه این ترس و وحشت دچار افسردگی شدهایم.»
دیگری میگفت «من این جا خانوادههایی را دیدهام که به دنبال فرزندان معتادشان میگردند بلکه آنها را به خانه بازگردانند.»
اما برای اهالی منطقه خوف از این دره با وجود همسایگی با آن، هیچ گاه عادی نشده است. آنها این راهم گفتند که نه از دست پلیس کاری برآمده است نه شهرداری منطقه. انگار بولدوزرها هم از این دره وحشت دارند!
بولدوزرها هم از این دره وحشت دارند.
من، روایتگر قصه شهر معتادان البته کاری به حضور پلیس و شهرداری برای تخریب قلمرو «سعید صحنه» ها ندارم؛ این را هم میدانم وقتی معتادان خطرناک و مسلح در درهای تجمع کردند، نمیتوان مامور پلیس زن و بچهدار را هل داد به قلب وحشت و دستور «بزن و ببر» داد که این اساسا راه ماجرا نبوده و نیست! اما در عجبم که قلمرو معتادان چگونه چنین آسان در پایتخت شکل میگیرد تا آن جا که زمین آن هم برای خرید و فروش مواد مخدر تقسیم و به معتادان اجاره داده و دکان پردرآمدی برای فروشندگان کهنهکار باز میشود.
اگر همکاری سازمانها برای جلوگیری از شکلگیری این پاتوقهای وسیع آن هم در همسایگی منازل مسکونی راه به جایی نبرده است، اگر پاتک پلیس به منطقه و جمع کردن و بازگشت هزار باره معتادان جوابی نداده است، گناه ساکنین این مناطق چیست؟ اما انگار سعید صحنهها، از همان ابتدا به پایان این قصه ما خندیدهاند و فارغ از دعواهای این و آن، خوش امارتی به راه انداختهاند!
تبلیغات متنی
-
نقشه ترامپ برای جلوگیری از شکست لو رفت
-
حضور داماد ترامپ در مذاکرات با ایران قطعی شد
-
این روزها خیلیها درباره گلشیفته فراهانی پچپچ میکنند!
-
پیغام صحرا اسداللهی به مردم درباره جشنواره فجر
-
یک سرباز وظیفه ناجا در گچساران به شهادت رسید
-
پیشنهاد مسکو برای انتقال اورانیوم غنیشده ایران به روسیه
-
پیشنهاد خبرساز یک روحانی برای دریافت اینترنت یک میلیاردی
-
بازارچه جنت ۵ بار اخطار ایمنی دریافت کرده بود
-
دهنکجی مهناز افشار و پرستو صالحی به هنرمندان داخل ایران
-
حبیب این چهارشنبه را سالها پیش دیده بود؛ ببار ای برف...
-
احتمال تعطیلی اداره مهاجرت و گمرک آمریکا
-
مسئله پایان خدمت دانشجو معلمان حل شد
-
جمعه مذاکره؛ امروز انتقال ۷ فروند هواپیما C-۱۷ به منطقه!
-
عکس صمیمی بازیگران سریال دونگیی در یک کافه
-
اسامی محرومان هفته بیستم لیگ برتر اعلام شد
-
این روزها خیلیها درباره گلشیفته فراهانی پچپچ میکنند!
-
پیشنهاد خبرساز یک روحانی برای دریافت اینترنت یک میلیاردی
-
دهنکجی مهناز افشار و پرستو صالحی به هنرمندان داخل ایران
-
حبیب این چهارشنبه را سالها پیش دیده بود؛ ببار ای برف...
-
جمعه مذاکره؛ امروز انتقال ۷ فروند هواپیما C-۱۷ به منطقه!
-
خبر جدید درباره مذاکرات ایران و آمریکا در روز جمعه
-
اسرائیلیها توییتر رسانه نزدیک به شمخانی را پوشش دادند
-
این چهره پرحاشیه، شبها هم در صداوسیما میخوابد!
-
لغو جشن نیمهشعبان توسط یک مرجع تقلید بهخاطر وقایع اخیر
-
شهرداری تهران: از شنیدن صدای انفجار نترسید!
-
دولت با حقوق ۱۸ میلیونی به خودش مدال افتخار داد
-
کاخ گلستان تا اطلاع ثانوی تعطیل شد
-
حرکت قابلتقدیر بایرن مونیخ برای مردم ایران
-
ورود پژمان جمشیدی به جشنواره فجر ممنوع شد
-
رشیدپور منفجر شد: شما حتی عذرخواهی هم بلد نیستید!
-
استعفای وکیل شاکی پرونده «پژمان جمشیدی»
-
ساعدینیا بازداشت و تمام اموال وی مصادره شد
-
طراحی پوستر سفر کاریِ سعید جلیلی جلبتوجه کرد
-
تصمیم جدید درباره حقوق کارکنان دولت در سال ۱۴۰۵
-
آقای منوچهر هادی، معنی اعتراض را هم فهمیدیم!
-
زمان دیدار ویتکاف و عراقچی در استانبول مشخص شد
-
حامد بهداد و بهنوش طباطبایی دعوت جشنواره را پس فرستادند
-
مقام روسی: پیامهای آمریکا به ایران، اولتیماتوم هستند
-
حجت اشرفزاده همکاری با صداوسیما را متوقف کرد
-
الناز ملک: برای احترام به یکی از جانباختگان در جشنواره حاضر شدم!
-
نورا هاشمی پاسخ الناز ملک و منوچهر هادی را داد
-
فراخوان برای آنفالو کردن هادی چوپان در اینستاگرام
-
تصاویری از آتشسوزی گسترده در غرب تهران
-
واکنش تند پدیده استقلال به برنامه شبکه افق
-
الناز شاکردوست از سینما خداحافظی کرد
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل



نظر کاربران
صد البته نیروی انتظامی محترم کارهای واجبتری برای رسیدگی داره از جمله متفرق کردن کارگران بیکار شده شرکت های بزرگ دولتی و غیر دولتی که.... رسیدگی به وضعیت حجاب بانوان ؛ جلوگیری از تظاهر به روزه خواری در ملا عام ؛ متوقف کردن اتومبیلهای حامل حیوانات خانگی و .....
پاسخ ها
معمولا نیرو انتظامی خیلی به خودش فشاری نمیاره.بالاخره کاریه که از دستش برمیاد
نیروی انتظامی که هیچ از اون بزرگتراشم جرات نزدیک شدن به اونجا رو ندارن... برای دزدیهایی که در منطقه رخ میده و به کلانتری شکایت میکنه خود کلانتری 134 شهرک پیشنهاد میکنه خودتون (دقت کنین) خودتون برین و از اونا (معتادان) سوال کنید؟؟؟؟؟؟!!!!!!
این گلیم تیره بختی هاست
خدایی ی نگاه به هیکل برادران انتظامی بندازید.خوب حالا کی انتظار داره برند اونجا ؟؟؟؟ هیچکی کاملا قانع شدیم هممون
یه موقع وقتی این چیزها رو ازکشورهای عقب مانده مثل آفریقا یا سومالی و....میشنیدیم تعجب میکردیم ولی حالاکشورعزیزمان ایران به چه روزی افتاده ما که سنی ازمون گذشته این چیزها رو توخواب هم نمیدیدیم وااااای برما خدا عاقبت بچه ها و نوه ونتیجه های مارو بخیرکنه آمین