روایت حامد بهداد از سکانس خداحافظی پدرش
پدر حامد بهداد بازیگر جوان سینمای ایران دار فانی را وداع گفت. حامد بهداد در تهران به دنیا آمده اما درنیشابور بزرگ شده که این مهاجرت به دلیل شرایط شغلی پدرش پیش آمده است.
شبکه ایران: پدر حامد بهداد بازیگر جوان سینمای ایران دار فانی را وداع گفت. حامد بهداد در تهران به دنیا آمده اما درنیشابور بزرگ شده که این مهاجرت به دلیل شرایط شغلی پدرش پیش آمده است.
بهداد در مصاحبهای گفته که اولین کتک را از پدرش در این شهر خورد که برایش خاطرهانگیز است! "فضای اقتصادی بد، خانواده را مسموم و دچار ترس میکند. یادم نمیرود صدمات بیش از حد و ناامنی اقتصادی منجر شد که پدرم برای اولین بار مرا کتک بزند."
چه خوشبختم که پدرم به من نماز خواندن یاد داد
پدر حامد ورشکسته میشود و خانواده بهداد مجبور میشوند به مشهد مراجعت کنند. بهداد در مصاحبهای با همشهری بیستوچهار در این مورد گفته است: چه خوب که مجبور شدیم برویم نیشابور و مشهد. خدارا شکر که فرصت شد چوب دست بگیرم و دیگ حلیم را هم بزنم. یاد گرفتم که برای نذر و ایام مذهبی قرآن و دعا را درست بخوانم. چه خوشبختم که پدر من به من نماز خواندن یاد داد و امروز بلدم وضو بگیرم ونماز بخوانم. ...به خصوص که این برای همه واجب است و برای آرتیست واجب موکد.
نکند پدرم آخرین لحظه منتظر من است تا برایم دست تکان بدهد
بهداد همچنین در گفتوگویی با «دنیای تصویر» با ذکر خاطرهای از نحوه خداحافظی با پدرش در این شهر و ورود به دنیای بازیگری توضیح داده است: سوم دبیرستان که بودم در دانشگاه قبول شدم. دستگاه ویدیوی خانگیمان را فروختیم تا شهریهی رزرو دانشگاه را بپردازیم. سال چهارم دبیرستان با پدرم قهر بودم. مردی که امروز میفهمم منبع لایزال عشق به خانوادهاش بود. آن روزها همه چیز بین من و پدرم خاموش شده بود؛ نه صحبتی بود و نه روی خوشی. بیشتر وقتم را با برادر کوچکم حسام و رفقایم میگذراندم. چشم و گوشمان هم یواش یواش داشت باز میشد.
وسایلم را در چمدان جمع کرده بودم و کتابهایم را هم در یک کارتن گذاشته بودم تا با خودم ببرم تهران. روز رفتن رسیده بود. به آژانس زنگ زده بودم تا با ماشین بروم ایستگاه قطار. آن روز وانت پدرم پر از اجناسی بود که باید تحویل میداد و دیرش شده بود. داشتم بیخداحافظی میرفتم که پدرم صدایم کرد و گفت ما هنوز با هم حرف نزدیم، صبر کن تا با هم صحبت کنیم. نشستم و چشمم را به زمین و اطراف دوختم تا حس بد خودم را از چشمان پدرم دور نگه دارم. نصیحتم کرد و ده مورد را به من گفت که مهمترین درسهای زندگیام شد. اولیش این بود که شب به شب جورابهایت را بشور.
دومیش این بود که به خانهی مردم نرو. بعد گفت مردم از درون شکمت خبر ندارند اما ظاهرت را میبینند، همیشه به حمام برو تا تمیز باشی. بعد راجع به استقلالم صحبت کرد که چگونه میتوام کار کنم تا پول دربیاورم و سیر بشوم. آخرین تلاشهای پدری بود که داشت از پسرش جدا میشد. گفت من هرکاری میکنم تا شهریهی دانشگاه را به تو بدهم اما زندگیات را چهکار میکنی؟ گفتم ماهی ده هزار تومان به من بدهید. گفت حامد تهران دریا است، با ده هزار تومان میخواهی چه کار کنی؟
گفتم با پنج هزار تومان یک اتاق اجاره میکنم و با بقیهاش زندگیام را میچرخانم. من تابستانها همیشه به تهران میرفتم و تهران را دوست داشتم. صحبتهای پدرم تمام شد و من فقط حرفهایش را شنیده بودم. با وجود اینکه دیرش شده بود خودش من را به ایستگاه قطار رساند. در ماشین هم سکوت بین ما حاکم بود. وسایلم را تا دم قطار آورد. موقع خداحافظی با خودم گفتم که دیگر لزومی ندارد این دم رفتن بداخلاق باشم. با پدرم روبوسی کردم و سوار قطار شدم. رفتم در کوپه نشستم و سرخوش از رفتن بودم.
اشتیاق آینده ترس آدم را از بین میبرد. قطار که راه افتاد تازه یاد میزانسن قدیمی دست تکان دادن مردم افتادم. انگار که صاعقه خورده باشد به سرم و چیزی مانند اره برقی افتاده باشد به وجدانم. گفتم نکند پدرم آخرین لحظه منتظر من است تا برایم دست تکان بدهد. با وحشت از جایم بلند شدم و از کوپه خارج شدم. از یک سالن دویدم و به پنجرهی سالن بعدی رسیدم و پدرم را دیدم که دارد سرک میکشد تا من را درون قطار پیدا کند.
من هی میرفتم و میزدم به شیشهها تا صدایش کنم، اما صدای قطار نمیگذاشت که بشنود. آخر سر محکم به یکی از پنجرهها زدم و بالاخره من را دید. آن لحظه جهان برایم اسلوموشن شد. ناگهان متوجه چشمهای مظلوم این مرد قوی و رستم زندگیام شدم. دیدم با یک نگرانی وصفناپذیری برایم دست تکان میدهد و به موازات قطار تند تند حرکت میکند.
مدام دست تکان میدادم و میگفتم که شما بروید و نگران من نباشید. اولین بار آنجا خطوط پیری را در صورت پدرم دیدم. آنجا مهمترین لحظهیزندگیام بود که با پدرم آشتی کردم و روی تمام عقدههای بیموردی که جامعه بر روح خانوادهی ما وارد کرده بود، غبار محبت نشست. آنجا اولین بار بود که خطوط شکست را در صورت پدرم دیده بودم و زدم زیر گریه. خیلی گریه کردم. بعدها شنیدم که پدرم هم گریه کرده.
داشتم گریه میکردم که چشمم افتاد به گنبد اما رضا(ع). خیلی دعا کردم و خانوادهام را سپردم به امام رضا. رابطهی ما از آن لحظه عوض شد. آنجا بود که من انسان را درک کردم و توانستم پدر و مادرم را ببخشم. درست همانجا بود که خودم هم بخشیده شدم و فهمدیم وقتی میتوانی رشد کنی که خودت را ببخشی.»
بهداد در مصاحبهای گفته که اولین کتک را از پدرش در این شهر خورد که برایش خاطرهانگیز است! "فضای اقتصادی بد، خانواده را مسموم و دچار ترس میکند. یادم نمیرود صدمات بیش از حد و ناامنی اقتصادی منجر شد که پدرم برای اولین بار مرا کتک بزند."
چه خوشبختم که پدرم به من نماز خواندن یاد داد
پدر حامد ورشکسته میشود و خانواده بهداد مجبور میشوند به مشهد مراجعت کنند. بهداد در مصاحبهای با همشهری بیستوچهار در این مورد گفته است: چه خوب که مجبور شدیم برویم نیشابور و مشهد. خدارا شکر که فرصت شد چوب دست بگیرم و دیگ حلیم را هم بزنم. یاد گرفتم که برای نذر و ایام مذهبی قرآن و دعا را درست بخوانم. چه خوشبختم که پدر من به من نماز خواندن یاد داد و امروز بلدم وضو بگیرم ونماز بخوانم. ...به خصوص که این برای همه واجب است و برای آرتیست واجب موکد.
نکند پدرم آخرین لحظه منتظر من است تا برایم دست تکان بدهد
بهداد همچنین در گفتوگویی با «دنیای تصویر» با ذکر خاطرهای از نحوه خداحافظی با پدرش در این شهر و ورود به دنیای بازیگری توضیح داده است: سوم دبیرستان که بودم در دانشگاه قبول شدم. دستگاه ویدیوی خانگیمان را فروختیم تا شهریهی رزرو دانشگاه را بپردازیم. سال چهارم دبیرستان با پدرم قهر بودم. مردی که امروز میفهمم منبع لایزال عشق به خانوادهاش بود. آن روزها همه چیز بین من و پدرم خاموش شده بود؛ نه صحبتی بود و نه روی خوشی. بیشتر وقتم را با برادر کوچکم حسام و رفقایم میگذراندم. چشم و گوشمان هم یواش یواش داشت باز میشد.
وسایلم را در چمدان جمع کرده بودم و کتابهایم را هم در یک کارتن گذاشته بودم تا با خودم ببرم تهران. روز رفتن رسیده بود. به آژانس زنگ زده بودم تا با ماشین بروم ایستگاه قطار. آن روز وانت پدرم پر از اجناسی بود که باید تحویل میداد و دیرش شده بود. داشتم بیخداحافظی میرفتم که پدرم صدایم کرد و گفت ما هنوز با هم حرف نزدیم، صبر کن تا با هم صحبت کنیم. نشستم و چشمم را به زمین و اطراف دوختم تا حس بد خودم را از چشمان پدرم دور نگه دارم. نصیحتم کرد و ده مورد را به من گفت که مهمترین درسهای زندگیام شد. اولیش این بود که شب به شب جورابهایت را بشور.
دومیش این بود که به خانهی مردم نرو. بعد گفت مردم از درون شکمت خبر ندارند اما ظاهرت را میبینند، همیشه به حمام برو تا تمیز باشی. بعد راجع به استقلالم صحبت کرد که چگونه میتوام کار کنم تا پول دربیاورم و سیر بشوم. آخرین تلاشهای پدری بود که داشت از پسرش جدا میشد. گفت من هرکاری میکنم تا شهریهی دانشگاه را به تو بدهم اما زندگیات را چهکار میکنی؟ گفتم ماهی ده هزار تومان به من بدهید. گفت حامد تهران دریا است، با ده هزار تومان میخواهی چه کار کنی؟
گفتم با پنج هزار تومان یک اتاق اجاره میکنم و با بقیهاش زندگیام را میچرخانم. من تابستانها همیشه به تهران میرفتم و تهران را دوست داشتم. صحبتهای پدرم تمام شد و من فقط حرفهایش را شنیده بودم. با وجود اینکه دیرش شده بود خودش من را به ایستگاه قطار رساند. در ماشین هم سکوت بین ما حاکم بود. وسایلم را تا دم قطار آورد. موقع خداحافظی با خودم گفتم که دیگر لزومی ندارد این دم رفتن بداخلاق باشم. با پدرم روبوسی کردم و سوار قطار شدم. رفتم در کوپه نشستم و سرخوش از رفتن بودم.
اشتیاق آینده ترس آدم را از بین میبرد. قطار که راه افتاد تازه یاد میزانسن قدیمی دست تکان دادن مردم افتادم. انگار که صاعقه خورده باشد به سرم و چیزی مانند اره برقی افتاده باشد به وجدانم. گفتم نکند پدرم آخرین لحظه منتظر من است تا برایم دست تکان بدهد. با وحشت از جایم بلند شدم و از کوپه خارج شدم. از یک سالن دویدم و به پنجرهی سالن بعدی رسیدم و پدرم را دیدم که دارد سرک میکشد تا من را درون قطار پیدا کند.
من هی میرفتم و میزدم به شیشهها تا صدایش کنم، اما صدای قطار نمیگذاشت که بشنود. آخر سر محکم به یکی از پنجرهها زدم و بالاخره من را دید. آن لحظه جهان برایم اسلوموشن شد. ناگهان متوجه چشمهای مظلوم این مرد قوی و رستم زندگیام شدم. دیدم با یک نگرانی وصفناپذیری برایم دست تکان میدهد و به موازات قطار تند تند حرکت میکند.
مدام دست تکان میدادم و میگفتم که شما بروید و نگران من نباشید. اولین بار آنجا خطوط پیری را در صورت پدرم دیدم. آنجا مهمترین لحظهیزندگیام بود که با پدرم آشتی کردم و روی تمام عقدههای بیموردی که جامعه بر روح خانوادهی ما وارد کرده بود، غبار محبت نشست. آنجا اولین بار بود که خطوط شکست را در صورت پدرم دیده بودم و زدم زیر گریه. خیلی گریه کردم. بعدها شنیدم که پدرم هم گریه کرده.
داشتم گریه میکردم که چشمم افتاد به گنبد اما رضا(ع). خیلی دعا کردم و خانوادهام را سپردم به امام رضا. رابطهی ما از آن لحظه عوض شد. آنجا بود که من انسان را درک کردم و توانستم پدر و مادرم را ببخشم. درست همانجا بود که خودم هم بخشیده شدم و فهمدیم وقتی میتوانی رشد کنی که خودت را ببخشی.»
تبلیغات متنی
-
جنایتی که به خاطر لایو اینستاگرام به وقوع پیوست
-
سازنده کنسولهای خاطرهساز «سگا» درگذشت
-
پست جدید هادی چوپان خبرساز شد
-
گمانهزنیها درباره سلامتی رئیس امارات
-
ماجرای جالب تغییر فامیلی «هومن برقنورد»
-
سارق ترمینال جنوب دستگیر شد
-
ژیلا صادقی به اسکی رفتن «علی دایی» گیر داد
-
شربت خاص برای افزایش شیر مادران
-
فال روزانه سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴ | فال امروز| Daily Omen
-
قیمت جدید گاز اعلام شد
-
مدیرعامل پرسپولیس: هر بازیکنی حالش خوب نیست میتواند برود!
-
عکس بازار غله ارومیه در دوران احمدشاه قاجار
-
لیندسی گراهام: حماس خلع سلاح نمیشود
-
ظهور مسی در لیگ ایران با یک سوپرگل انفرادی
-
اوکراین آتشبس را قبول کرد
-
اوکراین آتشبس را قبول کرد
-
پخش آهنگ شهرام صولتی در حضور عراقچی!
-
پلنهای آمریکا در قبال ایران از قول لیندسی گراهام
-
خبر شوکهکنندهای که میثاقی به سرخها اعلام کرد
-
بازیگر فیلم پدرخوانده درگذشت
-
یک رخداد تازه و نگرانکننده که به اینترنت مربوط است
-
سپاه در خلیج فارس نبرد با آمریکا را تمرین کرد
-
تصاویر جلسه سناتور آمریکا و نتانیاهو درباره ایران
-
ماجرای خبر توقیف نفتکشهای ایران توسط هند
-
یک ورزشگاه دیگر تهران از دسترس خارج شد
-
آتشسوزی گسترده در حوالی پالایشگاه تبریز
-
حقوق سربازان در سال آینده مشخص شد
-
اولین تصویر از دیدار رسمی عراقچی در ژنو
-
زمینلرزههای پی در پی در عسلویه مشکوک شد
-
ویدئو معنادار از رسول خادم با لباس سیاه در زورخانه
-
آمریکا دو شرط را پذیرفت، ایران پای میز مذاکره رفت
-
شبکه سه تلویزیون از احتمال آغاز جنگ جهانی خبر داد
-
مداح معروف مالیاتش را به دولتهای خارجی تقدیم کرد
-
چهره «بهاره» ۵ سال قبل از سریال «سوجان» در ۱۸ سالگی
-
رئیس جدید دافوس ارتش معرفی شد
-
عنایت بخشی درگذشت
-
ادعای همکاری دستگاههای امنیتی ایران و جداییطلبان باسک
-
«انیس، پرویز و جاوید» در اتاق گریم سریال «سوجان»
-
تمرینات نظامی ملکه هلند در ۵۴ سالگی
-
هنرنمایی جدید رحمان و رحیم سریال پایتخت جلبتوجه کرد
-
پیام معنادار بهنوش طباطبایی با یک شعر معروف
-
توضیح قالیباف درباره بنزین ۶۰هزار تومانی در سال ۱۴۰۵
-
سامانههای پاتریوت و جنگندههای F-۱۶ در بحرین مستقر شدند
-
قالیباف در پاسخ به رسایی: من پیک جنابعالی هستم
-
صحبتهای قابلتأمل عنایت بخشی: «هنوز مستاجرم»
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل

نظر کاربران
تسلیت به بازیگر توانا و محبوب
معرکهای بهداد... روح پدر عزیزت شاد
خدا پدر آقای بهداد رو رحمت کنه . مسلما دعای خیر پدر و مادر حتی از آن دنیا دستگیر و کار راه انداز بچه هاست.
خدا به همه پدر مادرهایی که درقید حیاتن سلامتی ببخشه و ما جوونارو هدایت کنه که تا این عزیزان در کنارمون هستن قدرشونو بدونیم ...و همه اون پدر مادرهای عزیزی که الان درکنارمون نیست رو بیامرزد و روحشان شاد...آمین
پاسخ ها
خدايا به من توانايي بده تا بفهمم اون يك نفري كه منفي داده منظورش چيه.
آمــــین امیر خان
منم
روحش قرین رحمت پروردگار .(جناب حامد بهداد. تسلیت)
خدايا به توانايي بيشتري احتياج پيدا كردم يك نفر شد 10 نفر.
كمممممممممممممممممممممك.
يعني واقعا چرا 10 نفر به نظر سميه نظر منفي دادن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا بیامرزد