طنز؛ «درخواست»
دهخدا تا وارد کلاس شد دید رضایی جای او نشسته و با چهرهای جدی به بچهها خیره شده بود. سکوتی عجیب کلاس را فرا گرفته بود. دهخدا با تردید از رضایی پرسید: «ببخشید پسرم! اتفاقی افتاده؟» غرضی گفت: «هیس» و تکهای کاغذ مچاله شده...
دهخدا تا وارد کلاس شد دید رضایی جای او نشسته و با چهرهای جدی به بچهها خیره شده بود. سکوتی عجیب کلاس را فرا گرفته بود. دهخدا با تردید از رضایی پرسید: «ببخشید پسرم! اتفاقی افتاده؟» غرضی گفت: «هیس» و تکهای کاغذ مچاله شده را سوی دهخدا پرت کرد. دهخدا کاغذ را از روی زمین برداشت، بازش کرد و ناگهان با عصبانیت گفت: «چرا رصد رو با سین نوشتی؟» غرضی خودش را زد به آن راه و پاسخی نداد.
نظر کاربران
جالب بود. ممنون.