طنز؛ خواهر باوفای من
خواهر کوچکترم، مریلا، وقتی سه سالش بود یک تکه کاموا برمیداشت، میبست دور گردنش و میرفت زیر میز ناهارخوری و شروع میکرد به پارس کردن. زبانش را میآورد بیرون و از آن پایین زل میزد توی چشم مامان و بابا و واقواق میکرد. بابا حسابی....
خواهر کوچکترم، مریلا، وقتی سه سالش بود یک تکه کاموا برمیداشت، میبست دور گردنش و میرفت زیر میز ناهارخوری و شروع میکرد به پارس کردن. زبانش را میآورد بیرون و از آن پایین زل میزد توی چشم مامان و بابا و واقواق میکرد. بابا حسابی خوشش آمده بود و با اینکه مامان گفته بود به این کار مریلا توجه نشان ندهیم تا از سرش بیفتد؛ بابا بعد از ظهرها کت و شلوار سر کارش را درنیاورده میگشت توی خانه و داد میزد: «هاپوی من کجاست؟ واقواقِ من کجاست؟» آن موقعها مردم مثل الان مدام نگران سلامت جسمی و روانی بچههاشان نبودند. موقع میهمانیها بابا میرفت مریلا را از خواب بیدار میکرد و میگفت برو قلادهات را بیاور. مریلا از زیر میز ناهارخوری با معصومیت خاصِ یک تولهسگ میهمانها را نگاه میکرد و حرکات جدیدی که یاد گرفته بود را نشان میداد. با دست پشت گوشش را میخاراند، چشمهایش را گشاد میکرد و مثلا دمش را میجنباند، روی پاهایش میایستاد و سرش میخورد به میز و همه ریسه میرفتند.
نظر کاربران
بی ادبانه و توهین آمیز بود. شأن خواهر و مادربزرگ واسه ایرانی ها خیلی بالاتر از این فکاهی های سبک غربیه.
مزخرف
واقعا مزخرف بود اه اه