با صالح علا، از عشق تا کافه و سینما
شما در جایی گفتین ساعت ۱۱ صبح عاشق شدین، مگه اون ساعت بیدارین؟ هنرمندها مگه لنگ ظهر از خواب بیدار نمی شن؟ این عبارت در یکی از داستان هاست، کار قصه فاصله گرفتن از واقعیت است.
ماهنامه خط خطی - شهرام شهیدی:
شما در جایی گفتین ساعت 11 صبح عاشق شدین، مگه اون ساعت بیدارین؟ هنرمندها مگه لنگ ظهر از خواب بیدار نمی شن؟
- این عبارت در یکی از داستان هاست، کار قصه فاصله گرفتن از واقعیت است.

آدم ها بیشتر شب ها عاشق میشن یا روزها؟
- آنها که شباهنگام عاشق می شوند، از نان آوران شب اند، از ماه انرژی می گیرند، شب، پایان غافلگیر کننده ای دارد، من هم از ماه انرژی می گیرم، به نظرم روزها زود شب می شوند اما شب آدمی را میکشند تا صبح شوند، دست کم برای عاشق بخشی از شب صبح نمیشود.
به ویژه آن شب ها که قرص ماه، شربت مهتاب نوشیده باشم، برخی از تاریکی می ترسند، برخی از روشنایی میترسند، من شب ها کترجکیل ام، روز آقای هاید. شب، تاریکی جایی برای پنهان شدن دارد، ما را یک شکل میکند، تفاوت ما روزها آشکار میشود، شب های من هوریزنتال اند، برایم فرصتی است تا به اتفاق هایی که نیافتاده فکر کنم، به خاطره هایی که ندارم. حرف هایی که نگفته ام، البته شب ها هم مثل روزها پر و پوچ دارند.
عوارض شیفت شب کار کردن هنرمندان چیه؟
- بی خوابی.
شما همیشه کلامتان حول عشق می چرخد. در عشق چه طنزی می شود یافت؟
- مثل خاراندن روی زخم هاست.
اگر آدم بتواند ساعت عاشق شدنش را به خاطر بسپارد می تواند ساعتی که از عشق فارغ می شود را هم به یاد بیاورد؟
- پیشتر گفتم، شخصیت جوان داستان ساعت یازده صبح عاشق می شود، نه من، من پشتکار او را ندارم. ضمن این که عشق، بزرگ ترین هدیه است، عاشق شدن، افتخار بزرگی است.
طنزآمیزترین موقعیت عاشقانه تان را برای مان تعریف می کنید؟
- شما بهتر میدانید، منهم خودم را مودب به ادبیات کرده بودم، چنانکه به کتاب ها میگفتم، ایشان.
فمینیست در عشق چه معنایی می دهد؟
- معنا نمی دهد.
شما با ساخت فیلم تبلیغاتی آغاز کردین. نان تو تبلیغات نبود که ولش کردین؟
- من دانش آموز بودم و آن کارها همه مجانی بود.
شما که خودتان مجله منتشر کرده اید و مشکلاتش را می دانید آیا «خط خطی» را می خرید؟
- نخستین بار که دیدم عنوان برایم جالب و جذاب بود. مجله را چند بار دیده ام. نخستین بار خانه برادرم دیدم اما خودم آن را نخریده ام زیرا به نظرم زمانی منتشر شد که من نمی خندیدم. میلی به طنز نداشتم. حدود یک سال و چند ماه است که باز می خندم.
هنرهای درماتیک تو ایران چقدر دراماتیکه؟
- غلظت دراماتیک کم می بینم.
شما که سواد داری، لیسانس داری، روزنومه خونی... کجای دنیا را گرفتی؟
- کنج دل برخی از جوان های نازنین مان.
با توجه به این که کتاب «تمامی آنچه که مردان در باب زن ها می دانند» را که کلا ۱۱۰ صفحه سفید بوده ترجمه کرده اید، برای مان کمی در مورد دشواری های ترجمه این کتاب و چالش هایش صحبت کنید.
- این کتاب را سال ۵۷ ساخته ام هر چند آن سال ها تولید آثار مفهومی با ترشرویی روبرو بودند، این کتاب در سمت هارهای تجسمی باید رصد شود.
وقتی کتاب تمامی آنچه که مردان در باب زن ها می دانند را منتشر کردید کدام خانم از نزدیکان تان اعتراض داشت؟
- هیچکس، خانم ها بیشتر به آن نگاه می کردند. پشت جلد چاپ سی و یکم در این باره توضیح داده ام.
عوارض شیفت شب کار کردن هنرمندان چیه؟
- بی خوابی.
شما همیشه کلامتان حول عشق می چرخد. در عشق چه طنزی می شود یافت؟
- مثل خاراندن روی زخم هاست.
اگر آدم بتواند ساعت عاشق شدنش را به خاطر بسپارد می تواند ساعتی که از عشق فارغ می شود را هم به یاد بیاورد؟
- پیشتر گفتم، شخصیت جوان داستان ساعت یازده صبح عاشق می شود، نه من، من پشتکار او را ندارم. ضمن این که عشق، بزرگ ترین هدیه است، عاشق شدن، افتخار بزرگی است.
طنزآمیزترین موقعیت عاشقانه تان را برای مان تعریف می کنید؟
- شما بهتر میدانید، منهم خودم را مودب به ادبیات کرده بودم، چنانکه به کتاب ها میگفتم، ایشان.
فمینیست در عشق چه معنایی می دهد؟
- معنا نمی دهد.
شما با ساخت فیلم تبلیغاتی آغاز کردین. نان تو تبلیغات نبود که ولش کردین؟
- من دانش آموز بودم و آن کارها همه مجانی بود.
شما که خودتان مجله منتشر کرده اید و مشکلاتش را می دانید آیا «خط خطی» را می خرید؟
- نخستین بار که دیدم عنوان برایم جالب و جذاب بود. مجله را چند بار دیده ام. نخستین بار خانه برادرم دیدم اما خودم آن را نخریده ام زیرا به نظرم زمانی منتشر شد که من نمی خندیدم. میلی به طنز نداشتم. حدود یک سال و چند ماه است که باز می خندم.
هنرهای درماتیک تو ایران چقدر دراماتیکه؟
- غلظت دراماتیک کم می بینم.
شما که سواد داری، لیسانس داری، روزنومه خونی... کجای دنیا را گرفتی؟
- کنج دل برخی از جوان های نازنین مان.
با توجه به این که کتاب «تمامی آنچه که مردان در باب زن ها می دانند» را که کلا ۱۱۰ صفحه سفید بوده ترجمه کرده اید، برای مان کمی در مورد دشواری های ترجمه این کتاب و چالش هایش صحبت کنید.
- این کتاب را سال ۵۷ ساخته ام هر چند آن سال ها تولید آثار مفهومی با ترشرویی روبرو بودند، این کتاب در سمت هارهای تجسمی باید رصد شود.
وقتی کتاب تمامی آنچه که مردان در باب زن ها می دانند را منتشر کردید کدام خانم از نزدیکان تان اعتراض داشت؟
- هیچکس، خانم ها بیشتر به آن نگاه می کردند. پشت جلد چاپ سی و یکم در این باره توضیح داده ام.

پس از مطالعه کتابی که ترجمه کردید؛ آیا می شود خانم ها را شناخت؟
- نه، انسان موجود شگفتی است، زیرا انسان در جهان نیست، جهان در انسان است.
اگر یکی یک کتاب دویست صفحه ای تمام سفید چاپ کند شما می خرید و می خوانید؟
- هم از هنرمندهای هموطن مان و هم دیگرها کرده اند، نه.
اگر می خوانید هر دویست صفحه اش را مو به مو می خوانید؟ طوری که بشود از شما امتحان مفهومی بگیریم؟
- شوخی میکنید!
اگر بخواهید کتابی در مورد تمامی آنچه زن ها در مورد مردان می دانند بنویسید یا ترجمه کنید چند صفحه می شود؟
- نمیدانم، پرسش عجیبی است، مثل اینکه بپرسیم منو چندتا دوست داری؟
چقدر پول دادید به مولف اصلی کتاب؟
- پولی ندادم.
به نظرتان با گذشت زمان این کتاب نباید بازبینی شود؟
- جلد دوم آن سال ها پیش منتشر شده است.
چطور میشه با ترانه با داعش مبارزه کرد؟
- تنها راه مبارزه با آنها و مانند ایشان ترانه است.
ایران بیشتر سیندرلا وجود داره یا خواهرش؟
- من اینجا هرگز، آناستازیا و گریزلا را ندیده ام، همه دوشیزه های نیلوفری اینجا، سیندرلا هستند.
قصه نویسی در رادیو سخت تر است یا گوش دادن به قصه تان از رادیو؟
- سال هاست کارهایم را نشنیده ام. ندیده ام. برایم قصه نویسی در رادیو یکی از سخت ترین کارهاست.
چقدر توی رادیو دشمن دارین؟
- اصلا ندارم.
گفته اید در کار من هم تلخی کم نیست اما تلخی ها را با دوست داشتن با مخاطبش زلف گره می زنم. اگر مخاطبش زلف نداشت و کچل بود تکلیف چیست؟ با تفکیکی جنسیتی در زلف گره زدن چطور کنار می آیید؟
- شما بهتر می دانید، زلف موی آقاهاست، گیسو، موی خانم هاست.
«من وقتی می نویسم الواتی می کنم.» با این حساب تا حالا گشت ارشاد به خودتان و الواتی تان و زلف تان گیر نداده؟
- چرا. بارها، در گذشته.
جایی گفته اید دوتا دستام مرکبی، یعنی شما هم چپ دست هستید هم راست دست؟
- در آن غروب منتهی به شب، در تهران باران تندی می ریخت، برق شهر رفت، می خواستم در دل تاریکی و تنهایی برای کسی که از من دور بود، نامه ای بنویسم ولی آن نامه، بشکلی ناخواسته ترانه شد، من در تاریکی ترانه نمی نویسم، برای همین هم آن نامه ترانه ای رقیق شد، یا دست کم فاقد نوآوری های بیانی، اگر نوشته ام دوتا دستام مرکبی، تموم شعرهام خط خطی، حق با شماست، ترانه را معمولا با یک دست مینویسم اما آن شب برق رفته بود، ؟؟؟ هردوزیتم مرکبی شده.

تا حالا به چند نفر گفته اید به شعر من خوش آمدین؟
- به تعداد نفراتی که ترانه هایم را شنیده اند یا بعدا می شنوند.
شما از اول صالح علا بودید یا صالح فرد اعلا؟ فردش را حذف کردین؟
- من از آغاز صالح علا نبودم. از زمان کار در تلویزیون و تئاتر، به خاطر خانواده ام صالح علا شدم.
بهترین کافه ایران اسمش چیه؟
- همه کافه های در تهران و شهرستان ها از نظر من بهترین اند، کافه تئاتر را هم دوست دارم چون چند سالی، بیشتر سال ها در آنجا کار می کرده ام.
اگر کافه بروید چه سفارشی می دهید؟
- چای نسکافه.
اگر تو کافه ها عشق سرو می کردن مشتریش بیشتر می شد یا کمتر؟
- همیشه سرو شده، می شود.
موقع کتاب خوندن بیشتر سیگار میچسبه یا قهوه یا چی؟
- هر سه.
بهترین کتاب طنزی که خوندین چیه؟
- (شوایک سرباز پاکدل) یاراسلاوهشاگ، (چنین کنند بزرگان) ترجمه استاد دریابندری، نازنین، (شوکران شیرین) ارت بوخوالد، وودی آلن و ... غیر از اینها که گفتم و آنها که نگفتم، من از جوانی خواننده مرید بیشتر طنزنویس های خودی بوده ام، افتخار دوست داشتن و معاشرت داشته ام، چه آنها که اینجایند، چه آنها که عازم عالم ناز شده اند، و چه آنها که مثل پرستوها مهاجرند، اما همواره در قلب من، همین قلبی که اکنون در سینه دارم، غ. داود، شادروان جنت مکان!!! من چهرصفا، جای بزرگی دارند.
چرا سینما را رها کردید؟
- من از اول هم مایل نبودم در زندگی فیلم بازی کنم اما شروع آن در دوران دانش آموزی با حسین عطار، محمود کلاری، احمد امینی بود. بعد هم با اصرار و در روی دربایستی وارد شدم. اما آخر بی روی دربایستی و با گستاخی رها کردم.
به نظر شما این خانه سیاه است فروغ رنگی بود؟
- همچنان سیاه است.
کیمیایی هم شاید مثل شما همیشه عشق در فیلم هایش موج می زند منتها سلاح او چاقو است. سلاح عاشقی شما چیست؟
- تا همین چند سال پیش خودکار و کاغذ، پس از خواندن یادداشتی از هوشنگ گلمکانی نازنین، با تبلت.
تا حالا شده با کسی دعوای فیزیکی هم بکنید؟ مثلا سر جای پارک.
- بله، مدرسه که میرفتیم، بچه های پر زور کلاس با هم قرار گذاشته بودند، هر هفته پنجشنبه، یک نفر را کتک بزنند، پس از دو سه هفته نوبت کتک خوردن من رسید. نخستین بار که کتکم زدند، همکلاسی هایم چنان مرا برای کتک خوردن مناسب تشخیص دادند که دیگر هر پنجشنبه بعدازظهر فقط مرا کتک می زدند، شاید چون بهتر از دیگرها کتک می خوردم، مادرزادی، از اول بلد بودم کتک بخورم، و هرگز صدایم درنیاید، نه گریه می کردم و نه دشنام می دادم، دیگرها به پدر مادرشان یا ناظم مدرسه شکایت می بردند، اما من به کسی چیزی نمی گفتم حتی آن روزی که پیراهن آبی راه راهم را (که دوست داشتم) پاره کردند، دکمه هایش کنده شد، جیب اش جر خورد، باز هم نه گریه کردم و نه به خواهرم گفتم، در آن سال ها مادرمان دور از ما بودند، هنوز هم اغلب یاد آن روزها از دلم رد می شود، غیر از آن، در سال هایی که در محله صفا غربی زندگی می کردیم، کار من نوشتن نامه های عاشقانه برای بچه های محله مان بود، آنها یکی یکی، پنهان از بقیه می آمدند، و محرمانه نشانی های نامعلومی از محبوب شان می دادند، و من نامه عاشقانه پر سوز و گدازی برای شان می نوشتم. گاهی که قابل استفاده بودم، خودم برای بالا یا پایین کاغذشان ترانه می نوشتم، مثل (باید از عشق تو بیچاره شوم، تا گدای در این خانه شوم، یا حتی بلندتر، مثل (فصل عطش یاد شما شکره شیره بستنی است، دست به دل ما نزنید ظرف بلوری شکستنی است، شما که عسل دارید قند دارید نگاه شبرنگ دارید، سینه زنان زخمی و عاشق دلتنگ دارید، شب هنوزم توی خواب، گل می ذارم تو بشقاب، دست میکشم سر ماه، آب می پاشم رو مهتاب، روز با هزارتا تاکسی، میرم سه راه عباسی، شاید کنار مردم، بیای منو بشناسی، مثل نسیم صبح ها، گاهی مرا مرور کن، بخواب خواب من بیا، از دل من عبور کن. یک روز یکی از بچه های محله مان، خسروجان آمد در منزل ما و خواست نامه عاشقانه ای برایش بنویسم. آن هم با غلظت بسیار، گفتم کمی از مشخصات طرف را بگو خسروجان، مشخصات خواهر دوستم، مسعودجان را به من داد.
من هم چنان خشمگین شدم که برای نخستین بار با او گلاویز شدم. خسروجان را کتک زدم، چنانکه خون دماغ شد. خسروجان جثه شان از همه کوچک تر و لاغرتر بودند، ما با هم کتک کاری کردیم اما بعدا من به اشتباه خودم پی بردند، زمانی که فهمیم نه تنها خسروجان که تقریبا همه بچه های محله مان، نشانی هایی که به من می دادند، همه نشانی خواهر مسعود است، متوجه شدم وقتی همه یک نفر را دوست دارند، نمی شود و نباید همه را کتک زد. البته هنوز هم مثل گذشته همه را به خاطر دوست داشتن یک نفر کتک می زنند، حالا دیگر خسروجان از من دلخور نیستند، چون اتفاقات بزرگ، دلخوری های کوچک را در خود حل می کند، اتفاقات بزرگ، موجب فراموش کردن کدورت های کوچک می شود.
اگر یکی بد بپیچد جلوی تان بهش باز هم می گویید رانندهی جان یا رانندگان جان؟
- بله. یک بار و حالا ایشان و خانواده نازنین شان از دوست های نزدیک ما هستند.
یکسری واژه می گوییم نظرتان را بفرمایید.
اگر یکی بد بپیچد جلوی تان بهش باز هم می گویید رانندهی جان یا رانندگان جان؟
- بله. یک بار و حالا ایشان و خانواده نازنین شان از دوست های نزدیک ما هستند.
یکسری واژه می گوییم نظرتان را بفرمایید.
حضرت عشق پدرم: که سلام بر ایشان باد.
فریدون آسرایی: تو یه دستم جنگ، تو یه دستم دریا، ماه میاد تو خوابم، میکنه بدارم.
باران: پسرم.
مهتاب: مادرم. مادرم باران، خواهرم. برادرم. همه آنها که دوست شان دارم.
تبلیغات متنی
-
خودش و دخترش؛ خانوادهای که خیلی در خبرها حضور دارند
-
این روش خرید فیترشکن در ایران رواج یافته است
-
تصمیمی که دانشجوها را به حاشیه راند
-
تصاویر قایق انتحاری مخصوص زدن ناو هواپیمابر
-
قتل همسر و مادر زن به خاطر سه میلیارد طلا
-
افشاگری معاون پزشکیان از تأخیر در اتصال اینترنت
-
پیشبینی هوای تهران طی ۲ روز آینده
-
ترامپ چارچوب توافق احتمالی با ایران را اعلام کرد
-
احسان کرمی و گلشیفته فراهانی هر دو اپوزیسیوناند، اما این کجا و آن کجا!
-
تلفات استقلال در نقل و انتقالات زمستانی!
-
روایت جنجالی از سرنوشت دانشآموزان در حوادث اخیر
-
برای آنها که در عزای عزیزانشان خستگیناپذیر میرقصند
-
عصبانیت کیهان از دیدار معاون پزشکیان با زنان زندانی حوادث اخیر
-
آیا این میوه، فشار و چربی خون را کاهش میدهد؟
-
کیتهای فصل بعد بارسلونا لو رفت!
-
خودش و دخترش؛ خانوادهای که خیلی در خبرها حضور دارند
-
پیشبینی هوای تهران طی ۲ روز آینده
-
ترامپ چارچوب توافق احتمالی با ایران را اعلام کرد
-
برای آنها که در عزای عزیزانشان خستگیناپذیر میرقصند
-
چند ترانه خاص که این روزها بیشتر شنیده میشوند
-
خبر مربوط به عقبنشینی لینکلن کار ایرانیها بود!
-
ورود کاروان نظامی بزرگ آمریکا به عراق
-
فرهیختگان: بهترین زمان حمله آمریکا، الان بود
-
واکنش رسمی عربستان به خبر حمایت از حمله به ایران
-
توافق ایران با آمریکا وارد فاز تازهای شد
-
فرود هواپیمای مرموز روسی در تهران
-
ناو هواپیمابر لینکلن دریای عمان را ترک کرد
-
اختلال مجدد اینترنت در ایران طی ساعات اخیر
-
تصویر توجهبرانگیز از یکی از مجروحان انفجار بندرعباس
-
تماس مهمی که شبانه از آذربایجان با پزشکیان گرفته شد
-
کریسمسِ صداوسیمای ایران تا ابد عزادار شد
-
احکام برخی دستگیرشدگان اعتراضات اخیر صادر شد
-
صابرین نیوز: ادعاهای کارشناس شبکه افق مضحک است!
-
ناو هواپیمابر لینکلن دریای عمان را ترک کرد
-
در ساعات اخیر مهدی قایدی در صدر چهرههای پربحث است
-
نعمیه نظامدوست: دلم میخواهد بمیرم
-
بازیکن خارجی استقلال آماده پخش زنده جنگ ایران و آمریکا شد!
-
تاییدنشده؛ شرط آمریکا برای انصراف از اقدام نظامی!
-
دو انفجار خبرساز در اهواز و بندرعباس
-
ترامپ امشب از یک تصمیم جدید درباره ایران خبر داد
-
رزمایش مشترک ایران، روسیه و چین تکذیب شد؟
-
در ساعات اخیر احتمال حمله آمریکا به ایران کاهش یافت
-
پرواز پهپاد شناسایی ایران بر فراز خلیج فارس
-
وضعیت تعطیلی مدارس تهران، شنبه ۱۱ بهمن
-
موضع عربستان درباره جنگ با ایران ۱۸۰ درجه تغییر کرد
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
نظر کاربران
گاهی برنامه چشم شب روشن می بینم ِ
بینندگان جان
من بودم و شمع و شب و غم.شب رفت و شمع سوختو من موندمو غم.سلام و هزاران سلام درود و فراوان درود.خخخخ
نیمه ی دوم سال 92......
دیوانهٔ بی آزاریست. در دوران جوانیش، یک تئاتر سه دقیقهای اجرا کرد .. بله فقط سه دقیقه!
یک نفر میرود مطب دکتر، دکتر سرش شلوغ است و او باید صبر کند، به همین دلیل، سر خود را قطع میکند، آنجا میگذارد و میگوید من حوصله ندارم صبر کنم، بگویید دکتر سردرد مرا خوب کند تا من برگردم و بدون کله میرود بیرون ...
خلاصه شانس آورد تماشاگران پیدایش نکردند، و الی ۵ تومن بلیط رو با مشت و لگد از او پس میگرفتند.
۵ تومان اون دوره، یعنی ۵ میلیون تومن امروز!!
خوب، ایشان هم از این راه نان میخورد، هرگز نباید یک کلام یا جملهٔ منطقی یا درست بگوید، اشکالی هم ندارد ..
موفق باشد این دیوانهٔ بی آزار شهر ...