پل والري و عصر اضطراب اروپا
۴۱۴۰۹۱
۱۰ آبان ۱۳۹۵ - ۱۶:۴۸
۳۶۶۵ 
پل والري از جمله نويسندگاني است كه قرن بيستم را آغاز زوال، افول و نابساماني فكري و علمي انسان اروپايي مي داند.
روزنامه رسالت - معصومه نعمتی: اشاره: بسياري از انديشمندان و نويسندگان اروپايي از دهه ها پيش، آغاز افول و انحطاط تمدن و حيات اجتماعي اروپا را اعلام داشته اند. انسان اروپايي با اتكا بر عقل، علم، قدرت مادي و نظامي، دستاوردها و پيشرفت هاي كوچكي كه به دست آورده بود، جامعه اي فاقد انديشه هاي ديني و ارزش هاي اخلاقي را براي خود ترسيم نمود.
 
بدين ترتيب رهيافت هاي مدرنيسم، حيات فكري و اجتماعي اروپا را از كانوني معنوي و روحاني محروم ساخته و جامعه اروپا را درگير بحران نظامي، اقتصادي و بحران اعتقادي و فكري نمود. پل والري از جمله نويسندگاني است كه قرن بيستم را آغاز زوال، افول و نابساماني فكري و علمي انسان اروپايي مي داند.
 
 پل والري و عصر اضطراب اروپا
 
يكي از چهره هاي برجسته ادبي اروپا در قرن بيستم پل والري مي باشد، والري نويسنده فرانسوي است كه در سال 1919 مقاله اي معروف در باب تحولات و انحطاط اروپا نوشته است. او در مقاله خود ضمن تمجيد و تعريف از عظمت و قواي سياسي و فكري اروپا، آن را رو به زوال و انحطاط مي داند. از ديد او اين عظمت در حال سپري شدن بود. يكي از عوامل اساسي كه والري آن را در شكنندگي و تضعيف اروپا مي دانست، جنگ جهاني اول بود. از نظر او تمامي تمدن هاي بزرگ جهان از جمله تمدن هاي نينوا، بابل و پارس نيز زماني دوران عظمت و انحطاط خود را سپري كرده بودند و اكنون نوبت تمدن اروپا شده بود.
 
 والري در بخشي از مقاله خود، ريشه هاي اين زوال را قبل از آغاز جنگ جهاني اول (سال 1914) بررسي مي نمايد و اصول و رهيافت هاي «مدرنيسم» را در اين مسئله دخيل مي داند. نابساماني فكري و علمي، فقدان نظام معنايي ثابت و پايدار براي زيستن و انديشيدن بخشي از رهيافت هاي مدرنيسم بوده است. او اين اوضاع را نتيجه «همزيستي آزادانه انديشه هاي بسيار ناهمگون و اصول بسيار متضاد زندگي و دانش در اذهان پرورش يافته در بين مردم اروپايي بود. همين خود ويژگي عصر مدرن است.»
 
والري زوال اروپا را نتيجه سياست هايي مي داند كه اين حوزه تمدني، در قبال جامعه خود و ديگر جوامع در پيش گرفته است. سياست نقطه ضعف اروپا به شمار مي آمد. دلايل مختلفي اروپا و انسان اروپايي را به ورطه اضطراب و اندوه مي كشاند. بحران نظامي، اقتصادي و بحران اعتقادي و فكري جامعه اروپا را فرا گرفته است. والري بحران نظامي را مسئله اي حل شدني مي دانست، اما بحران اقتصادي و از همه مهم تر بحران فكري كه حساس ترين مسئله است، ادبيات، فلسفه و هنر را به ورطه نابودي كشانده و باعث تخريب و انحطاط ابعاد مختلف حيات انسان گشته اند.
 
پل والري و عصر اضطراب اروپا 
 
والري در مقاله خود، صريحاً آغاز عصر جديد اضطراب در تاريخ اروپا را بيان ساخته بود. او اين اضطراب را نشانه اي از زوال و افول مي دانست. اروپاي قرن بيستم، حيات علمي و اقتصادي خود را مديون اندوخته هاي فكري قرون گذشته است. بسياري از پيشرفت ها و جهش هاي قرن بيستم نتيجه مطالعات و نظريات قرن نوزدهم بود. همچنين برخي از انديشمندان معروف اروپا چون زيگموند فرويد، ماكس پلانك، آلفرد نورث وايتهد، كارل يونگ و آلبرت اينشتين در سده نوزدهم به دنيا آمده بودند.
 
بدين ترتيب والري زوال و افول را با عظمت و شكوه همراه مي دانست، او قرن بيستم را عصر اضطراب مي نامد. در واقع كساني كه اصطلاح عصر اضطراب را براي توصيف حوادث قرن بيستم به كار برده اند، خود اروپاييان بودند، نه نظريه پردازان ديگر جوامع. اروپاييان قرن هجدهم، جامعه خود را اجتماعي متشكل از انسان هاي آگاه و روشنفكر مي دانستند، اما اروپاييان قرن بيستم، جامعه خود را غرق در اضطراب و زوال معرفي كردند كه هستي، فرهنگ و سرنوشت آنها را احاطه نموده و باعث تخريب انديشه و ذهن مردم شده بود.
 
در واقع به غير از والري، پل تيليخ فيلسوف متاله آلماني، نيز به دوران اضطراب اروپا عقيده داشت. او اين اضطراب را در دستاوردهاي عظيم اروپا بخصوص در ادبيات، هنر و فلسفه مي دانست. بنا به تعبير وي اروپا وارد سومين دوران بزرگ اضطراب خود شده بود كه از لحاظ شدت با اضطراب دنياي باستان (دوران اول) و دوران جنبش اصلاح دين (دوران دوم) قابل مقايسه بود. او اين اضطراب را ناشي از افول و زوال اروپاي قرن بيستم به لحاظ بي معنايي و بي اعتقادي مي دانست. از نظر تيليخ، تفكرات مدرن حيات اجتماعي اروپا را از كانوني معنوي و روحاني محروم ساخته بود، تنها چنين مركزي مي تواند به زندگي افراد جامعه، معنا و محتوا بخشد.
 
پل والري و عصر اضطراب اروپا 
 
 آموزه هاي مدرنيسم در طول دهه هاي اخير، حيات فكري و اعتقادي اجتماع را از معنويات و روحانيت دور نموده و زوال و اضطراب را در افكار عمومي حاكم ساخته است. اين ديدگاه در بين كساني كه هنوز تعلقات مذهبي شخصي داشتند، مشترك بود و در آثار هنري نيز ديده مي شد. اشعار تي. اس. اليوت «انسان هاي ميان تهي» در سال 1925 و شعر و.اچ اودن در برهه اي كه وي مجدداً به مذهب گرويد، از جمله اين آثار است.
 
اودن اضطراب ناشي از تنهايي انسان ها در جهان مدرن و يا اضطراب ارواح بيمار دنياي مدرنيسم را توصيف كرده، او در كتاب خود با نام «عصر اضطراب» كه در سال 1947 چاپ نموده، اضطراب را رنج ناشي از زندگي بدون هدف و فاقد ايمان تعريف كرده است.
 
 بايد اين مسئله را در نظر داشت كه اين رويكردها منحصر به متفكران ديني نبود، بلكه هواداران اصالت زيبايي شناسانه نيز به آن اعتقاد داشتند. آنها زندگي در جهان بيهوده و فاقد هدف را دليل اصلي اضطراب افراد مي دانستند. آنها به حقايق ديني و معنوي جهان اعتقادي نداشتند و انسان را فاقد چارچوب ارزش هاي مذهبي و حس مسئوليت ديني مي دانستند و همين باور نتوانسته بود آرامش و معناي زندگي آنها را تضمين كند.
 
تنها معنويات، باورهاي ديني و اعتقادات مذهبي است كه مي تواند جاي خالي آرامش زندگي انسان را پر كرده و با اميدوار كردن انسان به حياتي جاويدان و سعادت ابدي، بتواند اضطراب و نگراني او را رفع نمايد.
 
 مرگ اروپا در اين دوران ناشي از مرگ انسان غربي است كه از سده ها پيش از اعتقادات و معنويات جدا گشته و چشم اميد خود را به پيشرفت علوم و موفقيت هاي حاصل از آن دوخته بود و اكنون مرگ عقل، علم، ترقي و قدرت دنيوي باعث تخدير افكار و انديشه هاي انسان مدرن غربي گشته بود. حوادث هول انگيز بين سال هاي 1914 تا 1945 در ايجاد اين انديشه ها و شكست اميد ها موثر بود. آرتور كستلر در دوران پس از جنگ جهاني دوم چنين برداشتي را بيان مي سازد: «انسان سده بيستم روان پريش سياسي است، زيرا هيچ پاسخي به مسئله معناي زندگي ندارد و از لحاظ اجتماعي و متافيزيكي نمي داند كه متعلق به كجاست.»
 
پل والري و عصر اضطراب اروپا 
 
نتيجه تمام اين رويدادها و افول قدرت اروپا همان «بحران فكري» است كه پل والري آن را در سال 1919 بيان ساخت. بدين ترتيب علم درست در عصر اوج علم بي اعتبار گشت و وعده هاي دروغين خود را در زمينه تامين سعادتي جاويدان براي زندگي انسان، آشكار ساخت و به پديده اي هراسناك تبديل گشت. علم كه زماني راه حل تمام مسائل و مشكلات حيات بشري بود، اكنون از درمان و حل ساده ترين مسائل بر نمي آمد و اينك به صورت ماشين ظاهر مي شد و ماشين نيز پيامدي جز زوال فرديت، غيرانساني كردن امور و مبادرت به جنگ سراسري نداشت.
 
زماني اين ماشين مورد ستايش و تمجيد انسان واقع مي شد، ولي اكنون در ايجاد نابساماني و آشوب بين انسان ها و نابودي آرامش حيات اجتماع نقش اساسي داشت. اين مسائل در آثار و كتبي چون «دنياي زيباي نو» (1933) نوشته آلدوس هاكسلي و ساعت «بيست و پنج» (1949) اثر ويرژيل گئورگيو صريحاً ديده مي شود. در اثر اخير ماشين هاي دست ساخت علم بر ضد انسان هاي سازنده خود قيام مي كنند و انسان ها را به بردگي مي كشانند.
 
بدين ترتيب علم مورد توصيف فرانسيس بيكن كه به صورت آرماني، تنها لازمه تامين خوشبختي و آسايش انسان بود، ديري نپاييد كه جنگ ها و اختلافات بين سرزمين هاي جهان را برانگيخت و نه تنها به بهبود اوضاع زندگي انسان منجر نشد، بلكه باعث تخريب بنيان هاي حيات اجتماعي، سياسي و اعتقادي او شد. چرا كه علم نمي توانست جانشين مذهب و اعتقادات ديني شود كه اروپاييان از قرن ها پيش آن را از دست داده بودند و با ظهور مكاتب مختلف فكري و فلسفي، حيات فاقد انديشه هاي معنوي و مذهبي را براي انسان ترسيم و طرح نموده بودند.
 
پل والري و عصر اضطراب اروپا 
 
انساني كه فكر مي نمود، بدون دين و قوانين مذهبي مي تواند پله هاي سعادت و نيل به آرزوهاي دست نايافتني را طي نمايد، حتي نتوانست آرامش و خوشبختي سابق خود را به دست آورد.
 
از طرف ديگر انسان موجودي ناتوان و نيازمند است. شايد آندره مالرو اولين كسي باشد كه از مرگ انسان سخن گفته است، در كتاب او، يك نفر آسيايي به دوست اروپايي خود گوشزد مي كند كه آنها با فراموش نمودن خداوند در زندگي اجتماعي خود، درد و اندوه و بي قراري را به دست آورده اند. مالرو سعي نموده با مقايسه دو شهروند آسيايي و اروپايي، تصوير كلاسيك انسان عقلاني مرده يا در حال مرده را بيان سازد.
 
از آنجا كه تصوير انسان مدرن از سرشت و ذات واقعي انسان در حال فروپاشي بود، نگارش داستان ها به سبك قديم با شخصيت هاي قهرمان گونه كه از لحاظ معنوي و آرماني در اوج بودند، فراموشي گشته و شخصيت هاي مسخ شده، از خود بيگانه و نا اميد جاي آن را گرفت. در برخي ديگر از آثار نويسندگان اروپايي تصويري كه از انسان مدرن ارائه داده اند، فردي گناهكار، موجودي بي كيفيت، بيگانه، بي نام و نشان بدون هدف و پوچ گراست.
 
در نمايشنامه مگس ها، اثر سارتر، شخصيت اول داستان، فردي اسف انگيز و گرفتار تهوع است كه در جستجوي مفهوم از دست داده حيات خود است. چنين شخصي به دليل اعتقادات ناقصي كه دارد، نمي تواند معنا و هدف واقعي حيات را درك نمايد، لذا دچار پوچي و بدبيني شده است. اسوالد اشپنگلر كتاب معروف خود، غرق شدن كشتي تمدن غرب را پس از جنگ جهاني اول نوشت. از نظر او تمدن اروپا، دوران اوج و عظمت خود را طي كرده و روند زوال و افول را در پيش دارد، او تمدن را به عنوان واژه اي تحقيرآميز به كار برده بود.
 
آرنولد توينبي، نيز از جمله كساني است كه اعتقاد داشت، بيست و پنج تمدن از بيست و شش تمدن جهان نابود شده اند و بيست و ششمين تمدن يعني تمدن غرب به «دوران بحراني» خود رسيده است. والري در تمام مقالات خود از زوال اروپا سخن مي گويد. نويسندگان ديگري چون اشپنگلر از زوال هميشگي اروپا سخن گفته اند. همه نويسندگان اتفاق نظر دارند كه دستاوردهاي فكري و فرهنگي اروپا بايد در رابطه با تحولات مناطق ديگر در آسيا و آفريقا ارزيابي گردد. آيا فرهنگ و حيات اجتماعي اروپا در آينده اي نه چندان دور مضمحل خواهد شد؟ آيا تمدن اروپا همراه با تمام دستاوردهايي كه داشته است، نابود خواهد شد؟
مطالب مرتبط
انتشار یافته: 1
در انتظار بررسی:0
نام:
* نظر:
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج