جنجال تازه بدنام؛ سکانسی برای عشق نه هوس!
قسمت دهم «بدنام»، در کنار پیشبرد خطوط اصلی داستان، حاوی چند پلان کوتاه از رابطه ی حسی دو شخصیت اصلی داستان بود که از ساعات آغاز پخش سریال واکنش های فراوانی را در فضای رسانه و شبکه های اجتماعی برانگیخت.
برترینها: قسمت دهم «بدنام»، در کنار پیشبرد خطوط اصلی داستان، حاوی چند پلان کوتاه از رابطه ی حسی دو شخصیت اصلی داستان بود که از ساعات آغاز پخش سریال واکنش های فراوانی را در فضای رسانه و شبکه های اجتماعی برانگیخت.
همه ی چیزی که می خواهیم ولی می ترسیم که برزبان آوریم
برخی این لحظه ی کوتاه را اروتیک تلقی کردند؛ برداشتی که اگر صرفاً بر مبنای مشاهده یک فریم یا یک پلان مجزا (دقیقا نحوه مواجهه یک سری افراد با محصولات نمایشی در شبکههای اجتماعی برای گرفتن توجه بیشتر) شکل گرفته باشد، شاید قابل تأمل به نظر میرسد؛ اما با قرار گرفتن در بستر کلی روایت و در نسبت با جهان داستانی «بدنام»، این لحظه امتداد فرصتی برای عشقی آتشینی است به مویی بند است.

خطر لو دادن داستان
اما اصل ماجرا چیست؟ این جنجال به سکانسی بازمیگردد که یلدا و اسماعیل، پس از مدتی فراق، دوباره با هم مواجه میشوند. در این سکانس، یلدا برگهای از اشعار اسماعیل را بر صورت او میکشد و اندکی بعد همان برگه را میبوسد. این دو قاب، بیش از هر چیز، به واسطه اختصار و ایجازشان مورد توجه قرار گرفتند؛ با این حال، تفسیر این پلان ها بهعنوان نشانه ای از اروتیسم، بیش از آنکه مبتنی بر منطق درام داخل قصه باشد، حاصل جدا کردن آنها از زمینه روایی و عاطفی اثر است. فارغ از اینکه این مواجهه، نه در خلوتی عاشقانه، بلکه در شرایطی اجرا میشود که خدمتکار خانه نیز در همان محیط رفتوآمد دارد و حرف ها بیشتر شرح هجران و شکوه ی عاشق است در پیش معشوق.
آنچه «بدنام» طی 9 قسمت قبل، از ارتباط این دو کاراکتر برای مخاطبش ترسیم کرده، کاملا از جنس عاطفی است و نه از مقوله گرایش جنسی و اتفاقا یلدا به نوعی سر بر شورش درآورده برای مقابله با نگاهِ جنسی که امثال عماد و ابراهیم به او دارند. حالا در ارتباط یلدا و اسماعیل در حال نزدیک شدن به یک رابطه عاشقانه هستیم که یلدا خود معترف است که می داند این عشق است، عشقی که هیچ مدل دیگری از روابط روزمره که درباره اش می گویند نیست.
علاوه بر این، واقعیت آن است که تولیدکنندگان آثار شبکه نمایش خانگی در ایران، در چارچوب مجموعهای از محدودیتهای عرفی، فرهنگی و قانونی فعالیت میکنند؛ قواعدی که نه تنها توسط بخشی از مخاطبان، بلکه از جانب عموم برنامهسازان نیز به رسمیت شناخته میشوند. احسان سجادیحسینی کارگردان این اثر هم به خوبی با این ملاحظات آشنا است و طبیعتاً روایت خود را در همین چارچوب اجرا میکند. در چنین شرایطی، نمایش یک عشق پرحرارت و تأثیرگذار، چارهای جز استفاده از نشانهها، استعارهها و تمهیدات بصری ندارد؛ ابزارهایی که بتوانند بدون عبور از خطوط قرمز فرهنگی و قانونی و گاه سلیقه ای، شدت احساسات میان شخصیتها و شعله کشیدن عشق را، با زبان درام، به مخاطب توضیح دهند.

در واقع، سازنده اثری مانند «بدنام» تنها با دو انتخاب مواجه است؛ یا همه بار عاطفی رابطه را بر دوش دیالوگها بگذارد و با تکرار جملات مستقیم و کلیشهای، احساسات شخصیتها جملهبندی کند؛ و یا از ظرفیت تصویر برای انتقال مفاهیمی استفاده کند که الزاماً در کلمات نمیگنجند. از این منظر، برگه شعر در قسمت دهم، نمادی از پیوند عاطفی میان دو شخصیت است که در مقطع کنونی داستان، از فراق رنجور شدهاند.
مولفه دیگری که تفسیری غیر از نمایش عشق از این سکانس را رد میکند، کیفیت بازی و میمیک دو هنرپیشه این سریال است. در این تصاویر، نه چهره اسماعیل نشانی از شور شهوانی دارد و نه رفتار یلدا واجد مختصاتی است که بتوان آن را در چنین چارچوبی تحلیل کرد. برعکس، صورت اسماعیل آمیزهای از دلتنگی، دلخوری و تردید را بازتاب میدهد و یلدا نیز بیش از هر چیز حامل عاطفهای آسیبدیده و بغض است. به عبارت دیگر، آنچه در این صحنه جریان دارد، نه برانگیختگی هورمونی، بلکه حسرت و اندوه ناشی از فاصله افتادن میان دو عاشق است که شاید بخواهند تا دیر نشده فرصتی به عشق بدهند. همه ی آن چیزی که می خواهیم ولی می ترسیم که بر زبان آوریم.
ارسال نظر