۱۵ روایت عجیب از لحظه انفجار؛ وقتی بغض بمب میشود
انتشار ویدئویی با کپشن «غمهایی که حتی گریه هم از پسشان برنمیآید» در شبکههای اجتماعی، موجی از واکنشها و روایتهای تلخ کاربران را به راه انداخت.
برترینها: کاربری این صحنه را در توییتر به اشتراک گذاشته و در توضیحش نوشته که "غمهایی که حتی گریه هم از پسشون برنمیاد" همین صحنه و همین جمله بهانهای شده تا دیگران هم از سهمگینترین تجربیاتی بگویند که شبیه به انفجار این صحنه است.
روایت اول:
یک کودک چهار ساله از مهدکودک به ما ارجاع داده شده بود. پدرش جراح بسیار ماهری بود و کودک حرف نمیزد. روی بدنش آثار آزار و کبودی دیده میشد و مشخص بود که مورد تجاوز قرار گرفته است. بعد از سه جلسه، وقتی کودک بالاخره شروع به حرف زدن کرد، گفت که پدرش به او تعرض کرده است. من پشت در اتاق درمان همین حال را داشتم. چهره آن کودک تا ابد در ذهنم میماند.
روایت دوم:
من تهران بودم و مادرم، خالهام و برادرم به شیراز رفته بودند. غروب همه به خانه خالهام رفتند، اما اهورا همراهشان نرفت. آخر شب هرچه با او تماس گرفتند، جواب نداد. نگران شدند و به خانه برگشتند. دخترخاله چهار سالهام وارد اتاق اهورا شد تا بگوید برایش شام آوردهاند، اما ناگهان جیغ کشید.
خالهام با عجله وارد اتاق شد و دید اهورا به خودش آسیب زده است. او را احیا کردند و به بیمارستان رساندند، اما پزشکان اعلام کردند که دچار مرگ مغزی شده است.
من هنوز از ماجرا خبر نداشتم؛ برای امتحان گوشیام را خاموش کرده بودم. وقتی حوالی نیمهشب گوشی را روشن کردم، دیدم اهورا ساعت ۱۰:۳۰ برایم پیام فرستاده: «کجایی؟ حالم خوب نیست. زنگ میزنم، گوشیت خاموشه. توروخدا بهم زنگ بزن، حرف بزنیم.» هفت دقیقه بعد نوشته بود: «کاش گوشیت خاموش نبود. ببخشید، اینو بدون که بابت کاری که باهات میکنم تا همیشه از خودم متنفرم.»
برادر ۱۳ سالهام دیگر بین ما نبود. هنوز با خودم فکر میکنم شاید اگر آن پیام را بهموقع دیده بودم، امروز او زنده بود.
روایت سوم:
بچهام را در سرما به مدرسه میبردم تا تنها نرود. حالا بچهام هم تنها رفت و هم در سرما رفت... آراز، وقتی داشتی جان میدادی چند بار صدایم زدی و من نبودم، مامان؟
روایت چهارم:
دوست صمیمیام دو روز قبل از خودکشی به خانهمان آمد. وارد اتاقم شد و از من خواست با هم حرف بزنیم. گفت: «بیا برویم خانه ما، برایت زرشکپلو درست میکنم و بعدش میرویم دریا.» حتی سرم را هم به سمتش برنگرداندم. دو روز بعد، بالای سر پیکرش همینطور مانده بودم.
روایت پنجم:
از تجاوزی که به من کرده بود فیلم گرفته بود و من خبر نداشتم. بعد از ۱۲ سال، فیلم را برای اخاذی و تهدید برایم فرستاد. وقتی فیلم را دیدم، تمام آن صحنهها دوباره برایم زنده شد؛ التماسها، گریهها و تلاشهایم برای فرار. انگار دوباره همان اتفاق برایم افتاده بود. این بدترین سکانس زندگی من است.
روایت ششم:
غروب ۱۴ آذر ۱۳۹۹، وقتی دیدم او با کارمند خودم به خانهاش میرود، در تونل نیایش شیشههای ماشین را بالا دادم و همانطور زار زدم. از آن روز، خیلی چیزها در زندگیام عوض شد. تا شش ماه از دنیا و آدمهایش فراری بودم. ما قصد داشتیم یکدیگر را به خانوادههایمان معرفی کنیم. چی کشیدی، پسر...
روایت هفتم:
در گروه دوستانمان که همکار هم بودیم، دوستی داشتیم به اسم «س». از همه باهوشتر بود؛ از دانشجویان شریف بود و برای ادامه تحصیل از یکی از دانشگاههای خوب آمریکا پذیرش گرفته بود. همچنان با هم در ارتباط بودیم و میدانستیم مادرش درگیر گرفتن ویزاست تا بعد از دو سال بتواند پسرش را ببیند.
قرار بود فردای تولد ۲۶ سالگی «س»، مادرش را برای اولین بار بعد از دو سال ملاقات کند. تولدش ۳۱ مارس بود. صبح اول آوریل دیدیم صمیمیترین دوستش عکس پروفایل فیسبوکش را سیاه کرده و برای او پیام تسلیت گذاشته است. اول فکر کردیم شوخی اول آوریل است؛ اما وقتی چند ساعت بعد حقیقت را فهمیدیم، همهچیز فرو ریخت.
«س» در راه فرودگاه، وقتی داشت به استقبال مادرش میرفت، تصادف کرده و جان باخته بود. مادرش ساعتها با چمدانی پر از خوراکیهای مورد علاقه پسرش در فرودگاه منتظر مانده بود. سرانجام پلیس به او خبر داد که پسرش در راه دیدار با او تصادف کرده است.
آن مادر بهجای در آغوش گرفتن پسر ۲۶ سالهاش در فرودگاه، پیکر او را به ایران برگرداند. هنوز هم وقتی به این ماجرا و حال آن مادر فکر میکنم، ویران میشوم.
روایت هشتم:
برای دیدن پدرم که بیمار بود بلیت گرفتم تا به ایران برگردم. کلی سوغاتی و هدیه برای او، مادرم و بچههای خواهرم خریده بودم. بعد از چند سال قرار بود ببینمشان و حسابی ذوق داشتم. روز پرواز، ناگهان در اینستاگرام پیامی از یکی از فامیلها دیدم. بازش کردم؛ نوشته بود: «تسلیت میگم، روح بابا شاد باشه!» همانجا زدم زیر گریه...
روایت نهم:
اولین باری که آنطور فریاد زدم و گریه کردم، چه زمانی بود. فقط ۱۰ سالم بود. پدربزرگم آمد دنبالم؛ در خانه تنها بودم. هرچه میپرسیدم مادرم کجاست، چیزی نمیگفت. فقط اشک میریخت و با هم به سمت بیمارستان رفتیم.
روایت دهم:
در دانشگاه سر کلاس بودیم. گفت چند دقیقه چشمهایش را میبندد و از من خواست نگذارم خوابش ببرد. چند دقیقه بعد صدایش کردم، اما بیدار نشد. بلندش کردم و دیدم از گوش و بینیاش خون میآید؛ سرطان داشت. در آمبولانس، در آغوش خودم جان داد. لباسهایم به خونش آغشته شده بود. آن شب دقیقاً همین حال را داشتم. هیچوقت، به هیچ شکلی، از ذهنم پاک نمیشود.
روایت یازدهم:
دوم دبیرستان بودم. پسرخاله ششسالهام را مثل هر ماه برای شیمیدرمانی به تهران آورده بودند. موقع رفتن، در آغوش شوهرخالهام خوابش برده بود. مادرم گفت: «بیا ببوسش.» گفتم: «گناه دارد، خواب است؛ ماه بعد دوباره میآید.» نبوسیدمش؛ اما دیگر هیچوقت برنگشت.
روایت دوازدهم:
دوران کرونا در بهشت زهرا و سر مزار مادرم بودم که آمبولانسی رسید و پیکر مردی را کنار قطعه گذاشتند. دخترش چنان فریاد میزد که صدایش تمام قطعه را پر کرده بود. آنقدر تنها بود که حتی از ترس کرونا کسی از اقوام برای تشییع پدرش نیامده بود.
ما رفتیم و کمک کردیم پیکر را به مزار برساند. چند هفته بعد دوباره آن دختر را دیدم؛ کنار قبر بیسنگ پدرش نشسته بود، گریه میکرد و آرزوی مرگ داشت. چند ماه بعد، خودش هم در طبقه بالای قبر پدرش به خاک سپرده شد.
روایت سیزدهم:
برای سومین بار فاطمه صدایم کرده بود. نمیتوانستم حتی به او نگاه کنم. به بهش گفتم وارد اتاق نشود. چند ساعت در سالن دراز کشید تا اینکه نیمهشب بالاخره بلند شد و برای دلجویی پیشم آمد. گفت: «فاطمه جان، بسه دیگه...» بعد من همینطور فریاد میزدم و او پایم را میبوسید و میگفت: «غلط کردم.» فاطمه زنداداشش بود.
روایت چهاردهم:
در دوران سربازی آسیب شدیدی دیدم و چند بار جراحی شدم. پزشکان بیمارستان نظامی حاضر به عملم نبودند و میگفتند باید در بیمارستان خصوصی جراحی شوم؛ اما پولی نداشتم. شبها در خیابان میخوابیدم و هر روز صبح به بیمارستان میرفتم و خواهش میکردم عملم کنند تا اینکه بالاخره پزشکی قبول کرد.
یکی از همان روزهایی که در تهران آواره بودم، در مترو زن و مرد مسنی را دیدم که بسیار غمگین بودند. زن سرش را روی شانه همسرش گذاشته بود و هر دو یک پلاستیک گلبرگ و یک پلاستیک نان قندی در دست داشتند. وقتی وضعیتم را دیدند، چند نان به من دادند. آنقدر گرسنه بودم که از خوشحالی بغضم گرفت. مرد گفت: «دخترمان همسنوسال تو بود؛ تصادف کرد. داریم میرویم سر مزارش.» وقتی از هم جدا شدیم، نمیدانستم باید برای خودم زار بزنم یا برای آنها.
روایت پانزدهم:
وقتی بچههای بیمار مبتلا به سرطان را میبینم، یاد فرنیا میافتم. اولین باری که دیدمش، پرید بغلم و گفت: «خاله، تو قراره منو خوب کنی؟» یک سال بعد، دختر قشنگم فرنیا را از دست دادیم. تومور مغزیاش بسیار مقاوم بود و نتوانستیم نجاتش بدهیم. لحظهای که فهمیدم از دنیا رفته، اینطور شکستم...
نظر کاربران
الان اول صبحی با این روایت ها میخواستی گند بزنی تو حال زندگی نداشته ام!!!!!!!!!!!!!
این چه کاری بود توی این شرایط کردید ؟
مردم گناه دارند
نکنید این حماقت ها را
از امید بنویسید
سردبیرتان افسرده شده ؟ یا بیمار مالیخولیایی