۵۴۶۹۰۴ ۳ نظر
۵۰۰۱

طنز؛ «توو» غلط است

دهخدا تا درون کلاس رفت احمدی‌نژاد را دید که نزدیک تخته‌سیاه روی زمین نشسته و بقایی کنارش ایستاده بود. احمدی‌نژاد یک لگن جلوی خودش گذاشته بود و با چهره‌ای که پیدا نبود می‌خندید یا می‌گریست با صدایی رسا می‌گفت: «آقایون! خانوما! من محافظ....

حسن غلامعلی‌فرد در ضمیمه طنز روزنامه قانون نوشت:

دهخدا تا درون کلاس رفت احمدی‌نژاد را دید که نزدیک تخته‌سیاه روی زمین نشسته و بقایی کنارش ایستاده بود. احمدی‌نژاد یک لگن جلوی خودش گذاشته بود و با چهره‌ای که پیدا نبود می‌خندید یا می‌گریست با صدایی رسا می‌گفت: «آقایون! خانوما! من محافظ ندارم. نامردی نکنید و برای من توی این لگن پول بریزین. دلم می‌خواد ده دقیقه‌ای پرش کنید. به مشایی هم سپردم که چندتا لگن دیگه بخره و‌ با خودش بیاره». بقایی همان‌طور که ایستاده بود کاغذی را جلوی سینه‌اش نگه داشته و روی آن نوشته بود: «توو لگن پول بریزین!» دهخدا فریاد زد: «مگه اینجا متروئه؟» غرضی با تعجب پرسید: «مگه اینجا مترو نیست؟» دهخدا اخم کرد و پاسخ داد: «نخیر» غرضی با عصبانیت رو کرد به قالیباف و گفت: «پس چرا قالیباف هر روز از ما پول بلیط مترو می‌گیره؟». خاوری که از راه اسکایپ در حال چت با زنجانی بود، گفت: «شما اگه پول توی دست و بالتون دارین بدینش به من.
از من مطمئن‌تر پیدا نمی‌کنید». رئیسی گفت: «یک‌سری تخلفات انجام شده. من اعتراض دارم». دهخدا شگفت‌زده شد و گفت: «سرانجام یه نفر حرف حساب زد. به راستی که این‌گونه پول‌گرفتن از مردم خلاف قانونه». رئیسی شانه بالا انداخت و گفت: «برای پاره‌ای تخلفات در زمان حضور و غیاب شاگردها بود» دهخدا با کلافگی گفت: «شما هنوز توی همون قسمت موندی؟» احمدی‌نژاد فریاد زد: «به منِ فقیر کمک کنید تا برای خودم محافظ بخرم». بقایی هم کاغذش را بالاتر برد. دهخدا با کلافگی از بقایی پرسید: «چرا برای تو، دو تا واو گذاشتی؟» بقایی با خونسردی پاسخ داد: «دو تا گذاشتیم تا بفهمن باید پول رو بریزن تو لگن». دهخدا نفس عمیقي کشید و گفت: «باید با یک واو بنویسی».
محصولی، کیف چرم بوفالویش را بست و گفت: «فقر داره بیداد می‌کنه». احمدی‌نژاد گفت: «محافظ چقدر گرون شده» بقایی سرفه کرد. غرضی پرسید: «اگه اینجا مترو نیست پس چرا تابلوی مترو داره؟» جهانگیری گفت: «اون تابلو اشتباهه». قالیباف لبخندی شیطنت‌آمیز زد و گفت: «اما خوبیش اینه که می‌شه از ورودی‌های مدرسه هم پول مترو گرفت!» دهخدا شقیقه‌هایش را مالید و به احمدی‌نژاد گفت: «پاشو لگنت رو جمع کن برو سر جات بشین. محافظ می‌خوای برای چی؟» احمدی‌نژاد خودش را زد به آن راه و گفت: «تو اگه بیزینس بلد بودی که معلم نمی‌شدی». این را گفت و بدون اینکه از جایش تکان بخورد به کارش ادامه داد. دهخدا یک سکه‌ پانصد تومانی از جیبش درآورد و آن را انداخت توی لگن احمدی‌نژاد و از کلاس بیرون رفت.

محتوای حمایت شده

گوناگون

سایر رسانه‌ها

    نظر کاربران

    ارسال نظر

    لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

    از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

    لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

    در غیر این صورت، «برترین ها» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

    بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج