۵۹۷۳۵۰
۶۱۲۶
۶۱۲۶
پ

طنز؛ بدانیم و بمیریم بهتر است

ابوریحان بیرونی، ریاضی دان بزرگ، در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت: «الان چه وقت پرسیدن است؟» ابوریحان گفت: «بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم؟»

ماهنامه خط خطی - مهرشاد مرتضوی:

ابوریحان بیرونی، ریاضی دان بزرگ، در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت: «الان چه وقت پرسیدن است؟» ابوریحان گفت: «بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم؟»

***

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت: «الان چه وقت پرسیدن است؟» ابوریحان گفت: «بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم؟» عالم از پاسخ ماند.

***

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت: «الان چه وقت پرسیدن است؟» ابوریحان گفت: «بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم؟» عالم گفت: «دم مرگ هم می خوای جمله قصار بگی؟ اصلا ندانی و بمیری!» و بالشی را بر صورت او فشرد.

***

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت: «الان چه وقت پرسیدن است؟» ابوریحان گفت: «بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم؟» عالم گفت: «بدانی و نمیری که خیلی خوب است، ولی خب رفتنی هستی دیگر.» و دستگاه ها را از او باز کرد.

***

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت: «الان چه وقت پرسیدن است؟» ابوریحان گفت: «بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم؟» فرزندان ابوریحان ظاهر شدند و گفتند: «کلید آن گاوصندوق بزرگه را کجا گذاشتی؟» ابوریحان گفت: «می خواین چی کار؟» گفتند: «بدانیم و بمیری بهتر است یا ندانیم و بمیری؟»

***

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت: «الان چه وقت پرسیدن است؟» ابوریحان گفت: «بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم؟» عالم گفت: «حالا بذار بعدا بپرس.» ابوریحان گفت: «دارم می میرم دیگه. الان بگو.» عالم گفت: «بابا، ما تا انتگرال دوگانه بیشتر نخوندیم. حتما باید ضایعم می کردی؟»

***

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم گفت: «آقا سلوکی، کمک کنین.» آقای سلوکی ۱۰ امتیاز کم کرد و یک راهنمایی کرد. عالم به سوال ابوریحان پاسخ گفت.

***

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید و سوالی کرد. عالِم بلد نبود و سینه خیز از محضر ابوریحان خارج شد.

***

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. یکی از علما را دید. عالِم در دلش گفت: «باز این می خواد سوال کنه.» و خود را به آن راه زد.

***

ابوریحان بیرونی در بستر مرگ بود. به هر کدام از فرزندانش یک چوب داد و گفت: «بشکنید.» شکستند. ابوریحان از صدای شکستن چوب ها سکته کرد و نصیحت نیمه کاره ماند.
Desktop Banner Mobile Banner
Desktop Banner Mobile Banner

محتوای حمایت شده

تبلیغات متنی

ارسال نظر

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت، «برترین ها» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج