ماجرای وقوع یک جنایت در مجلس عروسی
روشا فارمسی_d
رستوران پارسیان_D
روشا فارمسی_d
رستوران پارسیان_D
دکتر نداف کرمانی_ fموبایل
دندانپزشکی تاج_f موبایل
روشا فارمسی_d
رستوران پارسیان_D
ادیب_1
اپیلاسیون نانا 1
شیرآلات زمانی_1
اپیلاسیون نانا 3
ادیب_3
شیرآلات زمانی_3
اپیلاسیون نانا 4
ادیب_4
شیرآلات زمانی_4
شیرآلات زمانی_2
اپیلاسیون نانا 2
ادیب_2
دکتر نداف کرمانی_ f
دندانپزشکی تاج_f
۱۱۷۴۴۶۱
۱۱ آذر ۱۴۰۰ - ۰۷:۴۹
۳۴۰۵
گفتگو با متهم به قتل در زندان مرکزی اصفهان پس از گذشت ۵ سال از حادثه را بخوانید.

روزنامه اعتماد: گفتگو با متهم به قتل در زندان مرکزی اصفهان پس از گذشت ۵ سال از حادثه را بخوانید.

چند ماه پیش از این بود که خواهرهایش «متهم به قتل»؛ مویه‌کنان سیاه پوشیدند و راهی زندان مرکزی اصفهان شدند. ساعت از نیمه شب گذشته بود که زندانی محکوم به قصاص را به بند زندان منتقل کردند. مادر مقتول فوت شده بود و اجرای حکم قصاص برای بار چهارم به تعویق افتاد. خواهرها با همان لباس سیاه خوشحالی کردند و راهی خانه شدند.

اولین باری که «ر» متهم به قتل؛ «بنا به درخواست فرد زندانی اسمی از او در این گزارش برده نخواهد شد» را برای اجرای حکم قصاص بردند پدر مقتول فوت کرد.

دومین‌بار، پا درمیانی برادرزاده‌های مقتول بود که اجرای حکم به تعویق افتاد. سومین‌بار، درخواست رييس زندان و برخی از مددکاران زندان مرکزی اصفهان بود که اجرا را عقب انداخت و بار چهارم نیز فوت مادر مقتول. شاید برای همین است که می‌گویند؛ سر بی‌گناه بالای‌دار نمی‌رود.

در شب حادثه ۵ سال پیش نجف آباد اصفهان؛ عروسی برپا بود. كِل می‌کشیدند و شادی می‌کردند. مراسم طولانی شد و ناگهان تبدیل به عزا شد.

مراسم عروسی مربوط به یکی از اقوام دوستان نزدیکش بود که او را هم دعوت کرده بودند. یک ماه بعد هم مراسم عروسی خودش بود. عقد کرده بود و منتظر بود تا ماه بعد در مراسم عروسی‌اش، همین دوستانش شرکت کنند و اما مراسم عروسی که دعوت شده بود همه دوستانش به همراه خودش، یک شکل لباس پوشیده بودند. طوری که اگر چهره‌های آنها دیده نمی‌شد، هیچ کس نمی‌توانست آنها را از هم تشخیص دهد.

«ر» متهم به قتل: «داداشی بودن برام. این قدر با هم صمیمی بودیم، همه جا باهم می رفتیم. از یه جا لباس می‌خریدیم. عین هم لباس می‌خریدیم و عین هم می‌پوشیدیم و بدون هم آب نمی‌خوردیم.»

شب حادثه، او را از عروسی به خانه بردند و دیگر زندانی متهم به قتل در خاطرش نیست آن شب چه اتفاقی افتاده است.

«ر» زندانی متهم به قتل: « اهل هيچي نبودم. از سر مجلس عروسی به خونه بردنم و نوشابه خوروندن بهم و یه چاقو دادن دستم گفتن اين دستتون باشه تو عروسی ازتون مي‌ستونيم.»

درگیری که در شب عروسی منجر به قتل شد، بین اهالي يك روستا بود که همه آنها با هم فامیل بودند. فردای شب عروسی كه غرق در خون شده بود، «ر» زندانی متهم به قتل به ارومیه گریخت و پس از 3 ماه به اجبار خانواده، خودش را به پلیس معرفی کرد. شب حادثه را متهم به قتل دقیق به خاطر ندارد. با این حال از زندان مرکزی اصفهان برای ما جزییات آن شب را توضیح می دهد.

ضربه سنگين از خودي (رفيق) «این تماس از زندان مرکزی اصفهان گرفته شده است.»

شب حادثه چه شد؟ «ر»؛ زنداني متهم به قتل 29 ساله، با لهجه‌اي اصفهاني بيان مي‌كند: «عرضم به خدمتت كه حدود 5 سال پيش ما به يه جشن عروسي دعوت شديم. عروسي يكي از برادرزاده‌هاي دوستان نزديكم بود. دوستان من از قبل با فاميل‌هاي‌شان كه از اهالي همان روستا بودند سر موضوع اختلاف ملكي مشكل داشتند. آن شب، اين اختلافات رو شد. اول يه بحثي شد حالا نگو از قبل فاميل‌هاي دوستام نقشه داشتن و بعد فهميديم كلي آدم پشت در مجلس عروسي منتظر بوده. اون شبم دوباره سر همين ملك و اينا جر و بحثشون مي‌شه. شناختي هم از قبل روي فاميل‌هاي اينا نداشتم. نمي‌شناختمشون. فقط اين رفيقمون كه دعوتش بوديم به ما گفت؛ ما با اينا
يه سري مشكل و اختلاف داشتيم. منم نكردم همون موقع از عروسي برم بيرون. متاسفانه تا آخر عروسي با همين دوست و رفيقام كه اونجا بوديم نشستيم.»

شما از درگيري خبر داشتيد؟ «اصلا. اصلا ما{من} نمي‌دانستيم. اصلا نمي‌دانستيم كه قراره تو عروسي بحث و درگيري بشه. متاسفانه آخر عروسي ريختن بهم {درگير شدند} و خيلي‌هاشونم از حالت عادي خارج شده بودن. ما هم اون شب، ديگه آره نوشابه خوروندن بهمون و از حالت عادي خارج شديم. ما هم قبل اين داستان عقد كرده بوديم. قرار بود يه ماه بعدش عروسي كنيم. نامه‌هامون{كارت عروسي} رو هم پخش كرده بوديم. عرضم به خدمتتون كه ديگه اون شب بحث و درگيري شد و اصلا ما ياد نداريم؛ كي، كيو زده! چه جوري زده!»

يعني همه شركت‌كنندگان در عروسي چاقو داشتند؟ «اكثرا چاقو داشتن. يه عده هم بيرون عروسي اومده بودن منتظر، كه اين وسط يكي به رحمت خدا مي ره.»

اين يك نفر «مقتول» چه كسي بوده؟ «اين يكي از فاميل‌هاي دوستام بود. همه از اهالي يه روستا هم بودن. قبلا هم درگيري داشتن. تير و تيراندازي داشتن. تا اون شب ديگه كار به خون و خونريزي مي‌كشه.»

چند سال داشته؟ «خودش {مقتول}؟ سي و پنج، شش سال داشته. زن و بچه هم داشته بنده خدا، آره ديگه.»
شب عروسي رو با جزييات تعريف مي كنيد؟ «شب عروسي بعد اين كه مارو بردن يه جا (خانه دوستان متهم) نوشابه خوروندن بمون . اهل هيچي نبودم. از سر مجلس عروسی به خونه بردنم و نوشابه خوروندن بهم و یه چاقو دادن دستم گفتن اين دستتون باشه تو عروسی ازتون مي‌ستونيم. حالا نگو اينا همه مي دونستن داستان چيه، به ما نگفته بودن.

ما هم از قبل اين داستان‌ها با هم رفيق بوديم ديگه. داداشی بودن برام. این قدر با هم صمیمی بودیم، همه‌جا با هم می‌رفتیم. از یه جا لباس می‌خریدیم. عین هم لباس می‌خریدیم و عین هم می‌پوشیدیم و بدون هم آب نمی‌خوردیم. اون شب تو عروسي سر و تيپمون هم يكي بود. همه‌مون يه شلوار آبي پوشيده بوديم با همين تك‌پوش‌هاي سوسماري. بعد عرضم به خدمتت، مقتول رو كه به بيمارستان رسونده بودن مشخصات كسي كه بهش ضربه زده بود رو گفته بود. اين تو دادنامه مون هم اومده.»

شما خودتان به خاطر داريد كه با چاقو ضربه زديد؟ «اصلا. تا موقعي كه ما رفتيم باهاشون خونه، همه چيزشم يادمه، اما يك ساعت و نيم بعد كه رسيديم به تالار ديگه چيزي يادمون نبود تا فردا صبحش. اين (نوشابه) چي بوده. گفته بودن آره چيزي نيست بخور به قول يارو گفتني ضرر نمي‌رسونه.»

هر چقدر هم خورده باشيد امكان ندارد چيزي يادتان نيايد... «نه خب اين چيزايي كه بهتون گفتم رو فقط يادمه. فرداي عروسي گوشي رو روشن كرديم ديديم پيام اومده. ديگه سرحال شده بوديم و زنگ زديم به آبجي‌هامون، گفتيم چه خبر؛ گفت صبح ريختن خونه گفتن تو عروسي بودي و زدي يكي رو كشتي. چي كار كردي با كي بودي؟ همون‌جا بود ما فراري مي‌شيم. يه سه ماه فرار كردم سمت اروميه. بعد زنگ زديم به اين حضرات (دوستان) ببينيم اين داستان چي‌چيه؛ كه گفتن آره ديشب يكي كشته شده. بعد از يه مدت هم ما با دوتا مشورت كرديم گفتيم داستان اين‌جوريه. گفتن بيا برو خودت رو معرفي كن.»

چهار بار تا چوبه ‌دار

در اين سال‌ها چه سالي به قرنطينه براي اجراي حكم قصاص منتقل شديد؟ «تو اين 5 سال هم چهار بار بردنم براي اجرا. پارسال دو بار بردنمون. امسال هم دوبار كه اين بار آخري مادرشون به رحمت خدا مي ره كه قيم بچه هاشون بوده و كاراشون افتاد تو انحصار وراثت.»

آخرين باري كه براي اجراي حكم قصاص رفتيد چه ماهي بود؟ «ماهش اينارو حقيقت يادم نيست. اگه لازمه برم به مددكاري زندان بگم كه از تو سيستم دربياره. بار اول؛ پارسال بود كه آقاشون به رحمت خدا مي‌ره. بار دوم؛ اين برادرزاده‌هاي مقتول يه صحبتي مي‌كنن و يه وقتي به ما مي‌دن. بار سوم؛ عرضم به خدمتت رييس زندان و مددكاراي زندان يه وقتي برامون مي‌گيرن و بار چهارم؛ يه‌سري از ريش‌سفيدان و فاميل‌ها كه حدود 200 نفر مي‌شدن رفتن براي رضايت خونه مقتول كه خانواده‌اش راضي نشدن به رضايت. شب اجراي حكم زنگ زدن گفتن انگاري اين ننه مقتول به رحمت خدا رفته و وكالتشون باطل شده. براي همين مارو برگردوندن تو بند.»

امكان اينكه بخشيده شويد هست يا خير؟ «بخشيده كه نه. حالا گفتن يه 4 ميليارد پول مي‌خوان براي رضايت. خب ما هم پدرمون كارگر هست، نداريم. يه خونه بود 500 ميليون فروختيم. بيشتر نتونستيم جمع كنيم. يعني نداريم كه جمع كنيم.»همسر خودتان چه شد؟ در اين 5 سال اقدام به جدايي كرده است يا خير؟ «نه. هنوز وايساده تا ببينيم اميد خدا چي مي‌شه. حدود 10 روز پيش، انگاري يه تقاضانامه داده بود كه بهش گفته بوديم حالا يه دو، سه ماه ديگه وايسا ببينيم چي مي‌شه. شد كه شد نشد هم كه ديگه...»

چه كسي گفت شما اين قتل را مرتكب شديد؟ «كه من (قاتل) بودم؟ همين حضرات بودن كه گفتن ما دعوتشون بوديم.»يعني دوستان نزديك شما گفتند كه شما چاقو زديد؟ (غمگين) «بله، اما خدا شاهده من نه قصد درگيري داشتم و نه مي‌دانستم اون شب چه خبر هست. آقامون رو قبل اينكه من خودم رو معرفي كنم يه ماهي گرفته بودن. بعد به قول يارو گفتني وقتي اومديم آگاهي نجف‌آباد يه برگه دادن به ما كه امضا كنيم. مي‌خواستن آقامون رو آزاد كنن. ما هم امضا كرديم. حالا نگو اين برگه تاييد قتلم بوده كه امضا كرده بودم و روحمم خبر نداشت. روز بازپرسي فهميدم كه برگه‌اي كه امضا كردم همچين برگه‌اي بوده. يعني امضا كردم قاتل من بودم. ما هيچ كس رو نداريم كاش شما يه كاري كنين خيرين كمك كنن.»

حدود يك ساعت پس از گفت‌وگو با «ر» اين زنداني متهم به قتل، يكي از هم‌بندي‌هايش با ما تماس مي‌گيرد كه اين زنداني پس از مصاحبه به دليل يادآوري اتفاقات شب حادثه وضعيت روحي‌اش بسيار بد شده است. با گذشت دو، سه ساعت با پيگيري‌هاي ما؛ «ر» اين زنداني محكوم به قصاص از نظر روحي حالش بهبود پيدا كرده بود.

برچسب ها:
انتشار یافته: 3
در انتظار بررسی:13
Iran (Islamic Republic of)
08:32 - 1400/09/11
میشه شماره کارت بدین تا به اندازه وضع مون پول براش به کارتش بریزیم شاید خیرین بتونن آزادش کنن
Iran (Islamic Republic of)
09:06 - 1400/09/11
همین جور ادامه پیدا میکرد چیزی از خاندان مقتول باقی نمیموند
Iran (Islamic Republic of)
16:10 - 1400/09/11
بابا آزادش کنین تا همه رو به کشتن نداده
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
دکتر نائبی_1
گروه تولیدی نیلوفر_1
سفیر بار ساقدوش_1
گروه تولیدی نیلوفر_3
دکتر نائبی_3
سفیر بار ساقدوش_3
دکتر نائبی_4
گروه تولیدی نیلوفر_4
سفیر بار ساقدوش_4
گروه تولیدی نیلوفر_2
سفیر بار ساقدوش_2
دکتر نائبی_2
کلینیک النا_فوتر موبایل
موسسه خیریه زهرا_فوتر موبایل
قالیشویی محتشم کاشان_فوتر موبایل
قالیشویی بانو_فوترموبایل
فنی آتل_فوتر موبایل
آیلین_فوتر موبایل بلفارو
آیلین_تزریق چربی موبایل
دکتر لاجوردی_فوتر موبایل
قالیشویی نوین_فوتر موبایل
دکتر آزاد خواه_فوتر موبایل
دکتر عارفی - موبایل فوتر
آیلین_فوتر موبایل کاشت ابرو
قالیشویی ادیب_فوتر موبایل
اورانوس_فوترموبایل2
دکتر صالحی_فوتر موبایل
رستوران باغ بهشت_فوتر موبایل
روشا فارمسی_فوتر موبایل
قالیشویی ثمین_فوتر موبایل
تنورستان_فوتر موبایل
پارسیان طب - فوتر موبایل
رستوران پارسیان_فوتر موبایل
تدبیرکالا_فوتر موبایل
نیکان فارمدمهر_فوتر موبایل
روانشناسی مرهم_ فوتر موبایل
تنورستان_فوتر
روشا فارمسی_فوتر
پارسیان طب - فوتر
اورانوس_فوتر2
قالیشویی محتشم کاشان_فوتر
قالیشویی نوین_فوتر
موسسه خیریه زهرا_فوتر
آیلین_فوتر کاشت ابرو
قالیشویی بانو_فوتر
رستوران پارسیان_فوتر
رستوران باغ بهشت _فوتر
دکتر صالحی_فوتر
آیلین_تزریق چربی
فنی آتل_فوتر
قالیشویی ادیب_فوتر
آیلین_فوتر بلفارو
روانشناسی مرهم_ فوتر
نیکان فارمدمهر_فوتر
دکتر آزاد خواه_فوتر
تدبیرکالا_فوتر
قالیشویی ثمین_فوتر
کلینیک النا_فوتر
دکتر لاجوردی_فوتر