ایرانی بودن و ایرانی ماندن
۳۱۱۵۶۵
۲۳ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۶:۳۳
۳۸۴۹
میرجلال الدین کزازی برای ایرانیان نامی آشنا است. استاد زبان و ادبیات فارسی با حدود 50 عنوان کتاب و کوششی گسترده و ژرف در شاهنامه شناسی با نسخه های «نامه باستان»، در این گفت و گو از کانونی ترین دغدغه و دل نگرانی خود از جامعه ایرانی می گوید.
ماهنامه ایران فردا: میرجلال الدین کزازی برای ایرانیان نامی آشنا است. استاد زبان و ادبیات فارسی با حدود 50 عنوان کتاب و کوششی گسترده و ژرف در شاهنامه شناسی با نسخه های «نامه باستان»، در این گفت و گو از کانونی ترین دغدغه و دل نگرانی خود از جامعه ایرانی می گوید. آن چه پیش از همه خاطر استاد را به خود مشغول داشته است، ایرانی بودن و ایرانی ماندن در این عصر است.

 استاد با کلامی روان از پارسی سره با شگفتن ابعاد این دغدغه، دو ویژگی مهم ایران منشی، یعنی دیگردوستی و بیگانه نوازی، ترازمندی و اعتدال در کنش و منش را برشمرده و با توجه دادن به مرزهای فرهنگی ایران به جای مرزهای سیاسی آن، از ظرفیت های موجود برای پاسخ به این دل نگرانی و چشم انداز آن سخن گفته است.

ایرانی بودن و ایرانی ماندن

آقای دکتر، می خواستیم بدانیم اصلی ترین و کانونی ترین دغدغه و دل نگرانی جنابعالی از وضعیت کنونی جامعه ایرانی چیست؟ کمی ابعاد و زوایای این دل نگرانی را برایمان بکاوید.

پاسخ به پرسشی چنین فراگیر که قلمروها و سوی ها و روی هایی پرشمار و گوناگون را دربر می تواند گرفت، دشوار است؛ زیرا از دیدگاه های گوناگون پاسخ های گوناگون بدین پرسش می توان داد. اما من اگر بخواهم پاسخی به این پرسش بدهم می انگارم پاسخی است که می تواند پاسخ های دیگر را هم به شیوه ای دربر داشته باشد، زیرا آن پدیده ها، آن خوی کردگی های آسیب شناختی، سرانجام بدان باز می گردند، آن پاسخ چنین می تواند بود. پاسخی که دغدغه و خارخار و دل نگرانی مرا هم باز می تابد و آشکار می دارد، این است: ایرانی بودن. ایرانی ماندن. آن چه برای من ارزش و کارکردی ساختاری دارد، آن چه من می انگارم که از سویی به سرگذشت ایران بازمی گردد، از سویی دیگر به سرنوشت ایران، این است که ایرانی خود را به بسندگی بشناسد. هنگامی که خود را شناخت، ایران را به ناچار می شناسد.

 این سخن را به گونه ای وارونه نیز می توان گفت. اگر ایران را بشناسد، به ناچار خود را شناخته است. زیرا ایران و ایرانی از هم ناگسستنی اند. ایران پایدار می ماند، می شکوفد، پیش می رود، آبادان می شود، هنگامی که ایرانیان خود را بشناسند. در پی آن شناخت، به این باور استوار برسند، که ناگزیرند ایرانی بمانند. از دیگر سوی تا آن زمان که آنان خود را چونان ایرانی به درستی نشناخته باشند، نمی توانند در پیشرفت و آبادانی بکوشند؛ زیرا تکاپوی و تلاش در شناخت ایران نیاز به انگیزه ای نیرومند دارد.

این انگیزه هنگامی در خواستار شناخت پدید می آید که او بدان آگاهی ناگزیر رسیده باشد که ایرانی است، در پی آن به این آگاهی ناگزیر رسیده باشد که ایرانی است، در پی آن به این آگاهی ناگزیر دیگر که ایرانی بودن ارزش مند است، بختی است بهین و بلند که به او ارزانی داشته شده است. اگر به این آگاهی دست یافت، خواه ناخواه پرشور خواهدکوشید که ایرانی را که مایه نازش و سرافرازش اوست، بیش از پیش بشناسد، از این روست که این دو در گرو یکدیگرند.

نمی توان یکی را فرونهاد و در دیگری چنگ زد، به دیگری پرداخت، این است. آن چه من نگران آن هستم، به هر شیوه ای که می توانسته ام، کوشیده ام با نوشته های خود، با گفته های خویش زمینه را برای هم میهنانم فراهم بیاورم، تا مگر بتوانند به این پرسمان بیندیشند که ایران چیست، ایرانی کیست؟ حتی می انگارم که واژه هم میهن واژه ای چندان روشن و رسا نمی تواند بود. زیرا آن ایرانی که من به آن می اندیشم، می خواهم هرچه ژرفتر، هرچه گسترده تر آن را بشناسم، ایران جغرافیایی است. خواست من از هم میهن، شهروند ایران فرهنگی است نه شهروند ایران جغرافیایی یا سیاسی. زیرا هرگز مرزها، مرزهای جغرافیایی، نمی توانند در پی رخدادهای تاریخی دیگرگون بشوند، مرزهای جغرافیایی و سیاسی آن توان را ندارند که قلمرو و بهینه فرهنگ را کران مند بگردانند.

بارها گفته ام و کمتر از آن نوشته ام که ایران کهن را ایران شاهنامه را ما در این روزگار بیش تر در سرزمین هایی می یابیم که بیرون از مرزهای جغرافیایی ایران اند. جهان شاهنامه جهانی است که بیش در سرزمین هایی می گذرد که امروز از دید جغرافیایی و سیاسی از ایران گسسته اند. سرزمین های آن سوی آمودریا. برای نمونه، ایرانی که من می شناسم،ایرانی که می کوشم در مرز توان خویش، آن را به دیگران بشناسانم، ایران فرهنگی، تاریخی یا می توانم گفت ایران منشی است.

چند روز پیش در گرماگرم و گیراگیر گفت و گو با دوستی که به دفتر کار من آمده بود، گفتم اگر شما می خواهید ایران آشناتر را بیابید، ایران 50-60 سال پیش را که در شهرهای بزرگ کمابیش نشانی از آن بر جای نیست، باید به تاجیکستان بروید یا به افغانستان. سخن در این بود که پاره ای از ایرانیان، نمی گویم همه آنان، با فرهنگ و ادب ایرانی، با زبان پارسی، بیگانه اند. در شهرهای بزرگ، شهرهایی که در خود گم گشته اند، شهرهایی که به بیگانگی از خویشتن دچار آمده اند، شهرهایی که در دام آسیمگی و بی زمانی و شتاب زدگی درافتاده اند، ایران آشنای راستین را نمی توان یافت.

ایرانی بودن و ایرانی ماندن

تا چندین دهه پیش شا با هر ایرانی سخن می گفتید، حتی اگر دانش نیاموخته بود، خواندن و نوشتن نمی دانست، روشن و رسا به پارسی سخن می گفت، هر زمان شایسته می دانست، سخن خود را با بیت هایی بلند، ارجمند، شورانگیز، دل آویز از بزرگان ادب ایران می آراست، دستان ها و زبان زدها و داستان های گوناگون را در گفتار خویش می گنجانید.

اما امروز چنین نیست. اما من چندین بار به تاجیکستان و پاره ای دیگر از سرزمین های گسسته از ایران رفته ام، در آن جا دیده ام که فروشنده ای که آموزش دانشگاهی هم نداشته است، مانند ایران چندین دهه پیش به هنگام سخن گفتن، به همان شیوه از گنجینه ادب و فرهنگ ایران بهره می گرفته است. ایران نژاده، ایران ناب را ما می باید در شهرهای کوچک، در دهستان ها بجوییم. من بارها گفته ام سنجه ستوده، ستوار، سترک، در شناخت انسان ایرانی، آشنایی و دلبستگی اوست با شاهنامه.

هرکس شاهنامه را بیش گرامی بدارد، بیش با آن آشنایی داشته باشد، به استواری می توان گفت بیش ایرانی است. چرا؟ چون شاهنامه منش و فرهنگ ایران است. شما در دهستان ها و شهرهای خرد آشکارا می بینید پیوند با شاهنامه بسیار پرشورتر، استوارتر است. کسانی بیت هایی از شاهنامه را از بر می خوانند، بر زبان می رانند که حتی دانش آموخته نیستند. من در شهرهای لرستان و دیگر سرزمین های ایرانی، کودکانی خرد را دیده ام که هنوز به دبستان نمی رفته اند اما درست و به آیین بیت هایی از شاهنامه را به زبان می آورده اند.

خواست من از نکته هایی که گفتم، نمونه هایی که آوردم، بازنمود و استوار داشت این سخن بود که گفتم ایرانی که من می خواهم ایران پهناور فرهنگی است. از دید من تاجیکان، افغانان ایرانی اند، به همان سان کسانی که در دیگر سرزمین هایی می زیند که هنوز پاره ای از جغرافیای پهناور فرهنگی ایران است. این سرزمین ها حتی گاه سرزمین هایی توانند بود از ایران تاریخی.

ما می توانیم از کشورهایی نام ببریم که هرگز در قلمرو جهان شاهی ایرانی نبوده اند، اما فرهنگ ایران به این کشورها راه جسته است. زبان پارسی در آن کشورها شاهکارهای ادبی آفریده است. جهان شاهی زبان پارسی می توانم گفت پهناورتر از جهان شاهی هخامنشی است. آن دورمرزترین، گسترده ترین جهان شاهی که تاریخ تاکنون شناخته است و به خود دیده است. جهان شاهی زبان پارسی از کاشفر می توان گفت تا قیروان است. از دید من همه این کسان اندک یا بسیار بسته به پیوندشان با فرهنگ ایران شهروندان ایران فرهنگی می توانند بود، حتی اگر از تباری دیگر، نژادی دیگر باشند. نمونه ای دیگر بیاورم برای شما، نمونه ای آشناتر. بخش گسترده از ایران فرهنگی را ما در زبان تازی می توانیم یافت.

بسیاری از نوشته ها و دفترهای ایرانی در زبان پهلوی یا دیگر زبان های ایرانی در کشاکش رخدادهای روزگار از میان رفته اند اما برگردان آن ها به زبان تازی بر جای مانده است. من به دانشجویانم اندرز می گویم که اگر شما می خواهید ایران را بسزاتر بشناسید، ناچارید این زبان را بیاموزید. زیرا این زبان، بستر دیگری است، فرهنگ و تاریخ ایران را. به همان سان زبان های دیگر که این تاریخ و فرهنگ به گونه ای در آن ها بازتافته است. خارخار من، نگرانی من در این روزگار این است که پیوند ایرانیان با پیشینه و فرهنگ و تاریخ دیرینه شان سستی و کاستی بگیرد.

زیرا روزگار ما روزگاری است که هیچ نمونه ای در جهان کهن، در تاریخ گذشته ندارد. روزگار گسستن ها و از خود بیگانگی هاست. زیرا فرهنگ رسانه ای، فرنگ ها و زبان ها و گویش های بومی را می فرساید، گزند و زیان می رساند، در فرجام می درود، از میان برمی دارد.

این ناچاری و بایستگی روزگار ماست. ما نمی توانیم باورهای بلند بر گرد خویش برافرازیم. حتی اگر چنین کنیم، آن باروها بازدارنده نیست. این فرهنگ، بر نشسته بر دوش موج های آوایی و موج های دیگر، از این باورها می تواند گذشت. ما برای آن که پیوند خود را با فرهنگ گرانسنگ و گذشته شکوهمند ایران، با پیشینه نیاکانی مان پاس بداریم، این باروها را می باید در یاد و نهاد خویش برافرازیم، باید در برابر تازش های فرهنگی آسیب پذیر بشویم. چگونه آسیب ناپذیر خواهیم شد؟ هنگامی که ایران را بشناسیم و بدان بنازیم و سربرافرازیم که ایرانی هستیم.

ایرانی بودن و ایرانی ماندن

شما از ایران منشی یاد کردید. ایران منشی چیست، و شامل چه زوایایی است و چگونه می توان آن را شناخت؟


من اگر بخواهم پاسخی بسنده به این پرسش بدهم این گفت و گو بسیار به درازا خواهدکشید. اما در کوتاه ترین پاسخ می توان گفت که ایران منشی همان ایران فرهنگی است. هر فرهنگی در درازنای زمان، منشی را همساز و هماهنگ و همگون با خود پدید می آورد. هنگامی که فرهنگ درونی تر می شود، بیش تر از یاد به نهاد می گراید، یا از خودآگاهی به ناخودآگاهی، به منش دیگرگونی می یابد. ما در منش بنیادها و هنجارها و ویژگی های گوهرین، فراگیر، پایدار فرهنگی را می توانیم یافت.

فرهنگ اگر بخواهم از نگاره و انگاره ای شاعرانه بهره بجویم، به آبی می ماند که در پی بارش باران از کوهسار از پشته ها از زمین های بلند، به سوی نشیب سرازیر می شود. نهرهایی، جوی هایی، سرانجام رودهایی پدید می آید. رودها و جوی های روان بر رویه زمین را آشکارا می توان دید، اما اندک اندک بیشینه این آب های روان از بستر خویش در رویه زمین به دورن خاک فرو می روند و بسترهای زیرزمینی را پدید می آورند.

بر آن آب های روان نمی توان چندان بنیاد کرد، درست از همان روی که روان اند، پایدار نیستند. آب هایی که نیازهای ما را برمی آورند، برای نمونه در کشاورزی از آن ها بهره می بریم، آن آب های بسترهای زیرزمینی اند. ما آن زمان که نیاز داشته باشیم، زمین را می کاویم، چاه می کنیم به آن آب ها دست می آوریم، آن را به رویه خاک می آوریم، و نیازی را که به آب داریم از میان می بریم. این آب های روان، به فرهنگ می مانند.

رخدادهایی گوناگون که بر ما می گذرد، برای ما پیش می آید یا بر گذشتگان ما گذشته است و برای آنان پیش آمده است، فرهنگ را سامان می دهند. اما پاره ای از این رخدادها، هنجارها، دستاوردهای فرهنگی که کاراتر و کاونده تر و پایدارتر و از کارمایه و توانشی بیشتر برخوردارند، ژرفا می گیرند. به نهاد و ناخودآگاهی ما راه می برند.

پایه های منش ما را شالوده می ریزند. آن چه انسان ایرانی در درازنای تاریخ آزموده است، از بن جان، آنچه روزگاری هنجاری فرهنگی بوده است، از آن روی که کارمایه های روان شناختی و جامعه شناختی بسیار داشته است، اندک اندک شالوده های منش ایرانی را ریخته است. من اگر بخواهم از این شالوده ها سخن بگویم این گفت و گو بس به درازا خواهدکشید. پس تنها بر یک دو شالوده انگشت برمی نهم و بسنده می کنم:

یکی از شالوده های منش ایرانی، دیگردوستی است، بیگانه نوازی. ویژگی هایی در خوی و خیم، در پی آن در رفتار و کردار از این ویژگی ساختاری بنیادین برمی خیزند و مایه می گیرند: مهربانی با دیگران، بزرگداشت مهمانان. ما اگر دیگردوست نباشیم، مهمان نواز و مهربان هم نخواهیم بود. دیگران را ارج نخواهیم نهاد. آن کس که دیگردوست است، به ناچار در پی آرامش و آشتی است. جنگ سالار و جنگ افروز نیست و تنها هنگامی تن به جنگ، به آشوب، به ویرانی، به خون ریزی درخواهدداد که ناچار باشد.

شما اگر شاهنامه را از آغاز تا انجام بخوانید، می بینید، ایرانیان هرگز آغازگر جنگ نبوده اند. همواره هنگامی تن به نبرد و آورد، ستیز و آویز، در داده اند که دشمنی خون ریز، بی پرهیز، ددمنش، بدکنش، آزمند به ایران تاخته است. به ناچار در برابر این دشمن، ایستاده اند و مرزهای ایران را پاس داشته اند.

من به آهنگ استوارداشت سخن خویش در دیگردوستی ایرانیان نمونه ای می آورم. این نمونه را بارها آورده ام، زیرا نمونه ای بسیار بازنمای، برجسته هنجار آن بوده است که مردمان دیگران را به شیوه ای ناپسند می نامیده اند. نامی بر آنان می نهاده اند که به ناسزا به دشنام می مانسته است. نمونه را یونانیان، به آنانی که یونانی نبوده اند، بربر می گفته اند که به معنی رمنده خوی و ددآیین است.

ایرانی بودن و ایرانی ماندن

کسی که هنوز به شهرآیینی، به فرهیزش، به فرهنگ وری نرسیده است یا تازیان، دیگران را عجم می خوانده اند که به معنی کسی است که گنگ است، ناشیوا سخن است. در این نامگذاری ها ما خوارداشت دیگران را آشکارا می بینیم. اما ما ایرانیان دیگران را به سادگی، بی هیچ خوارداری، دشمن کامی، انیرانی نامیده ایم، یا نیرانی که به معنی کسی است که ایرانی نیست، تا بتوانیم آنان را از خود بازبشناسانیم. هیچ زشتی، سخنی ناسزا، دل شکن، ناروا، در این نامگذاری نیست.

نمونه ای دیگر می توانم آورد که نه تنها شگفتی انگیز، خردآشوب هم می تواند بود. من برآنم این نمونه در جهان بی همتا است، و آن هم این است که ایرانیان تا بدان پایه مهرافروز، آشتی جوی، دیگردوست، بیگانه نواز بوده اند که واپسین روز ماه را انیران روز نامیده اند. در گاه شماری کهن ایرانی پایه بر سال بوده است و ماه و روز. هفته را ما ایرانیان از دیگران ستانده ایم، از سامیان. از همین روست که نام روزهای هفته هم واژه ای است نیرانی، شنبه، که در همه روزهای هفته مگر آدینه روز به کار برده می شود. شنبه که ریختن کهن تر آن شنبذ یا شنبد بوده است با واژه تازی سبت به همان سان با واژه عبرانی شبات هم ریشه است. در گاه شماری کهن ایرانیان دوازده مال سال هرکدام نامی داشته است. نامی سپند، آیینی، بسیار ارجمند.

از سوی دیگر هرکدام از روزهای سی گانه ماه نیز دارای نامی بوده است که آن روز را بدان نام می نامیده اند. نام این روزها  از گرامی ترین، والاترین، پاک ترین نام ها در فرهنگ ایرانی ستانده می شده است. نام ماه های دوازده گانه هم در شمار این نام های سی گانه بوده است. پس به ناچار در هر ماه روزی با ماه هم نام می افتاده است. نیاکان ما این هم نامی را به مروا، به فال نیک می گرفته اند، جشنی بزرگ در آن روز می آراسته اند. نخستین روز ماه با سپندترین نام نامیده می شده است: هرمز که کوتاه شده اهورامزدا است. واپسین روز ماه آن چنان که گفتیم انیران روز نام داشته است. این نامگذاری از سر زبونی، بیم زدگی یا هراس نبوده است. ایرانیان مردمانی دلاور و سلحشور بوده اند، هنوز هم هستند.

اگر واپسین روز ماه را که روزی است بس ارجمند و سپند، انیران روز نام نهاده اند، از سر دیگردوستی و مهربانی و آشتی جویی بوده است، که نمودی آشکار در رفتارشناسی ایرانی از آن، مهمان نوازی است. هنوز بهترین جای خانه، جایی است که از مهمان پذیرایی می کنند. بهترین خوراک ها، بهترین خوردنی ها همیشه از آن مهمان است. هنگامی که مهمانی به خانه خاندانی ایرانی می خواهد رفت، هنگامه ای در آن خانه درمی گیرد. می کوشند که خانه را به شایستگی بروبند، پاکیزه بدارند، به آراستگی خوان بگسترند، به بهترین شیوه پذیرای آن مهمان باشند. این یکی از شالوده های منش ایرانی است.

اگر بخواهم از شالوده ای دیگر یاد بیاورم، می توانم گفت آن شالوده، ترازمندی است. ایرانی در وی وخیم، در کنش و منش، در رفتار و کردار ترازمند است. نه به بیشی می گراید، نه به کمی. می کوشد همواره در میانه بماند. این ترازمندی را در پدیده ها و هنجارها و بسترهای گوناگون در فرهنگ و منش ایرانی می توانیم دید. من تنها به یک نمونه که نمونه ای است آشکار، روشن، از پیش دانسته بسنده می کنم: خوان و خوراک ایرانی.

شما اگر خوراک های ایرانی را با خوراک های مردمان دیگر بسنجید، می بینید که مزه، چاشنی در خوراک های ایرانی ترازمند است. هیچ خوراکی نیست که بیش از اندازه شیرین باشد، یا شور یا تند. از همین روست که خوان و خوراک ایرانی را همه می پسندند، خوش می دارند. حتی کسانی که نخست بار آن را می آزمایند. این را من بارها دیده ام. زیرا هفته، ماه یا سالی چند در کشورهای دیگر باشنده بوده ام، برای درس گفتن، یا سخن راندن، یا به انگیزه های دیگر.

دانشجویان یا دوستان گاهی به خانه من می آمدند، یا در مهمانی هایی که ایرانیان باشنده در آن کشورها سامان می داده اند، می دیدم که نیرانیان هنگامی که بر خوان نیرانی می نشینند چه سان با شور و شرار و تب و تاب می کوشند که از این خوان بهره ببرند، زیرا این خوان و خوراک به پاس آن ترازمندی با هر پسند سازگار می افتد، هر کام را خوش می آید. اما بسیاری از ایرانیان نمی توانند خوراک های دیگران را تاب بیاورند، یا سخت تند است یا نیک شیرین و یا حتی گاه تلخ. اکنون بیمناکم که این گفتار به درازا بکشد و از گنجایش این گفت و شنود دربگذرد، به همین دو شالوده در خوی و خیم و منش ایرانی بسنده می کنم.

ایرانی بودن و ایرانی ماندن

آن چه از ایران منشی فرمودید و دیگر ابعاد آن که فرصت بیان آن نیست، در دوره کنونی به ویژه با فضای رسانه های جدید با چالشی جدی مواجه شده است. در فضای کنونی چگونه می توان ایرانی ماند و ایران منشی را بازتولید کرد؟


پسندیده ترین پاسخی که من به پرسش شما می توانم داد این است، پاسخی که شایسته می دانم بهره جوی از زبان زدی نغز، دستانی دلپذیر در زبان پارسی، پاسخ را با این گفته بیاغازم: «چاره کژدم زده، کشته گژدم بود». کمابیش هنجار این است که پادزهر را از زهر می ستانند. به همان سان که هنگامی که می خواهند کژدم زده را که از زهر نیش کژدم به آسیب دچار شده است. در آستانه مرگ است، چاره و درمان کنند، هم چنان از کژدم بهره می برند، کژدمی که زهرآگین است، زداینده زهر نیز می تواند بود.

چرا ما در این روزگار بیش از هر زمان نیاز داریم که ایرانی بمانیم، برای ایرانی ماندن بدان نیازمندیم که ایران را بشناسیم و خویشتن را و بدان بنازیم و سربرافرازیم که ایرانی هستیم، پاسخ این است: زیرا فرهنگ بیگانه رسانه ای می تواند ما را از ما وابستاند، ما را از خویشتن بیگانه بسلزد، پیوندمان را با پیشینه نیاکانی و فرهنگ و منش ایرانی بگسلد. چاره این گزند و آسیب هم چنان در آنچه آن را پدید آورده است نفهته است. ما گزند رسانه را همچنان با رسانه می توانیم چاره کنیم، از میان برداریم.

رسانه تیغی است دو دم، بسته به این که شما از این تیغ چگونه بهره ببرید، آن را چگونه در کار بیاورید، می تواند سودمند، سازنده، مایه پیوند بیش تر، آشنایی افزون تر با فرهنگ و تاریخ و منش ایرانی باشد، یا به وارونگی زیان بار، گزندرسان، ویرانگر، مایه گسست و بیگانگی با ایران و ایرانی. چاره در این است که ما از رسانه سنجیده، آگاهانه بهره ببریم. تیغ به گفته پیر هژیر بلخ در دست زنگی مست می تواند ده ها تن را از پای بیندازد، خون ها بریزد، هنگامه ای برانگیزد، اما در دست کارد پزشکی استاد، دانشور می تواند ده ها تن را از مرگ و بیماری برهاند.

سود و زیان، آبادی و ویرانی، مرگ و زندگی به تیغ بازنمی گردد، به چگونگی به کار گرفتن آن است که بازبسته است. رسانه ها به ویژه رسانه های دیداری و شنیداری کاربردی افزون تر دارند، و دامنه ای گسترده تر. اگر رسانه به درستی، ترازمندی، به دور از پیش داوری، خشک اندیشی، تنگ بینی، یا شور و شیفتگی بر گزاف به کار گرفته بشوند، زمینه به شایستگی فراهم خواهدشد. در این که ایرانیان امروز از سالیان خُردی در تلاش و تکاپوی باشند، شناخت ایرانی و ایرانی را.

بدین سان این شناخت، پرسمان پایدارشان خواهد شد. در این باره خواهند شنید، خواهند خواند، خواهند آموخت. هنگامی که به بسندگی، شنیدند و خواندند و آموختند، خواه ناخواه آموخته ها، خوانده ها، شنیده ها، چنان در آنان کارساز خواهدافتاد، جای خواهد گرفت، که بازتاب آن ها را، نشان و نمودشان را در منش و کنش شان خواهیم دید. رسانه های ما امروز در آن راهی که می باید گام بردارند، پیش بروند، درنیفتاده اند.

انسان ایرانی، هوشمندترین آدمیان است. آشکارا می بینیم ایرانیان در هرجای گیتی که زمینه شایسته داشته اند، در شکوفایی، در به کردار درآوردن مایه ها و توانش های شان درخشیده اند. به برترین پایه ها رسیده اند. خارخار و نگرانی من که ایرانی ماندن است، بدین سان می انگارم، امید می برم که آن چنان فروکاهد که بتوانم در چشم انداز ببینم که در آینده ای نزدیک یا دور خواهنددرخشید. اگر در پس ابری تیره اما تُنک مانده است، به آسانی می توان این ابر را از هم پاشید تا این خورشید بدرخشد. اگر این خورشید بدرخشد، جهان را به شگفتی دچار خواهدآورد. ایران دیگر بار سرزمین مینو و معنا خواهد گردید.

نمونه برترین برای جهانیان خواهدشد، در فرو فروغ و خوی و خیم و منش و کنش والا، در زیبایی و دل آرایی هنری، در ژرفای اندیشه و شناخت و دریافت، این باور استوار من است. این باور هم از سر شیفتگی به ایران نیست. من آگاهانه و به برهان چنین می اندیشم. من اگر به ایران شیفته ام، این شیفتگی پسینی است نه پیشینی. شیفتگی پیشینی، زیان بار است. زیرا پرده بر چشم بیننده می کشد. او را از دیدن آن چه باید دید باز می دارد، اما شیفتگی پسینی، آن شیفتگی که ریشه در شناخت و آگاهی و سنجش و داوری درست و به آیین دارد، انباره پایان ناپذیر کارمایه های فرهنگی و روانی و اندیشه ای است.

اشاره فرمودید که در گذشته ای نه چندان دور در ایران و اکنون در بخش هایی از ایران فرهنگی فارغ از سطح تحصیلات ایرانیان از نظر فرهنگی از غنای بیش تری برخوردار بودند و در گفت و گوهای روزمره اشعاری را از بزرگان ادب فارسی که از بر بودند، می خواندند. این به این معنی است که الان کمتر این گونه هستند. پرسش من این است که آیا در حال حاضر جامعه کنونی ایران، دارای این توانمندی و ظرفیت هست که بتواند این ویژگی را بار دیگر در خودش رشد دهد یا این مایه ها هم در حال حاضر به سستی گراییده است؟


سخن من این بود که در شهرهای بزرگ این دگرگونی رخ داده است. اما هنگامی که شما از این شهرها بیرون می روید، با ایرانیانی رو به رو می شوید که رد شهرهای خرد یا در دهستان ها می زیند. نشانه ها و نمودهای خوی و خیم ایرانی بسیار در آن ها آشکارتر و پررنگ تر است. در شهرهای بزرگ زمینه برای شکفتن توانش های نهفته و فروخفته آماده نیست. زیرا گونه ای شتاب زدگی و آسیمگی بدان سان که پیش تر گفتم بر این شهرها سایه افکنده است. اما، من در پاسخ پرسش های پیشین شما این پرسش تان را به گونه ای پاسخ گفته ام. پایه ها و توانش هایی که ایرانیان از آن برخوردارند، به گونه ای است که اگر زمینه به کردار درآمدن آن ها به شایستگی فراهم شود، مایه شگفتی همگان خواهدشد.

ایرانی بودن و ایرانی ماندن

این توانش ها و مایه ها از میان نرفته است. بدان سان که پیش تر گفته آمد در هر جا که زمینه برای شکوفایی فراهم بوده است، این توانش ها و مایه ها آن چنان شکفته اند که گلستان ها و بوستان ها و باغ هایی خرم پدید آورده اند، پالیزهایی دل آویز را هستی بخشیده اند. سخن در این نیست که ایرانیان تنک مایه و ناتوان و پزمرده و افسرده اند.

در این است که زمینه برای توان مندی، شکفتن، تلاش و تکاپوی بدان سان که می سزد فراهم نیست. برنامه ریزان، آنان که سررشته ها را در هر جا به هر شیوه در دست دارند، می باید بسترهای بایسته را، بهانه های بهینه را، زمینه های زیبنده را برای به کردار درآمدن این توانش ها و مایه های نهفته فراهم آورند. اگر چنین بشود، ایران آن چنان که بارها در درازنای تاریخ آشکارا نشان داده است جهان را به شگفت خواهدآورد.

شما چشم انداز این موضوع را چگونه می بینید؟


همین گفت و گویی که شما با من می کنید، که نمونه هایی دیگر نیز داشته است، و روزنامه نگاران دیگری در این باره با من گفت و گو کرده اند، خود به تنهایی نشانه ای از این است که این نیاز، نیاز به سربرآوری ایران، نیازی است که جامعه ایرانی در خود می یابد، وگرنه شما چونان روزنامه نگار که از کسانی هستید که بیش از دیگران با نیازهای جامعه ایرانی آشنایید، به این زمینه نمی اندیشیدید و نمی پرداختید.

نمونه هایی دیگر می توان پیرامون خویش دید، به ویژه در میان جوانان: جوانان ایرانی که آینده ایران بر دوش های آنان نهاده خواهدشد. می بینیم که بسیاری از جوانان ایرانی، جوانان فرهیخته و روشن رای بسیار در تلاش و تکاپویند، آنند که که خویشتن را چونان ایرانی بشناسند. یک نمونه بیاورم برای شما: چند سالی است که جشن های باستانی ایران که دیری فراموش شده بود، سده ها به کناری نهاده، دیگربار در بزم های دانشجویی رخ می نماید. جشن هایی مانند نوروز و مهرگان نظر من نیست. جشن هایی که چندان شناخته نیستند. جشن هایی مانند اردیبهشت گان، خردادگان، تیرگان.

من در بزم هایی که جوانان ایرانی به پاس این جشن ها با تلاشی پیگیر و نستوهانه سامان داده اند، هم باز بوده ام، در آن ها سخن رانده ام. این نشانه ها، نشانه هایی است نویدبخش، امیدآفرین، آن ایران شگرف شکوهمند در راه است، به زودی فراز خواهدآمد. ایدون باد!
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج