پیتر اوتول؛ ملاقات دوباره با لارنس عربستان
قالیشویی بانو_هدر
رستوران پارسیان_D
قالیشویی بانو_هدر
رستوران پارسیان_D
دیاکو_موبایل F دومی
ایرانیان - F داخلی موبایل111
قالیشویی بانو_هدر
رستوران پارسیان_D
ایرانیان - f تبلت1111
تدریس خصوصی امیرکبیر_1
فرش مرتضوی_1
دکتر نداف کرمانی 1
دکتر نداف کرمانی 3
فرش مرتضوی_3
تدریس خصوصی امیرکبیر_3
فرش مرتضوی_ 4
دکتر نداف کرمانی 4
تدریس خصوصی امیرکبیر_4
دکتر نداف کرمانی 2
تدریس خصوصی امیرکبیر_2
فرش مرتضوی_2
دیاکو_F داخلی دومی
ایرانیان - F داخلی1111
۳۹۹۹۸۶
۱۸ دی ۱۳۹۵ - ۱۸:۳۵
۷۶۳۷
در این گفتگوی جذاب، پیتر اوتول، بازیگر نقش لورنس عربستان در شاهکار سردیوید لین، خاطرات جالب و هیجان‌انگیزی از حضور سر صحنه فیلم، تعریف کرده است.
وب‌سایت کافه سینما - ترجمه از یاسمن رضایی: در این گفتگوی جذاب، پیتر اوتول، بازیگر نقش لورنس عربستان در شاهکار سردیوید لین، خاطرات جالب و هیجان‌انگیزی از حضور سر صحنه فیلم، تعریف کرده است. این گفتگو را در اینجا، برای شما از نسخه بلوری فیلم پیاده کرده‌ایم. بخوانید:
 
پیتر اوتول، از حضور در شاهکار  
 
پیتر اوتول، ملاقات دوباره با لارنس عربستان
 
من در نقش شایلوک در تاجر ونیزی بازی می کردم و جزو جوان‌ترین بازیگران نقش اول مرد آنجا بودم. فکر کنم بیست و هفت- هشت سال داشتم و متقاعد شده بودم که روزی بازیگری شکسپیری خواهم شد. سپس تماسی تلفنی از دیوید لین دریافت کردم: آیا امکان دارد به لندن بیایی و اگر آمدی می توانی باهم یک ملاقات کوچک داشته باشیم؟ چند روز مرخصی داشتم و به لندن رفتم. آن زمان هرکسی در جهان قرار بود لارنس عربستان را بازی کند به غیر از من! دیوید آن وقت ها، همسری هندی به نام لیلا داشت، که با مرشد خود به دور دنیا سفر کرده بود. آن مرشد، فیلم سیاه و سفید جمع و جوری به نام "روزی که آنها بانک انگلستان را سرقت کردند"، دیده بود. من در آن فیلم نقش یک افسر انگلیسی جوان را بازی می کردم.
 
پس به پیش دیوید رفته و گفته بود: من همین الان مردی را که باید نقش لارنس عربستان را بازی کند، دیدم. دیوید هم به تماشای فیلم رفت و این شد که با من تماس گرفت. آن وقت من و دیوید در یک رستوران با هم ملاقات کردیم و از هر دری حرف زدیم. او به من گفت که می خواهد تست دوربین بگیرد. پس به استودیویی که پر از شن های صحرایی بود، رفتیم. من در جلوی تپه های شنی با لباس بلند لارنس عربستان ایستادم و کلاه بامزه ای بر سرم گذاشتم و سپس آن ردای سفید را با یونیفورم ارتش عوض کردم . صبح روز بعد بود که دیوید لین گفت: ببین، من می خواهم تو نقش لارنس عربستان را بازی کنی! تهیه کننده فیلم سم اسپیگل بود. پس به کارگردان گفتم: دیوید لین، شما به دردسر بزرگی افتاده اید، به خاطر اینکه او از من خوشش نمی آید! دیوید پرسید چرا و من گفتم: خب، حدود یک سال پیش کاری کردم که او را عصبانی کرد و به همین دلیل، به هیچ وجه از من خوشش نمی آيد.
 
ولی هیچ چیز نمی توانست دیوید لین مصمم را از تصمیمش منصرف کند. بنابراین سم اسپیگل با اکراه پذیرفت و من به دیوید گفتم: با افتخاری فراوان برای این فیلم آماده ام، اما اول باید فیلمنامه را بخوانم. این شغل من است، باید واژه ها را بشناسم و نمی توانم که همین طوری بگویم لارنس عربستانم! دیوید موافقت کرد و باهم به دفترش در لندن رفتیم و فیلمنامه را به من داد تا بخوانم. اما اجازه نداشتم دفتر را ترک کنم و باید تمامش را آنجا می خواندم. این طور شد که عصر پیش دیوید رفتم و او نظرم را راجع به فیلم پرسید. گفتم: یک داستان زیبا و ماجراجویانه. دیوید گفت: یعنی اینقدر بد بود؟ و ازم پرسید چه فیلمنامه نویس جوانی را می شناسم و آن وقت بود که رابرت بولت را معرفی کردم و گفتم: تازه، او تاریخ هم درس می دهد! من و رابرت با هم دوست بودیم. این طور شد که رابرت شروع کرد به نوشتن آخرین ورژن فیلمنامه ی لورنس عربستان.
 
پیتر اوتول، از حضور در شاهکار  
 
پس از چندی، از طریق عمان به اردن پرواز کردم. آنجا بود که با شاه حسین آشنا شدم و در جواب سوالش که چرا اینقدر زود به اردن رفته ام، گفتم چون باید یاد بگیرم چطور سوار شتر شوم،چنین پیراهن بلندی بپوشم و به این آب هوا هم عادت کنم. شاه حسین گفت: خب، من می توانم تو را با نگهبان صحرایم آشنا کنم. آموزش دهنده ی من کریتایفن ابو طایی، نوه ی عودا ابو طایی بود که نقشش را در فیلم آنتونی کویین بازی می کرد. پس من فکر کردم که راندن شتر را از نوه ی عودا ابو طای آموخته ام و این مساله ی مهمی بود. اما راندن شتر، مثل سواری بر یک اژدهای غول پیکر بود و هیچ شباهتی به اسب سواری نداشت. نمی توانی آن را بکشی یا کج کنی، فقط به این طرف و آن طرف پرتاب می شوی.
 
هیچ کس نمی تواند از شتر، سواری بگیرد، هیچ کس! حتی بهترین سوارکاران بدوی هم نمی توانند راحت شترسواری کنند. تو فقط آن بالا، روی آن چیز لعنتی می نشینی و از خدا می خواهی پرتاب نشوی! شترسواری، سخت ترین و عجیب ترین چیزی بود که تجربه کرده ام. زینش هم از چوب ساخته شده بود و بعد از مدتی می توانستید تصور کنید که چه بلایی به سرم آمده! این طور شد که من از چند روز مرخصیم استفاده کردم و مثل اکثر مرخصی هایم به بیروت رفتم و چند یارد اسفنج خریدم و روی زینم گذاشتم. هنوز یک ماه نگذشته بود که اعراب آنجا هم اسفنج می خواستند! در واقع هدیه ی من به تمدن اعراب، پیشنهاد استفاده از اسفنج روی زین شترهایشان بود!
 
من نه ماه با بدوی ها زندگی کردم، آنها اسم های مختلفی روی من گذاشته بودند، اما نخستین اسمی که بر من نهادند ابو سیوینج بود، سیوینیج نزدیک ترین تلفظ آنها بود به اسفنج! در نهایت هم آنها مرا فهد صدا می کردند که بسیار باعث افتخارم شد، فهد یعنی شیر جوان.

کوتاه درباره ی عوامل فیلم، از عمر شریف تا دیوید لین:
 
عمر شریف: عمر شریف آمد و وقت معارفه گفت: من عمر شریفم! بهش گفتم هیچ کس نمی تواند اسمت را این طوری تلفظ کند. این طوری شد که اسم او را گذاشتم فرد قاهره، دیگران هم به اختصار فرد صدایش می کردند. او مرد باشکوه و زیبایی بود و به سرعت باهم رفیق شدیم. زندگی با او، مثل زندگی با ورژن جوان پدرم بود.خیلی باهم راحت بودیم.
 
پیتر اوتول، از حضور در شاهکار  
 
الک گینس: الک گینس و دیوید، از وقتی او یک تدوین‌گر بود، همدیگر را می شناختند و در الیور تویست باهم همکاری کرده بودند. الک نقش، فاگین را بازی کرده بود و آنها خیلی خوب همدیگر را می شناختند.
 
آنتونی کویین: من و تونی از قبل با هم دوست بودیم و بعد از فیلم هم دوست باقی ماندیم. همان طور که می بینید، گریم تونی و الک در فیلم درخشان و بی نظیر است.
 
کلود رینز: کلود رینز، قدش از من خیلی کوتاه تر بود، برای اینکه ما هفتاد میلی متری کار می کردیم، مجبور بودم خودم را همیشه در زاویه ای قرار بدهم که هر دو در فیلم جا بشویم. اگر بدن کلود در فریم بود، سر من بیرون زده بود و اگر سر من داخل فیلم بود، بدن او دیده نمی شد! برای همین مجبور بودیم کارهای عجیبی بکنیم تا در یک نما کنار هم راه برویم!
 
خوزه فرر: او یکی از دلایلی بود که من بازیگر شدم. وقتی فیلم سیرانو دوبر ژراک را دیدم، اکثر حرکاتش را یاد گرفتم و و به خود گفتم باید همه ی آنها را در تست فیلم هایم انجام بدهم. این چیزی بود که به تو ایده می داد. این طوری شد که وقتی همدیگر را دیدیم، بسیار دوست داشتنی بود.
 
جک هاوکینز:مردم معمولا از من می پرسند دلم بیشتر از همه، برای چه کسی تنگ می شود و باید بگویم دلم برای جک هاوکینز، تنگ می شود. هیچ وقت، مردی همانند او وجود نداشت که بر فراز داشته هایش و بر فراز خودش بایستد. حس شوخ طبیعی اش، هنوز هم غنی است.او هم یک شکسپیری بود. من نواری از او دارم که در آن نقش اوتلو را بازی کرده است.
 
فردی یانگ: فردی یانگ بی نظیر بود. نه فقط به فیلم، نور زیبا و خارق العاده ای می بخشید، بلکه از همه چیز آگاه بود. از هر ضرب و ریتم و قسمتی خبر داشت. برای شما از تعهد کاری فردی مثالی می آورم: ما به ردپای شتر روی شن ها احتیاج داشتیم و مشکل این بود که کسی نمی توانست شتر را مجبور کند که ردپا را، آن طور که ما می خواهیم برجا بگذارد. این فردی یانگ بود که چیزی به پایش می بست تا ردپایش دقیقا هم اندازه و هم شکل شترها شود و خودش یکی یکی این ردپاها را خلق می کرد. و اینگونه بود که می توانست به طور دقیق به عمق ردپاها نور بتاباند و سایه ها را عالی از آب دربیآورد.
 
پیتر اوتول، از حضور در شاهکار  
 
و آنگاه دیوید لین: و آنگاه در میان صحرا، دیوید بود که روی صندلی لم داده و با سیگاری بر دست، در فکرهایش غوطه ور شده بود. گاه می رفتم و ازش می پرسید: الان ذهنت پر از فکر است یا خالی؟ و دیوید می گفت: آه، پر،پر، پر یا آه خالی خالی خالی! با اینکه دیوید دائما در حال رویا پردازی بود، همیشه از جلو، تمام حرکات ما را رهبری می کرد. چیزی که به محض شروع فیلمبرداری ، نظرم را جلب کرد، تحسین و علاقه ی وافرش به بازی خوب بود. همیشه انتظار بهترین را داشت. اگر بهترین‌ات را به او می دادی، بهترین دوست دنیا می شد.
 
لحظه ای که اعتماد او به من شکل گرفت، وقتی بود که برای اولین بار، آن لباس سفید را می پوشیدم. دیوید آمد و گفت: یک حفره ای هست. من پرسیدم: کجا؟ و او گفت در فیلمنامه، از پوشیدن لباس تا صحنه ی ملاقات عودا ابو طایی، حفره ای هست. ازم پرسید که اگر به جای آن مرد جوان، برای اولین بار، آن پیراهن بلند سفید را در وسط بیایان می پوشیدم، چه می کردم؟ اندکی فکر کردم و حرکاتی که در فیلم می بینید را، در پس زمینه ای از تضاد آسمان و زمینی که حالتی نیمه دایره داشت و دیوید پیدایش کرده بود، انجام دادم و ناگهان فهمیدم اولین کاری که یک مرد جوان، در این وضعیت انجام می دهد، چیست: می خواهد خودش را در آن لباس ببیند. در وسط صحرا هم که آینه ای پیدا نمی شود، یا حتی برکه ای آب. پس خنجرم را که پهن وصیقلی بود درآوردم و خودم را در آن نگاه کردم. و صدای دیوید را شنیدم که از پشت دوربین گفت: پسر باهوش. و این به نمادی از فیلم تبدیل شد. چندی بعد، دیوید در صحنه ی مبارزه از من خواست دوباره خنجر خونی را در آورم و به آن نگاه کنم. صحنه ای که در آن لارنس می فهمد معصومیتش از بین رفته و این زندگی انسان هاست که او دارد با آن مثل یک توپ بازی می کند.
 
درباره ی لارنس حقیقی؛ تی ای لارنس: تی ای لارنس در آن زمان، مرد جوانی بوده. پدرش را که به شدت ستایش می کرده از دست داده و برادر محبوبش در فرانسه، کشته شده. او از لحاظ احساسی تکان خورده است و تا آن زمان، رابطه با دولت انگلستان، برقراری ارتباط با پادشاهان و پوشیدن آن پیراهن بلند سفید را هیچ گاه تجربه نکرده بود. او هرگز نمی توانست در اکسفورد موفق باشد، و یا در جهان باستان شناسی. تلاشش را کرد، اما هرگز با دنیای ارتش همسو نشد..منظورم این است که او کسی است که فراموش می کند یونیفورم نظامی اش را بپوشد و با یک کت ساده، ظاهر می شود. ناامیدانه و بدون آسایش.
 
پیتر اوتول، از حضور در شاهکار  
 
اما یکی از مهم ترین کارهایی که او برایش بسیار تلاش کرد، همبسته کردن رویاهای غیر ممکن بود. پس خودش را به سوی افراط ها، آن هم افراط های بی نظیری سوق داد. تی ای لارنس، دقیقا بعد از نوشتن و منتشر کردن کتاب هفت ستون خرد، کشته شد. من از روی وظیفه، هنگام شروع فیلمبرداری، کتابش را مطالعه کردم و وقتی پانزده سال بعد دوباره خواندمش، دیدم یک اثر ادبی در بالاترین مراتب است. انگوس ویلسن در ستونی نوشته بود: وقتی کتاب هفت ستون خرد را خوانده، آن را موسیقی لارنس نامیده. منظورم این است که آن مرد، انگلیسی را بسیار بسیار زیبا می نوشت، او می توانست هرمان ملویل انگلستان باشد، می توانست موبی دیک را بنویسد. بنابراین ما نه تنها مردی را از دست دادیم که ژنرالی کارآمد بود و اعراب را رهبری می کرد، بلکه نویسنده ای را از دست دادیم که از تمایزهای حقیقی می نوشت.
 
فقط یک صحنه ی موتور سواری داشتم تا کارم در فیلم تمام شود. اما در واقع آخرین سکانس، صحنه ای بود که در صحرا گرفته می شد.دوست من برایان پرینگل، راننده‌ی ماشین در آن سکانس بود که بالاتنه‌ی یونیفورم را پوشیده بود؛ اما در پایین، هردو پاهایمان را در میان بسته های یخ گذاشته بودیم . در آن سکانس کاری جز خیره شدن به پنجره نداشتم. با این حال، دیوید این نما را چندین و چند بار گرفت. او می خواست این صحنه بی نقص باشد.در آن زمان کمی آزار دهنده بود، اما الان نه.

یک ماجراجویی باشکوه
 
اولین جمله ای که دیوید درنخستین روز فیلمبرداری به من گفت این بود که: داریم به یک ماجراجویی باشکوه می رویم، پیت! و آن جمله در ذهن من باقی ماند. هر زمان کمی خسته یا کم انرژی می شدم به یاد حرفش می افتادم . پس از اتمام فیلم، لین به من گفت: خب پیت، ماجراجویی کردیم. ما ماجراجویی مان را به پایان رساندیم .یادم است که خیلی برانگیخته بودم، با این حال می دیدم دیوید انگار گم شده است. می دانید، این فیلم برای سال های سال، تمام زندگی او بود. هرچه بود، من که خیلی خوشحال بودم از کویر خلاص می شوم. پس پاسپورت و هرچه پول داشتم و یک تی شرت وشلوار برداشتم و با یک جیپ به سمت مراکش حرکت کردم. با سرسختی بر پدال گاز فشار می آوردم تا قبل از بسته شدن، به کلوب شبانه ای در کازابلانکا ، که عمر شریف روز قبلش به آنجا رفته بود برسم. و بالاخره رسیدم، آخر می خواستم جشن بگیرم!
 
پیتر اوتول، از حضور در شاهکار  
 
دیوید لین در روش هایش منعطف بود و خیلی وقت ها می گفت: پیت، بیا یک نگاه به اینجا بینداز. هنگام تدوین هم، هرازگاهی با من تماس می گرفت تا به‌ام نشان دهد چه می کند.او به طریقی سنتی، با دستکش و قیچی، تدوین می کرد و به من می گفت: می خواهم "برش عشق" را نشانت بدهم. مثلا صحنه ای را نشانم داد که از ماشین زرهی خارج می شوم و در صورتم کمی بی توجهی دارم.این نما قطع می شود به نمایی از چهره ی آنتونی کوایل. وقتی برمیگردیم دیگر خبری از آن بی توجهی در چهره ام نیست.
 
رهبری پیشرو، فیلمسازی بزرگ، مردی با شکوه.
 
اگر دیوید لین ارتشی بود، یا باستان شناس و یا حتی یک کاشف ، باز همیشه پیشرو می بود. او یک رهبر بود. رهبری که با هم رابطه ای صمیمانه داشتیم. وقتی دیوید در بستر مرگ بود، او را دیدم و می خواستم پسر کوچکم را به‌اش نشان بدهم. فقط کنارش نشستم و دست های همدیگر را گرفتیم و از اولین عشق هایمان حرف زدیم. بله، او فیلمسازی بزرگ و مردی با شکوه بود.
 
گاهی وقت ها که فیلم را می بینم، به طور کامل مجذوب فیلم می شوم، انگار هنوز ازش سیر نشده ام. من عاشق این تاریخم و هیچ وقت هم ازش سیر نخواهم شد. خوشبخت بوده ام که برگزیده شدم.
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
شیرآلات زمانی_1
فرش تارنگ_1
اپیلاسیون نانا 1
فرش ریحان 1
فرش ریحان 3
شیرآلات زمانی_3
اپیلاسیون نانا 3
فرش تارنگ_3
فرش تارنگ_4
اپیلاسیون نانا 4
شیرآلات زمانی_4
فرش ریحان 4
فرش ریحان 2
شیرآلات زمانی_2
اپیلاسیون نانا 2
فرش تارنگ_2
ایرانیان- فوتر موبایل222
شفا_فوترموبایل
رستوران پارسیان_فوتر موبایل
دیاکو_فوتر موبایل داخلی
قالیشویی محتشم کاشان_فوتر موبایل
استیل رگال_فوتر موبایل
دکتر عارفی - موبایل فوتر
فنی آتل_فوتر موبایل
دکتر قدیمی_فوتر موبایل
قالیشویی ادیب_فوتر موبایل
بانک کتاب پایتخت_فوتر موبایل
موسسه خیریه زهرا_فوتر موبایل
قالیشویی بانو_فوترموبایل2
تدبیرکالا_فوتر موبایل
کالابرد_فوترموبایل
قالیشویی نوین_فوتر موبایل
فرش تارنگ_فوتر موبایل
رستوران باغ بهشت_فوتر موبایل
رستوران باغ بهشت _فوتر
دکتر قدیمی_فوتر
ایرانیان-فوتراصلی222
قالیشویی محتشم کاشان_فوتر
قالیشویی بانو_فوتر2
رستوران پارسیان_فوتر
فرش تارنگ_فوتر
کالابرد_فوتر
موسسه خیریه زهرا_فوتر
فنی آتل_فوتر
قالیشویی نوین_فوتر
شفا_فوتر
قالیشویی ادیب_فوتر
استیل رگال_فوتر
دکتر عارفی - فوتر
دیاکو_فوتر داخلی
تدبیرکالا_فوتر
بانک کتاب پایتخت_فوتر