طنز؛ گردش علمی اومدنت چی بود؟!
۵۰۶۴۸۴
۱۶ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۳:۵۶
۶۶۹۴ 
آقای دهخدا نشست روی چمن، بقچه پیک نیکش را باز کرد، لقمه ای نان و پنیر و خیار و گوجه و ریحان و گردو از بقچه اش در آورد و تا خواست آن را به دندان بگیرد، شریعتمداری از پشت درخت فریاد زد: «در حالی که ما دانش آموزان به گردش علمی مشغولیم و سرمان با پیدا کردنِ اسنادِ غیر قابل انکار گرم است، معلمِ بی ملاحظه ما با خیالی آسوده در حال گاز زدن لقمه ای شدیدا اشرافی است.»
بی قانون؛ ضمیمه طنز روزنامه قانون - حسن غلامعلی فرد: آقای دهخدا نشست روی چمن، بقچه پیک نیکش را باز کرد، لقمه ای نان و پنیر و خیار و گوجه و ریحان و گردو از بقچه اش در آورد و تا خواست آن را به دندان بگیرد، شریعتمداری از پشت درخت فریاد زد: «در حالی که ما دانش آموزان به گردش علمی مشغولیم و سرمان با پیدا کردنِ اسنادِ غیر قابل انکار گرم است، معلمِ بی ملاحظه ما با خیالی آسوده در حال گاز زدن لقمه ای شدیدا اشرافی است.» دهخدا همان طور هاج و واج مانده بود که قالیباف از شاخه ای آویزان شد و گفت: «به جای این که به املاک نجومی گیر بدین، بیاین و به این لقمه نجومی آقای معلم گیر بدین!»

دهخدا آب دهانش را قورت داد و همان طور که لقمه درون دستش مانده بود، به شریعتمداری گفت: «پسرم، اول این که بهتره به جای «شدیدا» بگویی «به شدت»، بعدش هم این که چرا الکی جوسازی می کنی؟ مگه شماها از خونه تون غذا نیاوردین؟» که شریعتمداری ران مرغ بریانش را پشتش پنهان کرد و گفت: «چرا در مسائل خصوصی ما سرک می کشید؟ بر فرض که از خانه ناهار آورده باشیم. آیا وقت آن نرسیده است که شما داشته های تان را با دانش آ»وزان قسمت کنید؟ اگر ریگی به کفش تان نیست، نباید از چیزی بترسید!»

دهخدا خودش را جمع و جور کرد، با درماندگی لقمه اش را نشان شریعتمداری داد و گفت: «والا به خدا نون و پنیر و خیار و گوجه و گردو و ریحونه، همین!»

قالیباف همان طور که از شاخه آویزان مانده بود گفت: «اوه چه خبره! جاسازی این همه مواد در یک لقمه کار هر کسی نیست، به این می گن انبوه سازی! قطعا شما از آن برج سازهایی هستی که همیشه از تراکم فرار می کنن!»

دهخدا با لکنت گفت: «نه به خدا! انبوه سازی چیه؟ این فقط یه لقمه معمولیه.» شریعتمداری فریاد زد: «این دفاع شما محلی از اعراب ندارد. اگر راست می گویید، لقمه تان را شفاف سازی کنید!» دهخدا گفت: «محلی از اعراب ندارد یعنی چی؟ این ترکیب هیچ ربطی به بحث ما نداره و به هیچ وجه نباید ازش استفاده بشه.» بعد لقمه اش را باز کرد و محتویاتش را نشان شریعتمداری داد.

شریعتمداری گردوها را برداشت، سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت: «برای تو متأسفم که این خشکبار اشرافی را درون لقمه ات داری. شرم بر تو!» این را گفت و همان طور که گردوها توی دستش بود، پشت درخت رفت، آنها را روی سالاد سزارش گذاشت و با ولع شروع کرد به غذا خوردن. دهخدا نفسی عمیق کشید، لقمه اش را دوباره لوله کرد اما هنوز آن را به سوی دهانش نبرده بود که قالیباف گفت: «واقعا ترکیب «محلی از اعراب ندارد» غلطه؟»

دهخدا گفت: «عزیزم تو اگه همین جوری از شاخه آویزون بمونی، سکته مغزی می کنیا! همین الان هم صورتت مثل لبو سرخ شده. در ضمن پاسخ پرسش شما بله است. این ترکیب به غلط در زبان فارسی جا افتاده.» قالیباف به لقمه اشاره کرد و پرسید: «چطوری تونستی این قدر حرفه ای انبوه سازی کنی؟» دهخدا با کلافگی پاسخ داد: «نکنه الان باید سهم تراکمم رو بدم به شما؟» قالیباف لبخندی شیطنت آمیز زد. دهخدا در حالی که سعی می کرد بر کلافگی اش چیره شود، لقمه اش را دوباره باز کرد، آن را روبروی قالیباف گرفت و پرسید: «می شه سهم تراکمتون رو بردارین و برین به گردش علمی تون برسین؟»

قالیباف همه ریحان های درون لقمه را برداشت و به آویزان ماندنش از شاخه درخت پایان داد. سپس رفت بالای درخت و ریحان ها را کنار کباب برگش گذاشت و شروع کرد به خوردن. دهخدا زیر لب به خودش فحش داد که چرا پیشنهاد گردش علمی را داده بود. بعد لقمه اش را برای سومین بار لوله کرد و آن را سوی دهانش برد! اما هنوز لقمه وارد دهانش نشده بود که جدیدی با مونوپادش آمد کنار دهخدا و همان طور که سعی می کرد از خودش و دهخدا سلفی بگیرد، گفت: «می خوام با این لقمه ورزشکاریت یه سلفی بگیرم.» دهخدا با اعتراض گفت: «لقمه ورزشکاری کجا بود؟ یه لقمه نون و پنیر و خیار و گوجه ساده اس!» جدیدی سلفی اش را گرفت و گفت: «من اگه این رو بخورم، می تونم پشت سر هم ده تا شاخ بزر رو بشکنم.»

دهخدا پوف کرد و پرسید: «شاخ بز بشکنی که چه بشه؟» جدیدی سینه اش را ستبر کرد و پاسخ داد: «که قابلیت هام رو در معرض دید عموم قرار بدم.» دهخدا سگرمه هایش در هم رفت و گفت: «چه اصراری داری این جوری حرف بزنی؟! خیلی راحت بگو می خوام توانایی هام رو به همگان نشون بدم.» جدیدی کله اش را خاراند و متفکرانه گفت: «آخه سیاسی ها این جوری حرف می زنن!» دهخدا قولنجش گردنش را شکست و گفت: «حالا کی گفته شما سیاسی ای؟» جدیدی نگاهی به لقمه انداخت و پاسخ داد: «خودم.» سپس بدون این که اجازه بگیرد لقمه را از دست دهخدا گرفت، آن را باز کرد، گوجه های درون لقمه را برداشت، آنها را درون قابلمه آبگوشتش انداخت و همان طور که در تلاش بود با قابلمه آبگوشتش سلفی بگیرد، رفت.

دهخدا لقمه اش را از روی چمن ها برداشت، چند باری فوتش کرد و سپس آن را با دقت لوله کرد؛ اما هنوز آن را سوی دهانش نبرده بود که مولاوردی و ابتکار و آلیا آمدند پای درخت و زل زدند به معلم شان! دهخدا با شرمندگی پرسید: «اتفاقی افتاده؟» مولاوردی با عصبانیت پاسخ داد: «شما به همه پسرهای کلاس غذا دادین اما به جماعت نسوان کلاس غذا ندادین.» آلیا هم گفت: «البته درسته که مردها بر زن ها مقدم هستن اما این دلیل نمی شه که حقوق ما رو پایمال کنین!» ابتکار به آلیا اخم کرد و گفت: «منظور خانم آلیا اینه که شما تبعیض قائل شدین.»

دهخدا همان طور که عرق شرم بر پیشانی اش نشسته بود، لقمه اش را برای بار چندم باز کرد و گفت: «بفرمایید. قابل شما رو نداره. تو رو خدا تعارف نکنید.» آلیا جیغی کشید و سراغ لقمه رفت، خیارهای درون لقمه را برداشت و آنها را پیش ابتکار و مولاوردی برد. سپس خیارها را کنار چلو ماهیچه شان گذاشتند و شروع کردند به غذا خوردن. دهخدا نگاهی به دور و برش انداخت و با صدایی لرزان و آهسته گفت: «دیگه نبود؟»

سپس همان طور که حواسش به اطراف بود، لقمه اش را برای چندمین بار لوله کرد. آن قدر لقمه اش را باز کرده و چند باره لوله اش کرده بود که بیشتر مانند دستمال تعمیرکاران خودروهای وطنی شده بود؛ یعنی همان قدر پاره پوره! دهخدا لقمه جنگ زده اش را سوی دهان برد که ناگاه عارف آمد و بدون این که چیزی بگوید، زل زد به دهخدا.

دهخدا چند بار تصمیم به خوردن لقمه اش گرفت؛ اما هر بار که لقمه را سوی دهانش می برد، سنگینی نگاه عارف مانع این می شد که لقمه اش را گاز بزند. دهخدا پاک کلافه شده بود. نمی دانست خشمگین باشد یا مهربان. عارف آن قدر ساحت بود که دهخدا خجالت می کشید به او تشر بزند؛ اما آخر صبرش تمام شد و پرسید: «پسرم چیزی می خوای؟» عارف بدون این که چیزی بگوید، خیره شد به لقمه نان و پنیر. دهخدا لقمه اش را باز کرد، چند تکه نان خشک روی چمن ها افتاد. دهخدا با چشمانی غمگین گفت: «هر چی توش بود بقیه بردن. فقط همین نون و پنیر برام مونده. اگه کارت رو راه می ندازه تو رو خدا تعارف نکن!»

عارف در سکوت سوی لقمه نان خیز برداشت. با جاقوی میوه خوری اش پنیرهای مالیده شده بر نان را برداشت، آنها را روی خوراک پاستای ایتالیایی اش مالید، به گوشه ای خزید و غذایش را خورد. دهخدای غمگین، چشم دوخته بود به نان خشکی که روی دستش مانده بود. عارف با دقتی تمام همه پنیرها را برداشته بود و چیزی جز نان خالی برای دهخدا باقی نگذاشته بود. دهخدا نان خشکش را لوله کرد.
 
باز هم مقداری خرده نان روی چمن ها ریخت اما هنوز نان خشکش را سق نزده بود که حداد عادل آمد کنار او نشست و پرسید: «شما می دونی معادل فارسی بیف استراگانف چی می شه؟» دهخدا پرسید: «چرا جای معادل نمی گی برابر؟» حداد عادل گفت: «شما بیف استراگانف رو ول کردی، چسبیدی به معادل؟ همین غربزدگی شماست که باعث شده فرهنگ این مملکت تعالی نداشته باشه دیگه.» دهخدا چند باری نفس عمیق کشید و گفت: «جای تعالی بگو رشد! از واژه ها باید در جاهای مناسب بهره برد.»

حداد عادل پوزخند زد و گفت: «واقعا خجالت نمی کشی که نون خالی می خوری؟ وقتی نون خشک می خوری، معلومه که نمی تونی خالص رو از ناخالص تشخیص بدی.» دهخدا نگاهی به نانی که در دستش خشک شده بود، انداخت و گفت: «چه ربطی داره؟»

حداد عادل نان خشک را از دست دهخدا قاپید، آن را درون کاسه آبِ کله پاچه اش ریز ریز کرد و گفت: «ربطش به اینه که جای نون خشک توی آب کله پاچه اس!» بعد همان طور که غذایش را می خورد، رفت. دهخدا با دستانی خالی و شکمی گرسنه نشسته بود روی چمن و به غذا خوردن شاگردانش نگاه می کرد. هنوز زمان زیادی تا پایان یافتن گردش علمی مانده بود اما دهخدا به قدری گرسنه بود که نمی دانست تا آخر گردش علمی دوام می آورد یا نه! درگیر همین افکار بود که احمدی نژاد و دارو و دسته اش نزدیک او شدند.

مشایی با چشمانی خمار پرسید: «برای مان چه آورده ای دهخدا؟» دهخدا چشمانش را تنگ کرد و گفت: «ببخشید! متوجه منظورتون نشدم.» بقایی از پشت احمدی نژاد سرک کشید و گفت: «دستِ کبوترای تو، واسه کی دونه می پاشه؟» دهخدا همان طور که شکم خالی اش را می مالید، گفت: «باید بگی واسه کبوترای عشق، دست کی دونه بپاشه؟درستش یانه. اونی که شما گفتی غلطه.
 
کبوتر که دست نداره، بال داره!» رسایی گفت: «حرف رو عوض نکن. سهم ما کو؟» دهخدا سرفه ای کرد و پرسید: «سهم؟ کدوم سهم؟» کوچک زاده با عصبانیت همیشگی اش گفت: «خودتو نزن به اون راه. ما همه چیز رو دیدیم. زود باش سهم ما رو بده!» دهخدا نفی عمیق کشید و گفت: «والا همه خوردنی ها رو بردن. هیچی برام نمونده.» احمدی نژاد لبخند زد و گفت: «به به، چه ساعت قشنگی!» مشایی گفت: «چه کت خوش دوختی!» بقایی گفت: «چه شلوار خوش رنگی!» رسایی گفت: «چه کفش های تمیزی!» کوچک زاده هم چیزی گفت؛ اما دهخدا صدایش را شنید، چون توپ غرضی به سرش خورد و از حال رفت. وقتی به هوش آمد، ظریف را بالای سرش دید.

ظریف کتش را روی تن دهخدا انداخت و گفت: «ببخشید، من کمرم درد می کرد، نتونستم بلندتون کنم. اگه می شه زودتر پاشین بریم. وقت گردش علمی اتمام یافته!» دهخدا درهمان حال نیمه هوشیارش گفت: «اتمام یافته چیه؟ بگو تمام شده یا پایان یافته.» بعد نگاهی به خودش انداخت و ناگهان با ترس فریاد زد: «لباس هام کو؟!» جهانگیری از پشت ظریف پیدا شد و گفت: «تقصیر ما نیست، ما فقط اومده بودیم یه دوری بزنیم و بریم.» این را گفت و رفت. ظریف هم کتش را برداشت و با شتاب خودش را به اتوبوس رساند. دهخدا همان طور که از سرما می لرزید، زیر لب گفت: «آخه نونت نبود؟ آبت نبود؟ گردش علمی اومدنت چی بود؟»

این را گفت و آرام آرام از جایش برخاست و به سوی اتوبوس رفت.
برچسب ها:
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج