طنز؛ «وساطت» یا «میانجیگری»؟
دهخدا در کلاس را باز کرد و دید موسویلاری کوچک و عارف کوچک دست به یقه شده و فریاد میکشیدند. دهخدا آه کشید و نگاهی به تختهسیاه انداخت که رویش نوشته بودند: «فروش ژن مرغوب، بدون واسطه».
دهخدا در کلاس را باز کرد و دید موسویلاری کوچک و عارف کوچک دست به یقه شده و فریاد میکشیدند. دهخدا آه کشید و نگاهی به تختهسیاه انداخت که رویش نوشته بودند: «فروش ژن مرغوب، بدون واسطه». دهخدا با خونسردی سوی موسویلاری کوچک و عارف کوچک رفت، آنها را از هم جدا کرد و گفت: «کلاس جای زد و خورد نیست». عارف کوچک سینه ستبر کرد و گفت: «ما که فقط زدیم، اینا ژنشون کتکخوره!» موسویلاری گردن افراشت و گفت: «ما هم فقط زدیم، ما ژنمون خیلی هم بزن بهادره».
ارسال نظر