لیلا، روایتی زنانه از جهنم مردانه
۵۸۶۵۶۰
۰۸ شهريور ۱۳۹۶ - ۰۸:۱۹
۶۷۷۷
در رمان لیلا، هیچ چوب جادویی در کار نیست. فلاکت در بندبند آدم های خوب و بد این داستان جاری شده. قرار نیست با هیچ وردی شب تار به سپیدی سحر برسد اما زمان، بافنده قهاری است، پود سرمستی را به تار رنج گره می زند تا زمان مرگ فرابرسد.
ماهنامه تجربه - غزل زرگر امینی: در این رمان، هیچ چوب جادویی در کار نیست. فلاکت در بندبند آدم های خوب و بد این داستان جاری شده. قرار نیست با هیچ وردی شب تار به سپیدی سحر برسد اما زمان، بافنده قهاری است، پود سرمستی را به تار رنج گره می زند تا زمان مرگ فرابرسد.
 
ترکیه دهه پنجاه میلادی، جایی است که فلاکت و امید، عشق و خشونت، دست به دست هم داده اند تا آدم ها را وارد مبارزه ای پی گیر و نفس گیر برای زنده ماند بکند و مهر چون مجال کمی برای ظهور دارد، موجز و غلیظ شده تا کار قلب را یکسره کند. این رمان داستان طولانی از دویدنی بی امان و نفس گیر برای سیرشدن، آدم ماندن، عاشق ماندن.
 
 لیلا، روایتی زنانه از جهنم مردانه

داستان، از زبان دختری به نام لیلا است که دو خواهر و دو برادر دیگر هم دارد. پدرشان، خالدبیک مردی خشن و بیماری سادیستیک است. او بچه ها و همسرش را کتک می زند. از آن ها کار می کشد. پسرانش را از مدرسه بیرون می آورد تا کار کنند. زیباترین دخترش یاسمین را مخفیانه به کارهای خلاف وا می دارد تا بتواند پولی به جیب بزند. در بقیه ساعات روز، دختران همه برای زن متمول همسایه، در برابر بخشش هایی نخ نما، بیگاری می کنند. گلدوزی ها و قلاب بافی های بی پایان بدون دریافت مزدی.

آزار پدر فقط به حملات جسمی محدود نمی شود، او با تحقیر و توهین و ندیده گرفتن ها و سخت گیری های بیش از حدش، همه را زندانی و خفه کرده است. او پادشاه خونریز کشوری فقیر است که مردم نحیفش، نانی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن ندارند اما کتک می خورند و روحشان مچاله می شود و حق دم زدن ندارند. همه افراد خانواده از همان ابتدا می دانند که هیچ معجزه ای در کار نیست. رنج و بدبختی سرنوشت محتومشان است. می دانند قرار نیست طعم خوشبختی را بچشند اما کور که نیستند! چشم هایشان زرق و برق زندگی دیگران را می بیند.

تمامی این رنج ها در بستری از خرافات جاری در روزمرگی مردم محل و همسایه ها جاری می شود. هرچه فقر بیشتر، خرافات هم پررنگ تر. در ابتدا فکر می کنیم ممکن نیست نویسنده این آوار سنگین بدبختی را بدون روزنه ای کوچک برای تنفس بر سرمان خراب کند اما آهسته آهسته به هوا ون ور کم عادت می کنیم و می فهمیم قرار نیست مثل داستان های پریان هر چند صفحه، ذوق زده شویم و پایکوبی کنیم. قرار است با ریو عریان، مفلوک و چرک زندگی رو به رو شویم. یکدست سیاه تا این که لیلا و مادرش، کفه شفقت و تخیل را بالا می آورند

مادر، سایه تمام رنج های زنان زمین است. روح لیلا میان بی رحمی، قساوت قلب و خشونت بی پایان پدر از یکسو و عشق لطیف و عمیق مادر از سویی دیگر در ارتعاش است. مادر، او را که کوچک ترین فرزندش است خیلی دوست دارد و دردانه من صدا می زند. خالد او را با زشت ترین القاب و مادر را قوزی صدا می زند. زن، به جایش برای لیلا، قصه ها و افسانه های زیبا می گوید و خیالش را بارور می کند.
 
با آنچنان آرامشی موهای لیلا را می بافد و به فرزندانش رسیدگی می کند که تضادی چون روز در برابر شب با خالدبیک می سازد. گویی از کالبد آن زن کتک خورده که هر روز درد می کشد بیرون می آید و سبکبال، فرزندانش را تیمار می کند. اهل محل او را دوست دارند و به خاطر رویاهای صادقه ای که می بیند، محترم می دارند. او هم دور از چشم خونریز خالد، بدون گرفتن پشیزی، برای مردم خواب می بیند و از احوال ارواح رفتگانشان به آن ها خبر و تسکین می دهد.

کفه ترازوی روح واقع گرای لیلا تا ابد به سمت لطف و مهر مادر سنگین می ماند و با نوای سحرآمیز مادر که به دنیای شگفت انگیز درون پناه می برد؛ در حالی که به مرور برایش آشکار می شود از همان ابتدا، آرزوی مرگ خالدبیک را داشته.

داستان تلخ و سنگین، بی هیچ روزنه امیدی پیش می رود تا این که خالدبیک به خاطر یکی از وحشی گری هایش به زندان می افتد و همه نفس راحتی می کشند. دخترها آرام می شوند و پسرها قد می کشند. اما هم گرسنه تر می شوند و هم سایه شوم سنگین پدر، مرتب به آن ها یادآور می شود که آرامششان در گرسنگی و فقر، زیاد طول نمی کشد و هیولا برخواهدگشت. جایی برای نفس کشیدن نیست.

موجی از پس موجی و رنجی از پس رنجی دیگر. لیلا در مدرسه با خانم معلمی خشن و بی رحم مواجه می شود که پایان هفته ها، شاگردانش را به نظافت خانه اش وامی دارد، حتی معلم مهربانی هم در کار نیست. بدبختی ها، دسته جمعی سر آدم آوار می شود.

خالدبیک بر می گردد. بی رحم تر، قوی تر، حیله گرتر و خشمگین تر از گذشته است. تمام روزنه ها را می بندد و تاریکی مطلق، سهمگین تر از پیش، حکمفرما می شود. انتقام زندان را از تک تک اعضای خانواده می گیرد. دوباره در سیاهی و خفقان فرو می رویم. همه، چون سایه ای در تاریکی نفس می کشند و لیلا اولین کسی است که رازهای ترسناکی را از زندگی پدر می فهمد و باز خاری در قلب خواننده فرو می رود.

نویسنده به عمد، سیاهی را آنقدر واقعی می سازد تا ما هم مانند لیلا با رفتن به یک اردوی ساده از جا بجهیم  با آن که می دانیم بدون هیچ تردیدی به زندان باز خواهیم گشت اما فرصت تنفس در هوای کوه و دشت را از دست نمی دهیم. لیلا چند صفحه ای نفس می کشد. ما هم میان گردباد فلاکت، لحظه ای دلمان خوش می شود. گرچه لیلا حتی در خواب نیز فراموش نمی کند که از کجا آمده و چه بر سرش گذشته و قرار است به کجا برگردد.

برخلاف قرار نویسنده با ما، ناگهان چیزی شبیه معجزه لیلا را از آن خانه سیاه و تاریک نجات می دهد. او عشق را با همسر خوش چهره اش تجربه کند، اما ما بدبختی را شناخته ایم، به ریتم رنجور زندگی قهرمان داستان عادت کرده ایم و نگرانیم و نگرانیم، منتظریم آن بدبختی شوم  و سیاه از صفحه بعدی بیرون بیاید و زندگی نحیفی را که لرزان، پا گرفته ببلعد.
 
دلمان می خواهد بگوییم بس است! فاجعه و رنج و فلاکت بس است اما از سویی هم دلمان نمی خواهد گول بخوریم و یک شبه همه چیز رو به راه شود. آنقدر بدبختی به شکلی واقعی، روی بدبختی تلنبار شده که ما را در غلظت سیاهش مدهوش می کند. آنقدر عقده روی عقده، بسته شده که ما را با بغض بسیار و امیدی اندک چسبیده به کتاب نگه می دارد.

لیلا، مادر می شود و جهان، برای لحظه ای روشن می شود. اما باز زمان، در هجوم نگرانی ما، کتاب را ورق می زند. داستان دوباره در سرازیری فلاکت، سرعت می گیرد. خالد سرخورده از شکست در تجارت، تمام خشم و عقده اش را بر سر همسر و فرزندانش خالی می کند. لیلا از این ماشین ترمز بریده، پایین پریده و در جزیره عاشقانه خودش زندگی می کند و مثل مادرش خواب می بیند.
 
اما تاریکی به آن جا هم نفوذ می کند، همسر خوش چهره اش زندگی مرموزی دارد. لیلا در کشمکش میان فقر برای سیر کردن فرزندش و تلاش برای دانستن رازهای مرد زندگی اش، دست و پا می زند و وقتی رازهای تازه ای از رفتار مرموز همسرش کشف می کند، داستان با شروعی دوباره پایان می پذیرد. لیلا تصمیم گرفته است میزبانش یعنی زندگی را وادار کند تا او و فرزندش را دوست داشته باشد. جنگجویی خجالت زده از پوست بیرون می آید.

لیلا

  • فریدون زعیم اوغلو
  • ترجمه: حسین تهران
  • نشر مرکز
  • چاپ اول 1396
انتشار یافته: 4
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
18:40 - 1396/06/08
خدا می داند که چه زمانی این رویه از سینمای ایران برداشته خواهد شد که همش با عنوان یک زن هست جداً که جای تاسف دارد لااقل برای خالی نبودن عریضه یکدفعه اسم یک مرد باشه
Iran, Islamic Republic of
23:32 - 1396/06/10
این تبلیغ کتاب دوست عزیز نه فیلم،آخه اول ببینید و درست بخونید بعد بیاین نظر بدین
Iran, Islamic Republic of
14:55 - 1398/06/08
من ۱۰۰ صفحشو خوندم هنوز دارم ادامه میدم
یه کتاب ۵۰۰ صفحه ای است
تا اینجا قشنگ بود
ولی آدم با خوندنش یاد سریال های ترکی میافته
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج