دالتون ها؛ تبهکارانِ دست و پا چلفتی!
۶۱۹۵۹۸
۰۶ آبان ۱۳۹۶ - ۱۳:۳۳
۱۶۰۳۵ 
برادران دلتون که بعدها سوژه کتاب و کارتون شدند زمانی جزو خشن ترین باندهای تبهکاری غرب وحشی بودند.
مجله همشهری سرنخ - اشکان خسروپور: برادران دلتون که بعدها سوژه کتاب و کارتون شدند زمانی جزو خشن ترین باندهای تبهکاری غرب وحشی بودند.

دالتون ها واقعی هستند. همان برادران قد و نیم قدی که در کارتون «لوک خوش شانس» جزو ستاره های بامزه دوران کودکی بودند، واقعی هستند. این چند برادر زمانی جزو مخوف ترین و خطرناک ترین چهره های غرب وحشی بودند. آن ها بعد از چند بار دزدی، به فکر دستبرد زدن به چند شعبه بانک در شهر زادگاه شان افتاده و به آن جا حمله کردند اما هیچ وقت فکرش را نمی کردند که چه اتفاق مرگباری در انتظارشان است.

پنج نفر بودند، «گرت»، «امت»، «باب»، «بیل پاور» و «دیک». آن ها جزو وحشتناک ترین تیراندازان حرفه ای در کل ایالت کانزاس بودند. آنقدر کارشان جدی و رفتارشان عجیب بود که هیچ کس حتی جرئت نمی کرد از نزدیک شان رد شود. آنها روز و شب شان به دزدی و دغل بازی می گذشت. هر چند دزدی های فراوانی کرده و جیب عده زیادی را خالی کرده بودند اما هیچ وقت فکرش را هم نمی کردند که بزرگ ترین و بلندپروازانه ترین پروژه شان چه سرانجامی پیدا خواهدکرد.
 
دالتون ها؛ تبهکارانِ دست و پا چلفتی!

دزدی در زادگاه دالتون ها

صبح پنجم اکتبر 1892 میلادی، ساعت 9 و 30 دقیقه صبح شهرستان کوچک «کافی ویل» در ایالت کانزاس آمریکا مثل روزهای دیگر نبود. در این روز، دالتون ها بعد از سال ها به شهر زادگاه شان برگشته بودند، یک نقشه جدید در سرشان می چرخید. یک نقشه که تا پیش از آن هیچ گروه گانگستری ای حتی جرئت فکر کردن به آن را نداشت. این اتفاق آن قدر عجیب بود که روزنامه محلی شهرستان، خبر دقیق آن را مدتی بعد مخابره کرد. این گزارش بسیار دقیق بود، آن قدر دقیق که حتی ساعت ورود دالتون ها به شهر را نوشته، محل ورودشان به شهر را نشان داده و تنها بانک شهر را که مورد دستبرد قرار گرفته بود، با هنرمندی توصیف کرده است.

برادران دالتون آن طور که در این گزارش عنوان شده بود، همیشه دنبال منفعت مالی بودند، تی اگر پای قتل و جنایتی هم به میان کشیده می شد، به خاطر پول بود، عموما دنبال «بزخری» یا «آفتابه دزدی» هم نبودند. سراغ یک منبع مالی هنگفت را می گرفتند که ارزش دزدیده شدن داشته باشد؛ بانک می زدند و جیب ثروتمندان را خالی می کردند. آخرین بار آن ها ما نقشه ای بزرگ تر از قد و اندازه شان در سر داشتند، می خواستند همزمان صندوق بزرگ دو بانک شهر را خالی کنند.

ایده دزدی همزمان از دو بانک در شهر «کافی ویل»- زادگاه دالتون ها- را «باب» مطرح کرد که می گفت باید مثل «جسی جیمز» دزد اسطوره ای غرب وحش عمل کنند. او گفت باید برای زهر چشم گرفتن از مردم و کسانی که دنبال شان می گردند، یک دزدی همزمان را برنامه ریزی کنند. بانک های «سی.ام کاندون اند کمپانی» و اولین بانک ملی آمریکا که درست رو به روی آن قرار داشت، محل دزدی ها بود.

آن ها به تمام جزییات شهر و ساختمان هایش وارد بوده و می توانستند سر فرصت هرچه می خواهند را بدزدند اما چون در آن زمان آن ها برای مردم شهر مثل گاو پیشانی سفید بوده و همه جا با اسب ها و شمایل خاص شان به سرعت شناخته می شدند، اسب ها را پشت جاده ای که در حال تعمیر بود، به دیوار بسته و با پای پیاده وارد شهر شدند.

وقتی مردم مات شدند

این طور که در گزارش روزنامه محلی آمده، آن ها بدون اسب هایشان و بدون جلب  توجه واردش هر شدند. در ابتدای ورود به شهر- وقتی هنوز کسی روی صورت شان دقیق نشده بود- به نظر می رسید که در اجرای نقشه شان موفق شده اند اما خوشحالی بعد از پیروزی زاد در چشم هایشان دوام نیاورد. طولی نکشید که تقریبا همه اهالی آن ها را بدون کوچک تری دردسری شناختند، هنوز اعلامیه های «تحت تعقیب» با اسم، عکس و مشخصات دالتون ها روی در و دیوار شهر به چشم می خورد. جایزه خیلی خوبی  هم برای دستگیری شان در نظر گرفته شده بود.
 
 دالتون ها؛ تبهکارانِ دست و پا چلفتی!

با همه اینها، مردم شهر در آغاز ورود آن ها، اسلحه ها را غلاف کرده، با چشم های وحشت زده مردان وحشی ای را تماشا می کردند که معلوم نبود در سرشان چه می گذرد. آن هایی که ترس مرگ سر تا پایشان را گرفته بود، برای امان خواستن، حتی دست هایشان را هم بالا برده بودند، تا زمانی که برادران دالتون به جلوی بانک رسیدند، حتی صدای نفس های مردم هم به زحمت شنیده می شد اما بعد از این که اسلحه هایشان را بیرون آورده و سعی کردند در ورودی بانک را با تهدید باز کنند، تنها یک صدا از اهالی شهر بلند شد که می گفت: «می خواهند بانک را بدزدند.»
 
این فریاد، مردم را به خودشان آورد. آن ها فهمیدند که هدف این حمله ناگهانی، بانک است، پس با خیال راحت دست ها را پایین آوردند اما برای این که از جان شان محافظت کنند، دست را به حالت آماده باش روی اسلحه شان گذاشتند.

اتحاد علیه دالتون ها

دزدی از بانک فقط 15 دقیقه طول کشید و بعد از پایان تمام جنجال ها، اجساد زیادی بر جای ماند. اولین کسی که کشته شد، کارمند بانک بود. این طور که در روزنامه محلی آمده، او به خاطر این که «کمی تاخیر» کرده بود کشته شده بود. بنابراین گزارش، کارمند ارشد بانک از باز کردن در گاوصندوق امتناع کرده بود. او می گفت صندوق روی حالت قفل تنظیم شده و دست کم  تا 45 دقیقه دیگر نمی توان آن را باز کرد.

دالتون ها فکر کردند که او دارد زمان می خرد. برای همین، مرد بیچاره را کشتند. در همین فاصله کوتاه، گروهی از مردم شجاع شهر با هم متحد شده و اطراف ساختمان بانک را گرفتند. احتمالا جایزه هنگفت باعث شده بود تا هر کسی با کشتن دالتون ها به فکر لقمه نانی برای خودش باشد.

در طول همین 15 دقیقه ای که دزدی به درازا کشید، مردم شجاعت به خرج داده و با اسلحه هایشان جلوی گروه برادران خلافکار ایستادند. دزدی از بانک چندان خونین نبود اما درگیری در شهر باعث شد تا نام «کافی ویل» به عنوان یکی از بزرگ ترین محل های نبرد ضددالتون ها در تاریخ غرب ثبت شود.
 
دالتون ها؛ تبهکارانِ دست و پا چلفتی!

درگیری به سبک فیلم های وسترن

درگیری شدیدی در بیرون بانک شکل گرفت، آن هم در حالی که کلانتر شهر کلا از ماجرا بی خبر بود و مردم عادی خودشان با دالتون ها درگیر شده بودند. کلانتر وقتی از ماجرا خبردار شد که صدای شلیک های پیاپی کل شهر را گرفته بود. او خودش را وسط معرکه انداخت اما دالتون ها حرفه ای تر از این حرف ها بودند. آن ها توانستند کلانتر را در همان اول کار از بین ببرند. دقیقا مثل فیلم های وسترن. کلانتر در آخرین لحظه پیش از این که نفس آخر را بکشد، یکی از دالتون ها را کشت.

«کافی ویل» شهر سرنوشت دالتون ها بود. بعد از مرگ یکی از برادران به ضرب گلوله کلانتر، بقیه هم روحیه شان را از دست دادند. در این نبرد خونین در شهر کوچک زادگاه، پرونده دالتون ها برای همیشه پیچیده شد. «گرت»، «باب» و «بیل پاور» کشته شدند. «امت» از همه خوش شانس تر بود. او با این که طبق روایت روزنامه محلی، 23 گلوله خورده بود اما زنده ماند؛ هر چند دست ها، بازو و شانه هایش تقریبا آبکش شده بود. حدود 18 گلوله فقط به پشتش اصابت کرده بود. بعد از این نبرد خشن، تنها عضو خانواده دالتون ها دستگیر شده و به زندان افتاد. شرایطش طوری نبود که بتوانند او را اعدام کنند، در نتیجه به حبس ابد محکوم شد.

تنها بازمانده دالتون ها آدم خوش شانسی بود. او هرچند زخم های زیادی برداشته بود و یک قدم بیشتر تا مرگ فاصله نداشت، زنده ماند. او حتی به اعدام هم محکوم نشد اما شاید بزرگ ترین شانسش این بود که با وجود حبس ابد، فقط 14 سال در زندان ماند و بعد از آن، عفو گرفت و آزاد شد. او بعد از پایان دوران محکومیت به ایالت کالیفرنیا رفته و زندگی تازه ای را آغاز کرد. او یک آژانس معاملات ملکی راه انداخت، کتاب نوشت و حتی مدتی به عنوان بازیگر، نمایش هایی اجرا می کرد. او در سال 1937 میلادی در 66 سالگی و به مرگ طبیعی از دنیا رفت.

برادران شیاد، دست و پا چلفتی از آب درآمدند

«دالتون» آکتور سینما

دالتون ها را خیلی ها با نام «لوک خوش شانس» می شناسند اما واقعیت این است که داستان دالتون ها مدت ها از این که چنین کارتونی شکل بگیرد، سوژه یک کتاب کمیک استریپ (تصویری) بود.

این شخصیت های کارتونی، شباهت چندانی به موجودات غول پیکر و دیوانه ای که دست به دزدی های عجیب و بزرگ می زدند، نداشتند.

دالتون های واقعی در زمان حیات شان به عنوان یک گروه شکست ناپذیر شناخته می شدند که شایعه شده بود هیچ کلانتری نمی تواند دستگیرشان کند. در مقابل، برادران قد و نیم قد دالتون که در کتاب «لوک خوش شانس» نام شان درج شده بود، دست و پا چلفتی، خرفت و بسیار گیج بودند تا جایی که مدام دستگیر شده و به زندان می افتادند. البته نام تمام این برادران با شخصیت های واقعی فرق داد.

در این بیک یک استثنا هم هست؛ آوریل، بزرگ ترین برادر در دنیای واقعی وجود خارجی نداشته و صرفا زاییده تخیل نویسنده است. داستان دالتون ها در کتاب و بعدها کارتون لوک خوش شانس کاملا ساختگی است. ماجرا با فرار آن ها از زندان آغاز می شود و در نهایت، با چند بار دستگیری آن ها به پایان می رسد. در این داستان هیچ کس نمی میرد و لوک، قهرمان داستان و سگش بوشفک، در افق محو می شوند.
 
دالتون ها؛ تبهکارانِ دست و پا چلفتی!

افشای دست های پشت پرده بعد از مرگ برادران خشن

معمای دالتون ها

سال ها بعد از پایان قصه دالتون ها نکات جالبی از زندگی این گروه شرور و جزییات دزدی های آن ها منتشر شد. اصلی ترین بخش این اطلاعات را تنها بازمانده دالتون بر زبان آورد.

«امت دالتون» درباره دزدی بزرگی که در نهایت باعث از هم پاشیدن گروه گانگسترها شد گفت: «برخلاف آن چه همه تصور می کنند، طرح این دزدی بزرگ از برادر من نبود. اصلا دالتون ها چنین چیزی به ذهن شان نرسیده بود. مغز متفکر دزدی «هک توماس»، معاون فرماندار نظامی آرکانزاس بود. نقشه بیشتر دزدی ها را فرماندار نظامی می کشید. او می خواست با فشار وارد کردن به بانک ها از آن ها باج گرفته و سهم خواهی کند. «به پول هایی که ما می دزدیدیم، کاری نداشت. او دنبال لقمه های بزرگ تری بود».

اسب هایی که در همان اول کار در بیرون از شهر رها شده بودند، با مرگ صاحبان شان، بدون صاحب مانده بودند. نفر ششمی وجود نداشت که تمام آن اموال را صاحب شده بود. او را بعدها با نام «عضو پشت پرده گروه دالتون ها» معرفی کردند.

او «بیل دولین» بود که تقریبا از تمام جزییات نقشه دزدی باخبر بود. او از بقیه نقشه این برادران شیاد هم چیزهایی می دانست اما معمولا خودش را وارد معرکه نمی کرد. می گفت از دور مراقب شان است تا اگر اتفاقی افتاد وارد عمل شود. اما از نظر او هیچ وقت چنین نیازی رخ نداد. بیل تنها کسی بود که از جای اسب ها خبر داشت و بعد از گرفتار شدن گروه، اسب ها را برداشته و فرار کرد.
مطالب مرتبط
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج