دنیا برای محمد، ساعت سه و نیمِ ۲۵ خرداد تمام شد
«محمد»، پدر، مادر و خواهرش را در سومین روز جنگ که یکشنبه ۲۵ خرداد بود از دست داد و هنوز سوگوارشان است.
شرق: بامداد بیستوسوم خردادماه ۱۴۰۴، روز بهت، حیرت و آشفتگی بود. آن روز و ۱۱ روز بعدش، روایتهای بسیاری منتشر شد؛ خانوادههای بسیاری داغدار و هزاران نفر عزادار ازدسترفتن عزیزانشان شدند. امروز داغ خانوادهها تازه است، درست مانند یک سالی که گذشت و جنگ دومی که برایشان یادآور تمام رنجهای ۱۲ روز موشکباران بود. آنها این روزها در پی برگزاری مراسم هستند؛ مراسم یادبود یک سال نداشتنشان.

«محمد» یکی از آنهاست؛ پسر جوان ۳۰سالهای که اکنون در آستانه اولین سالگرد از دست دادن خانوادهاش است. «محمد»، پدر، مادر و خواهرش را در سومین روز جنگ که یکشنبه ۲۵ خرداد بود از دست داد و هنوز سوگوارشان است. ساعت سهونیم بعدازظهر آن روز برای محمد تمام نمیشود. به آن خیابان و به آن پلاک برمیگردد؛ پلاک شماره ۶ خیابان اشرفی و هرآنچه گذشته را مرور میکند که چطور جنازه پدر و خواهرش را بیرون کشیدند و چطور بعد از نزدیک به دو هفته، بخشی از پیکر مادر پیدا شد.
این یک سال چطور گذشت؟
«وقتی خاطرات را مرور میکنم میگویم چقدر پوستکلفت بودم و چقدر هیچچیز عادی نشد».
«محمد» هرچقدر خاطرات را بالا و پایین میکند، به اینجا میرسد که چه کاری از دستش بر میآمده: «اوایل میگفتم کاش خودم هم با آنها رفته بودم. چرا آن روز نبودم؟ چطور شد که آن ساعت از روز خانه نبودم، درحالیکه باید زودتر به خانه برمیگشتم. بعد که اتفاقات را مرور میکنم، میگویم شاید من ماندم تا پیکر خانوادهام پیدا شود. تا آزمایش دیانای بدهم و از طریق آزمایشهای من بتوانند بخشهایی از پیکر خانوادهام را شناسایی کنند». محمد مادرش را بعد از حدود دو هفته از آوار پیدا کرد. خودش رفت آتشنشانی را خبر کرد، خواهش و التماس کرد و با هماهنگی کلانتری توانست گروهی را به محل بفرستد. از آن روز، «شرق» گزارشی با عنوان «آوار خانه شماره ۶» منتشر کرد و جزئیات آنچه گذشت را نوشت.
چه کسی در این یک سال کمکت کرد؟
«اوایل مشاوره روانشناسی میگرفتم. خیلی هم به من کمک کرد، اما در نهایت خود آدم است که میتواند به خودش کمک کند. تُن صدای محمد از پشت تلفن تغییر میکند و میلرزد: «در این یک سال آدمهای زیادی کنارم بودند. از دوست و فامیل تا همکار و... . سعی کردم کار و ورزش کنم. خودم را سرگرم کردهام. اما در نهایت وقتی آخر شبها به خانه بر میگردم، صدای موزیک را که بلند میکنم ناخودآگاه چشمانم خیس میشود. صورتم خیس میشود».
او میگوید در این یک سال شهرداری، بنیاد شهید و امور ایثارگران با او همکاری زیادی داشتهاند و همیشه خوب جوابش را دادهاند. اما مشکلش همچنان با صاحبخانه است. او مبلغ ودیعه خانه را که یک میلیاردو ۵۰۰ میلیون تومان بود، از شهرداری گرفته و موعد بازگرداندن همین روزهاست اما صاحبخانه پول را نداده و او مجبور شده یک سال دیگر از شهرداری مهلت بگیرد. هنوز دادگاه میرود تا پول را از صاحبخانه پس بگیرد و هر بار ناامیدتر برمیگردد. خانوادهاش را شهید اعلام کردهاند؛ هرچند پروسه احراز هویتشان بسیار طولانی بود؛ پاییز سال گذشته بود که به عنوان شهید تأیید شدند. پنجشنبه که بیاید، مراسم سالگرد خانواده موسوی است.
ارسال نظر