روایتی از زندگی پای «دار»
زندگی گاهی دست میگذارد روی بعضی آدمها، یقهشان را میگیرد و آنان را یکهو، از کودکی به بعد از جوانی، به میانسالی پرت میکند، کاری که با فاطمه کرد.
روزنامه شرق: زندگی گاهی دست میگذارد روی بعضی آدمها، یقهشان را میگیرد و آنان را یکهو، از کودکی به بعد از جوانی، به میانسالی پرت میکند، کاری که با فاطمه کرد. هشتسال داشت وقتی فیل پدرش یاد هندوستان کرد و او، مادرش، یک برادر و پنج خواهر قدونیمقدش را انداخت و رفت. کلاس دوم دبستان بود و سهسال بعد، وقتی پروندهاش را گرفت و با همکلاسیها و مدرسه خداحافظی کرد، فهمید سوادش - احتمالا برای همیشه- در حد ابتدایی خواهد ماند و دیگر نمیتواند کسی را همکلاسی صدا کند و اگر روزی مادر هم بشود خاطرات زیادی از مدرسه و معلم و گچ و تختهسیاه و حس همکلاسی نخواهد داشت تا برای بچههایش تعریف کند.
آنزمان نمیفهمید وقتی دروهمسایه میگویند «تنبانش دوتا شده» یعنی چه؟ و چه کسی تنبانش دوتا شده است. او کوچکتر از آن بود تا رابطه پدر، زنبابا، هوو، اشکهای مادر و تنبان را بفهمد. نمیدانست همین که دستچپ و راستش را شناخت، باید نانآور شود و مسوولیت «مردخانه»بودن را روی شانههایش حس کند.
سر بیسایه
شش سال است که فاطمه سایه پدر را روی سر خود ندیده است و یادش رفته بوی تن بابا را. با این حال نمیشود به او و برادر و خواهرانش گفت بچههای طلاق، چون مادرش هنوز از آن مرد جدا نشده است. «برای خاطر روحیه بچههام نرفتم طلاق بگیرم، خواستم اگر پدر بالا سرشون نیست، لااقل اسمش روی سر بچههام باشه. راستش یهکم خرج و دوندگی هم داشت و منم پول نداشتم برم دنبالش.»
بعد از رفتن آن مرد، مادر شد پدر، بچهها هنوز از آبوگل در نیامدهاند و او باید به تنهایی جور بکشد. «برای اینکه خرج خونهرو در بیارم، رفتم خونههای بالاشهر و نظافتچی شدم.» اما به حتم با رُفتوروب خانه مردم نمیشود خانه را آباد کرد. مادر یکتنه شکم ششبچه را سیر میکند، اجاره خانه و خرج مدرسه میدهد و به فکر آیندهای که چنان با عجله میآید که انگار سوار دنبالش کرده، هم هست. البته او برای گذران زندگی مجبور میشود هزینهها را به حداقل برساند.
حرف که میزند چانهاش مدام در حال لرزیدن است، حالی که نشان از دل پر و بغض ورمکرده بیخ گلو دارد که میخواهد بترکد؛ «بچههارو از مدرسه برداشتم؛ مجبور بودم، پولشو نداشتم که بتونم خرج مدرسهشونرو بدم، گذشته از این، بچهها وقتی برن مدرسه، دیگه نمیتونن اونطوری که باید، کار کنن و پول دربیارن، ما هم که جز خودمون کسیرو نداشتیم که بخواد زیر پروبالمونرو بگیره.»
مادر نمیتواند بچه را به امید خدا توی خانه بگذارد و برود کارخانهای، جایی قرارداد ببندد و هر روز هشت تا 12ساعت سرکار باشد. او نمیتواند بچهها را با دل راحت و خیال آسوده هر جایی پی کار فرستاد، در خانه که میشود کار کرد. مادر کار را میآورد توی خانه؛ «لیمو و پسته و زعفرون، هرکدومرو به فصلش گرفتم و آوردم توی خونه تا بچهها پاک کنن. کار مردم بود؛ کیلویی پاک میکردیم، هنوز هم اینکارو میکنیم. محرم و صفر هم زنجیر برای هیاتها میبافیم، نباید و نمیتونیم بیکار باشیم. هیچکدوم از این کارا هم درآمد زیادی نداره، اما همینهم غنیمته و پولشو میشه به یه زخمی زد.»
دختری، شد مرد خانه
آن مرد حالا ششسالی میشود که پایش را پس کشیده است؛ از همه چیز. فاطمه اما بیشتر از ششسال بزرگ شده است. فکر و ذکرش خرج خانه و جورکردن جهیزیه برای خواهران دمبختش است و البته دستان مادرش که آنقدر خانههای بالای شهر را روفته که به اسم مواد شوینده هم حساسیت پیدا کرده است.
دستهای فاطمه 13ساله، از 8سالگی با کار آشنا شدند. مدتی است که بافت تابلوفرش را یاد گرفته و پایدار زانو میزند؛ از صبح خروسخوان تا اِلای شب.
دو ماه طول کشید تا اولین تابلوفرش از روی دار بیاید پایین و 600 هزارتومان دستش را بگیرد. دستمزدی که با همان دستی که گرفته بود، ردش کرد به طلبکارها. به قسطهای جهیزیه بزرگترین خواهرش. «خواهر اولیم دوسال پیش ازدواج کرد، قسط جهیزیهاش مونده بود و منم همه پول تابلویی که بافته بودم رو دادم به طلبکارا.» لبخند رضایتی روی صورتش مینشیند، وقتی مادرش دستی به سرش میکشد و میگوید: «فاطمه مرد خونه ماست و جور همهرو میکشه.»
چهار خواهر از ردِ هم آمدهاند، دومین خواهر هم مدتی است عقد کرده و منتظر جورشدن جهیزیهای ساده است تا بتواند برود دنبال بخت خودش، اما از خالیبودن خانه و سرفروافتاده مادر، وقتی صحبت از جهیزیه میشود، میتوان فهمید به این زودی، خبری از مجلسگرفتن نیست و یکجورهایی نگاهها به فاطمه است که تابلوفرش دیگری روی دار دارد؛ نقشی از گنبد طلایی بارگاه امامرضا(ع). او حالا بیشتر از تابلو قبل به کار سوار است؛ «دستم تند شده، اگه خدا بخواد این تابلورو یکماهه تموم میکنم و پولش رو میدم برای خرید جهیزیه خواهر دومیم که تو عقدِ.»
هنوز نرفتهایم که زانو میزند پایدار و انگشتان باریکش روی زمینه سفید چله میرقصد؛ موزون و پرشتاب. اما سخت به نظر میرسد هرقدر هم سریع گره بزند، باز این دستهای کوچک، توان آن را داشته باشند تا گرههای بزرگ و کور زندگی را باز کنند.
تشنجهای یک زندگی
از در و دیوار خانهای که تمامش یک اتاق 24متری است، چقدر بدبختی و ادبار میتواند ببارد؟ فقر و محرومیت مانند بختک افتاده است روی زندگی راحله و دارد نفسش را میگیرد. راحله زرد و نزار است، کمی گوشتدارتر از اسکلت است و خیلی جوانتر از آنکه بخواهد قوز داشته باشد. اندوه و رنج انگار روی چهرهاش منجمد شده است. خانه که نه، وارد اتاقش که میشویم، دو بچه عین دو لندوک لرزان، چشمانشان روی صورت ما؛ از معدود کسانی که برای گرفتن طلب به خانهشان نیامدهاند، دودو میزند.
گوشه اتاق، کنار «دار» یک نفر با استخوانهای بهدر جسته که از زیر پتو هم میشود آنها را دید، جنینوار در خود جمع شده است. هر از گاهی مانند موجودی زخمی و در حال نزع، نالهای کمجان از گلویش کنده میشود و انگار جانش بخواهد در برود، تکانی میخورد و پا بر زمین میکوبد. راحله او را معرفی میکند؛ «حسین شوهرمه، صرع داره.» راحله 10سال پیش به هزار امیدوآرزو آمد خانه شوهر؛ «مادرش نگفت مریضِ، هیچی نگفتن، نمیدونستم، بلهرو گفتم و بعد فهمیدم صرع داره.» کسی حمایتشان نمیکند و تنها کمکی که به آنان میرسد از طرف خیریه آبشار عاطفههاست.
روزهایشان سخت میگذرد؛ راحله میگوید از پدر و مادر حسین هیچ خطوخبری نیست؛ «ولش کردن به امان خدا، وقتی دیدن مریضِ، ولش کردن. اولای ازدواجمون دم بنگاه املاک باباش کار میکرد، برادرش که از خدمت اومد، باباش حسینرو انداخت بیرون و گفت دونفر لازم ندارم؛ هرچند همون موقع هم وضعمون بهتر از الان نبود؛ بعضی روزا که میومد خونه دو تا دونه تخممرغ تو جیباش بود و میگفت بابام اینارو داده و گفته فعلا همینارو ببر تا بعد.
سه تا پسر داره که سالمن، این یکی، که مریضه رو نمیخوان.» حسین که پدر، عذرش را میخواهد، میرود کارگری، اما...؛ «رفت کارگری سر ساختمون، روز اول تشنج کرد، بهش گفتن دیگه نمیخواد بیای، اجاره خونه و خرج داشتیم، دختر اولم یکسالش بود، هیچ منبع درآمدی هم نداشتیم، خودم رفتم یه کارخونه سرکار، روزی دوهزارتومان حقوق میدادن، یک مدت اونجا بودم ولی زندگی نمیچرخید.»
حسین بیکار نمیماند، یا بهتر است بگوییم، سعی میکند بیکار نباشد و تلاشش را میکند. میرود سرگذر، یک روز کار هست و یک روز نیست، در این بین دختر دومش هم به دنیا میآید. حال حسین روزبهروز بدتر میشود، نه درمان درستی در کار است، نه تغذیه مناسبی و نه آرامشی. آخرین باری که کار گیرش میآید، دیماه سال گذشته است؛ «آخرین باری که رفت سرکار تشنج کرد، از بالای پلهها افتاد پایین و به سرش ضربه خورد و حالش بدتر از قبل شد.» تشنجهای شدید، طولانی و مکرر او، مانند پسلرزههای تمامناشدنی، لحظهای زندگی راحله و دو دخترش را آرام نمیگذارد.
سیمای زنی بدون رویا
دار تابلوفرش در خانه راحله هم برپاست، نقشش «وانیکاد...» تابلویی که قرار است پس از اینکه از دار پایین آمد، برود قد دیوار خانه کسی که چیزی برای چشمخوردن دارد. راحله خیالش جمع است که کسی او و زندگیاش را چشم نمیزند. او فرصت نمیکند با دو طفل و مردی که هر لحظه باید مواظب تشنجهایش بود، تابلوها را با دقت و به موقع تمام کند؛ «تابلو قبلی تقریبا سهماه طول کشید تا تموم شه، اما چون بافتش خوب نبود، بیشتر از 300تومان ازم برنداشتن» البته خریدار تابلو جدید خیریه است و هدف آنان هم کمک است و تابلوفرش را به قیمت مناسبی میخرند تا کمکی به این خانواده شود. دست راحله نه تنها خالی، که موجودی جیبش منفی است؛ «دو تا قسط بیمهام عقب افتاده، سومیش هم همین روزا میرسه، اجارهخونه هم ندارم که بدم، داروهای حسینرو هم اگر خیریه نباشه نمیتونم بخرم.»
راحله توانسته بهخاطر کار بافت تابلوفرش، خود و دو دخترش را بیمه کند، اما حسین بیمه نیست، او را با دفترچه برادرش دوادرمان میکنند؛ «گفتن باید صددرصد از کار افتاده باشه تا بیمهاش کنیم، میگن الان 70درصد ازکارافتاده است، البته نمیدونم صددرصد یعنی چی و کی از نظر اونا صددرصد از کارافتادس. فقط میدونم حسین هشتماهه نمیتونه بدون همراه حتی راه بره و زمین نخوره.» بعضی آدمها نه رویا دارند و نه آرزو، فقر و حواشی آن شاید فرصت رویاپردازی و فکرکردن به چیزی مثل آرزو را هم به آنان ندهد. راحله بیرویاست، او شاید فکر میکند 30 سال برای آدمی که دستش به دهانش نمیرسد عمر زیادی است، به همین خاطر فقط یک چیز از خدا میخواهد؛ «اینکه بتونم، یعنی اونقدر عمر داشته باشم که بچههامرو سروسامان بدم؛ همین.»
دختر بزرگ راحله 9ساله است، چهار سوره از جزء 29 را حفظ کرده است. قرآن را میآورد تا نشانمان بدهد. رقیه؛ دختر دیگرش دوساله است، گرسنه است و بهانه میگیرد، صبحانه میخواهد. مادر او را روی پا مینشاند، دستی به موهایش میکشد و قول صبحانه میدهد، اما تا ما هستیم بلند نمیشود تا در یخچال را باز کند و لقمهای به دست طفلش بدهد.
رقیه که میبیند عجز و لابهاش بیاثر است، گرسنگیاش را برمیدارد و میرود سوی حسین. کنارش مینشیند و نق میزند، پدر چیزی جز تکانهای عصبی ندارد که به او بدهد. بعد از چنددقیقه بیدار میشود و به دیوار تکیه میدهد. نصف آدم است، اسکلتی که روی آن پوستی کشیدهاند، سرش روی گردنی که به دم سیب میماند، لق میخورد.
چشمانش قی کرده است و از پشت آن به همهچیز مینگرد و نگاه انگار رمکردهاش را از نگاه ما میدزدد. نقنق طفل و حضور چند غریبه، حالش را خراب میکند؛ تشنج سر میرسد، ناگهانی و شدید. مثل کسانی که جن در آنان حلول کرده باشد، دست و پایش بیاراده میپرد، تنش میلرزد و صدای موجودی غریب از گلویش کنده میشود و از لای دندانهای قفلشدهاش میپاشد توی هوای خفه اتاق.
راحله بلند میشود و خودش را به او میرساند، دستش را میگذارد روی پای مردش تا شاید جلو ضربههایی که دارد شدیدتر میشود و ممکن است به دار بخورد و آن را چپه کند، بگیرد، اما دستی که به نان نمیرسد، کجا قوت دارد جلوی تشنج را بگیرد؟ مینشیند روی پای شوهرش و با یک دستش شانه و با دست دیگرش سر او را نگاه میدارد، تکانها کمتر میشوند. رقیه که حال پدر برایش عادی است و با آن بزرگ شده است، هنوز بهانه صبحانه میگیرد. زهرا با قرآن روی پا، یک نگاهش به ما و یک نگاهش به پدر است. استرس برای حسین خوب نیست و حضور ما هم کمکی نمیکند. از اتاق میزنیم بیرون، صدای ضعیف و لرزان زن از پنجره پر میکشد؛ «حسینجان... .»
آنزمان نمیفهمید وقتی دروهمسایه میگویند «تنبانش دوتا شده» یعنی چه؟ و چه کسی تنبانش دوتا شده است. او کوچکتر از آن بود تا رابطه پدر، زنبابا، هوو، اشکهای مادر و تنبان را بفهمد. نمیدانست همین که دستچپ و راستش را شناخت، باید نانآور شود و مسوولیت «مردخانه»بودن را روی شانههایش حس کند.
سر بیسایه
شش سال است که فاطمه سایه پدر را روی سر خود ندیده است و یادش رفته بوی تن بابا را. با این حال نمیشود به او و برادر و خواهرانش گفت بچههای طلاق، چون مادرش هنوز از آن مرد جدا نشده است. «برای خاطر روحیه بچههام نرفتم طلاق بگیرم، خواستم اگر پدر بالا سرشون نیست، لااقل اسمش روی سر بچههام باشه. راستش یهکم خرج و دوندگی هم داشت و منم پول نداشتم برم دنبالش.»
بعد از رفتن آن مرد، مادر شد پدر، بچهها هنوز از آبوگل در نیامدهاند و او باید به تنهایی جور بکشد. «برای اینکه خرج خونهرو در بیارم، رفتم خونههای بالاشهر و نظافتچی شدم.» اما به حتم با رُفتوروب خانه مردم نمیشود خانه را آباد کرد. مادر یکتنه شکم ششبچه را سیر میکند، اجاره خانه و خرج مدرسه میدهد و به فکر آیندهای که چنان با عجله میآید که انگار سوار دنبالش کرده، هم هست. البته او برای گذران زندگی مجبور میشود هزینهها را به حداقل برساند.
حرف که میزند چانهاش مدام در حال لرزیدن است، حالی که نشان از دل پر و بغض ورمکرده بیخ گلو دارد که میخواهد بترکد؛ «بچههارو از مدرسه برداشتم؛ مجبور بودم، پولشو نداشتم که بتونم خرج مدرسهشونرو بدم، گذشته از این، بچهها وقتی برن مدرسه، دیگه نمیتونن اونطوری که باید، کار کنن و پول دربیارن، ما هم که جز خودمون کسیرو نداشتیم که بخواد زیر پروبالمونرو بگیره.»
مادر نمیتواند بچه را به امید خدا توی خانه بگذارد و برود کارخانهای، جایی قرارداد ببندد و هر روز هشت تا 12ساعت سرکار باشد. او نمیتواند بچهها را با دل راحت و خیال آسوده هر جایی پی کار فرستاد، در خانه که میشود کار کرد. مادر کار را میآورد توی خانه؛ «لیمو و پسته و زعفرون، هرکدومرو به فصلش گرفتم و آوردم توی خونه تا بچهها پاک کنن. کار مردم بود؛ کیلویی پاک میکردیم، هنوز هم اینکارو میکنیم. محرم و صفر هم زنجیر برای هیاتها میبافیم، نباید و نمیتونیم بیکار باشیم. هیچکدوم از این کارا هم درآمد زیادی نداره، اما همینهم غنیمته و پولشو میشه به یه زخمی زد.»
دختری، شد مرد خانه
آن مرد حالا ششسالی میشود که پایش را پس کشیده است؛ از همه چیز. فاطمه اما بیشتر از ششسال بزرگ شده است. فکر و ذکرش خرج خانه و جورکردن جهیزیه برای خواهران دمبختش است و البته دستان مادرش که آنقدر خانههای بالای شهر را روفته که به اسم مواد شوینده هم حساسیت پیدا کرده است.
دستهای فاطمه 13ساله، از 8سالگی با کار آشنا شدند. مدتی است که بافت تابلوفرش را یاد گرفته و پایدار زانو میزند؛ از صبح خروسخوان تا اِلای شب.
دو ماه طول کشید تا اولین تابلوفرش از روی دار بیاید پایین و 600 هزارتومان دستش را بگیرد. دستمزدی که با همان دستی که گرفته بود، ردش کرد به طلبکارها. به قسطهای جهیزیه بزرگترین خواهرش. «خواهر اولیم دوسال پیش ازدواج کرد، قسط جهیزیهاش مونده بود و منم همه پول تابلویی که بافته بودم رو دادم به طلبکارا.» لبخند رضایتی روی صورتش مینشیند، وقتی مادرش دستی به سرش میکشد و میگوید: «فاطمه مرد خونه ماست و جور همهرو میکشه.»
چهار خواهر از ردِ هم آمدهاند، دومین خواهر هم مدتی است عقد کرده و منتظر جورشدن جهیزیهای ساده است تا بتواند برود دنبال بخت خودش، اما از خالیبودن خانه و سرفروافتاده مادر، وقتی صحبت از جهیزیه میشود، میتوان فهمید به این زودی، خبری از مجلسگرفتن نیست و یکجورهایی نگاهها به فاطمه است که تابلوفرش دیگری روی دار دارد؛ نقشی از گنبد طلایی بارگاه امامرضا(ع). او حالا بیشتر از تابلو قبل به کار سوار است؛ «دستم تند شده، اگه خدا بخواد این تابلورو یکماهه تموم میکنم و پولش رو میدم برای خرید جهیزیه خواهر دومیم که تو عقدِ.»
هنوز نرفتهایم که زانو میزند پایدار و انگشتان باریکش روی زمینه سفید چله میرقصد؛ موزون و پرشتاب. اما سخت به نظر میرسد هرقدر هم سریع گره بزند، باز این دستهای کوچک، توان آن را داشته باشند تا گرههای بزرگ و کور زندگی را باز کنند.
تشنجهای یک زندگی
از در و دیوار خانهای که تمامش یک اتاق 24متری است، چقدر بدبختی و ادبار میتواند ببارد؟ فقر و محرومیت مانند بختک افتاده است روی زندگی راحله و دارد نفسش را میگیرد. راحله زرد و نزار است، کمی گوشتدارتر از اسکلت است و خیلی جوانتر از آنکه بخواهد قوز داشته باشد. اندوه و رنج انگار روی چهرهاش منجمد شده است. خانه که نه، وارد اتاقش که میشویم، دو بچه عین دو لندوک لرزان، چشمانشان روی صورت ما؛ از معدود کسانی که برای گرفتن طلب به خانهشان نیامدهاند، دودو میزند.
گوشه اتاق، کنار «دار» یک نفر با استخوانهای بهدر جسته که از زیر پتو هم میشود آنها را دید، جنینوار در خود جمع شده است. هر از گاهی مانند موجودی زخمی و در حال نزع، نالهای کمجان از گلویش کنده میشود و انگار جانش بخواهد در برود، تکانی میخورد و پا بر زمین میکوبد. راحله او را معرفی میکند؛ «حسین شوهرمه، صرع داره.» راحله 10سال پیش به هزار امیدوآرزو آمد خانه شوهر؛ «مادرش نگفت مریضِ، هیچی نگفتن، نمیدونستم، بلهرو گفتم و بعد فهمیدم صرع داره.» کسی حمایتشان نمیکند و تنها کمکی که به آنان میرسد از طرف خیریه آبشار عاطفههاست.
روزهایشان سخت میگذرد؛ راحله میگوید از پدر و مادر حسین هیچ خطوخبری نیست؛ «ولش کردن به امان خدا، وقتی دیدن مریضِ، ولش کردن. اولای ازدواجمون دم بنگاه املاک باباش کار میکرد، برادرش که از خدمت اومد، باباش حسینرو انداخت بیرون و گفت دونفر لازم ندارم؛ هرچند همون موقع هم وضعمون بهتر از الان نبود؛ بعضی روزا که میومد خونه دو تا دونه تخممرغ تو جیباش بود و میگفت بابام اینارو داده و گفته فعلا همینارو ببر تا بعد.
سه تا پسر داره که سالمن، این یکی، که مریضه رو نمیخوان.» حسین که پدر، عذرش را میخواهد، میرود کارگری، اما...؛ «رفت کارگری سر ساختمون، روز اول تشنج کرد، بهش گفتن دیگه نمیخواد بیای، اجاره خونه و خرج داشتیم، دختر اولم یکسالش بود، هیچ منبع درآمدی هم نداشتیم، خودم رفتم یه کارخونه سرکار، روزی دوهزارتومان حقوق میدادن، یک مدت اونجا بودم ولی زندگی نمیچرخید.»
حسین بیکار نمیماند، یا بهتر است بگوییم، سعی میکند بیکار نباشد و تلاشش را میکند. میرود سرگذر، یک روز کار هست و یک روز نیست، در این بین دختر دومش هم به دنیا میآید. حال حسین روزبهروز بدتر میشود، نه درمان درستی در کار است، نه تغذیه مناسبی و نه آرامشی. آخرین باری که کار گیرش میآید، دیماه سال گذشته است؛ «آخرین باری که رفت سرکار تشنج کرد، از بالای پلهها افتاد پایین و به سرش ضربه خورد و حالش بدتر از قبل شد.» تشنجهای شدید، طولانی و مکرر او، مانند پسلرزههای تمامناشدنی، لحظهای زندگی راحله و دو دخترش را آرام نمیگذارد.
سیمای زنی بدون رویا
دار تابلوفرش در خانه راحله هم برپاست، نقشش «وانیکاد...» تابلویی که قرار است پس از اینکه از دار پایین آمد، برود قد دیوار خانه کسی که چیزی برای چشمخوردن دارد. راحله خیالش جمع است که کسی او و زندگیاش را چشم نمیزند. او فرصت نمیکند با دو طفل و مردی که هر لحظه باید مواظب تشنجهایش بود، تابلوها را با دقت و به موقع تمام کند؛ «تابلو قبلی تقریبا سهماه طول کشید تا تموم شه، اما چون بافتش خوب نبود، بیشتر از 300تومان ازم برنداشتن» البته خریدار تابلو جدید خیریه است و هدف آنان هم کمک است و تابلوفرش را به قیمت مناسبی میخرند تا کمکی به این خانواده شود. دست راحله نه تنها خالی، که موجودی جیبش منفی است؛ «دو تا قسط بیمهام عقب افتاده، سومیش هم همین روزا میرسه، اجارهخونه هم ندارم که بدم، داروهای حسینرو هم اگر خیریه نباشه نمیتونم بخرم.»
راحله توانسته بهخاطر کار بافت تابلوفرش، خود و دو دخترش را بیمه کند، اما حسین بیمه نیست، او را با دفترچه برادرش دوادرمان میکنند؛ «گفتن باید صددرصد از کار افتاده باشه تا بیمهاش کنیم، میگن الان 70درصد ازکارافتاده است، البته نمیدونم صددرصد یعنی چی و کی از نظر اونا صددرصد از کارافتادس. فقط میدونم حسین هشتماهه نمیتونه بدون همراه حتی راه بره و زمین نخوره.» بعضی آدمها نه رویا دارند و نه آرزو، فقر و حواشی آن شاید فرصت رویاپردازی و فکرکردن به چیزی مثل آرزو را هم به آنان ندهد. راحله بیرویاست، او شاید فکر میکند 30 سال برای آدمی که دستش به دهانش نمیرسد عمر زیادی است، به همین خاطر فقط یک چیز از خدا میخواهد؛ «اینکه بتونم، یعنی اونقدر عمر داشته باشم که بچههامرو سروسامان بدم؛ همین.»
دختر بزرگ راحله 9ساله است، چهار سوره از جزء 29 را حفظ کرده است. قرآن را میآورد تا نشانمان بدهد. رقیه؛ دختر دیگرش دوساله است، گرسنه است و بهانه میگیرد، صبحانه میخواهد. مادر او را روی پا مینشاند، دستی به موهایش میکشد و قول صبحانه میدهد، اما تا ما هستیم بلند نمیشود تا در یخچال را باز کند و لقمهای به دست طفلش بدهد.
رقیه که میبیند عجز و لابهاش بیاثر است، گرسنگیاش را برمیدارد و میرود سوی حسین. کنارش مینشیند و نق میزند، پدر چیزی جز تکانهای عصبی ندارد که به او بدهد. بعد از چنددقیقه بیدار میشود و به دیوار تکیه میدهد. نصف آدم است، اسکلتی که روی آن پوستی کشیدهاند، سرش روی گردنی که به دم سیب میماند، لق میخورد.
چشمانش قی کرده است و از پشت آن به همهچیز مینگرد و نگاه انگار رمکردهاش را از نگاه ما میدزدد. نقنق طفل و حضور چند غریبه، حالش را خراب میکند؛ تشنج سر میرسد، ناگهانی و شدید. مثل کسانی که جن در آنان حلول کرده باشد، دست و پایش بیاراده میپرد، تنش میلرزد و صدای موجودی غریب از گلویش کنده میشود و از لای دندانهای قفلشدهاش میپاشد توی هوای خفه اتاق.
راحله بلند میشود و خودش را به او میرساند، دستش را میگذارد روی پای مردش تا شاید جلو ضربههایی که دارد شدیدتر میشود و ممکن است به دار بخورد و آن را چپه کند، بگیرد، اما دستی که به نان نمیرسد، کجا قوت دارد جلوی تشنج را بگیرد؟ مینشیند روی پای شوهرش و با یک دستش شانه و با دست دیگرش سر او را نگاه میدارد، تکانها کمتر میشوند. رقیه که حال پدر برایش عادی است و با آن بزرگ شده است، هنوز بهانه صبحانه میگیرد. زهرا با قرآن روی پا، یک نگاهش به ما و یک نگاهش به پدر است. استرس برای حسین خوب نیست و حضور ما هم کمکی نمیکند. از اتاق میزنیم بیرون، صدای ضعیف و لرزان زن از پنجره پر میکشد؛ «حسینجان... .»
تبلیغات متنی
-
مهمترین گزینه سرمربیگری استقلال منتفی شد
-
پیغام معنادار پزشکیان به آمریکا درباره جنگ
-
ویدئویی از متروی تهران که کاملا شبیه این روزهاست
-
ناو هواپیمابر لینکلن دریای عمان را ترک کرد
-
آملیلاریجانی: اقدام اروپا بدون پاسخ نمیماند
-
پیشنهاد احمد ایراندوست به مردم درباره روزهای اخیر
-
دلنوشته تلخ و احساسی ستاره تیم ملی در واکنش به وقایع اخیر
-
نوری المالکی نامزد نهایی نخستوزیری عراق شد
-
اختلال مجدد اینترنت در ایران طی ساعات اخیر
-
تصویر توجهبرانگیز از یکی از مجروحان انفجار بندرعباس
-
یوسف تیموری پیغام تسلیت فرستاد
-
سقوط قیمت تتر بعد از خبر مذاکرات توسط لاریجانی
-
اقدام خاص بحرینیها در آستانه تحولات خاورمیانه
-
هشدار رسانه معروف به آمریکا درباره خطرات جنگ با ایران
-
تماس مهمی که شبانه از آذربایجان با پزشکیان گرفته شد
-
ناو هواپیمابر لینکلن دریای عمان را ترک کرد
-
اختلال مجدد اینترنت در ایران طی ساعات اخیر
-
تصویر توجهبرانگیز از یکی از مجروحان انفجار بندرعباس
-
تماس مهمی که شبانه از آذربایجان با پزشکیان گرفته شد
-
فوری؛ نخست وزیر قطر وارد تهران شد
-
عراقچی با عکس تنگه هرمز به آمریکا پیغام داد
-
واکنش معنادار خبرنگار اکسیوس به توییت لاریجانی
-
بازتاب گسترده تصویر آسمان ایران از ساعاتی پیش
-
ترامپ باز هم ایران را تهدید کرد
-
واکنش رسمی فدراسیون فوتبال به خبر خداحافظی ملیپوشان
-
خبر فوری علی لاریجانی در رابطه با آمریکا
-
تصویر توجهبرانگیز یک رسانه از آسمان ایران
-
یک ادعا: گزینه جنگ از دستور کار آمریکا خارج شد
-
پاسخ یک مقام ارشد عرب درباره اهداف آمریکا در ایران
-
واکنش رسمی تلآویو به انفجار امروز در بندرعباس
-
اعزام ناوشکنهای چین به آبهای اطراف ایران
-
کریسمسِ صداوسیمای ایران تا ابد عزادار شد
-
احکام برخی دستگیرشگان اعتراضات اخیر صادر شد
-
صابرین نیوز: ادعاهای کارشناس شبکه افق مضحک است!
-
در ساعات اخیر مهدی قایدی در صدر چهرههای پربحث است
-
هواپیمای دولتی ایران راهی مسکو شد
-
نعمیه نظامدوست: دلم میخواهد بمیرم
-
بازیکن خارجی استقلال آماده پخش زنده جنگ ایران و آمریکا شد!
-
تاییدنشده؛ شرط آمریکا برای انصراف از اقدام نظامی!
-
دو انفجار خبرساز در اهواز و بندرعباس
-
رزمایش مشترک ایران، روسیه و چین تکذیب شد؟
-
در ساعات اخیر احتمال حمله آمریکا به ایران کاهش یافت
-
چهره «طلا جفرودی» سریال سوجان در ۴۰ سالگی
-
ترامپ امشب از یک تصمیم جدید درباره ایران خبر داد
-
وضعیت تعطیلی مدارس تهران، شنبه ۱۱ بهمن
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
ارسال نظر