بابک حمیدیان: جگرمان آنجا در میآید که...!
بابک حمیدیان و دوست قدیمی زندهیاد مجید بهرامی به مناسبت هفتمین روز درگذشت این هنرمند تئاتر مطلبی نوشته که میخوانید: به نوید گفتم که انگار «مجید» بر کجاوهاش نوشته و دارد باز میخندد، به این جماعتی که برای تشییع او آمدهاند. عکسهای این سالهای اخیر تو، فانتزی بزرگ و دایمی توست در مواجهه با زندگی.
روزنامه شرق: بابک حمیدیان و دوست قدیمی زندهیاد مجید بهرامی به مناسبت هفتمین روز درگذشت این هنرمند تئاتر مطلبی نوشته که میخوانید:
به نوید گفتم که انگار «مجید» بر کجاوهاش نوشته و دارد باز میخندد، به این جماعتی که برای تشییع او آمدهاند. عکسهای این سالهای اخیر تو، فانتزی بزرگ و دایمی توست در مواجهه با زندگی. طنابها را با فتوشاپ پاک می کردی تا در عکسهای نهایی به مخاطب یادآوری کنی چقدر رهایی را دوست داری.
آخر قربانت شوم چرا به عزراییل ــ ملک مقرب ــ نگفتی طناب جان تو را پاک نکند؟ ما با طناب هم به تو میبالیدیم. ببین چه بر جگر دوستانت آوردی مجید؟ سلام «کاپیتان مجید»! ما هنوز نمیدانیم آیا واقعا تو را از دست دادهایم یا نه؟ تو را به اسم جدت اگر جایی قایم شدهای بگو. هر وقت سر میچرخانم. زمزمه خاطرهای از توست چون همه دوست دارند بگویند از بقیه به تو نزدیکتر بودهاند.
«ناهید جان» خواهرت که تا آلمان آمد تا بخشی از مغز استخوانش را به تو پیوند بزند، زیر درختی ایستاده بود و با ریتمی ثابت میگفت: «همه کس و کارم...» مادرت وقتی به عکس تو بوسه میزد، میگفت کجایی مادر که با ز هم برایت آبمیوه بگیرم؟ یاد تصویرت افتادم در آینه ماشینم در جاده روستایی در شمال که گفتی آبمیوه مدتدار اجازه نداری بخوری. مادرت منتظر است که از او آبمیوه درخواست کنی تا کمی از شیره جان خود را در آن بریزد و بدهد تو بنوشی تا جگرت حال بیاید.
تو را به اسم جدت، «سیدمجید» اگر جایی قایم شدهای بگو... سلام «کاپیتان مجید»! خدا کند این نسل هیجانزده اینترنتی، در صفحههای پوچ و بیمصرف دنیای مجازی، تو را برای خودشان با انگشت شست به نشانه «لایک» مصادره نکنند. تو برای ما که از نزدیک، آغوشت را همواره بازیافتیم. پر از حرارت و شور زندگی هستی. برای همین است که «رضا ثروتی» با دستان لرزان، شعری برایت بخواند. برای همین پانتهآ خانوم پناهیها نتوانست حرف بزند.
«محسن تنابنده» بالا نیامد تا چیزی دربارهات بگوید. برای همین «مهدی نادری» آن بالا گفت بیتمرکز است و جملاتش را پس و پیش گفت و من در گوشهای، امیر پسر خواهر جانت را در آغوش گرفته بودم که بوی تو را داشت. تو نمیتوانی محصور دنیای خالی از عاطفه مجازی باشی. بگذار آنها که اینترنتی زندگی میکنند دلخوش باشند به سوگواری برای تو. «حسین پاکدل» هم فکر میکند تو دوباره میروی روی صحنه. ما هم مجید عزیزم.. سلام «کاپیتان مجید بهرامی»! تو قلب «خانه خورشیدی»ی. تو «کاپیتان مجید بهرامی»! تو قلب «خانه خورشید»ی.
تو «کاپیتان» گروه «نرگس سیاه» هستی. تو دستورات «حامد» را روی ما پیاده میکردی. من دانشجوی تئاتر بودم و بعدها به شما اضافه شدم، با محسن تنابنده و رفقای دیگر و تو پوست ما را میکندی در تمرینات. سختگیری تو بالای جان ما بود ولی با این حال چقدر میخندیدیم، یادت هست؟ تو با گچهایت فقط به رد صورت سیاهها فکر میکردی، چه حیف که «نوید» پیش ما نبود و «مهدی جان پاکدل» هم نبود و پانتهآ خانوم پناهیهاهم در آن دوره کنار ما نبود.
آنها البته کنار تو و حامد، خانه خورشید را خانه خورشید کرده بودند. در نمایش «عجایب المخلوقات» باز هم آویزان شدی و رهبر ارکستر بودی و باز هم «کاپیتان» بودی. این بار با بدنی کم جان و عضلاتی کمرمق، غضلاتی که روزی حسرت من بود داشتنش. در «عجایب» پیشبینی کردی آن سال سیمرغ میگیرم و گرفتم و باز آغوش تو بود. به بیراهه نروم. این یادداشت قرار است در صفحه مهمی چاپ شود در روزنامهای معتبر، این یعنی همه ممکن است آن را بخوانند، این یعنی همه که تئاتر نمیبینند که متوجه حرفهای من شوند.
این یعنی بعضیها برایشان جالبتر آن است که اخبار تیم فوتبال امید را زمانی که از در پشتی هتلی در کیش فرار کردند تا پول قلیانشان را ندهند دنبال کنند تا اینکه بدانند «مجید بهرامی» نامی، به باریکترین بندها و طنابهای زندگی آویزان بود، چون به زندگی ایمان داشت از همه ما بیشتر.
سلام «کاپیتان مجید»! جگر ما آنجایی در میآید که سرطان چشمان ما را بازی داد که مجید هست و میجنگند. جگر ما آنجایی در میآید که با پاککن به ماگفتی، سرطانها ــ خرچنگهای روی دیوار خانههای هنرمندان ــ را پاک کنیم و ما ده تا ده تا پاک کردیم که تو بمانی و نماندی. جگر ما آنجایی در میآید که همه میگویند راحت، خلاص شد! آخر ما چه گناهی کردیم که نمیدانیم واقعا رفتی یا شوخی میکنی با ما؟ جگر من آنجایی درمیآید که دوشنبه صبحدر محوطه تئاتر شهر، کسی با لهجه ترکی میگفت «این بنده خدا برایش کم آدم آمده»! آخر میدانی، مجید جانم، عقل آدمها در این سرزمین به چشمشان است، چون کتاب نمیخوانند، سینما نمیروند و تئاتر نمیبینند.
هر چه آدم بیشتر باشد برای عزاداری، مردم هیجانزدهتر میشوند و این یعنی شخص متوفی هنرمندتر بوده حتما! تو میدانی و ما هم که در فیلم «سلام سینما» از همه ریزهتر بودی و هیجانزدهتر که اتخاب شوی. تو میدانی و ما هم که در فیلم «گیلانه» فکر میکردی خاکریزها لو رفته و دوستانت دارند شهید میشوند. تو میدانی و ما هم که در فیلم «بدرود بغداد» باز هم سر و ته دراز کشیده بودی، به عربی آواز میخواندی و ماهی خام میخوردی.
خیلیها اینها را نمیدانند پس بهتر از کنارش عبور کنیم. دوباره و دوباره و دوباره، سلام کاپیتان مجید! عمو مجتبی میرطهماسب و مریم بانو و یسنا، روز خاکسپاری در بهشت زهرا لحظهای آرام نبودند که دوست دارم دست آنها را ببوسم که اینقدر رفیق ماندند. علی فتوحی هم بود.، گیج و گنگ به اطراف نگاه میکرد. همه این طور بودیم... خداحافظ «کاپیتان سیدمجید بهرامی»! در هفتمین روز پر کشیدنت، به نشانه آرامش روح بزرگت به آسمان نگاه میکنیم و تو را و روحت و لبخند دایمت را به آرامش میسپاریم و رهایی. به امید دیدارت در جایی بهتر.
به نوید گفتم که انگار «مجید» بر کجاوهاش نوشته و دارد باز میخندد، به این جماعتی که برای تشییع او آمدهاند. عکسهای این سالهای اخیر تو، فانتزی بزرگ و دایمی توست در مواجهه با زندگی. طنابها را با فتوشاپ پاک می کردی تا در عکسهای نهایی به مخاطب یادآوری کنی چقدر رهایی را دوست داری.
آخر قربانت شوم چرا به عزراییل ــ ملک مقرب ــ نگفتی طناب جان تو را پاک نکند؟ ما با طناب هم به تو میبالیدیم. ببین چه بر جگر دوستانت آوردی مجید؟ سلام «کاپیتان مجید»! ما هنوز نمیدانیم آیا واقعا تو را از دست دادهایم یا نه؟ تو را به اسم جدت اگر جایی قایم شدهای بگو. هر وقت سر میچرخانم. زمزمه خاطرهای از توست چون همه دوست دارند بگویند از بقیه به تو نزدیکتر بودهاند.
«ناهید جان» خواهرت که تا آلمان آمد تا بخشی از مغز استخوانش را به تو پیوند بزند، زیر درختی ایستاده بود و با ریتمی ثابت میگفت: «همه کس و کارم...» مادرت وقتی به عکس تو بوسه میزد، میگفت کجایی مادر که با ز هم برایت آبمیوه بگیرم؟ یاد تصویرت افتادم در آینه ماشینم در جاده روستایی در شمال که گفتی آبمیوه مدتدار اجازه نداری بخوری. مادرت منتظر است که از او آبمیوه درخواست کنی تا کمی از شیره جان خود را در آن بریزد و بدهد تو بنوشی تا جگرت حال بیاید.
تو را به اسم جدت، «سیدمجید» اگر جایی قایم شدهای بگو... سلام «کاپیتان مجید»! خدا کند این نسل هیجانزده اینترنتی، در صفحههای پوچ و بیمصرف دنیای مجازی، تو را برای خودشان با انگشت شست به نشانه «لایک» مصادره نکنند. تو برای ما که از نزدیک، آغوشت را همواره بازیافتیم. پر از حرارت و شور زندگی هستی. برای همین است که «رضا ثروتی» با دستان لرزان، شعری برایت بخواند. برای همین پانتهآ خانوم پناهیها نتوانست حرف بزند.
«محسن تنابنده» بالا نیامد تا چیزی دربارهات بگوید. برای همین «مهدی نادری» آن بالا گفت بیتمرکز است و جملاتش را پس و پیش گفت و من در گوشهای، امیر پسر خواهر جانت را در آغوش گرفته بودم که بوی تو را داشت. تو نمیتوانی محصور دنیای خالی از عاطفه مجازی باشی. بگذار آنها که اینترنتی زندگی میکنند دلخوش باشند به سوگواری برای تو. «حسین پاکدل» هم فکر میکند تو دوباره میروی روی صحنه. ما هم مجید عزیزم.. سلام «کاپیتان مجید بهرامی»! تو قلب «خانه خورشیدی»ی. تو «کاپیتان مجید بهرامی»! تو قلب «خانه خورشید»ی.
تو «کاپیتان» گروه «نرگس سیاه» هستی. تو دستورات «حامد» را روی ما پیاده میکردی. من دانشجوی تئاتر بودم و بعدها به شما اضافه شدم، با محسن تنابنده و رفقای دیگر و تو پوست ما را میکندی در تمرینات. سختگیری تو بالای جان ما بود ولی با این حال چقدر میخندیدیم، یادت هست؟ تو با گچهایت فقط به رد صورت سیاهها فکر میکردی، چه حیف که «نوید» پیش ما نبود و «مهدی جان پاکدل» هم نبود و پانتهآ خانوم پناهیهاهم در آن دوره کنار ما نبود.
آنها البته کنار تو و حامد، خانه خورشید را خانه خورشید کرده بودند. در نمایش «عجایب المخلوقات» باز هم آویزان شدی و رهبر ارکستر بودی و باز هم «کاپیتان» بودی. این بار با بدنی کم جان و عضلاتی کمرمق، غضلاتی که روزی حسرت من بود داشتنش. در «عجایب» پیشبینی کردی آن سال سیمرغ میگیرم و گرفتم و باز آغوش تو بود. به بیراهه نروم. این یادداشت قرار است در صفحه مهمی چاپ شود در روزنامهای معتبر، این یعنی همه ممکن است آن را بخوانند، این یعنی همه که تئاتر نمیبینند که متوجه حرفهای من شوند.
این یعنی بعضیها برایشان جالبتر آن است که اخبار تیم فوتبال امید را زمانی که از در پشتی هتلی در کیش فرار کردند تا پول قلیانشان را ندهند دنبال کنند تا اینکه بدانند «مجید بهرامی» نامی، به باریکترین بندها و طنابهای زندگی آویزان بود، چون به زندگی ایمان داشت از همه ما بیشتر.
سلام «کاپیتان مجید»! جگر ما آنجایی در میآید که سرطان چشمان ما را بازی داد که مجید هست و میجنگند. جگر ما آنجایی در میآید که با پاککن به ماگفتی، سرطانها ــ خرچنگهای روی دیوار خانههای هنرمندان ــ را پاک کنیم و ما ده تا ده تا پاک کردیم که تو بمانی و نماندی. جگر ما آنجایی در میآید که همه میگویند راحت، خلاص شد! آخر ما چه گناهی کردیم که نمیدانیم واقعا رفتی یا شوخی میکنی با ما؟ جگر من آنجایی درمیآید که دوشنبه صبحدر محوطه تئاتر شهر، کسی با لهجه ترکی میگفت «این بنده خدا برایش کم آدم آمده»! آخر میدانی، مجید جانم، عقل آدمها در این سرزمین به چشمشان است، چون کتاب نمیخوانند، سینما نمیروند و تئاتر نمیبینند.
هر چه آدم بیشتر باشد برای عزاداری، مردم هیجانزدهتر میشوند و این یعنی شخص متوفی هنرمندتر بوده حتما! تو میدانی و ما هم که در فیلم «سلام سینما» از همه ریزهتر بودی و هیجانزدهتر که اتخاب شوی. تو میدانی و ما هم که در فیلم «گیلانه» فکر میکردی خاکریزها لو رفته و دوستانت دارند شهید میشوند. تو میدانی و ما هم که در فیلم «بدرود بغداد» باز هم سر و ته دراز کشیده بودی، به عربی آواز میخواندی و ماهی خام میخوردی.
خیلیها اینها را نمیدانند پس بهتر از کنارش عبور کنیم. دوباره و دوباره و دوباره، سلام کاپیتان مجید! عمو مجتبی میرطهماسب و مریم بانو و یسنا، روز خاکسپاری در بهشت زهرا لحظهای آرام نبودند که دوست دارم دست آنها را ببوسم که اینقدر رفیق ماندند. علی فتوحی هم بود.، گیج و گنگ به اطراف نگاه میکرد. همه این طور بودیم... خداحافظ «کاپیتان سیدمجید بهرامی»! در هفتمین روز پر کشیدنت، به نشانه آرامش روح بزرگت به آسمان نگاه میکنیم و تو را و روحت و لبخند دایمت را به آرامش میسپاریم و رهایی. به امید دیدارت در جایی بهتر.
تبلیغات متنی
-
تازه عروس سینمای ایران در وضعیت روحی بد و غمانگیز
-
۹ نکته و یک جمعبندی درمورد ایران، ترامپ و آنچه در پیش است
-
این اشتباه غذایی با تخممرغ، خطر مرگ را افزایش میدهد
-
ژیلا صادقی پیچ اینستاگرامش را بست!
-
پاسخ ترامپ به تکرار سناریوی ونزوئلا در ایران
-
دلنوشته تلخ صحرا اسدالهی در استوری جدیدش
-
علی لاریجانی با پوتین در روسیه جلسه گذاشت
-
ترامپ امشب از یک تصمیم جدید درباره ایران خبر داد
-
ماجرای خبر محدودیت تردد کشتیهای ایران در بنادر امارات
-
دستیار رهبری: نظم جدیدی در راه است
-
وضعیت تعطیلی مدارس تهران شنبه ۱۱ بهمن
-
امام جمعه اهواز: ترامپ لاف میزند
-
استقلال خواهان خروج پرسپولیس از تهران شد!
-
پایان سکوت حسن روحانی با یک جمله معنادار
-
علی کریمی در آستانه بازگشت به لیگ برتر ایران
-
۹ نکته و یک جمعبندی درمورد ایران، ترامپ و آنچه در پیش است
-
ژیلا صادقی پیچ اینستاگرامش را بست!
-
پاسخ ترامپ به تکرار سناریوی ونزوئلا در ایران
-
علی لاریجانی با پوتین در روسیه جلسه گذاشت
-
ترامپ امشب از یک تصمیم جدید درباره ایران خبر داد
-
وضعیت تعطیلی مدارس تهران شنبه ۱۱ بهمن
-
پایان سکوت حسن روحانی با یک جمله معنادار
-
آمریکا، بابک زنجانی و شش مقام سپاه را تحریم کرد
-
تلگراف: تهدید نظامی ترامپ برای مذاکره است
-
رکورد اتصال ایرانیها به سایفون شکست!
-
مهر: انصراف برخی از بازیکنان تیم ملی دروغ است
-
ادعای داغ ویتکاف درباره تماس با ایران
-
تعجب رسانه نزدیک به سپاه از توییت تازه شمخانی!
-
اولین تصاویر از دیدار امروز عراقچی و اردوغان
-
پرواز پهپاد شناسایی ایران بر فراز خلیج فارس
-
اعزام ناوشکنهای چین به آبهای اطراف ایران
-
سلاح ویژه ایران برای مقابله با ناو آبراهام لینکلن
-
کارزار ذخیره برف در افغانستان خبرساز شد
-
پیغام روسیه به آمریکا درباره مذاکره با ایران
-
هواپیمای دولتی ایران راهی مسکو شد
-
در ساعات اخیر مهدی قایدی در صدر چهرههای پربحث است
-
صابرین نیوز: ادعاهای کارشناس شبکه افق مضحک است!
-
نرخ دلار و قیمت طلا غیرقابل تصور شد
-
بازیکن خارجی استقلال آماده پخش زنده جنگ ایران و آمریکا شد!
-
تاییدنشده؛ شرط آمریکا برای انصراف از اقدام نظامی!
-
چهره «طلا جفرودی» سریال سوجان در ۴۰ سالگی
-
خودروی نظامی ارتش چین وارد ایران شد
-
عراقچی در ترکیه سیگنال رسمی مذاکره داد
-
در ساعات اخیر احتمال حمله آمریکا به ایران کاهش یافت
-
رضا رویگری در حال گریم شدن در پشتصحنه مختارنامه
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
نظر کاربران
متن خیلی زیبایی بود دلم خون شد . خدا رحمتت کنه آقا مجید روحت شاد .
گلی گم کرده ام می جویم او را
به هر گل میرسم میبویم او را