۱۵۷۵۷۵۴
۷ نظر
۳۷۶۳
۷ نظر
۳۷۶۳
پ

این روزها همه دنبال آدرس کهریزک می‌گردند

ساختمان پزشکی قانونی کهریزک از جمعه صبح بود که شلوغ شد. دو هفته پس از شروع ناآرامی‌ها در تهران و دیگر شهرها؛ تهران پنجشنبه و جمعه را آنقدر متفاوت گذراند که تا بیاید شنبه برسد، در خاموشی اینترنت، خبرهای رسمی و غیررسمی درباره آنچه در این دو شب گذشت هم از راه رسیدند.

روزنامه هم‌میهن: آنکه عکس صورت بی‌جان عزیزش را دیده، به رسم معمول اشک می‌ریزد و فریاد می‌زند و چنگ می‌اندازد به صورتش و آنکه هنوز عکس عزیز گمشده‌اش را که چندروزی است پیدایش نیست، روی آن مانتیورهای بزرگ سالن پزشکی قانونی کهریزک ندیده و دست خالی برگشته است، در چشم‌هایش فقط بهت و انتظار دارد؛ چیزی میان امید و ناامیدی. این فرق مادران، پدران، برادران، خواهران، دختران و پسرانی است که برای پیدا کردن گمشده‌شان به پزشکی قانونی کهریزک آمده‌اند. در صبح سرد ۲۳ دی‌ماه؛ یک روز ابری که هوای تهران خلاف معمولش، تمیز است اما آسمانش ساکت و غمگین؛ بسیار بسیار غمگین. 

546468

23 دی‌ماه، عباس مسجدی، رئیس سازمان پزشکی قانونی اعلام کرد: «تعداد قابل‌توجهی از کشته‌شدگان اغتشاشات اخیر، بر اثر بریده‌شدن گلو یا اصابت چاقو، از طریق شلیک اسلحه شکاری به گردن از فاصله بسیار نزدیک یا بر اثر مورد اصابت قرار گرفتن از پشت‌بام، از دنیا رفته‌اند.» دیروز روابط‌عمومی سازمان بهشت زهرا هم خبر داد که هزینه‌های کفن و خاک‌سپاری هم‌وطنان ازدست‌رفته در روزهای اخیر رایگان است.

ساختمان پزشکی قانونی کهریزک از جمعه صبح بود که شلوغ شد. دو هفته پس از شروع ناآرامی‌ها در تهران و دیگر شهرها؛ تهران پنجشنبه و جمعه را آنقدر متفاوت گذراند که تا بیاید شنبه برسد، در خاموشی اینترنت، خبرهای رسمی و غیررسمی درباره آنچه در این دو شب گذشت هم از راه رسیدند. مسئولان دولتی و انتظامی از همان روز تا دیروز، سه‌شنبه گفته‌اند که تعدادی از هموطنان، اعم از مردم عادی، ماموران و مسئولان انتظامی و قضایی، توسط «تروریست‌های مسلح» شهید شده‌اند. 

حالا در صبح سه‌شنبه، 23 دی‌ماه 1404، در پیاده‌روی باریک روبه‌روی درهای قهوه‌ای سوخته ساختمان پزشکی قانونی کهریزک، خانواده‌ها از همه شهرهای استان تهران، آمده‌اند دنبال عزیزی که به هردلیل، چندروز بوده که نبوده و وقتی همه بازداشتگاه‌ها، کلانتری‌ها و زندان‌ها را گشته‌اند و نشانی از او پیدا نکرده‌اند، مقصد بعدی شده اینجا؛ جایی که باید یکی از نزدیکان با نشان‌دادن کارت ملی‌اش، برود داخل ساختمان، ساعت‌ها سرپا بایستد و چشم بدوزد به مانیتور بزرگی که تصاویر فوتی‌ها، یکی پس از دیگری از روی آن می‌گذرند؛ تصاویری بی‌جان در یک قاب کلوس‌آپ غیرمعمول. روز اول انتقال اجساد به ساختمان پزشکی قانونی، بستگان نزدیک می‌توانستند خود بدن‌ها را ببینند و از نزدیک شناسایی‌شان کنند، اما بعد تصمیم بر این شد که فقط از روی تصاویر روی مانیتور، بشود آنها را پیدا کرد؛ آن هم «اگر بشود پیدا کرد.»

راننده تاکسی می‌گوید، این روزها همه دنبال آدرس کهریزک می‌گردند؛ این از تعداد خانواده‌ها، دوستان و آشنایانی که حالا پشت آن درهای قهوه‌ای‌رنگ جمع شده‌اند، پیداست. جمعیتی با یک زمزمه زیر لب که: «کاش بازداشت شده باشد.» اما زمزمه‌ها تا می‌آید شکل و رنگ بگیرد، صدای جیغ ممتد، سکوت پیاده‌رو را برهم‌می‌زند. 

دختری می‌دود بیرون و مهرشاد را صدا می‌کند. با برگه‌ای در دست که رویش کد پنج رقمی تحویل جسد نوشته شده و یک کارت‌ملی. وقت‌های رسیدن خبر عزا، آدم دور و برش را می‌گردد تا صورت آشنایی ببیند و خبر را دست اول بدهد. دختر تکیده لاغراندام هم، حالا خبر مرگ برادرش را آورده است. برادری که از پنجشنبه که گم شده بود، فکر می‌کردند بازداشت شده. چند نفر به او گفته بودند، خبر دارند که بازداشت شده اما آن امید، سراب بود.

مردان و زنان دلمرده، تکیده و مبهوت، هر عزادار جدیدی را که می‌بینند، بی‌اختیار قدم به سویش برمی‌دارند، می‌روند تا دستی روی شانه‌اش بگذارند، آغوشی برای دلداری باز کنند، زیر شانه عزاداری را بگیرند؛ مثل زنی کوتاه‌قد که منتظر است شوهرش خبری از پسرش از داخل بیاورد و حالا خود، پناه زن دیگری شده که برادر جوانش را پیدا کرده و در برگه کالبدشکافی خوانده است که تیر به قلب‌اش خورده است. 

میانه روز سه‌شنبه، گاهی یک‌نفر با چشمانی سرخ از گریه از در پزشکی قانونی بیرون می‌آید، گاهی یک‌نفر نامی را صدا می‌زند و بیرون می‌آید و گاهی یک‌نفر بهت‌زده و بدون پیداکردن نشانی از گمشده‌اش. آنها که گریه می‌کنند حتماً توانسته‌اند از میان تصاویری که روی مانیتور داخل پخش می‌شود، پیکر عزیزشان را شناسایی کنند.

جمعیت روبه‌روی در پزشکی قانونی از روزهای جمعه، شنبه و یکشنبه کمتر است و بین آنها، چند زن به در پزشکی قانونی خیره شده‌اند؛ یکی از آنها همان زن کوتاه‌قدی است که چنددقیقه پیش برای دلداری زن جوان رفته بود. او، برادر، شوهر و نامزد پسرش به‌دنبال پسر جوان 28 ساله‌شان آمده‌اند که از روز پنجشنبه از او بی‌خبرند. مادر پسر، با صورتی سرخ از دلهره، تا چنددقیقه قبل از اینکه برادرش با چشم‌هایی غمگین از در پزشکی قانونی کهریزک بیرون بیاید، هنوز دلیلی برای گریه پیدا نکرده بود، چون فکر می‌کرد «شاه‌داماد» 28 ساله‌اش را آنجا پیدا نمی‌کند.

از بیمارستان‌های یافت‌آباد تا دادسرای تهران و کلانتری محل، همه‌جا را گشته بودند و پزشکی قانونی را برای اطمینان‌خاطر آمده بودند. زن امیدوار بود که پسرش بازداشت شده باشد. مثل نامزد 21 ساله‌ پسرش که او هم مطمئن بوده در پزشکی قانونی پیدایش نمی‌کنند؛ چشم هردو به دایی پسر بود که هر چنددقیقه یک‌بار هراسان و ناآرام از در پزشکی قانونی بیرون می‌آمد و سوالی می‌پرسید یا دنبال شناسنامه پسر می‌گشت و تا آن لحظه هنوز هیچ خبری نبود.

چنددقیقه بعد از این رفتن‌ها و برگشتن‌ها و امیدواری‌ها، صدای گریه زن بلند می‌‌شود و می‌پرسد: «چرا برادرم نگفت که او را آنجا ندیده؟» و بعد از پنج روز بالاخره گریه می‌کند: «پسرم شاه‌داماد بود، همه وسایل خانه‌اش را خریده بودند، عروسی‌اش نزدیک بود.» پنجشنبه‌شب مرد جوان رفته بود که یکی از زخمی‌ها را نجات دهد و بعد نامزدش را میان شلوغی‌ها گم کرد و دیگر از او خبری نشد: «اصلاً کاری نکرده، نه گوشی داشته و نه سابقه، من نمی‌دانم چرا او را گرفته‌اند.» زن جوان اما حالا فهمیده کار از کار گذشته، صحبت از بازداشت نیست و می‌گوید نمی‌داند چه کسانی و چرا این بلا را سر او آورده‌اند. در گردی صورت‌اش اشک می‌دواند و فریاد می‌زند: «علی جان». 

هرچه ساعت به ظهر نزدیک می‌شود، تعداد ناامیدها بیشتر می‌‌شود و صدای عزا بلندتر.

برادر یکی در قرچک تیر خورده و او را امروز تحویل گرفته‌اند. او 30 ساله بود و کار آزاد داشت. اول او را در بیمارستان ستاری دیدند. هنوز نمرده بود که او را دیدند. در بیمارستان با هم صحبت هم کرده بودند، سرپا بود اما یک دفعه افتاد و مُرد. تیر به زیر ناف‌اش خورده بود. 

مرد دیگری منتظر است کارت‌ملی‌اش را تحویل دهد تا بتواند از در باریک ساختمان ورودی، برود داخل. او برادرش را دو روز پیش شناسایی کرد اما جواز دفن‌اش را دو روز است که صادر نمی‌کنند. قبرش آماده شده و مهمان‌ها آمده‌اند بهشت زهرا و منتظر جسد، بالای قبر ایستاده‌اند. تیر به سر او خورده بود. 

مرد دیگری رفته داخل و آمده با یک ساعت در دستش. روز اول که اجازه می‌دادند زیپ کاورها را باز کنند و جنازه‌ها را مستقیم شناسایی کنند، او برادرزاده 39 ساله‌اش را پیدا کرد، ساعتش را از دستش باز کرد و گذاشت توی جیبش. اما بعد که جنازه را تحویل دادند، چون صورتش باد کرده و چندان قابل شناسایی نبود، بقیه برادرها شک کردند و او را برگرداندند.

حالا رفته‌اند داخل و باز هم عکسش را بین عکس‌ها پیدا نکرده‌اند. آمده‌اند شاید بتوانند مجوزی بگیرند و همان جنازه قبلی را در سالن‌های تطهیر بهشت زهرا دوباره نگاه کنند. شاید این‌بار مطمئن شوند که گمشده‌شان واقعاً پیدا شده. برادرزاده او در اسلامشهر تیر خورد، جمعه شب. او هم نمی‌داند چه کسی یا چه کسانی او را هدف قرار دادند.

زن دیگری می‌آید بیرون و به برادرش می‌گوید که صورتی مشابه صورت برادرش را توانسته شناسایی کند اما چون سر و صورتش خونی است، نمی‌تواند مطمئن بگوید اوست یا نه. کدی را روی تکه‌کاغذی پاره نوشته و آن را می‌دهد به برادرش تا ببرند بهشت زهرا و بتوانند او را از نزدیک ببینند. آنها یک‌بار دیگر هم او را شناسایی کرده بودند و تا خاکسپاری هم برده بودند اما آنجا خالکوبی روی دستش را ندیدند. این شد که جنازه برگشت.

حالا زن می‌گوید عکسی که امروز روی آن مانیتور بزرگ بدقواره دیده، از نیمرخ و خیلی شبیه «محمد» بوده اما چون بینی‌اش کمی رو به بالا بوده، کمی شک کرده و به مسئولان پزشکی قانونی گفته، اجازه دهند بتوانند در بهشت زهرا او را ببینند تا بشود از روی خالکوبی‌اش مطمئن شد. زن به بقیه هم توصیه می‌کند اگر کسی علامتی دارد، باید یک مرد را بفرستند غسالخانه تا شناسایی‌اش کند. او می‌گوید، مادر بیش از چهار روز است داد می‌زند و می‌گوید یوسف گمشده‌ام کجاست. او را جمعه‌شب به بیمارستان شهدای پاکدشت مامازن برده‌اند. آن‌شب با پسر خودش در خیابان بوده. 38 سالش بود.  

مرد دیگری به‌دنبال راهی برای رفتن داخل پزشکی قانونی می‌گردد، به‌دنبال نوجوان 15 ساله‌ای که خانواده‌ای در پی او نیست و از پنجشنبه 19 دی‌ماه، در یافت‌آباد گم شده است. یکی از دوستانش دیده بوده که آن پسر تیر خورده و روی زمین افتاده و گفته؛ «دیدم که روی زمین افتاد، اما ترسیدم بروم و او را بردارم». ولی چندنفر دیگراز  هم‌محلی‌هایشان گفته بودند که او را سالم دیده‌اند که به سمتی رفته اما برنگشته است. پسر نوجوان را در بیمارستان‌های یافت‌آباد هم پیدا نکرده‌اند.

مرد میانسال حتی همسایه خانواده او هم نیست و مادرش به معلم ریاضی‌اش سپرده که او را پیدا کند؛ چون پدر پسر نوجوان معتاد است و خواهرش هم در شهری دیگر زندگی می‌کند. معلم ریاضی آن پسر نوجوان هم از دوست‌اش ـ همین مرد میانسال ـ خواسته که در دادسرا، بیمارستان و پزشکی قانونی به‌دنبال نشانی از او بگردد.

پسر در بازار، شاگرد یک مغازه بوده است. مرد میانسال برای پیداکردن پسری که تا آن‌روز حتی یک‌بار هم او را ندیده بود، به بهشت‌زهرا هم رفته و عکس جوان‌ها را روی دست پدرها و مادرها دیده بود، اما پسر نوجوان آنجا هم نبود. مرد شنیده بود: «آنهایی که کسی به دنبال‌شان نیامده‌اند را برای خاکسپاری به بهشت‌زهرا فرستاده‌اند.» هنوز مشخص نیست اگر آن پسر مرده است، تیر دقیقاً به کجای بدن‌اش خورده. 

ساعت از 12 ظهر که می‌گذرد، جمعیت رفته‌رفته کم می‌شود. دوستان، آشنایان و خانواده‌ها اما هنوز کنار هم و نزدیک در ورودی ایستاده‌اند، روی بنر دم در پزشکی قانونی همه‌چیز به‌ترتیب نوشته شده است؛ «ورود به پزشکی قانونی برای شناسایی فقط برای خانواده درجه‌یک و با کارت‌شناسایی فرد متوفی امکان‌پذیر است» و بعضی از همراهان خانواده‌ها شنیده‌اند که تحویل اجساد از بیمارستان به پزشکی قانونی و باقی مراحل آن، رایگان است و کسی پولی از خانواد‌ه‌ها نمی‌گیرد؛ هرچند گاهی در میان جمعیت روایتی خلاف آن هم شنیده می‌شود.

به‌هرحال دو روز پیش بابک سلحشور، معاون پزشکی و آزمایشگاهی سازمان پزشکی قانونی کشور دریافت هرگونه وجه از مردم برای معاینه مصدومان و متوفیان حوادث اخیر را رد کرد و گفت که پزشکی قانونی به‌صورت کاملاً رایگان این افراد را معاینه می‌کند و هیچ‌گونه وجهی از آنها گرفته نمی‌شود. 

قتل با سلاح شکاری یا چاقو

اجساد اگر پیگیری و شناسایی شوند، انجام کارهای اداری برای تحویل جسد به بهشت زهرا یک تا دو ساعت زمان می‌برد و مقصد بعدی خانواده‌ها، سالن تطهیر بهشت زهراست. اگر خانواده‌ها آن کدی که بیمارستان به آنها داده را در اختیار داشته باشند، کارها سریع‌تر پیش می‌رود. طبق بررسی‌های «هم‌میهن»، تحویل پیکر جانباختگان اعتراضات روزهای اخیر، از روز جمعه آغاز شده، بهشت زهرا روزهای جمعه و شنبه بسیار شلوغ‌تر از روزهای بعد از‌ آن بوده و در میان کشته‌شدگان، زنان هم بوده‌اند. 

ساعت یک بعدازظهر سه‌شنبه، در میان پیکرهایی که به خانواده‌ها تحویل داده می‌شود، فوتی‌های عادی هم هستند و بعضی غرفه‌داران نزدیک سالن‌های تطهیر مجتمع عروجیان بهشت زهرا می‌گویند، این روزها پیکر جانباختگان عادی فعلاً کمتر از کشته‌شدگان اعتراضات به خاک سپرده می‌شود و در سردخانه می‌مانند. کسانی که از صبح آمده‌اند، جمعیت بیشتری را دیده‌اند که عکس‌های نوجوانان در آن زیاد بوده است. 

روبه‌روی سالن تطهیر بهشت زهرا، شلوغ است و درست مثل روزهای قبل، عکس‌هایی از صورت‌هایی جوان و تابلوی اسم‌ها بین جمعیت بالا رفته و جمعیت عزادار منتظر خروج پیکرها مانده‌اند؛ پیکرهای علی، محمد، داوود و پیکرهای زیادی با اسم‌های مردانه. با یک چشم چرخاندن، می‌بینی که روبه‌روی سالن تطهیر مردانه، از زنانه شلوغ‌تر است. سالن انتظار از جمعیت پر است و پیکرها کم‌کم و بعد از ساعت‌ها انتظار، بالاخره به‌سمت قطعه‌ها منتقل می‌شوند.

روند تحویل و دفن تا ساعت 14 بیشتر ادامه ندارد. در سالن انتظار، جوانی برای خاکسپاری یکی از همسایه‌هایش آمده که دیروز شناسایی شده و در کیانشهر کشته‌شده است: «سرش را بریده بودند؛ درست مثل آنچه از داعشی‌ها شنیده بودیم؛ او دو فرزند داشت.» صدایش بین همهمه بسیار جمعیت گم می‌شود، هرازگاهی صدای گریه‌هایی بلند می‌شود که صاحب‌اش، نام کسی را صدا می‌زند، این یعنی یک‌پیکر تحویل داده شده و خانواده و دوستانش روبه‌روی در سالن تطهیر کم‌کم جمع می‌شوند. 

همسر «علی» و دو فرزندش هم منتظرند تا پیکرش را تحویل بگیرند، رد خون‌آلود بی‌قراری‌های پنج‌روز گذشته روی صورت زن باقی مانده است. فقط هم او نیست؛ زن‌های با صورت‌های چنگ‌کشیده و خون‌آلود زیادند. از روز پنجشنبه که علی در دولت‌آباد شهرری جانش را از دست داد، چند روزی طول کشید تا بالاخره در کهریزک شناسایی شد. خانواده از شهرری تا حسن‌آباد قم را به‌دنبال نشانی از او بودند و بالاخره امروز به خاک سپرده می‌شود. 

بخشی از آن جمعیت از ساعت هفت‌صبح منتظر تشییع جنازه‌ها مانده‌اند؛ مثل دوستان مرد جوان دیگری که از باقرشهر آمده‌اند تا او را به خاک بسپارند و از صبح منتظر مانده‌اند؛ دوستی که تنها 35 سال داشت و «فقط عابر پیاده بود» و جلوی چشم آنها کشته شده بود. آنها می‌گویند خانواده‌اش سه‌روز به پزشکی قانونی رفت‌وآمد می‌کردند تا بالاخره شناسایی و تحویل پیکر او تمام شد. آنها دوست دیگری را هم روز قبل به خاک سپرده‌ بودند که او هم فقط 18 سال داشت و همان روز جان‌اش را از دست داده بود. 

در میان قاب‌های عکس، تصویر محمد 27 ساله هم پیداست. نیم‌تنه محمد با سویی‌شرت بنفش و کلاه کپ برعکس، در میانه عکس می‌درخشد، درحالی‌که کمی دورتر، پشت‌سرش درختان سبز جنگل‌های شمال پیداست. تصویری کاملاً متفاوت از خاک سرد و قهوه‌ای بهشت زهرا. محمد پنجشنبه‌شب در میدان هروی کشته شد. حالا خاله و عمه‌اش گریه می‌کنند و می‌گویند، محمد مادر نداشته و مادرش مرده است. خاله‌اش قربان عکس محمد می‌رود و می‌گوید: «بالاخره پیدا شدی خاله‌جان.» محمد اگر یک‌هفته دیگر زنده می‌ماند، قرار بود داماد بشود.

نزدیک بعدازظهر، انبوه جیغ‌ها هنوز می‌رود به آسمان. صدای قرآن از بلندگوها می‌آید و به صدای جیغ‌زن‌ها می‌پیچد. جنوب تهران، در بعدازظهر سه‌شنبه 23 دی‌ماه، مثل مرکز، شمال، شرق و غرب‌اش یک‌روز غمگین را می‌گذراند؛ یک‌روز بسیار بسیار غمگین. 

Native Ad

وب گردی

کماکل، فراتر از الکل

تولید کننده انواع ضدعفونی کننده‌های اسانس دار

مشاهده اطلاعات بیشتر

خبرفوری: کچل ها بزودی منقرض میشوند

معرفی شامپو ضد ریزش مو در برنامه زنده صدا سیما!!

سفارش محصول

محتوای حمایت شده

تبلیغات متنی

Bartarinha Native Ads

نظر کاربران

  • ناشناس

    شهرستانهاهم اینطوری

  • ناشناس

    خدا کجایی؟!

  • ناشناس

    تلخ است

  • ناشناس

    🖤

  • علیرضا

    بوی مرگ و ناراحتی کل کشور رو فرا گرفته 💔

  • ناشناس

    « همه » ؟؟

  • مسعود

    بله اینجا کهریزک هست خودم ساکن همین جا هستم روز جمعه نمیشد از خونه بیای بیرون چون کلا جاده قدیم ترافیک شدیدی داشت بخاطر همین پزشکی قانونی اینجا جایی هست که هر روز زباله های تهران رو تو ارادکوه خالی میکنن و همیشه بوی زباله میاد اینجا بهشت زهرا هست که اخر هفته همیشه شلوغه اب شرب بی کیفیت و شور وغیر قابل خوردن بله اینجا کهریزک هستش همونجا که به قول خودتون خیلیها نمیدونن کجاست

ارسال نظر

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت، «برترین ها» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج