خاطرات عباس صفاری از ایرج افشار
عباس صفاری از اوقات و روابط اندک اما پرثمری که با ایرج افشار داشته نوشته است.
خبرگزاری ایسنا: عباس صفاری از اوقات و روابط اندک اما پرثمری که با ایرج افشار داشته نوشته است.
این شاعر و مترجم ساکن آمریکا در یادداشتی که در اختیار ایسنا گذاشته نوشته است: هر وقت از سختکوشی و نجابت مردم یزد حرفی به میان میآید، بهرغم اینکه یزدیهای بسیاری را با این صفات میشناسم همواره به یاد مرحوم ایرج افشار میافتم. ادیبی که نه فقط از سر عشق که از منظر وظیفه به کار کتاب و ادبیات فارسی میپرداخت؛ وظیفهای که از پدر به ارث برده بود و عمر پرثمرش را به دور از هرگونه جنجال و خودنمایی صرف نجات آثاری کرد که اگر همت و پشت کار او نبود به این سال و زمانهها رنگ انتشار به خود نمیدیدند.
این شاعر و مترجم ساکن آمریکا در یادداشتی که در اختیار ایسنا گذاشته نوشته است: هر وقت از سختکوشی و نجابت مردم یزد حرفی به میان میآید، بهرغم اینکه یزدیهای بسیاری را با این صفات میشناسم همواره به یاد مرحوم ایرج افشار میافتم. ادیبی که نه فقط از سر عشق که از منظر وظیفه به کار کتاب و ادبیات فارسی میپرداخت؛ وظیفهای که از پدر به ارث برده بود و عمر پرثمرش را به دور از هرگونه جنجال و خودنمایی صرف نجات آثاری کرد که اگر همت و پشت کار او نبود به این سال و زمانهها رنگ انتشار به خود نمیدیدند.
از دست دادن او بیتردید ضایعه بزرگی برای عاشقان زبان فارسی و اهالی ادبیات این سرزمین است و جایش همواره به طرز اسفناکی خالی خواهد ماند. در اخبار اخیر آمده است که سنگ مزار این بزرگوار از آرامگاه خانوادگیاش در بهشت زهرا به سرقت رفته است. حیرتم از این است که مفقود شدن سنگ گور این خدمتگزار ادب فارسی به هیچ عقلی و با هیچ حدس و گمانی و تحت هیچ شرایطی جور درنمیآید و افسوسم از این بابت که او را چه دیر شناختم و چه کم دیدم. نوشته زیر خاطرهای است از معدود مواردی که با او حشر و نشری داشتهام. روحش شاد و یادش ماندگار.
مورد اول: فصلنامه سنگ
نخستین بار در اواسط دهه نود میلادی در خانه مجید روشنگر که نزدیک به پنجاه سال است نشریه «بررسی کتاب» را در ایران و آمریکا منتشر میکند با ایرج افشار آشنا شدم. روشنگر مرا به عنوان شاعری که صفحات شعر نشریه «سنگ» را اداره میکند به او معرفی کرد. افشار چند شماره از «سنگ» را در کتابفروشیهای «وست وود» دیده بود، صحبتمان اما خیلی سریع و از آنجا که پدر من در دهه بیست تکنسین ماشینآلات بافندگی بوده است و بستگان افشار صاحب یکی از آن کارخانهها، به یزد کشید و من اشارهای کردم به پیشگامی این شهر در استفاده از صنایع مدرن پارچهبافی و افسوس از اینکه یزد به نسبت استقبال زودهنگام از علم و صنعت و دیگر دستاوردهای مدرنیته، از پدیدههای فرهنگ و هنر مدرن استقبال چندانی نکرده است. ظاهرا با من موافق بود اما به دیده کمبود و نقصان به آن نمینگریست.
با نظر به فعالیتهای گستردهاش در تصحیح و انتشار آثار کلاسیک حدس میزدم که نباید با شعر مدرن الفت چندانی داشته باشد و احتمالا مرز قابل تحمل برایش از اخوان و شفیعی کدکنی فراتر نمیرود، با این همه نشریه ادبی - هنری «سنگ» را که حالتی آوانگارد داشت دیده و برایش جالب بود که سه جوان ایرانی که هر کدام باشنده کشوری جداگانهاند (آمریکا، آلمان و سوئد) دست به دست هم داده و از طریق ارتباط با فکس و تلفن نشریه شکیل و پرمحتوایی را منتشر میکنند. محتوای نشریه اما بهرغم اینکه مطلبی در مورد «شاهنامه» از دکتر خالقی مطلق را در آن انتشار داده بودیم چنگی به دلش نزده بود که برایم چندان دور از انتظار نیز نبود.
مورد دوم: حاجی عبدو هیچمکانی
در سالهای پایانی قرن نوزدهم کتاب نفیس و مصوری در لندن چاپ میشود به قلم حاجی عبدو هیچمکانی یزدی به ترجمه سر ریچارد برتون. من این کتاب را که قصیدهای عرفانی و موزون و مقفا به زبان انگلیسی است در یک دست دوم فروشی پیدا کردم. پس از خواندن آن تصمیم داشتم کتاب را برای ترجمه به دوستی بسپارم، قبل از آن اما کنجکاو شده بودم اطلاعاتی بیش از آنچه در شناسنامه آن ذکر شده بود به دست بیاورم.
میدانستم در تاریخ ادبیات صفا و آنتالوژی شاعران یزد که افشار مقدمهای نیز بر آن نوشته است از شاعری با این مشخصات نامی نرفته است، کماکان اما فکسی برای افشار فرستادم که اگر اطلاعی از چند و چون این کتاب دارد یاریام دهد. فکس را حدود یک بعد از نیمهشب به وقت تهران به شماره دفتر او ارسال کرده بودم. یک ساعت بعد که نمیپنداشتم بیدار باشد پاسخش را دریافت کردم.
در آن فکس آقای افشار مرا با چنان لحن صمیمانهای خطاب قرار داده بود که با نظر به بر خورد رسمی و نسبتا خشک خانه روشنگر برای لحظهای پنداشتم مرا با فرد دیگری اشتباه گرفته است. اما خوشبختانه اینطور نبود و و مرقوم کرده بود که کتاب را میشناسد و زمانی که کتابدار دانشکده حقوق بوده است یک نسخه از آن را در سفر لندن برای دانشکده حقوق خریده است. در ادامه نیز اظهار تاسف کرده بود که خود بهرغم یزدی بودن هرگز به هویت این شاعر پی نبرده است و چنانچه من به نام و نشانی از او پی بردم نتیجه کار را به او نیز اطلاع بدهم. ذکری هم از «جان گرنی» استاد ادبیات فارسی دانشگاه آکسفورد آورده بود با این توصیه که از ایشان نیز کمک بخواهم.
من اما پیش از آنکه مزاحم فرد دیگری بشوم به فکر افتادم به بیوگرافیهای موجود از ریچارد برتون در دانشگاه (یو. سی. ال. ای) سری بزنم و نهایتا در یکی از کتابهای قطوری که در این ارتباط نوشته شده نویسنده اصلی کتاب را که شخص ریچارد برتون بوده است پیدا کردم. آقای افشار از اینکه توانسته بودم به هویت واقعی نویسنده پی ببرم اظهار خرسندی کرد، با اشاره به ضربالمثل عاقبت جوینده ... .
مورد سوم: اسکندر مقدونی و کلاغ
زمانی که داشتم روی «آنتالوژی کلاغ» کار میکردم روایتی شنیدم از دوستی اهل قلم که اسکندر مشکی از آب حیات بر ترک اسبش داشته است که کلاغی آن را سوراخ میکند. پس از شنیدن این ماجرا حس کردم حیف است که چنین روایتی در «آنتالوژی کلاغ» نباشد. دوست من اما یادش نمیآمد آن را کجا خوانده یا شنیده است و بدون ذکر دست کم یک ماخذ، جایز و مقدور نبود که از آن استفاده شود. در متون بسیاری از سفر اسکندر به ظلمات و چشمه آب حیات یاد شده، اما تا جایی که من شنیده و خوانده بودم کلاغ هرگز حضوری در این میان نداشته است. تردیدی نبود که این روایت باید به ماجرایی اشاره داشته باشد که کلاغ نیز در آن نقشی داشته و در دورهای رایج بوده است.
میدانستم ایرج افشار کتابی در ارتباط با اسکندر منتشر کرده است و احتمالا باید از چند و چون این ماجرا اطلاع داشته باشد. اما قبل از تماس مجدد با او به سپانلو زنگ زدم که حال و احوالی نیز پرسیده باشم. او اظهار بیاطلاعی کرد. تا جایی که (با آن حافظه شگرفش) به یاد داشت چنین ماجرایی را نه شنیده و نه جایی خوانده بود. در خاتمه توصیه کرد به ایرج افشار زنگ بزنم و گفت اگر کسی خبر داشته باشد همشهریات ایرج افشار است. دست بر قضا خبردار شدم ایرج افشار عازم لسآنجلس است و میدانستم طی اقامتش در این شهر غالبا روزی چند ساعت را در کتابفروشیهای «وست وود» میگذراند و ضمن مطالعه نشریات خارج از کشور از آنها فیشبرداری میکند. در کتابفروشی پارس که همیشه یک صندلی برای کارهایش در اختیار او میگذاشت به دیدارش رفتم. موضوع «آنتالوژی کلاغ» و اسکندر و آب حیات را با او در میان گذاشتم. با من موافق بود که باید جایی ثبت شده باشد و حتما به داستان رایجی اشاره داشته است اما از چند و چون آن اظهار بیاطلاعی کرد و من قدری شرمنده شدم که تا به حال در دو مورد که پاسخی برای آن نداشته است مزاحمش شدهام. اما او کسی نبود که که به یکباره آب پاکی روی دست آدم بریزد و خودش را خلاص کند. به گمانم به چنین مواردی به شکل وظیفه نگاه میکرد و بی آنکه اصراری وجود داشته باشد، مسئولیتی برای خود درنظر میگرفت. در این مورد نیز به همان اظهار بیاطلاعی بسنده نکرد و با روی خوش به فرزندش که همراه او بود گفت «بابا جون، شماره فکس آقای صفاری را یادداشت کن که خانه رفتیم مشکلشان را حل کنیم». مشکل اما از خانه حل نشده و به تهران و اصفهان کشیده بود.
دو هفته بعد در فکسی که پسرشان از بورلی هیلز برایم فرستاد آقای افشار قید کرده بود به دوستی در اصفهان متوسل شده و این دوست پژوهشگر که نامی از او نبرده بود چندی پیش کتابی یافته است بی عنوان و بدون جلد که احتمالا در دوران صفویه تحریر شده و در این کتاب به این داستان اشاره شده است. افشار از دوستش درخواست کرده بود که از صفحه مورد نظر فتوکپی بگیرد که نهایتا به پیوست فکسی که فرزندش ارسال کرده بود به دست من رسید. طبق این روایت خضر که عمر جاودان داشته، رقیب دیگری در این رابطه را تاب نمیآورده است. به همین جهت وقتی اسکندر به آب حیات دست مییابد و مشکی از آن بر ترک اسبش میگذارد خضر به کلاغی ماموریت میدهد که با منقارش مشک را سوراخ کرده و آب را هدر بدهد. در حین اجرای ماموریت قطرهای از آب حیات از گلوی کلاغ پایین میرود که عمر او را طولانی میکند و اسکندر بیبهره از آب حیات جوانمرگ میشود.
یادش پایدار.
مورد اول: فصلنامه سنگ
نخستین بار در اواسط دهه نود میلادی در خانه مجید روشنگر که نزدیک به پنجاه سال است نشریه «بررسی کتاب» را در ایران و آمریکا منتشر میکند با ایرج افشار آشنا شدم. روشنگر مرا به عنوان شاعری که صفحات شعر نشریه «سنگ» را اداره میکند به او معرفی کرد. افشار چند شماره از «سنگ» را در کتابفروشیهای «وست وود» دیده بود، صحبتمان اما خیلی سریع و از آنجا که پدر من در دهه بیست تکنسین ماشینآلات بافندگی بوده است و بستگان افشار صاحب یکی از آن کارخانهها، به یزد کشید و من اشارهای کردم به پیشگامی این شهر در استفاده از صنایع مدرن پارچهبافی و افسوس از اینکه یزد به نسبت استقبال زودهنگام از علم و صنعت و دیگر دستاوردهای مدرنیته، از پدیدههای فرهنگ و هنر مدرن استقبال چندانی نکرده است. ظاهرا با من موافق بود اما به دیده کمبود و نقصان به آن نمینگریست.
با نظر به فعالیتهای گستردهاش در تصحیح و انتشار آثار کلاسیک حدس میزدم که نباید با شعر مدرن الفت چندانی داشته باشد و احتمالا مرز قابل تحمل برایش از اخوان و شفیعی کدکنی فراتر نمیرود، با این همه نشریه ادبی - هنری «سنگ» را که حالتی آوانگارد داشت دیده و برایش جالب بود که سه جوان ایرانی که هر کدام باشنده کشوری جداگانهاند (آمریکا، آلمان و سوئد) دست به دست هم داده و از طریق ارتباط با فکس و تلفن نشریه شکیل و پرمحتوایی را منتشر میکنند. محتوای نشریه اما بهرغم اینکه مطلبی در مورد «شاهنامه» از دکتر خالقی مطلق را در آن انتشار داده بودیم چنگی به دلش نزده بود که برایم چندان دور از انتظار نیز نبود.
مورد دوم: حاجی عبدو هیچمکانی
در سالهای پایانی قرن نوزدهم کتاب نفیس و مصوری در لندن چاپ میشود به قلم حاجی عبدو هیچمکانی یزدی به ترجمه سر ریچارد برتون. من این کتاب را که قصیدهای عرفانی و موزون و مقفا به زبان انگلیسی است در یک دست دوم فروشی پیدا کردم. پس از خواندن آن تصمیم داشتم کتاب را برای ترجمه به دوستی بسپارم، قبل از آن اما کنجکاو شده بودم اطلاعاتی بیش از آنچه در شناسنامه آن ذکر شده بود به دست بیاورم.
میدانستم در تاریخ ادبیات صفا و آنتالوژی شاعران یزد که افشار مقدمهای نیز بر آن نوشته است از شاعری با این مشخصات نامی نرفته است، کماکان اما فکسی برای افشار فرستادم که اگر اطلاعی از چند و چون این کتاب دارد یاریام دهد. فکس را حدود یک بعد از نیمهشب به وقت تهران به شماره دفتر او ارسال کرده بودم. یک ساعت بعد که نمیپنداشتم بیدار باشد پاسخش را دریافت کردم.
در آن فکس آقای افشار مرا با چنان لحن صمیمانهای خطاب قرار داده بود که با نظر به بر خورد رسمی و نسبتا خشک خانه روشنگر برای لحظهای پنداشتم مرا با فرد دیگری اشتباه گرفته است. اما خوشبختانه اینطور نبود و و مرقوم کرده بود که کتاب را میشناسد و زمانی که کتابدار دانشکده حقوق بوده است یک نسخه از آن را در سفر لندن برای دانشکده حقوق خریده است. در ادامه نیز اظهار تاسف کرده بود که خود بهرغم یزدی بودن هرگز به هویت این شاعر پی نبرده است و چنانچه من به نام و نشانی از او پی بردم نتیجه کار را به او نیز اطلاع بدهم. ذکری هم از «جان گرنی» استاد ادبیات فارسی دانشگاه آکسفورد آورده بود با این توصیه که از ایشان نیز کمک بخواهم.
من اما پیش از آنکه مزاحم فرد دیگری بشوم به فکر افتادم به بیوگرافیهای موجود از ریچارد برتون در دانشگاه (یو. سی. ال. ای) سری بزنم و نهایتا در یکی از کتابهای قطوری که در این ارتباط نوشته شده نویسنده اصلی کتاب را که شخص ریچارد برتون بوده است پیدا کردم. آقای افشار از اینکه توانسته بودم به هویت واقعی نویسنده پی ببرم اظهار خرسندی کرد، با اشاره به ضربالمثل عاقبت جوینده ... .
مورد سوم: اسکندر مقدونی و کلاغ
زمانی که داشتم روی «آنتالوژی کلاغ» کار میکردم روایتی شنیدم از دوستی اهل قلم که اسکندر مشکی از آب حیات بر ترک اسبش داشته است که کلاغی آن را سوراخ میکند. پس از شنیدن این ماجرا حس کردم حیف است که چنین روایتی در «آنتالوژی کلاغ» نباشد. دوست من اما یادش نمیآمد آن را کجا خوانده یا شنیده است و بدون ذکر دست کم یک ماخذ، جایز و مقدور نبود که از آن استفاده شود. در متون بسیاری از سفر اسکندر به ظلمات و چشمه آب حیات یاد شده، اما تا جایی که من شنیده و خوانده بودم کلاغ هرگز حضوری در این میان نداشته است. تردیدی نبود که این روایت باید به ماجرایی اشاره داشته باشد که کلاغ نیز در آن نقشی داشته و در دورهای رایج بوده است.
میدانستم ایرج افشار کتابی در ارتباط با اسکندر منتشر کرده است و احتمالا باید از چند و چون این ماجرا اطلاع داشته باشد. اما قبل از تماس مجدد با او به سپانلو زنگ زدم که حال و احوالی نیز پرسیده باشم. او اظهار بیاطلاعی کرد. تا جایی که (با آن حافظه شگرفش) به یاد داشت چنین ماجرایی را نه شنیده و نه جایی خوانده بود. در خاتمه توصیه کرد به ایرج افشار زنگ بزنم و گفت اگر کسی خبر داشته باشد همشهریات ایرج افشار است. دست بر قضا خبردار شدم ایرج افشار عازم لسآنجلس است و میدانستم طی اقامتش در این شهر غالبا روزی چند ساعت را در کتابفروشیهای «وست وود» میگذراند و ضمن مطالعه نشریات خارج از کشور از آنها فیشبرداری میکند. در کتابفروشی پارس که همیشه یک صندلی برای کارهایش در اختیار او میگذاشت به دیدارش رفتم. موضوع «آنتالوژی کلاغ» و اسکندر و آب حیات را با او در میان گذاشتم. با من موافق بود که باید جایی ثبت شده باشد و حتما به داستان رایجی اشاره داشته است اما از چند و چون آن اظهار بیاطلاعی کرد و من قدری شرمنده شدم که تا به حال در دو مورد که پاسخی برای آن نداشته است مزاحمش شدهام. اما او کسی نبود که که به یکباره آب پاکی روی دست آدم بریزد و خودش را خلاص کند. به گمانم به چنین مواردی به شکل وظیفه نگاه میکرد و بی آنکه اصراری وجود داشته باشد، مسئولیتی برای خود درنظر میگرفت. در این مورد نیز به همان اظهار بیاطلاعی بسنده نکرد و با روی خوش به فرزندش که همراه او بود گفت «بابا جون، شماره فکس آقای صفاری را یادداشت کن که خانه رفتیم مشکلشان را حل کنیم». مشکل اما از خانه حل نشده و به تهران و اصفهان کشیده بود.
دو هفته بعد در فکسی که پسرشان از بورلی هیلز برایم فرستاد آقای افشار قید کرده بود به دوستی در اصفهان متوسل شده و این دوست پژوهشگر که نامی از او نبرده بود چندی پیش کتابی یافته است بی عنوان و بدون جلد که احتمالا در دوران صفویه تحریر شده و در این کتاب به این داستان اشاره شده است. افشار از دوستش درخواست کرده بود که از صفحه مورد نظر فتوکپی بگیرد که نهایتا به پیوست فکسی که فرزندش ارسال کرده بود به دست من رسید. طبق این روایت خضر که عمر جاودان داشته، رقیب دیگری در این رابطه را تاب نمیآورده است. به همین جهت وقتی اسکندر به آب حیات دست مییابد و مشکی از آن بر ترک اسبش میگذارد خضر به کلاغی ماموریت میدهد که با منقارش مشک را سوراخ کرده و آب را هدر بدهد. در حین اجرای ماموریت قطرهای از آب حیات از گلوی کلاغ پایین میرود که عمر او را طولانی میکند و اسکندر بیبهره از آب حیات جوانمرگ میشود.
یادش پایدار.
تبلیغات متنی
-
جزئیات مرگ دو دانشجوی سال پنجم پزشکی
-
افشاگری تکاندهنده درباره دلالبازی در فوتبال
-
اولویت بعدی پرسپولیس در نقل و انتقالات مشخص شد
-
شیاطین سرخ با سرمربی جدید شکستناپذیر شدند
-
گاف بزرگ پیامرسان ایرانی درباره پزشکیان جلب توجه کرد
-
پاسخ تند جواد کاظمیان به اظهارات مجری صداوسیما
-
ناوشکن آمریکایی سواحل اسرائیل را ترک کرد
-
سه برش ناب از سوگ که در سینمای ایران دیدهایم
-
پیام لیندسی گراهام به ترامپ درباره ایران
-
مجری ناشناخته، اندک آبروی صداوسیما را حراج کرد
-
تحلیل روزنامه دولت از تغییر لحن ترامپ برابر ایران
-
دنا در آستانه ورود به کانال ۲ میلیارد تومانی
-
سرنوشت احتمالی مدیر شبکه افق بعد از برکناری
-
عناوین روزنامههای ورزشی امروز
-
عناوین روزنامههای امروز
-
سه برش ناب از سوگ که در سینمای ایران دیدهایم
-
پیام لیندسی گراهام به ترامپ درباره ایران
-
خشم منوچهر هادی در جشنواره فجر: دیکتاتور هستید!
-
مداح مشهدی شعار «این آخرین نبرده» را اجرا کرد
-
بازیگر سریال ستایش از تلویزیون خداحافظی کرد
-
درخواست فوری برای برکناری رئیس صداوسیما
-
سفارت ایتالیا در تهران تعطیل شد
-
اطلاعیه درباره علت مرگ مشکوک دو دانشجوی پزشکی
-
ماجرای چند نام تکراری در فهرست اعلامی دولت از جانباختگان
-
پیغام جدیدی که از آمریکا به ایران مخابره شد
-
بخشی از واکنش ترامپ به صحبتهای امروز رهبر انقلاب
-
اقدام معنادار عراق با رونمایی از یک شهر موشکی
-
مهدی قایدی جلوی خنده مجری شبکه افق را گرفت
-
موج تازه برف و باران شدید در راه است
-
آغاز پروازهای شرکت هواپیمایی هلند به خاورمیانه
-
ناو هواپیمابر لینکلن دریای عمان را ترک کرد
-
کریسمسِ صداوسیمای ایران تا ابد عزادار شد
-
احکام برخی دستگیرشدگان اعتراضات اخیر صادر شد
-
یک افغانستانی صاحب جایزه بدترین خانه سال جهان شد!
-
مداح مشهدی شعار «این آخرین نبرده» را اجرا کرد
-
خواننده و مجری سرشناس ترکیه درگذشت
-
دو انفجار خبرساز در اهواز و بندرعباس
-
رزمایش مشترک ایران، روسیه و چین تکذیب شد؟
-
ورود کاروان نظامی بزرگ آمریکا به عراق
-
پیام شهاب حسینی به پدر و مادرِ ایلیا دهقانی
-
یک سامانه بارشی قوی در آستانه ورود به کشور
-
خبر فوری علی لاریجانی در رابطه با آمریکا
-
رابعه اسکویی از مردم عذرخواهی کرد
-
بازیگران در جشنواره فجر مشکیپوش شدند
-
رسانه قالیباف خواستار اخراج بازیکن استقلال شد
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
ارسال نظر