آه ای هجده سالگی...
رویاهای بزرگ دختران بهزیستی
مرضیه ظریف و شکننده است؛ دانشآموز سال دهم. میگوید اینجا در مدرسهشان کسی خبر ندارد او یکی از دختران بهزیستی است. میگوید هیچکس نمیداند که او پدر و مادر ندارد و مجبور است تعطیلات نوروز و همه آخر هفتههایش را در یک خوابگاه با دیگر دخترها بگذراند. میگوید خودش هم از این همه پنهانکاری خسته شده، اما دوست ندارد آدمها برایش دل بسوزانند و غصهاش را بخورند.
روزنامه ایران - ترانه بنی یعقوب: مرضیه ظریف و شکننده است؛ دانشآموز سال دهم. میگوید اینجا در مدرسهشان کسی خبر ندارد او یکی از دختران بهزیستی است. میگوید هیچکس نمیداند که او پدر و مادر ندارد و مجبور است تعطیلات نوروز و همه آخر هفتههایش را در یک خوابگاه با دیگر دخترها بگذراند. میگوید خودش هم از این همه پنهانکاری خسته شده، اما دوست ندارد آدمها برایش دل بسوزانند و غصهاش را بخورند. میخواهد با او هم درست مثل بقیه رفتار کنند، مثل بقیه همکلاسیهایش.
در مدرسه مرضیه هستم، دفتر مدیر مدرسه. مرضیه با یونیفورم سرمهای روبهرویم نشسته و برایم داستان زندگیاش را میگوید. معلمهایش قبلاً برایم گفتهاند که او یکی از بهترین دانشآموزان این مدرسه است. کتابخوان، مؤدب و... هرچه باید یک دانشآموز نمونه داشته باشد. مقنعهاش را چند بار روی سرش جابه جا میکند. دستهایش را روی هم فشار میدهد: «بچه که بودم یک خانواده عادی داشتیم و وضع مالیمان خوب بود. همه دور هم زندگی میکردیم. خیلی خوشبخت بودیم. تا آن زمان که پدرم معتاد شد. مادرم را کتک میزد. اصلاً یک مرتبه زندگیمان زیرورو شد.» همه این اتفاقها زمانی برای مرضیه افتاد که فقط پنج ساله بود:
«یک روز که با مادرم از خیابان رد میشدم، ماشین بهش زد، افتاد روی زمین و بعد یک ماشین دیگر هم از رویش رد شد. همه این صحنهها را دیدم. داد میزدم، جیغ میکشیدم...» مرضیه جیغ میزد، فریاد میکرد اما فقط 5 سالش بود و انگار کسی صدایش را نمیشنید. فریادهایش هنوز در گوشش صدا میدهد. این صحنه هیچ وقت ازجلوی چشمانش پاک نشد. حالا 10 سالی هست در بهزیستی زندگی میکند. شش ساله بود که پدر رهایشان کرد و رفت: «با سه خواهرم با پای خودمان آمدیم بهزیستی. دو تایشان کوچکتر از من بودند و خیلی زود فرزند خوانده شدند. اما همین که بزرگ شوم برشان میگردانم. خیلی دلم میخواهد ببینمشان اما اجازه نمیدهند. خواهر بزرگم هم مدتی بهزیستی بود بعد رفت خانه عمویم. تازگیها هم ازدواج کرده، با مردی خیلی بزرگتر از خودش.»
از تعطیلات عید برایم میگوید و اینکه چقدر این روزها برای آنها سختتر میگذرد. آنهایی که کسی نیست تا به خانهاش دعوتشان کند: «خیلی از بچهها عید میروند پیش خانوادهشان. فامیلهایشان میآیند دنبالشان اما ما که کسی را نداریم تنها میمانیم. اگر در تعطیلات اردو بگذارند که خوب است ما چون تازه خوابگاهمان را عوض کردیم امکاناتش کم است. بیشتر روزها را توی خوابگاه میگذرانیم. پارسال تابستان خوب بود، خیلی مسافرت رفتیم. عید هم مسافرت دو روزه رفتیم. حالا نمیدانم امسال چطور برایمان بگذرد. کلاً همیشه موقع تعطیلات دعا میکنم زودتر همه چیز تمام شود. اما با این همه هیچ وقت ناراحتیام را به روی کسی نمیآورم.» مرضیه علاقه اصلیاش خواندن رمان است؛ سرگرمی اصلیاش در خوابگاه.
مدام از 18 سالگیاش حرف میزند، دوست دارد زودتر 18 ساله شود، همان سن طلایی، سنی که میتواند افسار زندگیاش را خودش در دست بگیرد: «من قویام، اهل مبارزه. خواهرم در این مبارزه شکست خورد اما من میتوانم خانوادهام را نجات دهم. دوست دارم یک کار خوب پیدا کنم بعد با حقوقم خانه بخرم و دو خواهرم را بیاورم پیش خودم. بگردم پدرم را پیدا کنم و او را هم بیاورم پیش خودمان.» پدر مرضیه با اینکه میداند دخترانش در بهزیستی هستند، هیچ وقت به ملاقاتشان نیامده اما با این همه هنوز هم برای مرضیه عزیز است. دختر جوان آه بلندی میکشد و از حسرتهایش میگوید: «مادر و پدرهایی که میآیند کارنامه بچهشان را میگیرند برای من حسرت است. هیچوقت کسی برای من نیامده. صبحها که پدر و مادرها بچههایشان را میآورند مدرسه برایم حسرت است.
بچهها را میبینم که برای روز پدر و مادر کادو میخرند. بعضی چیزها که برای بچههای دیگر محدودیت است برای من آرزو است؛ اینکه برای دیدن دوستم از مادرم اجازه بگیرم.» بغضی که دقایقی است گلویش را میفشارد، راه باز میکند: «آرزو دارم خواهرم که به خاطر ما با مردی بزرگتر از خودش ازدواج کرده، خوشبخت شود. از روزی که مادرم مرد فقط یک آرزو داشتهام؛ اینکه یک سفره باشد که دورش سه تا دختر بنشینند با پدرشان. غذایش هم فرقی نمیکند؛ نان خالی، نان و پنیر. دوست دارم به گذشته برگردم و نگذارم آن اتفاق بیفتد. بارها صحنه زیر ماشین رفتن مادرم را مرور میکنم، میگویم شاید اگر دوباره به عقب برگردم بتوانم جلویش را بگیرم.» هیچکس در مدرسه نمیداند او در بهزیستی زندگی میکند مثل اغلب بچههای بهزیستی که ترجیح میدهند کسی وضعیتشان را نداند: «دوست ندارم کسی برایم دلسوزی کند و بگوید آخی...
برای همین ترجیح میدهم چیزی نگویم. وقتی از پدر و مادرم میپرسند، از خاطرات گذشتهام میگویم. خیلی اوقات هم شک میکنند و میپرسند چرا مادرت نمیآید مدرسه؟ در جلسهها میپرسند مادرت کدام است؟» بازهم بغض راه گلویش را میگیرد. با صدایی لرزان میگوید: «مجبور میشوم دروغ بگویم. مثلاً کفشهای کس دیگری را نشان بدهم بگویم این کفشهای مادرم است. آمده اما فعلاً در نمازخانه است. دوست ندارم کسی به من ترحم کند. فقط میخواهم مثل همه با من عادی برخورد کنند. میخواهم دکتر شوم و خانوادهام را سربلند کنم.» مرضیه ازخودش و دوستانش بیشتر میگوید؛ اینکه بچههای بهزیستی به محبت نیاز دارند. با لحنی جدی میگوید: «سعی کنید به ما محبت کنید. من اگر بزرگ شوم، یکی از بچهها را قبول میکنم.
نمیگویم حتماً با آن بچه زندگی میکنم، مثلاً یک روز در هفته با آن بچه میروم بیرون. البته نه از روی ترحم، بلکه واقعاً ازته دل. چون بعضیها میگویند آخی برویم به بچههای بهزیستی کمک کنیم! ما آن کمک مالی را نمیخواهیم، کمکی میخواهیم که به ما روحیه بدهد. نگذارید بچهها فقط توی بهزیستی بمانند. خیلی از ماها لطمه دیدهایم.»
ناهید درشت هیکل است. چشمان سرزندهای دارد و برخلاف مرضیه، با صدای بلند حرف میزند. تازه از کلاس ورزش برگشته و نفس نفس میزند. 17ساله است و از هشت سالگی در بهزیستی زندگی کرده. کمی در اتاق مدیر مدرسه راه میرود: «تا زمانی که دانشگاه برویم و کار مستقل داشته باشیم، میتوانیم در بهزیستی بمانیم. بعضیها همان 18 سالگی میروند و بعضی هم بیشتر میمانند.»
آرزوی او این است که زودتر ۱۸ سالگیاش از راه برسد، دستهایش را به هم میمالد، آخ که چه نقشهها دارد برای آن موقع. از عید، لحظه سال تحویلش را دوست دارد چون میتواند آرزو کند: «بزرگترین آرزویم این است که پدرم از زندان آزاد شود. از مادرم که اصلاً خبری نداریم. ما را رها کرد و رفت. اصلاً مادرم برایم مهم نیست. بچه بودم که معتاد شد و تنها خاطرهای که از خودش باقی گذاشت آزار و اذیتهایش بود.» تنها برادرش این روزها با عمویش زندگی میکند: «برای من هم راحتتر بود با فامیل زندگی میکردم اما با این همه سختی کنار آمدم.
بهزیستی خیلی قوانین سختی دارد و احساس خانواده بودن نمیدهد. شاید کنارهم زندگی کنیم، اما خانواده واقعی نیستیم. در مرکز قبلی راحت تربودیم. در مرکزجدید اجازه نمیدهند تنها بیرون برویم. حتماً باید دیپلم داشته باشیم یا با مربی باشیم، اصلاً تفریح نداریم.» ناهید هم میگوید، ترجیح میدهد در مدرسه کسی نفهمد بهزیستی زندگی میکند اما با این همه دو سه نفری این موضوع را فهمیدهاند. دو سه نفری که از راننده سرویس شنیدهاند. ناهید مکث کوتاهی میکند و میگوید: «خوشم نمیآید کسی نگاهش به من ترحمآمیز باشد... البته همه این طوری نیستند، برخی خودشان شرایط بدتری هم دارند. من با همه این شرایط سخت کنار میآیم تا زندگی موفقی داشته باشم.»
مهمترین خواسته ناهید شکل گرفتن دوباره خانواده است و بازگشت پدرش. به امید اوست که درس میخواند و با بهزیستی کنار میآید. به امید روزی که پدر از زندان آزاد شود: «اگر پدرم نبود، هیچ انگیزهای نداشتم حتی برای درس خواندن. دلم میخواهد وقتی از زندان آزاد شد، به من افتخار کند.» او ماهی یک بار پدرش را در زندان ملاقات میکند. رویا ۱۸ ساله کلاس دهم است. سه سال از تحصیل عقب مانده. نمیتواند روی صندلی بنشیند، میگوید همین قدر پرانرژی و اهل فعالیت است. در اتاق راه میرود و برایم حرف میزند. از ۹ سالگی در بهزیستی زندگی کرده. پدرش فوت کرده و مادرش بیماری اعصاب و روان دارد و در یکی از مراکز بهزیستی بستری است.
ماهی یک بار به دیدارش میرود. برادر ۱۹ سالهاش این روزها در حال ترخیص از بهزیستی است. رویا عید نوروز را دوست دارد. برخلاف مرضیه و ناهید که برایشان این تعطیلات کشدار و طولانی است. او مثل آنها مجبور نیست عید را هم در بهزیستی بگذراند و میرود پیش مادربزرگ و عمهاش. کلی ذوق و شوق دارد که عید را در فضای متفاوتی میگذراند: «میدانی خوابگاه خیلی شلوغ است و خیلی اوقات دعوایمان میشود. البته اتاقها دو نفره است. تا دو سال دیگر از بهزیستی بیرون میآیم. اگر درسمان خوب باشد و دانشگاه برویم، میتوانیم ترخیص شویم. خودم هم ترجیح میدهم تا درسم تمام نشده بیرون نیایم.
راستش کمی هم میترسم از تنها ماندن. از طرفی محدودیتهایمان هم خیلی زیاد است. در مرکز قبلی اجازه میدادند دو نفری بیرون برویم، اما اینجا همین اجازه را هم نمیدهند. الان فقط با مربی بیرون میرویم. روزهای تعطیل هم با بقیه روزها فرقی ندارد. جمعهها که مربیها هم نیستند همه چیز دلگیرتر میشود. گاهی آنقدر سخت میگیرند که فکر فرار میافتیم. من خودم یک بار فرار کردم و رفتم خانه عمهام اما دوباره مجبورم کردند، برگردم. اگر به اندازه کافی به ما محبت کنند فکر فرار نمیافتیم.» میگوید کاش همه فکر و ذکر مربیها شیفت نباشد؛ اینکه شیفتشان را تحویل بدهند و بروند دنبال کارشان:
«مربیهای مهربان حس خوبی به آدم میدهند. این هم خیلی بد است که مربیها «طرح» فقط دو سال میمانند و بعد میروند. تا به آنها عادت میکنیم و انس میگیریم دوباره یک آدم جدید از راه میرسد.» آرزو میکند برای همه بچههای بهزیستی در سال جدید اتفاقهای خوب بیفتد. میگوید آنها که رفتهاند دانشگاه یا سرکار و موفق شدهاند، وقتی به دیدنشان میآیند همه را خوشحال میکنند. هر کدام که از ۱۸ سالگی حرف میزنند برق خاصی را در نگاهشان میبینی. اگرچه دنیای بیرون خالی از ترس و هراس نیست اما میخواهند روی پای خودشان بایستند و همه ناکامیهای گذشته خود و خانواده را جبران کنند. دنبال پدری گمشده بروند یا به خواهری بیپناه خانواده ببخشند. دختران بهزیستی، رؤیاهای بزرگی در سر دارند.
نیم نگاه
دوست دارد زودتر ۱۸ ساله شود، همان سن طلایی. سنی که میتواند افسار زندگیاش را خودش در دست بگیرد: «من قویام، اهل مبارزه. خواهرم در این مبارزه شکست خورد اما من میتوانم خانوادهام را نجات دهم. دوست دارم یک کار خوب پیدا کنم بعد با حقوقم خانه بخرم و دو خواهرم را بیاورم پیش خودم. بگردم پدرم را پیدا کنم و او را هم بیاورم پیش خودمان.» پدر مرضیه با اینکه میداند دخترانش در بهزیستی هستند، هیچ وقت به ملاقاتشان نیامده اما با این همه هنوز هم برای مرضیه عزیز است. آرزوی ناهید این است که زودتر ۱۸ سالگیاش از راه برسد، دستهایش را به هم میمالد، آخ که چه نقشهها دارد برای آن موقع. از عید، لحظه سال تحویلش را دوست دارد چون میتواند آرزو کند:
«بزرگترین آرزویم این است که پدرم از زندان آزاد شود. از مادرم که اصلاً خبری نداریم. ما را رها کرد و رفت. اصلاً مادرم برایم مهم نیست. بچه بودم که معتاد شد و تنها خاطرهای که از خودش باقی گذاشت آزار و اذیتهایش بود.» رویا ۱۸ ساله کلاس دهم است. سه سال از تحصیل عقب مانده. نمیتواند روی صندلی بنشیند، میگوید همین قدر پرانرژی و اهل فعالیت است. در اتاق راه میرود و برایم حرف میزند. از ۹ سالگی در بهزیستی زندگی کرده. پدرش فوت کرده و مادرش بیماری اعصاب و روان دارد و در یکی از مراکز بهزیستی بستری است. ماهی یک بار به دیدارش میرود. برادر ۱۹ سالهاش این روزها در حال ترخیص از بهزیستی است.
تبلیغات متنی
-
دیوارنگاره جدید میدان فلسطین سوژه العربیه شد!
-
مهاجم استقلال، ساپینتو را از نفس انداخت
-
یارانه این افراد شارژ شد
-
تیمملی فوتسال ایران صدرنشین شد
-
یک افغانستانی صاحب جایزه بدترین خانه سال جهان شد!
-
آتشسوزی یک واحد مسکونی در بندرعباس
-
گرانترین شهر ترکیه برای خرید خانه مشخص شد
-
واکنش سردار وحیدی به حضور ناوهای آمریکا در منطقه
-
موضع ترامپ درباره اخراج مهاجران مشخص شد
-
هواشناسی استان تهران اطلاعیه صادر کرد
-
عرفان سلطانی آزاد شد
-
پیروزی صدرجدولی تراکتور مقابل سپاهان
-
تک چرخ با موتور سیکلت ۱۲ سیلندر هوندا
-
دولت فهرست جانباختگان وقایع دیماه را منتشر کرد
-
توسلی: از اخراج آقازادهها توسط کشورهای خارجی تشکر میکنیم
-
دیوارنگاره جدید میدان فلسطین سوژه العربیه شد!
-
عرفان سلطانی آزاد شد
-
دولت فهرست جانباختگان وقایع دیماه را منتشر کرد
-
نرخ تورم دی ماه اعلام شد
-
عربستان ۷ سامانه پدافندی تاد از آمریکا خریداری کرد
-
اظهارات عجیب مجری شبکه تبریز خبرساز شد
-
پیام ویژه معین درباره لغو کنسرت تورنتو
-
قیمت طلا و نرخ دلار کاهشی شد
-
مثال جالب رهبر انقلاب از ماجرای ایران و آمریکا
-
مورد عجیبی که در پیامرسان «بله» رویت شد!
-
عمان برای حادثه بندرعباس پیام داد
-
نماد ایرانخودرو در بورس تعلیق شد
-
تسنیم: «انفجار نیروگاه نکا» کذب است
-
اولین پیام دریادار تنگسیری بعد از شایعات اخیر
-
گریههای یک پدر در سردخانه برای شناسایی پیکر فرزندش
-
ناو هواپیمابر لینکلن دریای عمان را ترک کرد
-
کریسمسِ صداوسیمای ایران تا ابد عزادار شد
-
احکام برخی دستگیرشدگان اعتراضات اخیر صادر شد
-
دو انفجار خبرساز در اهواز و بندرعباس
-
ترامپ امشب از یک تصمیم جدید درباره ایران خبر داد
-
رزمایش مشترک ایران، روسیه و چین تکذیب شد؟
-
ورود کاروان نظامی بزرگ آمریکا به عراق
-
یک سامانه بارشی قوی در آستانه ورود به کشور
-
رابعه اسکویی از مردم عذرخواهی کرد
-
بازیگران در جشنواره فجر مشکیپوش شدند
-
موضع عربستان درباره جنگ با ایران ۱۸۰ درجه تغییر کرد
-
وضعیت تعطیلی مدارس تهران، شنبه ۱۱ بهمن
-
پیام شهاب حسینی به پدر و مادرِ ایلیا دهقانی
-
خبر فوری علی لاریجانی در رابطه با آمریکا
-
خواننده و مجری سرشناس ترکیه درگذشت
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
نظر کاربران
لطفا ادرس بهزیستی را بدهید تا در صورت امکان برویم به بچه ها سر بزنیم
پاسخ ها
هر شهری بهزیستی خودش رو داره و این دخترها در مرکزی به نام شبه خانواده نگه داری میشن. دخترها تا 18 سالگی تو بهزیستی میمونن و بعد به خونه های چند نفره تحت نظر بهزیستی منتقل میشن. خود من هم با اینکه مهندس ارشد هستم در تحقیق و ازدواج با یکی از دختران بهزیستی هستم.
من دنبال یک دختر خوب برای پسر بیست ساله ام از خانه ایتام هستم
کسی نمیتونه راهنمایی کنه
چرا اعضای فامیل نمیبرنشون پیش خودشون؟ :/
شد غنچه های زخمی خخخخخخ :))
پاسخ ها
خخخخخخ اوهوم