رختخواب یاشار کمال
هنرمندانی که کودکی سختی داشته اند، سعی می کنند ردپایی از آن دوران در آثارشان به جا بگذارند؛ مانند نوعی ادای دین. یاشار کمال، نویسنده مشهور ترک و نامزد نوبل ادبیات در سال ۱۹۷۳، فقر و شرم ناشی از آن را دستمایه بسیاری از نوشته هایش، ازجمله همین متن، قرار داده است. متن حاضر در سال ۱۹۵۲ با عنوان «Yatak» در مجموعه «Sari Sicak» منتشر شده است. ترجمه از روی متن ترکی صورت گرفته است.
یاشار کمال/ رجمه: مرضیه احمدی
هنرمندانی که کودکی سختی داشته اند، سعی می کنند ردپایی از آن دوران در آثارشان به جا بگذارند؛ مانند نوعی ادای دین. یاشار کمال، نویسنده مشهور ترک و نامزد نوبل ادبیات در سال ۱۹۷۳، فقر و شرم ناشی از آن را دستمایه بسیاری از نوشته هایش، ازجمله همین متن، قرار داده است. متن حاضر در سال ۱۹۵۲ با عنوان «Yatak» در مجموعه «Sari Sicak» منتشر شده است. ترجمه از روی متن ترکی صورت گرفته است...
انگار همین دیروز بود. من کلاس سوم راهنمایی بودم و علی کلاس دوم. هر دو فقیر بودیم و بی خانمان. مادرهایمان بیوه بودند؛ در ده زندگی می کردند و زندگی شان به سختی می گذشت. تمام امید علی به مدرسه شبانه روزی رایگانی بود که در امتحان ورودی اش شرکت کرده بود و مطمئن بود که قبول می شود. ولی من هیچ امیدی نداشتم. کارخانه ای که دو سال تمام شب ها در آن کار می کردم، امسال دیگر استخدامم نکرده بود. چون کارکردن دانش آموزان را ممنوع کرده بودند. دلیلش را اصلا نمی فهمیدم؛ تا حالا که هم کار می کردم و هم درسم را خوب می خواندم. کجا باید می رفتم؟ چکار باید می کردم؟ نه پولی داشتم و نه جایی که در آن زندگی کنم. در این شهر بزرگ، تنها و غریب؛ دستی نبود که دست مرا بگیرد. قلبم پر از ناامیدی و اندوه بود.
اولین شب را با علی زیر درخت اکالیپتوس رو به روی ایستگاه خوابیدیم اما این طوری نمی شد ادامه داد. نگهبان ها اذیت می کردند. تازه، وقتی مدرسه بودیم، رختخواب هایمان چه می شد؟ آن ها را نمی دزدیدند؟! دوست خوبی داشتم که اسمش یوسف بود. نمی دانم از کجا فهمیده بود که شب را زیر درخت خوابیده ایم. یک روز با خجالت به من گفت: «بیایین پشت بوم خونه ما بخوابین.»
من و علی مثل دیوانه ها پریدیم و همدیگر را بغل کردیم. علی از خوشحالی هورا می کشید و می گفت: «زنده باد، پادشاهی یه روزه هم، پادشاهیه.» می دانستیم تا وقتی می شود روی بام خوابید که باران نیاید؛ بعد از آن هم، خدا بزرگ است. رفتیم و رختخواب ها را از ایستگاه برداشتیم و بردیم خانه یوسف. خانه شان نزدیک بازار بود؛ کوچک و یک اتاقه. رختخواب ها را روی بام پهن کردیم.
روی بام خانه یوسف، گرمای خانه پدری را احساس می کردیم. آسوده بودیم، دیگر نمی ترسیدیم. بعد از این همه بدبختی، جایی پیدا کرده بودیم که راحت بخوابیم. زندگی چقدر زیبا بود. شب ها بعد از شام سریع می رفتیم روی بام، توی رختخواب هایمان و لحاف را تا گلو بالا می کشیدیم. هوا کمی سرد بود اما بالای سرمان آسمان شب می درخشید. شب های صاف و تاریک که آسمان پر از ستاره می شد، دیگر خوشحالی ما حد و حصری نداشت، سرشار از امید می شدیم و ایمان پیدا می کردیم که همیشه بعد از روزهای سخت، روزهای خوب می آید. این امیدها و آرزوها همیشه مال من بود و علی وقتی آن ها را می شنید، فقط تایید می کرد.
می گفتم: «این طور نیست علی؟»
«حق با توئه... پایان شب سیبه سپید است.»
این جمله را از من یاد گرفته بود.
پشت بام خنک پرنور و شب های پر از ستاره های درشت چشمک زن و تمام امیدها و آرزوهای ما فقط یک ماه ادامه داشت، تا اول نوامبر. بعد از آن ابرها مثل پارچه سیاه آسمان شهر را پوشاندند و موسم باران های معروف چوکورا آغاز شد. وقتی هوا ابری می شد من و علی در مدرسه کنار هم می ایستادیم و رو به آسمان می گفتیم: «خدایا، خدای من، این کارو با ما نکن.» و اگر باران نم نم می آمد، علی زود خودش را به خانه می رساند و رختخواب ها را جمع می کرد و دوباره به مدرسه برمی گشت.
روزهای بارانی، تا نیمه شب صبر می رکدیم و وقتی دیگر کسی رفت و آمد نمی کرد، به خانه جدیدمان یعنی زیر سایبان حیاط می رفتیم. از اینکه ممکن بود دیگران ما را ببینند، آن قدر خجالت می کشیدم که نمی توانم توضیح بدهم. علی چی؟ او اصلا برایش مهم نبود. گاهی صبح خواب می ماندم و وقتی بیدار می شدم که مادر دوستم و همسایه ها بیدار شده بودند و داشتند توی حیاط این طرف و آن طرف می رفتند. آن موقع، لحاف را روی سرم می کشیدم و خودم را مچاله می کردم تا غیب شوم. وقتی هم کسی نزدیک می شد خودم را بیشتر جمع می کردم و همان طور می ماندم. وقتی بالاخره صدای پاها قطع می شد، می پریدم لباس می پوشیدم و فرار می کردم و اگر موقع لباس پوشیدن حس می کردم کسی نگاهم می کند تا شب گیج بودم و به خودم نمی آمدم. دیگر حتی دلم نمی آمد رختخوابم را نگاه کنم که گوشه اش از زیر سایه بان بیرون زده وگلی شده بود.
یکی از آن روزهایی که خواب مانده بودم، موقع لباس پوشیدن با مادر دوستم رو به رو شدم. سری با موهای سپید و دو چشم خیره و تلخ، که نگاهم می کردند. سال ها گذشته اما هنوز سنگینی آن نگاه را احساس می کنم. فکر می کنم اگر هزار سال هم زندگی کنم، آن دو چشم همان طور به من خیره خواهند ماند. صبح در مدرسه به علی گفتم: «من دیگه اون جا نمی رم.»
تعجب کرد: «چرا؟ کجا می خوای بری؟»
«نمی تونم بیام.»
«آخه کجا می خوای بری؟»
علی هر کاری کرد من راضی نشدم برگردم. آن روز و روزهای بعد، روی صندلی های ایستگاه خوابیدم. چند روزی باران نبارید. یک روز علی گفت: «بیا بریم خونه. رختخواب ها رو بردم رو پشت بوم.» رفتم.
چند روز بعد، نزدیک غروب باران گرفت. آسمان سوراخ شده بود. علی نتوانست به موقع برسد. ا نگار رختخواب ها را توی آب فرو کرده بودند. یک هتل می شناختم. قبلا چند شب آن جا خوابیده بودم. اگر می گویم هتل، جایی بود برای بیچاره ها و درمانده ها. اسمش هتل زیبا بود. آن سال ها هتل ارزان بود؛ شبی پنجاه قوروش اما پنجاه قوروش هم باری ما زیاد بود. چون رختخواب داشتیم، منشی هتل راضی شد شبی ده قوروش از ما بگیرد.
رختخواب ها را در راهروی باریکی که بین دوتا اتاق بود، پهن کردیم. خودمان هم جلوی رختخواب ها چمباتمه زدیم. کمرمان را به دیوار تکیه داده بودیم و همدیگر را نگاه نمی کردیم. نیمه های شب بود. از چشم هایمان خواب می بارید. رختخواب ها آماده بود اما توی آن ها که نمی شد خوابید. رختخواب ها جلوی چشممان بود و حسرت توی دلمان؛ حسرت یکی رختخواب، حسرت یک خواب راحت...
نیمه هشیار و نیمه خواب بودم. از پایین صدای پا می آمد. ساعت از نیمه شب گذشته بود. چشم هایم را باز کردم. دو زن جوان از پله ها بالا آمدند. مراقب بودند رختخواب ها را لگد نکنند. یکی شان که قد بلند و کمر باریک بود، برگشت توی راهرو و با تعجب نگاه مان کرد و دوباره داخل اتاق رفت. بعد دوباره بیرون آمد؛ نگاه می کرد ولی حرفی نمی زد. یک دفعه بی مقدمه پرسید: «کبریت دارین؟»
کبریت را طرفش دراز کردم. چشمانش از تعجب باز مانده بود. بعد از این که سیگارش را روشن کرد یک سیگار هم به من تعارف کرد. نگرفتم، او هم اصرار نکرد.
«این رختخواب ها مال شماس؟»
«بله مال ماست.»
«دیروقته. بخوابین»
خدا را شکر لامپ خاموش بود و خیس بودن رختخواب ها معلوم نمی شد. من گفتم: «خوابمون نمی آد.»
رو کرد به علی که خوابیده بود. نیشگونش گرفتم، زن دید.
«به هر حال اگه بخوابین بهتره.»
«خی...»
جلوی دهان علی را مح کم گرفتم. زن مشکوک شده بود. با اشاره به علی گفت: «مثل این که می خواست یه چیزی بگه.»
«نه خیر، این زیاد وراجی می کنه.»
شاید این جمله را خیلی با عصبانیت گفته بودم، چون زن رفت توی اتاقش. از پشت سر نگاهش کردم. به علی گفتم: «زن قشنگی بود، خیلی هم مهربون بود.» از داخل اتاق صدای خنده زن ها می آمد. آه کشیدم: «زن قشنگی بود، اما زن خوبی نبود. اگر خوب بود توی این هتل چکار می کرد؟»
بعد دیگر حرف نزدیم. اگر در دلمان غربی نبود، اگر رختخوابمان خیس نبود، خدا می دانست که تا صبح با علی چه رویاهایی که نمی بافتیم و چه حرف هایی که نمی زدیم. خوابمان برد. نمی دانم ساعت سه بود یا چهار که به صدای بازشدن در، بیدار شوم. دیدم زن با لباس خواب از پله ها پایین رفت و بعد از چند لحظه آمد بالا و مقابلم ایستاد. چشمانش خمار خواب بود و داشت به من نگاه می کرد. عصبانی شدم و از حرص چشمانم را بستم و تا چند لحظه باز نکردم. بعد که باز کردم دیدم زن همان طور رو به رویم ایستاده. با خودم گفتم: واسه چی وایساده منو نگاه می کنه؟ به او چه ربطی داره، نمی خوابیم که نمی خوابیم.
زن گفت: «کبریتت رو می دی؟»
دادم. رفت داخل اتاق، سیگارش را روشن کرد و یک سیگار هم برای من آورد. خیلی دوست داشتم سیگار بکشم. گفتم: «من سیگار شما رو نمی خوام.»
زن لبخند زیبایی زد: «برای چی آقا کوچولو؟»
«من آقا کوچولو نیستم. نمی خوام؛ نمی کشم، به شما چه؟»
«باشه. راستی شما چرا نمی خوابین؟ رختخواب هاتون رو هم که پهن کردین...»
به لکنت افتادم: «ما... چی...»
«ببین طفلک خوابش برده. چرا سر جاتون نمی خوابین؟»
«نمی خوابیم. دلمون نمی خواد.»
«چرا؟»
از فکر این که کنار رتختخواب ها برود و بفهمد که خیسند، داشتم دیوانه می شدم. مثل دیوانه ها داد زدم: «نمی خوابیم، دوست نداریم بخوابیم.»
«ا...، چرا داد می زنی؟ من دلم واسه این بچه می سوزه، ببین، گناه داره، سردش می شه.»
داد زدم: «پاشو، علی پاشو، این جا نخواب.»
علی بیچاره نفهمید که چی شده، چشمانش را باز کرد و دوباره بست و سرش پایین افتاد. دوباره نیشگونش گرفتم. سرم را بلند نمی کردم تا به زن نگاه نکنم. می دانستم که با نگاه کشنده ای به من زل زده است.
«پاشو، پاشو برو سر جات بخواب.»
علی در حالی که دماغش را می خاراند، خواب آلود و ناشیانه لباس هایش را درآورد: «راس می گی، من واسه چی این جا خوابیدم؟»
دستش را گرفتم و هلش دادم داخل رختخواب. با صدایی که به زور شنیده می شد گفت: «خیلی سرده.»
«بخواب، الان گرم می شی.»
برای این که زن از آنجا برود، من هم سریع لباس هایم را درآوردم و توی رختخواب رفتم و لحاف ر اروی سرم کشیدم. با لحنی که از آن تمسخر می بارید گفت: «خوب بخوابین.»
در بسته شد و بعدش صدای قهقهه آمد. با تمام نیرو دندان هایم را به هم فشار می دادم. رختخواب کاملا خیس بود. انگار روی یخ خوابیده بودم. لرزم گرفته بود. لحاف را روی سرم کشیدم و پایهام را توی شکمم فرو بردم. مثل گلوله برفی شده بودم. علی لحافم را کنار زد: «دارم یخ می زنم، خیسه. خیس شدم.»
من مچاله شده بودم و از حرص دندان هایم را به هم فشار می دادم.
«با توام.. دارم.. یخ می زنم.»
با خشم لحاف را کنار زدم: «چته، چی کار داری؟ سرتو بذار بمیر دیگه.» دوباره لحاف را روی سرم کشیدم.
«به خدا سردمه، دارم از سرما می میرم... با توام»
یک دفعه از رختخواب بلند شدم و لباس هایم را پوشیدم. علی هم همین کار را کرد. انگار که از آب بیرون آمده بودیم، خیس بودیم. می ترسیدم؛ اگر زن دوباره بیرون می آمد و ما را این جا نشسته می دید چه؟
دندان های علی از سرما به هم می خورد، من هم می لرزیدم.
«اگه زنه دوباره بیاد چی؟»
دست علی را گرفتم: «بیا تا پارک بدوییم. گرم می شیم.»
تا پارک دویدیم. خیابان آسفالت به آخر رسید، آن جا هم رفتیم تا ایستگاه. قلبمان تندتند می زد اما هنوز گرم نشده بودیم. وسط میدان یک ثعلب فروش ایستاده بود و چند نفر هم دورش حلقه زده بودند. گرمای ثعلب ها را احساس می کردم. دستم را توی جیبم فرو بردم ولی بی فایده بود. علی هم به لیوان های ثعلب خیره مانده بود. بی اختیار آهی کشیدم. علی هم همین کار را کرد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود. کم کم، شفق در آسمان برق می زد و ما دوتا از سرما مچاله شده بودیم و می لرزیدیم.
علی برگشت طرف من. انگار یک دفعه یادش آمده بود: «راستی ما واسه چی رفته بودیم تو او رختخوابای خیس؟!».
منبع: همشهری داستان
هنرمندانی که کودکی سختی داشته اند، سعی می کنند ردپایی از آن دوران در آثارشان به جا بگذارند؛ مانند نوعی ادای دین. یاشار کمال، نویسنده مشهور ترک و نامزد نوبل ادبیات در سال ۱۹۷۳، فقر و شرم ناشی از آن را دستمایه بسیاری از نوشته هایش، ازجمله همین متن، قرار داده است. متن حاضر در سال ۱۹۵۲ با عنوان «Yatak» در مجموعه «Sari Sicak» منتشر شده است. ترجمه از روی متن ترکی صورت گرفته است...
انگار همین دیروز بود. من کلاس سوم راهنمایی بودم و علی کلاس دوم. هر دو فقیر بودیم و بی خانمان. مادرهایمان بیوه بودند؛ در ده زندگی می کردند و زندگی شان به سختی می گذشت. تمام امید علی به مدرسه شبانه روزی رایگانی بود که در امتحان ورودی اش شرکت کرده بود و مطمئن بود که قبول می شود. ولی من هیچ امیدی نداشتم. کارخانه ای که دو سال تمام شب ها در آن کار می کردم، امسال دیگر استخدامم نکرده بود. چون کارکردن دانش آموزان را ممنوع کرده بودند. دلیلش را اصلا نمی فهمیدم؛ تا حالا که هم کار می کردم و هم درسم را خوب می خواندم. کجا باید می رفتم؟ چکار باید می کردم؟ نه پولی داشتم و نه جایی که در آن زندگی کنم. در این شهر بزرگ، تنها و غریب؛ دستی نبود که دست مرا بگیرد. قلبم پر از ناامیدی و اندوه بود.
اولین شب را با علی زیر درخت اکالیپتوس رو به روی ایستگاه خوابیدیم اما این طوری نمی شد ادامه داد. نگهبان ها اذیت می کردند. تازه، وقتی مدرسه بودیم، رختخواب هایمان چه می شد؟ آن ها را نمی دزدیدند؟! دوست خوبی داشتم که اسمش یوسف بود. نمی دانم از کجا فهمیده بود که شب را زیر درخت خوابیده ایم. یک روز با خجالت به من گفت: «بیایین پشت بوم خونه ما بخوابین.»
من و علی مثل دیوانه ها پریدیم و همدیگر را بغل کردیم. علی از خوشحالی هورا می کشید و می گفت: «زنده باد، پادشاهی یه روزه هم، پادشاهیه.» می دانستیم تا وقتی می شود روی بام خوابید که باران نیاید؛ بعد از آن هم، خدا بزرگ است. رفتیم و رختخواب ها را از ایستگاه برداشتیم و بردیم خانه یوسف. خانه شان نزدیک بازار بود؛ کوچک و یک اتاقه. رختخواب ها را روی بام پهن کردیم.
روی بام خانه یوسف، گرمای خانه پدری را احساس می کردیم. آسوده بودیم، دیگر نمی ترسیدیم. بعد از این همه بدبختی، جایی پیدا کرده بودیم که راحت بخوابیم. زندگی چقدر زیبا بود. شب ها بعد از شام سریع می رفتیم روی بام، توی رختخواب هایمان و لحاف را تا گلو بالا می کشیدیم. هوا کمی سرد بود اما بالای سرمان آسمان شب می درخشید. شب های صاف و تاریک که آسمان پر از ستاره می شد، دیگر خوشحالی ما حد و حصری نداشت، سرشار از امید می شدیم و ایمان پیدا می کردیم که همیشه بعد از روزهای سخت، روزهای خوب می آید. این امیدها و آرزوها همیشه مال من بود و علی وقتی آن ها را می شنید، فقط تایید می کرد.
می گفتم: «این طور نیست علی؟»
«حق با توئه... پایان شب سیبه سپید است.»
این جمله را از من یاد گرفته بود.
پشت بام خنک پرنور و شب های پر از ستاره های درشت چشمک زن و تمام امیدها و آرزوهای ما فقط یک ماه ادامه داشت، تا اول نوامبر. بعد از آن ابرها مثل پارچه سیاه آسمان شهر را پوشاندند و موسم باران های معروف چوکورا آغاز شد. وقتی هوا ابری می شد من و علی در مدرسه کنار هم می ایستادیم و رو به آسمان می گفتیم: «خدایا، خدای من، این کارو با ما نکن.» و اگر باران نم نم می آمد، علی زود خودش را به خانه می رساند و رختخواب ها را جمع می کرد و دوباره به مدرسه برمی گشت.
روزهای بارانی، تا نیمه شب صبر می رکدیم و وقتی دیگر کسی رفت و آمد نمی کرد، به خانه جدیدمان یعنی زیر سایبان حیاط می رفتیم. از اینکه ممکن بود دیگران ما را ببینند، آن قدر خجالت می کشیدم که نمی توانم توضیح بدهم. علی چی؟ او اصلا برایش مهم نبود. گاهی صبح خواب می ماندم و وقتی بیدار می شدم که مادر دوستم و همسایه ها بیدار شده بودند و داشتند توی حیاط این طرف و آن طرف می رفتند. آن موقع، لحاف را روی سرم می کشیدم و خودم را مچاله می کردم تا غیب شوم. وقتی هم کسی نزدیک می شد خودم را بیشتر جمع می کردم و همان طور می ماندم. وقتی بالاخره صدای پاها قطع می شد، می پریدم لباس می پوشیدم و فرار می کردم و اگر موقع لباس پوشیدن حس می کردم کسی نگاهم می کند تا شب گیج بودم و به خودم نمی آمدم. دیگر حتی دلم نمی آمد رختخوابم را نگاه کنم که گوشه اش از زیر سایه بان بیرون زده وگلی شده بود.
یکی از آن روزهایی که خواب مانده بودم، موقع لباس پوشیدن با مادر دوستم رو به رو شدم. سری با موهای سپید و دو چشم خیره و تلخ، که نگاهم می کردند. سال ها گذشته اما هنوز سنگینی آن نگاه را احساس می کنم. فکر می کنم اگر هزار سال هم زندگی کنم، آن دو چشم همان طور به من خیره خواهند ماند. صبح در مدرسه به علی گفتم: «من دیگه اون جا نمی رم.»
تعجب کرد: «چرا؟ کجا می خوای بری؟»
«نمی تونم بیام.»
«آخه کجا می خوای بری؟»
علی هر کاری کرد من راضی نشدم برگردم. آن روز و روزهای بعد، روی صندلی های ایستگاه خوابیدم. چند روزی باران نبارید. یک روز علی گفت: «بیا بریم خونه. رختخواب ها رو بردم رو پشت بوم.» رفتم.
چند روز بعد، نزدیک غروب باران گرفت. آسمان سوراخ شده بود. علی نتوانست به موقع برسد. ا نگار رختخواب ها را توی آب فرو کرده بودند. یک هتل می شناختم. قبلا چند شب آن جا خوابیده بودم. اگر می گویم هتل، جایی بود برای بیچاره ها و درمانده ها. اسمش هتل زیبا بود. آن سال ها هتل ارزان بود؛ شبی پنجاه قوروش اما پنجاه قوروش هم باری ما زیاد بود. چون رختخواب داشتیم، منشی هتل راضی شد شبی ده قوروش از ما بگیرد.
رختخواب ها را در راهروی باریکی که بین دوتا اتاق بود، پهن کردیم. خودمان هم جلوی رختخواب ها چمباتمه زدیم. کمرمان را به دیوار تکیه داده بودیم و همدیگر را نگاه نمی کردیم. نیمه های شب بود. از چشم هایمان خواب می بارید. رختخواب ها آماده بود اما توی آن ها که نمی شد خوابید. رختخواب ها جلوی چشممان بود و حسرت توی دلمان؛ حسرت یکی رختخواب، حسرت یک خواب راحت...
نیمه هشیار و نیمه خواب بودم. از پایین صدای پا می آمد. ساعت از نیمه شب گذشته بود. چشم هایم را باز کردم. دو زن جوان از پله ها بالا آمدند. مراقب بودند رختخواب ها را لگد نکنند. یکی شان که قد بلند و کمر باریک بود، برگشت توی راهرو و با تعجب نگاه مان کرد و دوباره داخل اتاق رفت. بعد دوباره بیرون آمد؛ نگاه می کرد ولی حرفی نمی زد. یک دفعه بی مقدمه پرسید: «کبریت دارین؟»
کبریت را طرفش دراز کردم. چشمانش از تعجب باز مانده بود. بعد از این که سیگارش را روشن کرد یک سیگار هم به من تعارف کرد. نگرفتم، او هم اصرار نکرد.
«این رختخواب ها مال شماس؟»
«بله مال ماست.»
«دیروقته. بخوابین»
خدا را شکر لامپ خاموش بود و خیس بودن رختخواب ها معلوم نمی شد. من گفتم: «خوابمون نمی آد.»
رو کرد به علی که خوابیده بود. نیشگونش گرفتم، زن دید.
«به هر حال اگه بخوابین بهتره.»
«خی...»
جلوی دهان علی را مح کم گرفتم. زن مشکوک شده بود. با اشاره به علی گفت: «مثل این که می خواست یه چیزی بگه.»
«نه خیر، این زیاد وراجی می کنه.»
شاید این جمله را خیلی با عصبانیت گفته بودم، چون زن رفت توی اتاقش. از پشت سر نگاهش کردم. به علی گفتم: «زن قشنگی بود، خیلی هم مهربون بود.» از داخل اتاق صدای خنده زن ها می آمد. آه کشیدم: «زن قشنگی بود، اما زن خوبی نبود. اگر خوب بود توی این هتل چکار می کرد؟»
بعد دیگر حرف نزدیم. اگر در دلمان غربی نبود، اگر رختخوابمان خیس نبود، خدا می دانست که تا صبح با علی چه رویاهایی که نمی بافتیم و چه حرف هایی که نمی زدیم. خوابمان برد. نمی دانم ساعت سه بود یا چهار که به صدای بازشدن در، بیدار شوم. دیدم زن با لباس خواب از پله ها پایین رفت و بعد از چند لحظه آمد بالا و مقابلم ایستاد. چشمانش خمار خواب بود و داشت به من نگاه می کرد. عصبانی شدم و از حرص چشمانم را بستم و تا چند لحظه باز نکردم. بعد که باز کردم دیدم زن همان طور رو به رویم ایستاده. با خودم گفتم: واسه چی وایساده منو نگاه می کنه؟ به او چه ربطی داره، نمی خوابیم که نمی خوابیم.
زن گفت: «کبریتت رو می دی؟»
دادم. رفت داخل اتاق، سیگارش را روشن کرد و یک سیگار هم برای من آورد. خیلی دوست داشتم سیگار بکشم. گفتم: «من سیگار شما رو نمی خوام.»
زن لبخند زیبایی زد: «برای چی آقا کوچولو؟»
«من آقا کوچولو نیستم. نمی خوام؛ نمی کشم، به شما چه؟»
«باشه. راستی شما چرا نمی خوابین؟ رختخواب هاتون رو هم که پهن کردین...»
به لکنت افتادم: «ما... چی...»
«ببین طفلک خوابش برده. چرا سر جاتون نمی خوابین؟»
«نمی خوابیم. دلمون نمی خواد.»
«چرا؟»
از فکر این که کنار رتختخواب ها برود و بفهمد که خیسند، داشتم دیوانه می شدم. مثل دیوانه ها داد زدم: «نمی خوابیم، دوست نداریم بخوابیم.»
«ا...، چرا داد می زنی؟ من دلم واسه این بچه می سوزه، ببین، گناه داره، سردش می شه.»
داد زدم: «پاشو، علی پاشو، این جا نخواب.»
علی بیچاره نفهمید که چی شده، چشمانش را باز کرد و دوباره بست و سرش پایین افتاد. دوباره نیشگونش گرفتم. سرم را بلند نمی کردم تا به زن نگاه نکنم. می دانستم که با نگاه کشنده ای به من زل زده است.
«پاشو، پاشو برو سر جات بخواب.»
علی در حالی که دماغش را می خاراند، خواب آلود و ناشیانه لباس هایش را درآورد: «راس می گی، من واسه چی این جا خوابیدم؟»
دستش را گرفتم و هلش دادم داخل رختخواب. با صدایی که به زور شنیده می شد گفت: «خیلی سرده.»
«بخواب، الان گرم می شی.»
برای این که زن از آنجا برود، من هم سریع لباس هایم را درآوردم و توی رختخواب رفتم و لحاف ر اروی سرم کشیدم. با لحنی که از آن تمسخر می بارید گفت: «خوب بخوابین.»
در بسته شد و بعدش صدای قهقهه آمد. با تمام نیرو دندان هایم را به هم فشار می دادم. رختخواب کاملا خیس بود. انگار روی یخ خوابیده بودم. لرزم گرفته بود. لحاف را روی سرم کشیدم و پایهام را توی شکمم فرو بردم. مثل گلوله برفی شده بودم. علی لحافم را کنار زد: «دارم یخ می زنم، خیسه. خیس شدم.»
من مچاله شده بودم و از حرص دندان هایم را به هم فشار می دادم.
«با توام.. دارم.. یخ می زنم.»
با خشم لحاف را کنار زدم: «چته، چی کار داری؟ سرتو بذار بمیر دیگه.» دوباره لحاف را روی سرم کشیدم.
«به خدا سردمه، دارم از سرما می میرم... با توام»
یک دفعه از رختخواب بلند شدم و لباس هایم را پوشیدم. علی هم همین کار را کرد. انگار که از آب بیرون آمده بودیم، خیس بودیم. می ترسیدم؛ اگر زن دوباره بیرون می آمد و ما را این جا نشسته می دید چه؟
دندان های علی از سرما به هم می خورد، من هم می لرزیدم.
«اگه زنه دوباره بیاد چی؟»
دست علی را گرفتم: «بیا تا پارک بدوییم. گرم می شیم.»
تا پارک دویدیم. خیابان آسفالت به آخر رسید، آن جا هم رفتیم تا ایستگاه. قلبمان تندتند می زد اما هنوز گرم نشده بودیم. وسط میدان یک ثعلب فروش ایستاده بود و چند نفر هم دورش حلقه زده بودند. گرمای ثعلب ها را احساس می کردم. دستم را توی جیبم فرو بردم ولی بی فایده بود. علی هم به لیوان های ثعلب خیره مانده بود. بی اختیار آهی کشیدم. علی هم همین کار را کرد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود. کم کم، شفق در آسمان برق می زد و ما دوتا از سرما مچاله شده بودیم و می لرزیدیم.
علی برگشت طرف من. انگار یک دفعه یادش آمده بود: «راستی ما واسه چی رفته بودیم تو او رختخوابای خیس؟!».
منبع: همشهری داستان
تبلیغات متنی
-
چرا جنگنده F-۲۲ رپتور هرگز از ناوهای هواپیمابر عملیات نمیکند؟
-
عکسهایی از ترافیک وحشتناک تهران در زمستان ۱۳۵۴
-
هواپیمای دولتی ایران راهی مسکو شد
-
تضمین مهم باکو به تهران: خاک و آسمان ما علیه شما استفاده نمیشود
-
فرزندان مقامات ایرانی از آمریکا اخراج میشوند
-
استفاده مستقیم از اینترنت ماهوارهای در آیفون ممکن میشود
-
وزیر دفاع عربستان وارد واشنگتن شد
-
۱۵۰ نفر از مصدومان وقایع اخیر همچنان بین مرگ و زندگی
-
استایل گنگ روسی امیرحسین فتحی در فیلم «مارون»
-
فال روزانه جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴ | فال امروز| Daily Omen
-
سرمربی محبوب بارسلوناییها گزینه هدایت رئال مادرید!
-
جلیلی: ترامپ سرنگون خواهد شد
-
ترامپ: ما تروریستها را از غزه بیرون کردیم
-
وزارت دفاع اقدام اتحادیه اروپا علیه سپاه را محکوم کرد
-
کارکرد ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن از زبان سخنگوی دولت رئیسی
-
هواپیمای دولتی ایران راهی مسکو شد
-
فرزندان مقامات ایرانی از آمریکا اخراج میشوند
-
۱۵۰ نفر از مصدومان وقایع اخیر همچنان بین مرگ و زندگی
-
واکنش قالیباف به تروریستی اعلام شدن سپاه
-
ترامپ توییت اخیر خود در مورد ایران را پین کرد
-
بیانیه وزارت خارجه ایران پیرامون مصوبه اروپا در مورد سپاه
-
واکنش رسایی به اقدام اتحادیه اروپا علیه سپاه
-
هگست: آمادهایم تا هر آنچه ترامپ در مورد تهران از ما بخواهد را انجام دهیم
-
سخنگوی ارتش: پاسخ ما به خطای دشمن بلادرنگ است
-
واکنش وزیر خارجه اسرائیل به اقدام اروپا علیه سپاه
-
دکلمه شعر پرویز پرستویی برای مادران داغدیده
-
پزشکیان برای مذاکره با آمریکا شرط گذاشت
-
ریزش شدید طلا و بیتکوین در بازار جهانی
-
واکنش قالیباف به تهدید آمریکا علیه رهبر انقلاب
-
رقص هادی چوپان در تلویزیون حاشیهساز شد
-
سلاح ویژه ایران برای مقابله با ناو آبراهام لینکلن
-
رئیسزاده، درباره حکم قضایی پزشکان در حوادث اخیر توضیح داد
-
زمان پرداخت «عیدی» بازنشستگان اعلام شد
-
بنسلمان به پزشکیان تضمین داد
-
روزنامه اطلاعات: حضور ناوهای آمریکا نمایشی است
-
کارزار ذخیره برف در افغانستان خبرساز شد
-
پیغام روسیه به آمریکا درباره مذاکره با ایران
-
علت اصلی لغو حمله آمریکا به ایران فاش شد
-
صابرین نیوز: آغاز احتمالی محاصره دریایی ایران از شنبه
-
مردم این ۲۰ استان منتظر بارش شدید برف و باران باشند
-
زیدآبادی: این همه فشار روانی برای ساکت کردن یک نگاه متفاوت برای چیست؟
-
خانه لیلا فروهر و فردین که در قلب یک ایران است
-
از بین بردن جای زخم بخیه جراحی | بررسی بهترین روشهای علمی و پزشکی
-
نرخ دلار و قیمت طلا غیرقابل تصور شد
-
خودروی نظامی ارتش چین وارد ایران شد
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل





ارسال نظر