نوشته محمدرضا متقی
داستانک؛ نون و سُس!
یادش بخیر دوره دبیرستان. اون وقتا مدرسه ما ته یه دره عمیق بود که تمام شهر با همه پستی و بلندی ها ازش دیده می شد.
برترین ها: یادش بخیر دوره دبیرستان. اون وقتا مدرسه ما ته یه دره عمیق بود که تمام شهر با همه پستی و بلندی ها ازش دیده می شد.
یادش بخیر، بچه های باصفایی داشت. کلاس ما طبقه سوم بود و شیک ترین کلاس مدرسه. بچه های سال قبلی روی هم پول گذاشتن تا دیوارهای کلاس رو به رنگ زرد نقاشی کنن. اما وسطای کار رنگ زرد تموم شد و مجبور شدن از رنگ آبیی که برای نقاشی درها کنار گذاشته بودن استفاده کنن. همین شد که کلاسمون دورنگ شد و درها هم بی رنگ.
بگذریم، همیشه نیمکت اول مال من بود و فرهاد، دوست صمیمیم پشت سرم می نشست. فرهاد پسری بود با قد حدودا 180 سانت و حدود 90 کیلو وزن؛ موهاش رو روی پیشونیش می ریخت و با بینی عقابیش، تو دماغی صحبت می کرد.
کلا با روخونی درس مشکل داشت و همین قضیه باعث می شد که معلما و بچه ها مسخره اش کنن. مثلا کلمه "محتاط" رو توی متن "معتاد" می خوند و این خوندن باعث می شد که کل کلاس بهش بخندن. اما با این همه پسر دوست داشتنیی بود. بچه ها خیلی اذیتش می کردن ولی چیزی نمی گفت و ناراحت نمی شد. همیشه زنگای تفریح آخر روز سه شنبه که تا ساعت 3 مدرسه می موندیم، می رفت و یه نون ساندویچی با یه دونه سس کوچیک می خرید و شروع به خوردن می کرد. هر دفعه که کسی ازش می پرسید" با این همه ساندویچایی که تو بوفه می فروشن، چرا می ری نون سس می خری ؟" می خندید و جواب می داد که به غذا بیرون حساسیت دارم و به خوردنش ادامه می داد.
مدتی گذشت؛ سال تموم شد، بعدش تابستون و دوبار مدرسه. بعد از 3 ماه خوردن و خوابیدن (به قول آقای مدیر) وقت تلاش و کار دوباره فرا رسیده بود.
باز به مدرسه و کلاس شیکمون برگشتیم. با وجود دو سه تا تازه وارد، همه سر نیمکتای سال پیشیشون نشسته بودند. تو اون جمعیت دنبال فرهاد می گشتم، با چشمام تمام کلاس رو ورانداز کردم، ولی اثری ازش نبود.
زنگ خورد؛ رفتم طبق دوم، دفتر آقای ناظم و ازش درمورد فرهاد پرسیدم، اون هم با لبخندی خشک جواب داد: "انگار از تهران خسته شدن و به روستاشون برگشتن". بعد از شنیدن این حرف اون روزا برام مثل زهر مار شد.
هفته سختی بود و روز سه شنبه سخت تر. باز قرار بود تا ساعت 3 مدرسه بمونیم. حتی اصرار بچه های درس خون کلاس هم افاقه نکرد و آقای مدیر نگذاشت هفته اول حداقل مثل روزای دیگه ساعت 1 تعطیل بشیم.
صدای زنگ اومد؛ زنگ تفریح آخر بود. یواش از پله های راهرو پایین اومد و روی حاشیه سنگی سرد حیاط نشستم. همهش به بوفه مدرسه نگاه می کرد. تو ذهنم تصویر فرهاد رو با یه نون سانویچی تصور می کردم که داره می یاد طرفم، حرفایی که باهم می زدیم، بازی ها و شوخی های که باهم می کردیم. تو همین حال و هوا اتفاق جالبی نظرم رو جلب کرد. اون روز جلوی بوفه ی همیشه خلوت مدرسه بچه ها ایستاده بودن و داشتن خرید می کردن. تو دستاشون یه نون ساندویچی با یه سس کوچیک دیدم. تعجب کردم. تو ذهنم تصویر فرهاد ظاهر شد، لبخندی زدم و آروم بهش گفتم" انگار همه بچه ها به غدای بیرون حساسیت پیدا کردن."
یادش بخیر، بچه های باصفایی داشت. کلاس ما طبقه سوم بود و شیک ترین کلاس مدرسه. بچه های سال قبلی روی هم پول گذاشتن تا دیوارهای کلاس رو به رنگ زرد نقاشی کنن. اما وسطای کار رنگ زرد تموم شد و مجبور شدن از رنگ آبیی که برای نقاشی درها کنار گذاشته بودن استفاده کنن. همین شد که کلاسمون دورنگ شد و درها هم بی رنگ.
بگذریم، همیشه نیمکت اول مال من بود و فرهاد، دوست صمیمیم پشت سرم می نشست. فرهاد پسری بود با قد حدودا 180 سانت و حدود 90 کیلو وزن؛ موهاش رو روی پیشونیش می ریخت و با بینی عقابیش، تو دماغی صحبت می کرد.
کلا با روخونی درس مشکل داشت و همین قضیه باعث می شد که معلما و بچه ها مسخره اش کنن. مثلا کلمه "محتاط" رو توی متن "معتاد" می خوند و این خوندن باعث می شد که کل کلاس بهش بخندن. اما با این همه پسر دوست داشتنیی بود. بچه ها خیلی اذیتش می کردن ولی چیزی نمی گفت و ناراحت نمی شد. همیشه زنگای تفریح آخر روز سه شنبه که تا ساعت 3 مدرسه می موندیم، می رفت و یه نون ساندویچی با یه دونه سس کوچیک می خرید و شروع به خوردن می کرد. هر دفعه که کسی ازش می پرسید" با این همه ساندویچایی که تو بوفه می فروشن، چرا می ری نون سس می خری ؟" می خندید و جواب می داد که به غذا بیرون حساسیت دارم و به خوردنش ادامه می داد.
مدتی گذشت؛ سال تموم شد، بعدش تابستون و دوبار مدرسه. بعد از 3 ماه خوردن و خوابیدن (به قول آقای مدیر) وقت تلاش و کار دوباره فرا رسیده بود.
باز به مدرسه و کلاس شیکمون برگشتیم. با وجود دو سه تا تازه وارد، همه سر نیمکتای سال پیشیشون نشسته بودند. تو اون جمعیت دنبال فرهاد می گشتم، با چشمام تمام کلاس رو ورانداز کردم، ولی اثری ازش نبود.
زنگ خورد؛ رفتم طبق دوم، دفتر آقای ناظم و ازش درمورد فرهاد پرسیدم، اون هم با لبخندی خشک جواب داد: "انگار از تهران خسته شدن و به روستاشون برگشتن". بعد از شنیدن این حرف اون روزا برام مثل زهر مار شد.
هفته سختی بود و روز سه شنبه سخت تر. باز قرار بود تا ساعت 3 مدرسه بمونیم. حتی اصرار بچه های درس خون کلاس هم افاقه نکرد و آقای مدیر نگذاشت هفته اول حداقل مثل روزای دیگه ساعت 1 تعطیل بشیم.
صدای زنگ اومد؛ زنگ تفریح آخر بود. یواش از پله های راهرو پایین اومد و روی حاشیه سنگی سرد حیاط نشستم. همهش به بوفه مدرسه نگاه می کرد. تو ذهنم تصویر فرهاد رو با یه نون سانویچی تصور می کردم که داره می یاد طرفم، حرفایی که باهم می زدیم، بازی ها و شوخی های که باهم می کردیم. تو همین حال و هوا اتفاق جالبی نظرم رو جلب کرد. اون روز جلوی بوفه ی همیشه خلوت مدرسه بچه ها ایستاده بودن و داشتن خرید می کردن. تو دستاشون یه نون ساندویچی با یه سس کوچیک دیدم. تعجب کردم. تو ذهنم تصویر فرهاد ظاهر شد، لبخندی زدم و آروم بهش گفتم" انگار همه بچه ها به غدای بیرون حساسیت پیدا کردن."
تبلیغات متنی
-
بسته حمایتی مجلس از سپاه در برابر اقدام اتحادیه اروپا
-
ترامپ دوباره مکرون را مسخره کرد
-
بیانیه وزارت خارجه ایران پیرامون مصوبه اروپا در مورد سپاه
-
ترامپ: شهروندان آمریکایی به زودی میتوانند به ونزوئلا سفر کنند
-
اکرم الکعبی خطاب به ترامپ: به پایان سلام کن
-
واکنش رسایی به اقدام اتحادیه اروپا علیه سپاه
-
هگست: آمادهایم تا هر آنچه ترامپ در مورد تهران از ما بخواهد را انجام دهیم
-
سخنگوی ارتش: پاسخ ما به خطای دشمن بلادرنگ است
-
ترامپ: پوتین با خواسته من موافقت کرد
-
پاسخ صریح رئیسجمهور عراق به ترامپ
-
واکنش وزیر خارجه اسرائیل به اقدام اروپا علیه سپاه
-
دکلمه شعر پرویز پرستویی برای مادران داغدیده
-
گریم جالب علیرضا خمسه در فیلم بهرام بیضایی ۴۴ سال پیش
-
آخرین خرید زمستانی پرسپولیس مشخص شد
-
پزشکیان برای مذاکره با آمریکا شرط گذاشت
-
بیانیه وزارت خارجه ایران پیرامون مصوبه اروپا در مورد سپاه
-
واکنش رسایی به اقدام اتحادیه اروپا علیه سپاه
-
هگست: آمادهایم تا هر آنچه ترامپ در مورد تهران از ما بخواهد را انجام دهیم
-
سخنگوی ارتش: پاسخ ما به خطای دشمن بلادرنگ است
-
واکنش وزیر خارجه اسرائیل به اقدام اروپا علیه سپاه
-
دکلمه شعر پرویز پرستویی برای مادران داغدیده
-
پزشکیان برای مذاکره با آمریکا شرط گذاشت
-
ریزش شدید طلا و بیتکوین در بازار جهانی
-
واکنش قالیباف به تهدید آمریکا علیه رهبر انقلاب
-
رقص هادی چوپان در تلویزیون حاشیهساز شد
-
ستاد کل نیروهای مسلح بیانیه داد
-
واکنش فوری ایران به اقدام خبرساز اتحادیه اروپا
-
اتحادیه اروپا سپاه را در فهرست سازمان تروریستی قرار داد
-
زمان اجرای مرحله دوم طرح کالابرگ اعلام شد
-
سفیر آلمان به وزارت خارجه احضار شد
-
فرمانده سپاه: نزدیک ناو آمریکا شدیم و آنها ندیدند
-
سلاح ویژه ایران برای مقابله با ناو آبراهام لینکلن
-
رئیسزاده، درباره حکم قضایی پزشکان در حوادث اخیر توضیح داد
-
زمان پرداخت «عیدی» بازنشستگان اعلام شد
-
بنسلمان به پزشکیان تضمین داد
-
روزنامه اطلاعات: حضور ناوهای آمریکا نمایشی است
-
کارزار ذخیره برف در افغانستان خبرساز شد
-
صابرین نیوز: آغاز احتمالی محاصره دریایی ایران از شنبه
-
پیغام روسیه به آمریکا درباره مذاکره با ایران
-
علت اصلی لغو حمله آمریکا به ایران فاش شد
-
مردم این ۲۰ استان منتظر بارش شدید برف و باران باشند
-
زیدآبادی: این همه فشار روانی برای ساکت کردن یک نگاه متفاوت برای چیست؟
-
خانه لیلا فروهر و فردین که در قلب یک ایران است
-
از بین بردن جای زخم بخیه جراحی | بررسی بهترین روشهای علمی و پزشکی
-
خودروی نظامی ارتش چین وارد ایران شد
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل

نظر کاربران
یادش بخیر میرفتیم مدرسه.اون موقع دوست داشتم زودتر بزرگ بشم،اما الان آرزومه که ،ای کاش همون بچه دبستانی بودم!!!
این خاطره بود؟
اخرش چی شد؟ چرا نون و سس میخورد؟ پول نداشت؟
فرهاد مرد؟
پاسخ ها
نظر من هم همینه .
مدرسه ما ته یه دره عمیق بود که تمام شهر با همه پستی و بلندی ها ازش دیده می شد........
انگار از تهران خسته شدن و به روستاشون برگشتن
اشتباه به این گندگی تو دو خط داستان ؟ شایدم داستان مال عهد بوقه ؟ اخه اون موقه که سس کوچیک و نون ساندویچ نبود .
میز دومیه 180 قدش بوده میز آخری چند بوده؟؟؟؟؟؟
مدرسه ما ته یه دره عمیق بود که تمام شهر با همه پستی و بلندی ها ازش دیده می شد........
انگار از تهران خسته شدن و به روستاشون برگشتن
اشتباه به این گندگی تو دو خط داستان ؟ شایدم داستان مال عهد بوقه ؟ اخه اون موقه که سس کوچیک و نون ساندویچ نبود .
دوروغه از ته دره که همه پستی بلندی سهر دیده نمیشه میشه نمیشه دیگه
تازه من داشتم به اين فكر مي كردم كه چه جوري از ته دره تمام شهر معلوم مي شه ! دره اش بلنده حتما :)
فکر کنم فرهاد مسموم شده مرده بیچاره