نازنین، شبهای انفجار تهران را به صلح صورتی دنیا ترجیح داد
تهران، ایران، هموطن، زندگی و همه چیز برای من گره خورده در تصاویر، مثلا در لحظهای که خسته از درمان سرطان، پشت کامیون پارک شده کنار خیابان نشستم و زار زار گریه کردم و به آسفالت مشت زدم یا آن لحظه غرق در شادی ۱۶ آذری که ایران رفت جامجهانی و توی تاکسی با همکلاسیها «کل» میکشیدیم. چسب زندگی من همین چیزهاست.
برترینها: در روزهای گذشته برخی تحلیلها به این اشاره دارد که چرا علیرغم وقوع جنگ در ایران، مهاجرت گسترده رخ نداده است. برخی حتی به وضعیت عراق، سوریه و یا حتی افغانستان بعد جنگ اشاره میکنند که بسیاری از مردمش تصمیم به مهاجرت گرفتند. در هر صورت انگار مردم ایران وطندوستتر از تمام موارد نامبرده هستند، انگار زندگی کردن در ایران را به هر شکل دیگری در هر جای دیگر دنیا ترجیح میدهند. در ادامه متنی میخوانید صمیمانه از وصف زندگی در تهران زیر سایه جنگ.

در امتداد زندگی باید زندگی کرد
نازنین متیننیا در روزنامه اعتماد مینویسد: شب توی خواب صدای موشک و لرزش میآید؛ بیدار میشوم، کمی به صداها گوش میدهم و دوباره میخوابم. خوابی عمیق، انگار کنین در سایه امنیت بسیار. شب چندم است؟ نمیدانم. صبح ولی میدانم که دیگر عادت کردهام. پذیرفتهام همین است که هست و پذیرش، تنها نقطه امن این روزهایم میشود. در آفتاب صبح، وقتی جنگندهها میآیند و میروند، بچهها بالاخره راضی شدهاند که از پای لپتاپ و پیاس بلند شوند و بروند توی حیاط «گلبازی». خواهرم یوگا میکند و به فکر میافتم که دوچرخه را بردارم و بروم توی شهر. بالاخره زندگی کار خودش را کرده. دیشب تولد داشتیم. کم بودیم، بیحوصله بودیم، ولی بودیم.
کاری نمیشود کرد. از بحث خستهام. از انگشتهای اینطرفیها که میگویند ناله نکن و از امیدواری بگو یا آنطرفیها که فحش میدهند، خستهام. من فقط دلم میخواهد خودم باشم؛ با همین ترکیب خلقتی. همین آدمی که از وقتی چشم باز کرده، رمز پیروزیاش تابآوری بوده. نه روزنامهنگار شدنش عاقلانه بوده و نه کارهای دیگرش. ولی خودش بوده. صاف و شفاف به دنبال آن ندای درونیای که همیشه دستش را گرفته و هلش داده رو به جلو، به حرکت، ادامه دادن مسیرها. همان آدمی که بلد بود آنقدر شماره خانه عباس کیارستمی را بگیرد تا بالاخره به مصاحبه راضیاش کند. همان آدمی که برایش کلمات مهم بودند و تاثیرگذاری. همان آدمی که از پی هر رنجی و هر شادمانیای، ذرهبین گذاشت و گشت تا ببیند چه شده و روایت کند و در بهترین حالت، اگر کلماتش، یک خواننده داشت و نه بیشتر، راضی بود. خلقت من، همین است؛ مثل بقیه. هر کسی شکلی از خودش است؛ بیکم و کاست. بیخود داشتم دست و پا میزدم برای فهم این آشفته بازار جهانی. بیخود گره خورده بودم به ترسها و گرههای اندوه در پس زمانهای که صداها زیاد است ولی گوش شنوا اندک. چه میدانم. لابد آن روزگاری که همه بگویند و بشنوند، برای امروز ما نیست. من هم نمیتوانم بیشتر از اینها فریاد بزنم یا شکلی باشم بسیار دورتر از شکل خودم. من قاعده بازی را در زمین زندگی خودم بلدم؛ در پیوندی ناگسستنی با این سرزمین. نه از آن حرفهای پرمدعا که مثلا تاریخی داریم فلان و سرزمینی داریم بهمان، نه. زاویه نگاه من، روزمرهتر، صمیمیتر و خودمانیتر است.
تهران، ایران، هموطن، زندگی و همه چیز برای من گره خورده در تصاویر، مثلا در لحظهای که خسته از درمان سرطان، پشت کامیون پارک شده کنار خیابان نشستم و زار زار گریه کردم و به آسفالت مشت زدم یا آن لحظه غرق در شادی ۱۶ آذری که ایران رفت جامجهانی و توی تاکسی با همکلاسیها «کل» میکشیدیم. چسب زندگی من همین چیزهاست. همین چیزهایی که ممکن است برای خیلیها بیاهمیت باشد، ولی برای من مهم است. دیوانهام؟ سانتیمانتالم؟ نمیدانم. اینجوریام دیگر. وسط جنگ، دارم به کبوترهای سر خیابان اسکندری فکر میکنم و دستی که برایشان غذا ریخته بود. هر کسی یکجوری است. منم اینجوری. خلقتم را نمیتوانم تغییر دهم. پس ثبت میکنم؛ همه چیز را. شاید دیوانههایی شبیه من زیاد نباشند، ولی بالاخره دیوانههایی هستند که دوست دارند از همین روزمرههای معمولی بدانند. از این چسبهایی که زندگی ما را وصل کرده، از این لحظههای خیلی خیلی معمولی؛ چه جنگ باشد و چه نباشد. از این چیزها که قصه دارند، خیال را نوازش میکنند و مفهوم آدمیزاد را فارغ از هر نقش و رنگی، گره میزنند به صداها و نقشهای ساده زندگی. مثل بوی نان بربری وقتی از کنار نانوایی سر کوچه رد میشوی. چیزی نیست دیگر، فقط زندگی است و خب، زندگی هم فعلا ادامهدار است و در امتداد زندگی باید زندگی کرد؛ حتی توی جنگ و بیماری و سختی.
روزنوشتههای زنی در جنگ
طاهره جورکش هم در شماره امروز پیام ما، روزنوشتههای جنگیاش را سیاهه کرده: منتظر جنگ بودم، اما با شنیدن اولین صداها باز هم وحشت میکنم. آدم هیچوقت به صدای انفجار عادت نمیکند. هر بار خیال میکنی آمادهای، اما با همان صدای اول میفهمی هیچوقت آماده نیستی. اینبار بدنم همراهم نیست. یک ضعف سنگین سراغم میآید، چشمهایم سیاهی میرود و بعدش سرگیجه و سردردهای بیامان از راه میرسد.
این بار دختر خواهرم، «دریا»، که فقط پنج سالش است. با آن گربه خانگی کوچکی که چسبانده به بغلش کنارم است و سختترین کار دنیا این است که وقتی خانه میلرزد و قلبم توی سینه میکوبد، جلوی دریا وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده. دریا دختر باهوشی است؛ کافیاست همان لحظه که هراسان از خواب بغلش میکنم و میبرمش به جای امنتر، فقط نگاهی به صورتم بیندازد. بیدار که میشود میآید جلو و میگوید: «خاله… دیدی باز جنگ شد؟ و ما نرفتیم کلبه چوبی…»
نمیدانستم چه باید بگویم. حتی وقتی میگویم صدای رعدوبرق است، باز هم متوجه میشود دارم دروغ میگویم و این تلخترین اتفاق زندگیام است. کمی بعد میروم بیرون. صف نانوایی تا سر کوچه کشیده شده. پمپبنزین شلوغتر از همیشه است. بهنظرم طبیعیترین واکنش مردم همین است. اما چیزی که بیشتر از همه توجهام را جلب کرد، نگاهها است. نگاه مردم عوض شده است. دیگر بیتفاوت از کنار هم رد نمیشوند. با مکث و نگرانی به هم نگاه میکنند. انگار غریبهها، کمتر غریبه شدهاند. دلشان میخواهد با هم حرف بزنند؛ حتی چند کلمه کوتاه، حتی شده سر قیمت و کیفیت سیبزمینیهایی که ترهبار محل گونیگونی روی زمین ریخته. انگار مردم تهران میدانند امشب، شبِ بسیار طولانی و پراتفاقی برای ایران است.
صفهای طولانی بنزین در خیابانها، هر لحظه طولانیتر میشوند؛ بنزین این روزها از طلا هم ارزشمندتر است. برخی جاها سهمیهها محدود شدهاند و رفتوآمدها به حداقل رسیده. زندگی شهری و روزمره تقریباً متوقف شده و مردم بیشتر وقت خود را در خانهها میگذرانند. هر بار که تصمیم میگیری از خانه بیرون بروی، با خود میگویی: «فقط برای نیازها و کارهای ضروری.»
قطع اینترنت، جهان را بهاندازه محله، خانه و جمع خانواده محدود کرده است؛ همین موضوع باعث میشود مردم منزویتر شوند. بهنظرم بدترین پیامد این روزهای جنگ همین قطع اینترنت است. اطلاعات درست، نایاب و ارزشمند شده. رسانههای داخلی بیشتر به صحنه رجزخوانی و تهدید علیه دشمنان تبدیل شده و خبری از نکات عملی برای ایمنی مردم نیست؛ اطلاعرسانی از جایی که بتوان به آن پناه برد، اعلام مناطق خطرناک و حتی آمار واقعی کشتهها یا آسیبدیدگان مشخص نیست. رسانههای خارجی وضعیت بهتری ندارند و تنها ویرانیها و مناطقی که بمبارانشده را نشان میدهند، بدون اینکه به واقعیت انسانی در جنگ اشاره کنند. جنگ، در صفحات و اخبار، به نام شهرها و محلهها خلاصه شده، بیآنکه نشان دهد پشت هر انفجار، زندگی و انسانها نابود میشوند و در رسانهها، بیشتر به بازاری برای تبلیغات و نمایش قدرت تبدیل شده و هیچکس به جان انسانها اهمیت نمیدهد.
اعتماد حالا به تماسهای محلی و حرفهای دوستان و خانواده محدود شده است؛ این شبکههای کوچک، تنها جایی است که میتوان در آن ردپای حقیقت را پیدا کرد. هر انفجار، هر خبر و هر شایعه، در این فضای پر از تنش و تردید، وزنی بس سنگین دارد.
ارسال نظر