سهم ماکان و جانباختگان دی از ماههای جانفرسای ایران
حقیقت این است که جانباختگان دیماه، شهدای جنگ، کودکان مدرسه «شجره طیبه» و تمام قربانیان شبهای اخیر در جنوب کشور، پیش از هر عنوان دیگری، ایرانیاند و هیچکدام را نمیتوان به نام یک گروه یا یک روایت خاص مصادره کرد.
برترینها: طی چهار ماه گذشته، درباره ماکان نصیری مطالب و روایتهای زیادی منتشر شده؛ روایتهایی که هر بار قلب بسیاری از ایرانیها را به درد آورده است. با این حال، این نگاه که برخی تلاش میکنند شهدای جنگ اخیر را به نفع یک جریان یا روایت خاص مصادره کنند، بیش از هر چیز، به شکلگیری یک دوقطبی تازه دامن میزند؛ دوقطبیای که با انسجام ملی مورد نیاز برای ایستادگی در برابر تهدیدهای خارجی، از جمله آمریکا و اسرائیل، در تضاد است. حقیقت این است که جانباختگان دیماه، شهدای جنگ، کودکان مدرسه «شجره طیبه» و تمام قربانیان شبهای اخیر در جنوب کشور، پیش از هر عنوان دیگری، ایرانیاند و هیچکدام را نمیتوان به نام یک گروه یا یک روایت خاص مصادره کرد. در همین ارتباط، مهدی تدینی یادداشتی با عنوان «سهم ماکان از ایران» نوشته که نکات قابل تأملی را در خود دارد. همچنین روزنامه شرق نیز گزارشی درباره شناسایی بقایای تازه پیکر جانباختگان مدرسه میناب منتشر کرده که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید.

سهم او از ایران قبری خالی شد
مهدی تدینی مینویسد: از ماکان نصیری، دانشآموز مینابی، هیچ اثری پیدا نشد، هیچ. سهم او از ایران قبری خالی شد. در قلب ما، کیان پیرفلک و ماکان نصیری کنار هم خواهند ماند. فرزندان بیگناه ایران که سهمشان از زندگی دزدیده شد؛ چپاول شد و همه قربانیان یک ملتند. با یک چشم بر جانباختگان دی ماه میگرییم و با چشمی دیگر برای ماکانها، مظلومترین قربانیان این جنگ.
اگر در تمام این سالها اجازه داشتیم فقط یک آرزو کنیم، آن تک آرزو این بود که خون مردم ایران نریزد اما افسوس که نشد؛ نتوانستیم. زورمان نرسید. از دست ما کاری برنمیآمد. حتی نمیتوانیم بگوییم چرا کاری از ما برنیامد. همیشه ته دلم یک بارقه امیدی داشتم که شاید کار ایران و هموطنانم به اینجا نکشد. اما نشد. روز را با خبرهای جانکاه و تماشای ویدئوهای جانکاه میگذرانیم، چه سوگواران دی و چه مادران میناب.

من اینجا در سوگ بسیاری نوشتهام؛ از نیکا و سارینا تا بیشماران دی. چشمهای ماکان را فراموش نخواهیم کرد، همانطور که چشمهای نیکا را فراموش نکردیم. اما ما یک ایران خوش به نسلهای بعد بدهکاریم؛ هر چند نسلهای قبل یک زندگی خوش به ما بدهکار ماندند. ما اما بدهکار نمیمانیم. از فردایمان بیخبریم، اما خدا میداند که آرزویی جز این نداریم که ایران رنگ آرامش ببیند. پیش پایمان گرداب است و پشت سرمان طوفان.
بر من ببخشایید اگر از بیان حق مطلب ناتوانم. ای کاش پیش از مردن حتی برای یک بار که شده، فرصتی یابم تا یک دل سیر حرف بزنم. اما با همهٔ لکنتها باید یادآوری میکردم، ماکان این نماد قربانیان بیگناه حقی دارد، فارغ از کشمکش سیاسی؛ فارغ از مصادره و فراموشی؛ فارغ از هر چیزی که بوی سیاست بدهد.
تابوتهای کوچک، سوگ بزرگ
و این گزارضش دردناک روزنامه شرق از تلخترین چهارشنبه تاریخ در میناب: خانواده راضی نمیشود، آن تکه را برای خودش میخواهد، بعد از ۱۴۵ روز، دوباره عزیزشان را تکهای از او را در آغوش گرفتهاند. دیر است، از دستشان بیرون میکشند. زن بر سرش میکوبد، آن یکی دستها را به نشانه عزاداری میلرزاند، مرد جوان اما تلاش میکند تکه را از دستشان بیرون بکشد تا تحویل مدرسه دهد، تکه در آغوش زنی است گریان، بیتاب و آشفته؛ یک زن ویران. چند نفری روی زمین خاکی نشستهاند و عدهای پشتشان در حال تماشای نهایت سوگواری. مرد تکه سفید کیسهشده از دل زنان را بیرون میکشد و تحویل مرد پلنگیپوش میدهد. زنان بیتابتر میشوند و مرد دستش را برای آرامکردنشان روی دهانشان میگذارد. چه مسئولیت سنگینی است آرامکردن آنها.

چهارشنبه صبح سیویکم تیرماه اما صحرای محشر بود؛ فضایی عجیب و سنگین و دردآور. خانوادهها سرگردان بودند. مدام این سؤال را تکرار میکردند مگر آزمایش دیانای چقدر طول میکشد تا نتیجه بدهد؟ خاکسپاری دوم داغشان را تازهتر کرد. آنها میگفتند بهتازگی در حال برگشت به زندگی عادی بودند که خبر شناسایی تکههای جدید را دادند. آنطور که روایت میشود، برخی از مادران نمیدانستند پیکر فرزندشان کامل نیست و بهتازگی فهمیدهاند فقط یک تکه از بدن فرزندشان پیدا شده بود. رنج آنها بزرگتر از بقیه است. ماجرا برای بازماندگان اما طور دیگری بود؛ کودکانی که نجاتیافته یا آسیب دیده بودند، دوباره به وضعیت آشفته قبلی بازگشتند. مادر یکی از آنها میگوید فرزندش دچار شبادراری شده. آن یکی هم از اینکه فرزندش دوباره هراسیده و از هر صدایی میترسد، سخن میگوید. برخی از مادران روایت میکنند که در این شبها خواب به چشمشان نیامده؛ گویی دوباره همان روزها برایشان تکرار شده است.
ویدئوی بعدی در اینستاگرام منتشر میشود؛ مادر بوسه میزند، یک بار، دو بار، سه بار، هزار بار. بوسه بر تکهای از بدن دخترش که با پارچهای سفید پیچیده شده و داخل کیسهای است. پارچه سفید دومین کفنش است؛ یک بار دوازدهم اسفند و یک بار سیویکم تیرماه. کفن برای کدام تن؟ همان تکه، دست به دست میشود. مادر دل نمیکند، اشکها جاری است، تکه را به پدر میدهد. پدر میبوسد و میدهد به دیگری. دست به دست میگردد تا در میان خاک آرام گیرد. تکه جدیدی از پیکر مهسا رنجبری، معلم پرورشی ۲۸ساله مدرسه شجره طیبه میناب، چهارشنبه سیویکم تیرماه در خاک رفت؛ درست کنار مزارش، حفرهای باز شد و در آن قرار گرفت.
مادر وقتی به سردخانه رسید دید که همسرش نشسته و تلفنش را جواب نمیدهد. اسماعیل همسر مهسا به خرابههای مدرسه بازگشته بود تا شاید اثری از همسرش پیدا کند. آن روز را کامل در همان سردخانه ماندند تا شاید خبری شود. در شوک و بهت و حیرتشان، جنازههای کودکان را میآورند، تکههای گوشت داخل کیسههای پلاستیکی که برای خرید سیبزمینی و پیاز استفاده میشود.
ارسال نظر