بقالی آقا نوروز
طنز؛ آن مرد آمد!
احمدرضا کاظمی در روزنامه شهروند نوشت:
مشتری که بیمشتری! حوصلهام بدجور سر رفته بود. سری به اینستاگرام زدم، دیدم خشکی دریاچه ارومیه صدای لئوناردو دیکاپریو را هم درآورده و مردم هم مثه همیشه درحال تزریق خون آریایی خود به رگ ابا و اجداد او هستند. صفحه را بستم. روزنامهای را که از دیروز زیر دخل بود، برداشتم و نگاهی کردم. «مراسم رونمایی از لباس تیمملی فوتبال». باورم نمیشد. پدربزرگ خدابیامرزم یک ست لباس سفید داشت که مادربزرگم برایش بافته بود و قبل از رفتن به مزرعه زیر لباس کارش میپوشید، فتوکپی همین لباس تیمملی بود. یعنی آن دوتا مارک و نوار رنگی را حذف میکردی، خود خودش میشد. تا حالا به این حد معنای «پیوند سنت و مدرنیته» را با پوست، گوشت، استخوان، مغزاستخوان و رگ و پیهایم درک نکرده بودم. خدایی این لباس با این هواخور ملس و فضای بازی که دراختیار بازیکن قرار میدهد، به راحتی میتواند از «ابراهیم تهامی» یک «لیونلمسی» بسازد. درحالی که خاطرات نوستالژیک لباس پدربزرگم با حس عرق ملی و احساس غرور ناشی از طراحی فاخر لباس ملیپوشان وطنم قاطی شده بود و اشک در چشمانم حلقه زده و صدای سالار عقیلی درگوشم طنینانداز شده بود، یک مشتری وارد مغازه شد. چهرهاش خیلی برایم آشنا میزد، انگار مدتها قبل جایی دیده بودمش اما هرچقد به مغزم فشار آوردم، نشناختمش. جوانی خوش و قد و بالا و عینکی با ابروهاییتر و تمیز که ازقضا خیلی هم خوشصحبت و چربزبان بود. اصلا به محضی که دیدمش، اعتماد به نفسم را از دست دادم. سلامش کردم، نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت «سلام! چطوری پیرمرد؟». کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «ممنون، در خدمتتون هستم». جواب داد: «در خدمتم هستی؟ خب معلومه که بایدم در خدمتم باشی! گفتن نداره دیگه». چیزی نتوانستم بگویم. دوری در مغازه زد و گفت: «اینجا اسمش بقالیه؟ اینجا نهایتا میتونه یه سیرترشیفروشی باشه قربونت برم!». سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و او هم ادامه داد: «کار و کاسبی چطوره؟». گفتم: «والا زیاد جالب نیست، اینقدر فروشگاههای رنگارنگ باز شده که دیگه کسی از ما خرید نمیکنه!». ناگهان سرش را برگرداند و گفت: «میخوام امروز یه حال اساسی بهت بدم!» پرسیدم: «جان؟ چی یعنی». لبخند ملیحی زد و گفت: «میخوام همه جنسای مغازهتو بخرم. حتی اونایی که تاریخ مصرفش گذشته!». با خنده تلخی نشان دادم که باورم نمیشود اما او همچنان برحرفش اصرار میکرد: «جدی میگم، همه جنساتو میخوام. چقد بهت بدم؟ همین الان ٣٠میلیون میدم بت، خوبه؟». سرم را خاراندم و گفتم: «نه آقا اینجا خیلی زور بزنم من با جنسای تو انبار شاید ٣میلیون بار داشتم باشم.». جواب داد: «مهم نیست بابا، من ٣٠میلیون میدم! یعنی ١٠برابر! خوبه؟! میخوام بری حالشو ببری. ولی در مقابلش یه چیزی میخوام». خیلی خوشحال شدم، توی ذهنم داشتم مشکلاتی که میتوانم با این پول حل کنم را مرور میکردم، از جهیزیه دخترم بگیر تا خرج دانشگاه پسرم. با بقیهاش هم میتوانستم دستی به سر و گوش مغازه بکشم. اشک توی چشمهایم حلقه زده بود. با ذوق و شوق پرسیدم: «درمقابلش چی میخواید؟». لبخندی زد و گفت: «زررررررررشک!». با تعجب گفتم: «جان؟». اینبار بلندتر از قبل داد زد: «زرشک! زرشک!». با حالتی مابین خوف و رجا پرسیدم: «زرشک میخواید؟». خنده قاهقاهی کرد و گفت: «نه واقعا فکر کردی من احمقم. قیافه من شکل آدمای پخمهس؟ تو در من رگههای جنون و بیماری روانی دیدی که بیام ٣٠میلیون پول بیزبون رو بدم واسه آت و آشغالای تو؟». تا حالا اینطور تحقیر نشده بودم. دست و پایم شروع به لرزیدن کرد. هیچی نگفتم. یعنی چیزی نمیتوانستم بگویم، فقط سرم را پایین انداختم و سعی کردم لبخند بزنم. آمد جلوی دخل و با صدای بلند گفت: «د بجنب دیگه، یه بسته زرشک بده بهم، واسه جایزه میخوام، دارم میرم سر ضبط برنامه، دیر میشه الان، یالا». این را که گفت شناختمش، اون کسی نبود جز همان مجری ممنوعالتصویر که بعد از مدتها با برنامه «اکسیر» به صداوسیما برگشته بود!
مشتری که بیمشتری! حوصلهام بدجور سر رفته بود. سری به اینستاگرام زدم، دیدم خشکی دریاچه ارومیه صدای لئوناردو دیکاپریو را هم درآورده و مردم هم مثه همیشه درحال تزریق خون آریایی خود به رگ ابا و اجداد او هستند. صفحه را بستم. روزنامهای را که از دیروز زیر دخل بود، برداشتم و نگاهی کردم. «مراسم رونمایی از لباس تیمملی فوتبال». باورم نمیشد. پدربزرگ خدابیامرزم یک ست لباس سفید داشت که مادربزرگم برایش بافته بود و قبل از رفتن به مزرعه زیر لباس کارش میپوشید، فتوکپی همین لباس تیمملی بود. یعنی آن دوتا مارک و نوار رنگی را حذف میکردی، خود خودش میشد. تا حالا به این حد معنای «پیوند سنت و مدرنیته» را با پوست، گوشت، استخوان، مغزاستخوان و رگ و پیهایم درک نکرده بودم. خدایی این لباس با این هواخور ملس و فضای بازی که دراختیار بازیکن قرار میدهد، به راحتی میتواند از «ابراهیم تهامی» یک «لیونلمسی» بسازد. درحالی که خاطرات نوستالژیک لباس پدربزرگم با حس عرق ملی و احساس غرور ناشی از طراحی فاخر لباس ملیپوشان وطنم قاطی شده بود و اشک در چشمانم حلقه زده و صدای سالار عقیلی درگوشم طنینانداز شده بود، یک مشتری وارد مغازه شد. چهرهاش خیلی برایم آشنا میزد، انگار مدتها قبل جایی دیده بودمش اما هرچقد به مغزم فشار آوردم، نشناختمش. جوانی خوش و قد و بالا و عینکی با ابروهاییتر و تمیز که ازقضا خیلی هم خوشصحبت و چربزبان بود. اصلا به محضی که دیدمش، اعتماد به نفسم را از دست دادم. سلامش کردم، نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت «سلام! چطوری پیرمرد؟». کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «ممنون، در خدمتتون هستم». جواب داد: «در خدمتم هستی؟ خب معلومه که بایدم در خدمتم باشی! گفتن نداره دیگه». چیزی نتوانستم بگویم. دوری در مغازه زد و گفت: «اینجا اسمش بقالیه؟ اینجا نهایتا میتونه یه سیرترشیفروشی باشه قربونت برم!». سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و او هم ادامه داد: «کار و کاسبی چطوره؟». گفتم: «والا زیاد جالب نیست، اینقدر فروشگاههای رنگارنگ باز شده که دیگه کسی از ما خرید نمیکنه!». ناگهان سرش را برگرداند و گفت: «میخوام امروز یه حال اساسی بهت بدم!» پرسیدم: «جان؟ چی یعنی». لبخند ملیحی زد و گفت: «میخوام همه جنسای مغازهتو بخرم. حتی اونایی که تاریخ مصرفش گذشته!». با خنده تلخی نشان دادم که باورم نمیشود اما او همچنان برحرفش اصرار میکرد: «جدی میگم، همه جنساتو میخوام. چقد بهت بدم؟ همین الان ٣٠میلیون میدم بت، خوبه؟». سرم را خاراندم و گفتم: «نه آقا اینجا خیلی زور بزنم من با جنسای تو انبار شاید ٣میلیون بار داشتم باشم.». جواب داد: «مهم نیست بابا، من ٣٠میلیون میدم! یعنی ١٠برابر! خوبه؟! میخوام بری حالشو ببری. ولی در مقابلش یه چیزی میخوام». خیلی خوشحال شدم، توی ذهنم داشتم مشکلاتی که میتوانم با این پول حل کنم را مرور میکردم، از جهیزیه دخترم بگیر تا خرج دانشگاه پسرم. با بقیهاش هم میتوانستم دستی به سر و گوش مغازه بکشم. اشک توی چشمهایم حلقه زده بود. با ذوق و شوق پرسیدم: «درمقابلش چی میخواید؟». لبخندی زد و گفت: «زررررررررشک!». با تعجب گفتم: «جان؟». اینبار بلندتر از قبل داد زد: «زرشک! زرشک!». با حالتی مابین خوف و رجا پرسیدم: «زرشک میخواید؟». خنده قاهقاهی کرد و گفت: «نه واقعا فکر کردی من احمقم. قیافه من شکل آدمای پخمهس؟ تو در من رگههای جنون و بیماری روانی دیدی که بیام ٣٠میلیون پول بیزبون رو بدم واسه آت و آشغالای تو؟». تا حالا اینطور تحقیر نشده بودم. دست و پایم شروع به لرزیدن کرد. هیچی نگفتم. یعنی چیزی نمیتوانستم بگویم، فقط سرم را پایین انداختم و سعی کردم لبخند بزنم. آمد جلوی دخل و با صدای بلند گفت: «د بجنب دیگه، یه بسته زرشک بده بهم، واسه جایزه میخوام، دارم میرم سر ضبط برنامه، دیر میشه الان، یالا». این را که گفت شناختمش، اون کسی نبود جز همان مجری ممنوعالتصویر که بعد از مدتها با برنامه «اکسیر» به صداوسیما برگشته بود!
تبلیغات متنی
-
توصیه عجیب خیابانی درباره سرویس بهداشتی وسط بحث فوتبالی!
-
واکنش رسمی پرسپولیس به لیست مازاد اوسمار
-
تورم روغن در روزهای اخیر رکورد شکست!
-
رونمایی رسمی از پیراهن فصل آینده پاریسنژرمن
-
رشد مجدد اندام قطعشده انسان ممکن میشود!
-
پیام یاسر آسانی برای هواداران استقلال
-
ساعتهای هوشمند جدید هواوی معرفی شدند
-
ترامپ: نمیخواهم در مورد پاسخ ایران اظهار نظر کنم
-
بیانیه تازه سنتکام درباره محاصره دریایی ایران
-
تاکتیک جدید ایران برای دور زدن محاصره دریایی آمریکا
-
بارشهای سیلآسا در راه ۲۴ استان
-
رونمایی از جذابترین مرسدس G کلاس با بدنه استیل!
-
چهل سالگی فیلمی که تا هنوز و تا ابد دوستش داریم
-
حرکت پهلوانانه رسول خادم همه را به ستایش وا داشت!
-
امارات برای جانشینی ایران در جام جهانی دندان تیز کرد!
-
توصیه عجیب خیابانی درباره سرویس بهداشتی وسط بحث فوتبالی!
-
تورم روغن در روزهای اخیر رکورد شکست!
-
بیانیه تازه سنتکام درباره محاصره دریایی ایران
-
چهل سالگی فیلمی که تا هنوز و تا ابد دوستش داریم
-
حرکت پهلوانانه رسول خادم همه را به ستایش وا داشت!
-
امارات برای جانشینی ایران در جام جهانی دندان تیز کرد!
-
مادر یزدی بهصورت طبیعی صاحب پنجقلو شد!
-
اقدام عجیب خبرگزاری فارس در موضوع اینترنت
-
ادعای انگلیس درباره اعزام یک ناو جنگی به خاورمیانه
-
ویدئوی خبرساز همشهری از مداحی برای دختران کمحجاب!
-
برگزاری کنکور سراسری به اما و اگرها گره خورد
-
بنر آیسان اسلامی در چند شهر مازندران زده شد
-
تهدید جدید ایران علیه کشورهای خلیج فارس
-
ترامپ: ۹ جنگ را پایان دادم و حالا نوبت دهمی است
-
فروشندگان اینستاگرامی، دستفروش شدند!
-
حرکت خبرساز مجری تلویزیون روی آنتن زنده صداوسیما!
-
شیوع یک ویروس مرگبار، کل دنیا را ترسانده است!
-
واکنش ترامپ به درگیریهای امشب ایران و آمریکا
-
رونمایی از آهنگ رسمی جام جهانی ۲۰۲۶
-
نخستین تصاویر از اسکله بهمن قشم
-
جنگندههای مصری در امارات مستقر شدند
-
پنتاگون اسناد بیسابقه درباره «بشقابپرندهها» را منتشر کرد
-
جمله تهدیدآمیز ترامپ درباره شیوه پایان آتشبس
-
پست تازه ترامپ بعد از تنشِ شب گذشته با ایران
-
توهین باورنکردنی به علی دایی روی آنتن زنده صداوسیما!
-
تمام واکنشها به خبر دیدار پزشکیان با رهبر انقلاب
-
سنتکام به صورت رسمی حملات به ایران را تأیید کرد
-
بنر آیسان اسلامی در چند شهر مازندران زده شد
-
اولین واکنش اسرائیل به انفجار اسکله بهمن قشم
-
اعتراض به گرانیها به تجمعات شبانه رسید
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
نظر کاربران
رگه های جنون و بیماری روانی
:)))))
آن مجری!!!
خیلی خوب بود.