یک داستان تلخ
برادرزادهام دختر شیرینی است.دختر هفت ساله تنها برادرم. امسال به کلاس اول رفت. پدر و مادرش سر از پا نمیشناختند. یک مهمانی ترتیب دادند. بعد از اینکه سالها درمان نتیجه داد و صاحب دختر شدند، به هر بهانهای مهمانی ترتیب میدهند. اولین گریه....
پدرام سلیمانی در ضمیمه طنز روزنامه قانون نوشت:
برادرزادهام دختر شیرینی است.دختر هفت ساله تنها برادرم. امسال به کلاس اول رفت. پدر و مادرش سر از پا نمیشناختند. یک مهمانی ترتیب دادند. بعد از اینکه سالها درمان نتیجه داد و صاحب دختر شدند، به هر بهانهای مهمانی ترتیب میدهند. اولین گریه ممتد کودک، اولین فحاشی کودک، اولین روزی که کودک پوشک نبست، اولین باری که کودک محکم و استوار پدرش را قهوهای کرد و مستقل شد و... همه اینها تبدیل به بهانهای برای مهمانی گرفتن میشدند. با این حال اعتراف میکنم که در این مهمانیها به من خوش میگذشت. مخصوصا در مهمانی آخر.
برادرزادهام دختر بانمکی است. روی پاهایم مینشیند و بغلش میکنم. شعرهای زیادی بلد است. همه اشعار را برایم میخواند. با لبخند. در ذهنش جوجه تیغیها را تبدیل به کیوی میکند و بعد قصهشان را برایم تعریف میکند. از دنیایی میگوید که در آن موزها شورش کردهاند و توت فرنگیها را اذیت میکنند. و بعد با صدایی آرام برایم از درددل کردنهای هلوهایی میگوید که به هلوهای هسته جدا حسادت میکنند و خیلی غمگیناند. میوهها را دوست دارد. و من بدون اینکه به حرفهایش توجه زیادی داشته باشم با لبخندی تصنعی واکنش نشان میدهم اما تمرکزم روی کار دیگری است.
برادرزادهام دختر کوچکی است. اما خیلی خوب آواز میخواند. وقتی آواز میخواند حس میکنم با زن بالغی طرفم و لبخند تصنعیام خشک میشود. بغلش نمیکنم و فقط به صدایش گوش میدهم. در آن حالت روی کار دیگری نمیتوانم تمرکز کنم. و بعد نگران میشوم که نکند خودش هم به اندازه صدایش بالغ باشد. بعد از چند روز دوباره میبینمش و باز مثل قبل به بازی مشغول میشویم. دلم نمیخواهد به این زودیها بزرگ شود، هر روز ارتباطمان بیشتر میشود و حس میکنم که چقدر به هم نزدیک شدهایم. برادرم و همسرش هم همچین نظری دارند. اکثر روزها او را پیش من میگذارند و به دنبال کارشان میروند و ما با هم خوش میگذرانیم. و من اجازه نمیدهم که آواز بخواند. و اصرار میکنم که خوشگذرانیهایمان را مثل یک راز حفظ کند و بعد میخندم و دوباره به بازی مشغول میشویم.
برادرزادهام مدتی است دختر غمگینی شده است. دلش نمیخواهد بخندد. دلش نمیخواهد قصه میوهها را برایم تعریف کند. شعرهای کمی میخواند و شبها کابوس میبیند. ما همه نگرانش شدهایم اما به نظرمان این حالات اقتضای سن است. بیشتر از گذشته آواز میخواند. تقریبا همیشه در حال آواز خواندن است. دلش نمیخواهد عمویش را ببیند و مدام سعی میکند در اتاقش بماند. و هیچ کس نمیداند «چرا؟». هیچ کس به جز من.
برادرزادهام دختر شیرینی است.دختر هفت ساله تنها برادرم. امسال به کلاس اول رفت. پدر و مادرش سر از پا نمیشناختند. یک مهمانی ترتیب دادند. بعد از اینکه سالها درمان نتیجه داد و صاحب دختر شدند، به هر بهانهای مهمانی ترتیب میدهند. اولین گریه ممتد کودک، اولین فحاشی کودک، اولین روزی که کودک پوشک نبست، اولین باری که کودک محکم و استوار پدرش را قهوهای کرد و مستقل شد و... همه اینها تبدیل به بهانهای برای مهمانی گرفتن میشدند. با این حال اعتراف میکنم که در این مهمانیها به من خوش میگذشت. مخصوصا در مهمانی آخر.
برادرزادهام دختر بانمکی است. روی پاهایم مینشیند و بغلش میکنم. شعرهای زیادی بلد است. همه اشعار را برایم میخواند. با لبخند. در ذهنش جوجه تیغیها را تبدیل به کیوی میکند و بعد قصهشان را برایم تعریف میکند. از دنیایی میگوید که در آن موزها شورش کردهاند و توت فرنگیها را اذیت میکنند. و بعد با صدایی آرام برایم از درددل کردنهای هلوهایی میگوید که به هلوهای هسته جدا حسادت میکنند و خیلی غمگیناند. میوهها را دوست دارد. و من بدون اینکه به حرفهایش توجه زیادی داشته باشم با لبخندی تصنعی واکنش نشان میدهم اما تمرکزم روی کار دیگری است.
برادرزادهام دختر کوچکی است. اما خیلی خوب آواز میخواند. وقتی آواز میخواند حس میکنم با زن بالغی طرفم و لبخند تصنعیام خشک میشود. بغلش نمیکنم و فقط به صدایش گوش میدهم. در آن حالت روی کار دیگری نمیتوانم تمرکز کنم. و بعد نگران میشوم که نکند خودش هم به اندازه صدایش بالغ باشد. بعد از چند روز دوباره میبینمش و باز مثل قبل به بازی مشغول میشویم. دلم نمیخواهد به این زودیها بزرگ شود، هر روز ارتباطمان بیشتر میشود و حس میکنم که چقدر به هم نزدیک شدهایم. برادرم و همسرش هم همچین نظری دارند. اکثر روزها او را پیش من میگذارند و به دنبال کارشان میروند و ما با هم خوش میگذرانیم. و من اجازه نمیدهم که آواز بخواند. و اصرار میکنم که خوشگذرانیهایمان را مثل یک راز حفظ کند و بعد میخندم و دوباره به بازی مشغول میشویم.
برادرزادهام مدتی است دختر غمگینی شده است. دلش نمیخواهد بخندد. دلش نمیخواهد قصه میوهها را برایم تعریف کند. شعرهای کمی میخواند و شبها کابوس میبیند. ما همه نگرانش شدهایم اما به نظرمان این حالات اقتضای سن است. بیشتر از گذشته آواز میخواند. تقریبا همیشه در حال آواز خواندن است. دلش نمیخواهد عمویش را ببیند و مدام سعی میکند در اتاقش بماند. و هیچ کس نمیداند «چرا؟». هیچ کس به جز من.
تبلیغات متنی
-
بارسلونا در ۱۸ دقیقه طوفانی رئال را آچمز کرد
-
جو زیبای استادیوم نوکمپ پیش از شروع الکلاسیکو
-
استوری پریسیمای سریال ستایش برای روز جهانی مادر
-
تصاویر ترسناکی که حالوهوای روزهای کرونا را زنده کرد
-
فرهاد مجیدی با تنفس مصنوعی مورایس برگشت!
-
متن پاسخ ایران به پیشنهاد آمریکا درباره پایان جنگ
-
تیپ متفاوت بازیگر سریال کلینیک رویا کنار دریا
-
پیام تازه ترامپ درباره ایران جلبتوجه کرد
-
ماکرون از یک ماموریت امنیتی با ایران حرف زد
-
چشمک توپچیها به قهرمانی با ضربه چکشی
-
اولین واکنش به خبر تاسیس پایگاه اسرائیل در عراق
-
صداوسیما: عدم ابلاغ قانون حجاب باعث جنگ شد!
-
خانم بازیگر مشهور ازدواج کرد
-
جریمه طرح ترافیک مشخص شد
-
جمله ترامپ درباره تنگه هرمز خبرساز شد
-
بارسلونا در ۱۸ دقیقه طوفانی رئال را آچمز کرد
-
تصاویر ترسناکی که حالوهوای روزهای کرونا را زنده کرد
-
متن پاسخ ایران به پیشنهاد آمریکا درباره پایان جنگ
-
پیام تازه ترامپ درباره ایران جلبتوجه کرد
-
صداوسیما: عدم ابلاغ قانون حجاب باعث جنگ شد!
-
جمله ترامپ درباره تنگه هرمز خبرساز شد
-
گزارش سیانان از دستور رهبر انقلاب درباره مذاکره
-
ادعای نتانیاهو: وارد ایران میشویم و اورانیوم را خارج میکنیم!
-
ترامپ: من نگفتم عملیات رزمی علیه ایران تمام شده
-
واکنش همتی به افزایش نرخ دلار: منطقی بود
-
فوری؛ پاسخ ایران به متن پیشنهادی آمریکا ارسال شد
-
پوتین: ایران پیشنهاد رقیقسازی اورانیوم را داد
-
شغل جدید و عجیبی که این روزها رونق گرفته است
-
ماجرای تعمیر خانه یک خانم مسن توسط رسول خادم
-
ادعای امارات درباره شلیک پهپاد به خاک این کشور
-
توهین باورنکردنی به علی دایی روی آنتن زنده صداوسیما!
-
بنر آیسان اسلامی در چند شهر مازندران زده شد
-
تمام واکنشها به خبر دیدار پزشکیان با رهبر انقلاب
-
یک اتفاق هولناک دقایقی بعد از ترور رهبر کرهشمالی
-
اولین تصویر از حمله موشکی به پتروشیمی امیرکبیر
-
اعتراض به گرانیها به تجمعات شبانه رسید
-
بنگاه برادر رونالدو در گلشهر کرج افتتاح شد!
-
چهل سالگی فیلمی که تا هنوز و تا ابد دوستش داریم
-
ادعای هاآرتص: این کشور مانع سرنگونی نظام ایران شد
-
حرکت پهلوانانه رسول خادم همه را به ستایش وا داشت!
-
پیام تبریک متفاوت ایران به سخنگوی کاخ سفید
-
پرونده پژمان جمشیدی در افکار عمومی پیچیدهتر شد!
-
ویدئوی خبرساز همشهری از مداحی برای دختران کمحجاب!
-
یک عبارت دو کلمهای از دل قطعی اینترنت متولد شد!
-
اقدام عجیب خبرگزاری فارس در موضوع اینترنت
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
نظر کاربران
وای خدا خیلی ترسیدم الان هرچه تنها تر شویم بهتر است چه برای خودمان چه فرزندانمان
این طرز فکر که تنهایی بهتره درست نیست، بچه ها دیر یا زود باید مستقل بشن تو این اجتماع نمیشه تا ابد جداشون کرد، این پدر و مادرها هستن که باید خییییلی زیاد مراقب بچه هاشون باشن و با کسی تنها نزارنشون حتی واسه یه ساعت. اکثر تجاوزهایی که به بچه ها میشه از طرف همین عمو و دایی و... هست. ولی اگه والدین حواسشون رو جمع کنن مشکلی پیش نمیاد
حالم بد شد....:( لعنت به همچین آدمایی
از وقتی این گذاشتید هی چن بار میام میبینم متنو...یه جورایی دلم میخواد اشتباه خونده باشم...نمیدونم واقعا حس بد غریبی دارم
همچین آدمایی همیشه هستن.خود من به چشمم هم اعتماد ندارم.بچه هام رو حتی با برادر خودم هم تنها نمیزارم.دختر ندارم ولی اگه داشتم با پدرش هم تنهاش نمیذاشتم.به بچه ها باید از سه سالگی آموزش جنسی داد