فرزندم، آیا تو خنگی؟
امروز قرار شده که من در اینجا درباره رابطه والدین و فرزندان بنویسم؛ البته درست است که من خودم فرزند ندارم اما فرزند بوده ام و رابطه چندتایی از والدین با فرزندانشان را هم دیده ام.
مجله موفقیت - ندا شاهنوری: امروز قرار شده که من در اینجا درباره رابطه والدین و فرزندان بنویسم؛ البته درست است که من خودم فرزند ندارم اما فرزند بوده ام و رابطه چندتایی از والدین با فرزندانشان را هم دیده ام. یعنی نخوردم نون گندم اما چندتایی دست این و آن دیده ام! به همین سبب تصمیم گرفتم از مشاهداتم درباره رابطه والدین و فرزندان بنویسم ببینم رفتارهای والدین چقدر با متدهای علمی منطبق هستند.

یک: دخترم آیا تو خنگی؟
مثلا تصورش را بکنید که کودک دلبند شما در حال درست کردن یک جورچین (پازل سابق) است و الان نیم ساعتی است که یکی از قطعه ها را توی دستش گرفته است و سعی می کند آن را به زور در یک جای نامربوط قرار بدهد. کتاب تربیت کودک توصیه می کند که شما از به کار بردن الفاظ تحقیر آمیز پرهیز کنید و در عوض به او کم کنید تا راه حل درست را پیدا کند اما اتفاقی که در دنیای واقعی می افتد، اساسا چیز دیگری است.
مادر بچه که سخت مشغول انجام دادن یک کار خیلی مهم است، نگاه عاقل اندر سفیهی به بچه می اندازد و می گوید: «اووف چقدر خنگی تو!» در این لحظه بچه هاج و واج به مادرش خیره می شود و با خودش به معانی خنگ در لغت نامه دهخدا فکر می کند و خیال می کند خنگ یعنی «اسب سفید موی!» و رو به مادرش می گوید: «نه مامان اسب نیست که! لاک پشت نینجاست!» و مادر که دیگر حوصله اش سر رفته با غیظ از جایش بلند می شود و بشمار سه لاک پشت نینجا را سر جای خودش می گذارد.
لابد شما با خودتان فکر می کنید که صفت خنگی در ناخودآگاه بچه نهادینه شده و بدتر از آن دیگر تا آخر عمرش نمی تواند پازل درست کند؛ چون راه حل را خودش پیدا نکرده است؛ اما ابدا این طور نیست. بچه دو روز بعد این خاطره را فراموش می کند و با خیر و خوشی بزرگ می شود.
دو: انسان غذای گربه است
ما یک فامیل داریم که به شدت از گربه می ترسد. می گویند وقتی بچه بوده یک گربه که گویا خودش ترس از ارتفاع داشت و از بالای دیوار سرش گیج می رود و صاف می افتد روی سر این فامیل ما و این فامیل ما اول غش می کند و بعد، گربه ترس می شود.

همین فامیل ما بعدها که صاحب بچه شد، برای ترساندن آن طفل معصوم به جای استفاده از هر موجود واقعی و غیرواقعی ترسناکی مثل دیو دو سر، دیگ به سر، داعش و لولو از واژه گربه استفاده می کرد؛ مثلا روزی که می خواستند پستانک را از سر این بچه بیندازند، گفتند که پستانکش را گربه برده است!
در گام بعدی خواستند یادش بدهند که پفک خوراکی مفیدی برایش نیست. بعد از کلی فکر درباره روش های تربیتی، گفتند: «نخوره گربه رفته تو پفک ها!» بچه فامیل ما خلاصه از آب و گل درامد و وقت زن گرفتنش شد، همین فامیل گربه ترس ما که اصلا عروس پیشنهادی را نپسندیده بود، نشست کنار پسرش و گفت: «مامان این چیه؟ قیافه اش مثل گربه می مونه!» و با این ترفند، آن مورد خاص از فهرست خط خورد.
پسر فامیل ما به حدی از گربه نفرت پیدا کرد که زمان دانشجویی چندتایی گربه را توی خوابگاه دار زد و این منهای همه گربه هایی بود که به آنها سنگ پرتاب می کرد یا به آنها لگد می زد. به این ترتیب به جای اینکه ترس غیرمنطقی بچه را از او بگیرید، بچه را از چیزهای الکی بترسانید تا بی دردسر تربیت شود.
سه: بچه ها رویا ندارند
«به کودکانتان بیاموزید که پیگیر رویاهایشان باشند.» یکی از آن جملات قشنگ کتاب های تربیت کودک است. آخر بچه هنوز عقلش می رسد که اصلا بفهمد رویا چیست؟ مثلا شما اگر از ۱۰ تا پسر ۶-۵ ساله بپرسید که دلتان می خواهد چه کاره بشوید؟ نصف بیشترشان جواب می دهند که خلبان.

اصلا یک اپلیکیشن به صورت دیفالت روی بچه ها نصب است که وقتی ازشان می پرسید دلت می خواد چه کاره شوی، جواببدهند خلبان. کدام یک از این بچه ها بعدا خلبان می شود؟ اصلا یک مملکت مگر به چندتا خلبان احتیاج دارد؟
همین است که خیلی زا والدین به جای پیگیری رویاهای بی سر و ته فرزندان رویای خودشان را به بچه بلوتوث می کنند و شبانه روز پیگیر محقق شدن آن می شوند؛ مثلا یک آقایی دلش می خواهد دخترش پزشک بشود. چیزی که اصلا اهمیت ندارد ترس آن طفل معصوم از خون و بوی بیمارستان است. این بچه قرار بوده دکتر بشود و باید دکتر بشود! و حق ندارد رویایی به جز دکتر شدن داشته باشد و همانطور که با لباس سفید به خانه شوهر می رود و با آن یکی لباس سفید از آن بیرون می آید، این وسط ها هم باید لباس سفید بپوشد و شب ها در بیمارستان شیفت بایستد.
احتمالا این بچه اوایل قدری در برابر رویای پدرش مقاومت می کند و می گوید که دلش می خواست موسیقی دان بشود اما کم کم به همین وضع عادت می کند و حتی باور می کند که از روز اول عاشق پزشکی بوده و پدر و مادرش چه کار خوبی کرده اند که این رویا را روی نرم افزار بچه نصب کرده اند و پیگیر رسیدن به آن بوده اند.
چهار: به کودکانتان بگویید نه!
البته بر همگان واضح و مبرهن است که مهارت نه گفتن یکی از حیاتی ترین مهارت هایی است که یک کودک باید آن را یاد بگیرد. همین مهارت است که به بچه کمک می کند تا سیگاری، معتاد و خلافکار نشود و خیلی جدی و محکم توی رفیق بد نگاه کند و به زغال خوب نه بگوید.
بعضی از پدر و مادرها خودشان استاد این مهارت هستند و در پاسخ به همه درخواست های بچه خیلی راحت سرشان را بالا می اندازند و می گویند: «نه!»

برای مثال «می تونم برم جشن تولد؟» «نه!» «برم خونه خاله این ها؟» «نه!»، «دوچرخه برام می خرین؟» «نه!»، «می ریم پارک؟» «نه!»، «اگه ده تا ۲۰ پشت سر هم بگیرم، واسم اون اسباب بازیه رو می خری؟» «نه!»، «می تونم اسمم رو عوض کنم و بذارم جاناتان مرغ دریایی؟!» «نه!»، «می شه نرم مدرسه؟» «نه!»، «ماکرونی می پزی؟» «نه!»، «می شه کله پاچه غذای لذیذ رو نپزیی؟!» «نه!» و ...
البته این فهرست به این سادگی ها تمام نمی شود و بسته به سن و سال بچه فقط سوال های آن متفاوت می شوند ولی جواب که همان یک نه ساده است. این جور پدر و مادرها نشان می دهند که در کودکی خیلی خوب مهارت نه گفتن را یاد گرفته اند و اصلا سقّشان را با «نه» برداشته اند. آنها بچه هایی را بزرگ می کنند که احتمالا به محض خارج شدن از سایه کنترل والدین به خیلی از چیزها بله می گویند.
پنج: تنبیه بدنی کنید
همه جا می نویسند و می گویند که نباید بچه ها را کتک زد. بچه ای که کتک بخورد احتمالا بعدا خودش کتک می زند و ممکن است دچار انواعی از بیماری های روانی بشود. این دیگر از آن حرف هاست. همه می دانند که بعد از مدتی کبودی کتک خوب می شود و بچه هم بزرگ می شود و همه این چیزها یادش می رود!

مثلا یکی از همین دوستان ما تمام کتک های دوران کودکی اش را فراموش کرده و الان چند ماهی است که درگیر هیپنوتیزم و طب سوزنی و مشاوره است تا طعم شیرین آن کتک ها را به یاد بیاورد! واقعا چه چیزی گواراتر از طعم شیرین دمپایی مادر و کمربند پدر؟!
واقعا حیف نیست آدم تمام آن لحظاتی را که مشغول ضجه زدن بوده است و همسایه ها را برای کمک صدا می کرده فراموش کند؟ واقعا حیف نیست که آدم یادش برود فردا چطور با صورت کبود و ورم کرده سر کلاس درس نشسته و برای آن همه آدم توضیح داده است که چطور با تمام سلول های بدنش طعم شیرین تربیت بدنی! را چشیده است؟ واقعا حیف است!
مثلا فکر کنیم آدم یک روز صبح بیدار شود و دیگر یادش نیاید که به علت شب ادراری کتک خورده و همان شب دوباره آنقدر در جایش ترسید ه و لرزیده که تا چشم روی هم گذاشته همان اتفاق شب قبل تکرار شده است. اینها لحظات تکرار نشدنی هستند!
چه خوب است که در این لحظات به یادماندنی چند نفری هم شاهد این قضیه باشند تا بعدها اگر ما یادمان رفت، آنها یادآوری کنند که فلان روز برای کدام دلیل کتک مفصلی خوردیم و نزدیک بود جانمان بالا بیاید. این کتاب های تربیتی یک چیزی برای خودشان می گویند. آدم همه کتک هایی را که خورده، فراموش می کند و فقط جایزه هایی را که گرفته است، یادش می ماند.

یک: دخترم آیا تو خنگی؟
مثلا تصورش را بکنید که کودک دلبند شما در حال درست کردن یک جورچین (پازل سابق) است و الان نیم ساعتی است که یکی از قطعه ها را توی دستش گرفته است و سعی می کند آن را به زور در یک جای نامربوط قرار بدهد. کتاب تربیت کودک توصیه می کند که شما از به کار بردن الفاظ تحقیر آمیز پرهیز کنید و در عوض به او کم کنید تا راه حل درست را پیدا کند اما اتفاقی که در دنیای واقعی می افتد، اساسا چیز دیگری است.
مادر بچه که سخت مشغول انجام دادن یک کار خیلی مهم است، نگاه عاقل اندر سفیهی به بچه می اندازد و می گوید: «اووف چقدر خنگی تو!» در این لحظه بچه هاج و واج به مادرش خیره می شود و با خودش به معانی خنگ در لغت نامه دهخدا فکر می کند و خیال می کند خنگ یعنی «اسب سفید موی!» و رو به مادرش می گوید: «نه مامان اسب نیست که! لاک پشت نینجاست!» و مادر که دیگر حوصله اش سر رفته با غیظ از جایش بلند می شود و بشمار سه لاک پشت نینجا را سر جای خودش می گذارد.
لابد شما با خودتان فکر می کنید که صفت خنگی در ناخودآگاه بچه نهادینه شده و بدتر از آن دیگر تا آخر عمرش نمی تواند پازل درست کند؛ چون راه حل را خودش پیدا نکرده است؛ اما ابدا این طور نیست. بچه دو روز بعد این خاطره را فراموش می کند و با خیر و خوشی بزرگ می شود.
دو: انسان غذای گربه است
ما یک فامیل داریم که به شدت از گربه می ترسد. می گویند وقتی بچه بوده یک گربه که گویا خودش ترس از ارتفاع داشت و از بالای دیوار سرش گیج می رود و صاف می افتد روی سر این فامیل ما و این فامیل ما اول غش می کند و بعد، گربه ترس می شود.

همین فامیل ما بعدها که صاحب بچه شد، برای ترساندن آن طفل معصوم به جای استفاده از هر موجود واقعی و غیرواقعی ترسناکی مثل دیو دو سر، دیگ به سر، داعش و لولو از واژه گربه استفاده می کرد؛ مثلا روزی که می خواستند پستانک را از سر این بچه بیندازند، گفتند که پستانکش را گربه برده است!
در گام بعدی خواستند یادش بدهند که پفک خوراکی مفیدی برایش نیست. بعد از کلی فکر درباره روش های تربیتی، گفتند: «نخوره گربه رفته تو پفک ها!» بچه فامیل ما خلاصه از آب و گل درامد و وقت زن گرفتنش شد، همین فامیل گربه ترس ما که اصلا عروس پیشنهادی را نپسندیده بود، نشست کنار پسرش و گفت: «مامان این چیه؟ قیافه اش مثل گربه می مونه!» و با این ترفند، آن مورد خاص از فهرست خط خورد.
پسر فامیل ما به حدی از گربه نفرت پیدا کرد که زمان دانشجویی چندتایی گربه را توی خوابگاه دار زد و این منهای همه گربه هایی بود که به آنها سنگ پرتاب می کرد یا به آنها لگد می زد. به این ترتیب به جای اینکه ترس غیرمنطقی بچه را از او بگیرید، بچه را از چیزهای الکی بترسانید تا بی دردسر تربیت شود.
سه: بچه ها رویا ندارند
«به کودکانتان بیاموزید که پیگیر رویاهایشان باشند.» یکی از آن جملات قشنگ کتاب های تربیت کودک است. آخر بچه هنوز عقلش می رسد که اصلا بفهمد رویا چیست؟ مثلا شما اگر از ۱۰ تا پسر ۶-۵ ساله بپرسید که دلتان می خواهد چه کاره بشوید؟ نصف بیشترشان جواب می دهند که خلبان.

اصلا یک اپلیکیشن به صورت دیفالت روی بچه ها نصب است که وقتی ازشان می پرسید دلت می خواد چه کاره شوی، جواببدهند خلبان. کدام یک از این بچه ها بعدا خلبان می شود؟ اصلا یک مملکت مگر به چندتا خلبان احتیاج دارد؟
همین است که خیلی زا والدین به جای پیگیری رویاهای بی سر و ته فرزندان رویای خودشان را به بچه بلوتوث می کنند و شبانه روز پیگیر محقق شدن آن می شوند؛ مثلا یک آقایی دلش می خواهد دخترش پزشک بشود. چیزی که اصلا اهمیت ندارد ترس آن طفل معصوم از خون و بوی بیمارستان است. این بچه قرار بوده دکتر بشود و باید دکتر بشود! و حق ندارد رویایی به جز دکتر شدن داشته باشد و همانطور که با لباس سفید به خانه شوهر می رود و با آن یکی لباس سفید از آن بیرون می آید، این وسط ها هم باید لباس سفید بپوشد و شب ها در بیمارستان شیفت بایستد.
احتمالا این بچه اوایل قدری در برابر رویای پدرش مقاومت می کند و می گوید که دلش می خواست موسیقی دان بشود اما کم کم به همین وضع عادت می کند و حتی باور می کند که از روز اول عاشق پزشکی بوده و پدر و مادرش چه کار خوبی کرده اند که این رویا را روی نرم افزار بچه نصب کرده اند و پیگیر رسیدن به آن بوده اند.
چهار: به کودکانتان بگویید نه!
البته بر همگان واضح و مبرهن است که مهارت نه گفتن یکی از حیاتی ترین مهارت هایی است که یک کودک باید آن را یاد بگیرد. همین مهارت است که به بچه کمک می کند تا سیگاری، معتاد و خلافکار نشود و خیلی جدی و محکم توی رفیق بد نگاه کند و به زغال خوب نه بگوید.
بعضی از پدر و مادرها خودشان استاد این مهارت هستند و در پاسخ به همه درخواست های بچه خیلی راحت سرشان را بالا می اندازند و می گویند: «نه!»

برای مثال «می تونم برم جشن تولد؟» «نه!» «برم خونه خاله این ها؟» «نه!»، «دوچرخه برام می خرین؟» «نه!»، «می ریم پارک؟» «نه!»، «اگه ده تا ۲۰ پشت سر هم بگیرم، واسم اون اسباب بازیه رو می خری؟» «نه!»، «می تونم اسمم رو عوض کنم و بذارم جاناتان مرغ دریایی؟!» «نه!»، «می شه نرم مدرسه؟» «نه!»، «ماکرونی می پزی؟» «نه!»، «می شه کله پاچه غذای لذیذ رو نپزیی؟!» «نه!» و ...
البته این فهرست به این سادگی ها تمام نمی شود و بسته به سن و سال بچه فقط سوال های آن متفاوت می شوند ولی جواب که همان یک نه ساده است. این جور پدر و مادرها نشان می دهند که در کودکی خیلی خوب مهارت نه گفتن را یاد گرفته اند و اصلا سقّشان را با «نه» برداشته اند. آنها بچه هایی را بزرگ می کنند که احتمالا به محض خارج شدن از سایه کنترل والدین به خیلی از چیزها بله می گویند.
پنج: تنبیه بدنی کنید
همه جا می نویسند و می گویند که نباید بچه ها را کتک زد. بچه ای که کتک بخورد احتمالا بعدا خودش کتک می زند و ممکن است دچار انواعی از بیماری های روانی بشود. این دیگر از آن حرف هاست. همه می دانند که بعد از مدتی کبودی کتک خوب می شود و بچه هم بزرگ می شود و همه این چیزها یادش می رود!

مثلا یکی از همین دوستان ما تمام کتک های دوران کودکی اش را فراموش کرده و الان چند ماهی است که درگیر هیپنوتیزم و طب سوزنی و مشاوره است تا طعم شیرین آن کتک ها را به یاد بیاورد! واقعا چه چیزی گواراتر از طعم شیرین دمپایی مادر و کمربند پدر؟!
واقعا حیف نیست آدم تمام آن لحظاتی را که مشغول ضجه زدن بوده است و همسایه ها را برای کمک صدا می کرده فراموش کند؟ واقعا حیف نیست که آدم یادش برود فردا چطور با صورت کبود و ورم کرده سر کلاس درس نشسته و برای آن همه آدم توضیح داده است که چطور با تمام سلول های بدنش طعم شیرین تربیت بدنی! را چشیده است؟ واقعا حیف است!
مثلا فکر کنیم آدم یک روز صبح بیدار شود و دیگر یادش نیاید که به علت شب ادراری کتک خورده و همان شب دوباره آنقدر در جایش ترسید ه و لرزیده که تا چشم روی هم گذاشته همان اتفاق شب قبل تکرار شده است. اینها لحظات تکرار نشدنی هستند!
چه خوب است که در این لحظات به یادماندنی چند نفری هم شاهد این قضیه باشند تا بعدها اگر ما یادمان رفت، آنها یادآوری کنند که فلان روز برای کدام دلیل کتک مفصلی خوردیم و نزدیک بود جانمان بالا بیاید. این کتاب های تربیتی یک چیزی برای خودشان می گویند. آدم همه کتک هایی را که خورده، فراموش می کند و فقط جایزه هایی را که گرفته است، یادش می ماند.
تبلیغات متنی
-
حمله محمد مهاجری به مجلس: به کجای حاکمیت وصلید که هزینه میتراشید؟
-
۵ ترفند فوری برای مقابله با اضطراب در لحظه
-
رازهای درون اشیا: تصاویری از برش وسایل که هرگز ندیدهاید
-
طلا باز هم به شدت سقوط کرد
-
مراکز امداد خودرو پارس خودرو در تهران
-
رئیس قوه قضاییه: زمان پهلوی مردم تحقیر شدند
-
ستاره خارجی لیگ برتر از ایران رفت
-
مبلغ کالابرگ ماه رمضان رسماً اعلام شد
-
رامین از دویدن زیر پل و وسط خیابان راحت شد!
-
زوج ایدهآل اوسمار در پرسپولیس شکل گرفت
-
اعلام جرم دادستانی علیه مدیر ارشد صداوسیما
-
نماینده جدید ترامپ در عراق مشخص شد
-
توصیه مهناز افشار به بازیگرانی که سودای سیمرغ دارند!
-
ریزش همزمان بازارهای جهانی نفت، طلا و بیت کوین
-
کیهان پرونده مهران مدیری را بست
-
طلا باز هم به شدت سقوط کرد
-
رئیس قوه قضاییه: زمان پهلوی مردم تحقیر شدند
-
مبلغ کالابرگ ماه رمضان رسماً اعلام شد
-
اعلام جرم دادستانی علیه مدیر ارشد صداوسیما
-
توصیه مهناز افشار به بازیگرانی که سودای سیمرغ دارند!
-
قهرمان لیگ مشخص شد، مبارکشان باشد!
-
این ۱۶ استان منتظر بارشهای شدید باشند
-
خطخطی صداوسیما روی اعصاب مردم اتفاق اصلی یکشنبه بود
-
اسرائیل برای توافق ایران و آمریکا سه شرط گذاشت!
-
در امیرآباد تهران همه در بهت مرگ ناگهانی عرفان و فرهاد هستند
-
سه برش ناب از سوگ که در سینمای ایران دیدهایم
-
پیام لیندسی گراهام به ترامپ درباره ایران
-
خشم منوچهر هادی در جشنواره فجر: دیکتاتور هستید!
-
مداح مشهدی شعار «این آخرین نبرده» را اجرا کرد
-
بازیگر سریال ستایش از تلویزیون خداحافظی کرد
-
ناو هواپیمابر لینکلن دریای عمان را ترک کرد
-
کریسمسِ صداوسیمای ایران تا ابد عزادار شد
-
مداح مشهدی شعار «این آخرین نبرده» را اجرا کرد
-
یک افغانستانی صاحب جایزه بدترین خانه سال جهان شد!
-
خشم منوچهر هادی در جشنواره فجر: دیکتاتور هستید!
-
خواننده و مجری سرشناس ترکیه درگذشت
-
دو انفجار خبرساز در اهواز و بندرعباس
-
رزمایش مشترک ایران، روسیه و چین تکذیب شد؟
-
ورود کاروان نظامی بزرگ آمریکا به عراق
-
پیام شهاب حسینی به پدر و مادرِ ایلیا دهقانی
-
خبر فوری علی لاریجانی در رابطه با آمریکا
-
رابعه اسکویی از مردم عذرخواهی کرد
-
بازیگران در جشنواره فجر مشکیپوش شدند
-
سفارت ایتالیا در تهران تعطیل شد
-
تاریخ جدید رزمایش دریایی ایران، چین و روسیه مشخص شد
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
نظر کاربران
خیلی فوقالعاده بود عالی نوشتید
راستی من هم بچه بودم رویام این بود که خلبان شم اون هم تحت تاثیر فیلم های جنگی بود که دیده بودم که چطور دلاورمردان ارتش نیروهای متجاوز بعثی رو بمباران میکنن ولی بعد فهمیدم جنگ خیلی وقته تموم شده و کلا گند خورد تو رویام(البته ربطی نداشت ولی بیخیال)