گفتگو با نویسنده و بازیگر موفق دهه ۷۰و۸۰ تلویزیون
ارژنگ امیر فضلی:گفتند تمام شد خداحافظ شما!
سر «ساعت خوش»، حجم واکنش های مردم –خصوصا از طرف جوان ها– آن قدر زیاد شده بود که واقعا یک جاهایی از دستشان فرار می کردم. یعنی می توانم بگویم ۳۰ درصدش لذت بود، ۷۰ درصدی خستگی.
همشهری جوان : متنی که در زیر می خوانید در اصل تلفیقی است از مصاحبه ای که در تابستان 87 با ارژنگ امیرفضلی در مجله چاپ شده بود، به علاوه پاره ای از به جامانده های همان مصاحبه که به علت کمبود فضا در آن زمان چاپ نشد. البته با یک تنظیم جدید!
نقش پدرم، حسین امیرفضلی که از گوینده های شناخته شده رادیو و بازیگر سینما بود، در ورودم به بازیگری یک جورهایی صددرصد بود. من اول می خواستم بروم تجربی بخوانم. بابام می گفت نه، من هم می گفتم می خواهم بروم تجربی بخوانم دکتر بشوم. بابام کوتاه آمد گفت خیلی خب، برو بخوان. رفتیم سال اول تجربی رد شدیم. رد که شدم بعد روم نشد به بابام بگویم، بعد بابام من را گذاشت مدرسه گرافیک. همه چیز هم از آنجا شروع شد؛ آشنایی با هنر و تئاتر و نقاشی. همان جا با داوود اسدی، داریوش موفق و امیر غفارمنش تئاتر کار می کردیم و تنها عشقمان هم همین بود.
کنکور که قبول نشدم رفتم خدمت سربازی ولی جسته گریخته همچنان تمرین تئاتر می رفتم و با بچه های نمایش دانشگاه می چرخیدم. بعدش رفتم خدمت؛ پایان خدمتم مصادف شد با فوت پدرم. از خدمت که برگشتم، دنبال یک کار بودم؛ یک درآمد.
سال ۷۱ یک نمایشگاه نقاشی گذاشتم (عمدتا هم تو مایه های سورئال نقاشی می کشیدم؛ دالی و این حرف ها) و دیدم از این طریق نمی شود پول درآورد. رفتم توی شرکت های گرافیکی کار کردم، دیدم پولی که می دهند خوب نیست. زمستان ۷۱ در یک شرکت گرافیکی کار می کردم که امیر غفارمنش زنگ زد گفت بیا برای یک کار تلویزیونی تست می گیرند. من و خدابیامرز داوود اسدی با هم رفتیم. برنامه «نوروز ۷۲» بود. یکسری اتود داشتیم برای خودمان که از زمان مدرسه بینمان شکل گرفته بود؛ یک کارهای بامزه ای مثل کاراته بازی و ادای فیلم فارسی های قدیم را درآوردن. آنها را جلوی داریوش کاردان و بقیه عوامل اجرا کردیم؛ آنها هم خوششان آمد و گذاشتند ما در «نوروز ۷۲» بازی کنیم. بعد هم، من و داوود (اسدی) و مهران و حمید لولایی، شروع کردیم کار کردن: اول «پرواز ۵۷» بود و بعدش هم «ساعت خوش».
سر «ساعت خوش»، حجم واکنش های مردم -خصوصا از طرف جوان ها- آن قدر زیاد شده بود که واقعا یک جاهایی از دستشان فرار می کردم. یعنی می توانم بگویم ۳۰ درصدش لذت بود، ۷۰ درصدی خستگی.
احساس نمی کردم زندگی خصوصی دارم؛ چون یادم است سه بار شماره تلفن خانه مان را عوض کردیم، من خجالت می کشیدم از خانه... از مادرم. این فشار و این حجم واکنش هم اذیت می کرد. وقتی می رفتم توی خیابان هم، انگار باز سر کار بودم. بیرون هرجا می رفتیم آن مکان به هم می ریخت و شلوغ پلوغ می شد؛ مکان های عمومی همان موقع از ما گرفته شد.
آیتم مثل فیلم سینمایی است
علاقه ام به نویسندگی از همان «نوروز 72» شروع شد. اتودهایی که سر آن کار با داوود و داریوش موفق و امیر غفارمنش درمی آوردیم، در اصل نویسندگی بود اما ما خودمان نمی دانستیم. وقتی اینها را توی آیتم های «نوروز 72» اجرا کردیم و دیدیم حاصل کار بامزه است، به این فکر افتادم که بگذار باز هم خلق کنم و یک جور بده بستان شد دیگر. اجرا کردیم دیدیم بانک است و این انگیزه ای شد که چیزهای دیگری را هم خلق کنم.
متن های «ساعت خوش» را من و داوود و رضا عطاران می نوشتیم. سبک و سیاق نوشتن ها فرق می کرد، داوود یک نگاه خاصی داشت؛ یک جور طنز تلخ. متن هایی که می نوشتیم لازم نبود برود بالا توی سازمان تصویب بشود. اوایل می رفت اما دیگر خودمان کم کم واقف شده بودیم به اینکه چی باید بنویسم که قابل پخش از تلویزیون باشد.
حالا شاید از هر ۴۰-۳۰ تا نمایش کوتاه، یکی اش را سازمان می گفت نه، این خوب نیست. آخر همه چیز هم که براساس متن نبود، خیلی چیزها را بداهه سر صحنه در می آوردیم. روزهایی می شد که متن نبود، با داوود می نشستیم فکر می کردیم و همان موقع آیتم در می آوردیم. یا روی کاغذ می نوشتیم یا نه، به بچه ها توضیح می دادیم، می گفتیم «آقا یک آیتمه، این جوری و این جوریه، یکی می آد این کار رو می کنه و می ره». بچه ها هم که همه وارد و خبره این کار، همان را در جا بازی می کردند.
نوشتن آیتم، واقعا کار سختی بود. هر یک دانه آیتم قابل مقایسه با یک فیلم سینمایی است؛ مثل فیلم، یک سوژه باید باشد، یک داستان باید در کار باشد که اول و وسط و آخر داشته باشد. سر آیتم نوشتن، سعی می کردم مثل یک تماشاچی همه چیز را از بیرون ببینم. از مغز خودم بیایم بیرون و از بیرون به مغز خودم نگاه کنم. آن نمایش را در ذهن خودم به تصویر می کشیدم و می دیدم بامزه هست یا نیست. بعد اگر بامزه نیست، چرا این طور است، مثلا اگر تهش خوب نیست، چه کار کنم تا به عنوان یک بیننده شوکه شوم یا بخندم یا یک اتفاقی برایم بیفتد.
این قدر فکر می کردم که درستش می کردم. یک وقت هایی اول فکر می کردم و درستش می کردم، بعد می آوردمش روی کاغذ. یک وقت هایی هم کابلش مستقیم وصل بود؛ همان جوری که فکر می کردم می نوشتم. معمولا یک بار می نوشتم و چون تند تند هم می نوشتم و خطم بد بود، بچه همیشه ازم شاکی بودند.
آرزوهای خیالی
ضبط «ساعت خوش» درست یک سال طول کشید؛ از اواخر بهار 73 تا اواخر بهار 74. برنامه قسمتی نبود؛ ما همین طور پشت سر هم نمایش کوتاه ضبط می کردیم؛ طوری که فکر می کنم حول و حوش 1500 دقیقه اش هنوز پخش نشده. کار را که تعطیل کردند، حدود یک ماه پخش اش ادامه پیدا کرد و بقیه اش را پخش نکردند. یکدفعه گفتند بس است، نسازید و نساختند و جمعش کردند. به ما فقط گفتند تمام شد؛ «خدا حافظ شما، خدا حافظ شما».
«ساعت خوش» که تمام شد، بچه ها پراکنده شدند و هرکس رفت سمت و سوی کار خودش. اینکه ساعت خوش، به عنوان یک گروه نتوانست تداوم پیدا کند چند دلیل داشت؛ یکی از دلایلش این بود که مدیریت خوبی بالای سر این گروه نبود و اینکه بچه ها را از نظر مالی خوب ساپورت نمی کردند.
آن موقع بچه ها می خواستند ازدواج کنند یا نامزد کرده بودند یا با خانواده یک دختری صحبت کرده بودند. همه می خواستند تشکیل خانواده بدهند و بعد می دیدند این شهرتی که اینها دارند، هرکسی هر جای دنیا اگر می داشت، وضع مالی اش باید خلی خوب بود و پیش خودشان حساب می کردند ما این قدر شهرت داریم ولی از نظر مالی ساپورت نمی شویم.
خب، این، یکی از چیزهایی بود که فکر کنم آدم را دلسرد می کرد. آدم با خودش می گفت بروم یک جای دیگر یک کار دیگر هم بکنم، باز حداقل یک پول دیگری دربیاورم. اگر چنین مدیریتی بالای سر ما بود، مثلا می توانست به ما بگوید چه کارهایی را می توانیم انجام بدهیم و چه دستمزدهایی را می توانیم بگیریم. البته اینها یک آرزوی خیالی است، یک آرزوی نشدنی. الان هم که اصلا چنین گروهی وجود ندارد.
تئوری ای برای اینکه چرا «ساعت خوش» تعطیل شد ندارم؛ فقط باهاش کنار آمدم. در اوج شهرت مجبور شدم بروم در یک شرکت، با حقوق ماهی ۲۰ هزار تومان بازاریاب تبلیغاتی بشوم. زن هم گرفته بودم و واقعا ۲۰ هزار تومان به هیچ جایم نمی رسید. هم خودم آنجا کار می کردم و هم خانم ام آمده بود آنجا کار می کرد ولی باز پولمان نمی رسید.
حالا با آن چهره شناخته شده، باید می رفتم کارخانه -چه می دانم- سیمان و میلگرد و اینها. آن مجله ای که من در آن کار می کردم، یک مجله معماری بود. می رفتم برایشان آگهی می گرفتم. خب، خود این برایم خیلی سخت بود. هرجا می رفتم، نگاهم می کردند و می خندیدند. بعضی ها می خواستند سر صحبت را باز کنند، بعضی ها چرت و پرت می گفتند، بعضی ها آگهی نمی دادند، بعضی ها اذیت می کردند. مثلا با ید به یک کارخانه گچ و سیمان می رفتم و می گفتم: «هی آقا، بیا! آگهی بده تو رو خدا».
من یکی دو سال در آن مجله کار کردم و بعد از یک مدت مجله هم ورشکست شد. بعدش یک بار نماینده یک شرکت معروف در خیابان بیخ خر من را گرفت که «آقا! شما آمدی قرارداد بستی، این قدر هم پول گرفتی، آگهی ما را چاپ نکردی، پول ما را پس بده!». حالا من یک ساعت باید برایش توضیح می دادم که این دو ماه آخر، شرکت پول ما را هم نداده.»
قرار بود در فیلم بیضایی بازی کنیم
سر «ساعت خوش» 24-23 سالم بود. فکر می کردیم در آینده با گروه کارهای سینمایی خیلی خوبی خواهیم کرد که برای دیدنش صف های خیلی طولانی کشیده می شود. کارهای تلویزیونی خیلی خوبی می کنیم و سریال های خوب ولی... نشد. سال 74 بعد از ساعت خوش برای کار با آقای بیضایی در فیلم «چه کسی رئیس را کشت؟»
با آقای شایسته قراردادی بستم که اکبر عبدی و رضا شفیعی جم هم قرار بود در آن بازی کنند اما هرکس از یک طرف به مشکل خورد و کار خوابید و به جایی نرسید. یک نفر هم می خواست فیلمی با حضور همه بچه های گروه بسازد که وقتی دستمزدی را که باید می داد حساب کرد، مخش سوت کشید و جا زد.
نقش پدرم، حسین امیرفضلی که از گوینده های شناخته شده رادیو و بازیگر سینما بود، در ورودم به بازیگری یک جورهایی صددرصد بود. من اول می خواستم بروم تجربی بخوانم. بابام می گفت نه، من هم می گفتم می خواهم بروم تجربی بخوانم دکتر بشوم. بابام کوتاه آمد گفت خیلی خب، برو بخوان. رفتیم سال اول تجربی رد شدیم. رد که شدم بعد روم نشد به بابام بگویم، بعد بابام من را گذاشت مدرسه گرافیک. همه چیز هم از آنجا شروع شد؛ آشنایی با هنر و تئاتر و نقاشی. همان جا با داوود اسدی، داریوش موفق و امیر غفارمنش تئاتر کار می کردیم و تنها عشقمان هم همین بود.
کنکور که قبول نشدم رفتم خدمت سربازی ولی جسته گریخته همچنان تمرین تئاتر می رفتم و با بچه های نمایش دانشگاه می چرخیدم. بعدش رفتم خدمت؛ پایان خدمتم مصادف شد با فوت پدرم. از خدمت که برگشتم، دنبال یک کار بودم؛ یک درآمد.
سال ۷۱ یک نمایشگاه نقاشی گذاشتم (عمدتا هم تو مایه های سورئال نقاشی می کشیدم؛ دالی و این حرف ها) و دیدم از این طریق نمی شود پول درآورد. رفتم توی شرکت های گرافیکی کار کردم، دیدم پولی که می دهند خوب نیست. زمستان ۷۱ در یک شرکت گرافیکی کار می کردم که امیر غفارمنش زنگ زد گفت بیا برای یک کار تلویزیونی تست می گیرند. من و خدابیامرز داوود اسدی با هم رفتیم. برنامه «نوروز ۷۲» بود. یکسری اتود داشتیم برای خودمان که از زمان مدرسه بینمان شکل گرفته بود؛ یک کارهای بامزه ای مثل کاراته بازی و ادای فیلم فارسی های قدیم را درآوردن. آنها را جلوی داریوش کاردان و بقیه عوامل اجرا کردیم؛ آنها هم خوششان آمد و گذاشتند ما در «نوروز ۷۲» بازی کنیم. بعد هم، من و داوود (اسدی) و مهران و حمید لولایی، شروع کردیم کار کردن: اول «پرواز ۵۷» بود و بعدش هم «ساعت خوش».
سر «ساعت خوش»، حجم واکنش های مردم -خصوصا از طرف جوان ها- آن قدر زیاد شده بود که واقعا یک جاهایی از دستشان فرار می کردم. یعنی می توانم بگویم ۳۰ درصدش لذت بود، ۷۰ درصدی خستگی.
احساس نمی کردم زندگی خصوصی دارم؛ چون یادم است سه بار شماره تلفن خانه مان را عوض کردیم، من خجالت می کشیدم از خانه... از مادرم. این فشار و این حجم واکنش هم اذیت می کرد. وقتی می رفتم توی خیابان هم، انگار باز سر کار بودم. بیرون هرجا می رفتیم آن مکان به هم می ریخت و شلوغ پلوغ می شد؛ مکان های عمومی همان موقع از ما گرفته شد.
آیتم مثل فیلم سینمایی است
علاقه ام به نویسندگی از همان «نوروز 72» شروع شد. اتودهایی که سر آن کار با داوود و داریوش موفق و امیر غفارمنش درمی آوردیم، در اصل نویسندگی بود اما ما خودمان نمی دانستیم. وقتی اینها را توی آیتم های «نوروز 72» اجرا کردیم و دیدیم حاصل کار بامزه است، به این فکر افتادم که بگذار باز هم خلق کنم و یک جور بده بستان شد دیگر. اجرا کردیم دیدیم بانک است و این انگیزه ای شد که چیزهای دیگری را هم خلق کنم.
متن های «ساعت خوش» را من و داوود و رضا عطاران می نوشتیم. سبک و سیاق نوشتن ها فرق می کرد، داوود یک نگاه خاصی داشت؛ یک جور طنز تلخ. متن هایی که می نوشتیم لازم نبود برود بالا توی سازمان تصویب بشود. اوایل می رفت اما دیگر خودمان کم کم واقف شده بودیم به اینکه چی باید بنویسم که قابل پخش از تلویزیون باشد.
حالا شاید از هر ۴۰-۳۰ تا نمایش کوتاه، یکی اش را سازمان می گفت نه، این خوب نیست. آخر همه چیز هم که براساس متن نبود، خیلی چیزها را بداهه سر صحنه در می آوردیم. روزهایی می شد که متن نبود، با داوود می نشستیم فکر می کردیم و همان موقع آیتم در می آوردیم. یا روی کاغذ می نوشتیم یا نه، به بچه ها توضیح می دادیم، می گفتیم «آقا یک آیتمه، این جوری و این جوریه، یکی می آد این کار رو می کنه و می ره». بچه ها هم که همه وارد و خبره این کار، همان را در جا بازی می کردند.
نوشتن آیتم، واقعا کار سختی بود. هر یک دانه آیتم قابل مقایسه با یک فیلم سینمایی است؛ مثل فیلم، یک سوژه باید باشد، یک داستان باید در کار باشد که اول و وسط و آخر داشته باشد. سر آیتم نوشتن، سعی می کردم مثل یک تماشاچی همه چیز را از بیرون ببینم. از مغز خودم بیایم بیرون و از بیرون به مغز خودم نگاه کنم. آن نمایش را در ذهن خودم به تصویر می کشیدم و می دیدم بامزه هست یا نیست. بعد اگر بامزه نیست، چرا این طور است، مثلا اگر تهش خوب نیست، چه کار کنم تا به عنوان یک بیننده شوکه شوم یا بخندم یا یک اتفاقی برایم بیفتد.
این قدر فکر می کردم که درستش می کردم. یک وقت هایی اول فکر می کردم و درستش می کردم، بعد می آوردمش روی کاغذ. یک وقت هایی هم کابلش مستقیم وصل بود؛ همان جوری که فکر می کردم می نوشتم. معمولا یک بار می نوشتم و چون تند تند هم می نوشتم و خطم بد بود، بچه همیشه ازم شاکی بودند.
آرزوهای خیالی
ضبط «ساعت خوش» درست یک سال طول کشید؛ از اواخر بهار 73 تا اواخر بهار 74. برنامه قسمتی نبود؛ ما همین طور پشت سر هم نمایش کوتاه ضبط می کردیم؛ طوری که فکر می کنم حول و حوش 1500 دقیقه اش هنوز پخش نشده. کار را که تعطیل کردند، حدود یک ماه پخش اش ادامه پیدا کرد و بقیه اش را پخش نکردند. یکدفعه گفتند بس است، نسازید و نساختند و جمعش کردند. به ما فقط گفتند تمام شد؛ «خدا حافظ شما، خدا حافظ شما».
«ساعت خوش» که تمام شد، بچه ها پراکنده شدند و هرکس رفت سمت و سوی کار خودش. اینکه ساعت خوش، به عنوان یک گروه نتوانست تداوم پیدا کند چند دلیل داشت؛ یکی از دلایلش این بود که مدیریت خوبی بالای سر این گروه نبود و اینکه بچه ها را از نظر مالی خوب ساپورت نمی کردند.
آن موقع بچه ها می خواستند ازدواج کنند یا نامزد کرده بودند یا با خانواده یک دختری صحبت کرده بودند. همه می خواستند تشکیل خانواده بدهند و بعد می دیدند این شهرتی که اینها دارند، هرکسی هر جای دنیا اگر می داشت، وضع مالی اش باید خلی خوب بود و پیش خودشان حساب می کردند ما این قدر شهرت داریم ولی از نظر مالی ساپورت نمی شویم.
خب، این، یکی از چیزهایی بود که فکر کنم آدم را دلسرد می کرد. آدم با خودش می گفت بروم یک جای دیگر یک کار دیگر هم بکنم، باز حداقل یک پول دیگری دربیاورم. اگر چنین مدیریتی بالای سر ما بود، مثلا می توانست به ما بگوید چه کارهایی را می توانیم انجام بدهیم و چه دستمزدهایی را می توانیم بگیریم. البته اینها یک آرزوی خیالی است، یک آرزوی نشدنی. الان هم که اصلا چنین گروهی وجود ندارد.
تئوری ای برای اینکه چرا «ساعت خوش» تعطیل شد ندارم؛ فقط باهاش کنار آمدم. در اوج شهرت مجبور شدم بروم در یک شرکت، با حقوق ماهی ۲۰ هزار تومان بازاریاب تبلیغاتی بشوم. زن هم گرفته بودم و واقعا ۲۰ هزار تومان به هیچ جایم نمی رسید. هم خودم آنجا کار می کردم و هم خانم ام آمده بود آنجا کار می کرد ولی باز پولمان نمی رسید.
حالا با آن چهره شناخته شده، باید می رفتم کارخانه -چه می دانم- سیمان و میلگرد و اینها. آن مجله ای که من در آن کار می کردم، یک مجله معماری بود. می رفتم برایشان آگهی می گرفتم. خب، خود این برایم خیلی سخت بود. هرجا می رفتم، نگاهم می کردند و می خندیدند. بعضی ها می خواستند سر صحبت را باز کنند، بعضی ها چرت و پرت می گفتند، بعضی ها آگهی نمی دادند، بعضی ها اذیت می کردند. مثلا با ید به یک کارخانه گچ و سیمان می رفتم و می گفتم: «هی آقا، بیا! آگهی بده تو رو خدا».
من یکی دو سال در آن مجله کار کردم و بعد از یک مدت مجله هم ورشکست شد. بعدش یک بار نماینده یک شرکت معروف در خیابان بیخ خر من را گرفت که «آقا! شما آمدی قرارداد بستی، این قدر هم پول گرفتی، آگهی ما را چاپ نکردی، پول ما را پس بده!». حالا من یک ساعت باید برایش توضیح می دادم که این دو ماه آخر، شرکت پول ما را هم نداده.»
قرار بود در فیلم بیضایی بازی کنیم
سر «ساعت خوش» 24-23 سالم بود. فکر می کردیم در آینده با گروه کارهای سینمایی خیلی خوبی خواهیم کرد که برای دیدنش صف های خیلی طولانی کشیده می شود. کارهای تلویزیونی خیلی خوبی می کنیم و سریال های خوب ولی... نشد. سال 74 بعد از ساعت خوش برای کار با آقای بیضایی در فیلم «چه کسی رئیس را کشت؟»
با آقای شایسته قراردادی بستم که اکبر عبدی و رضا شفیعی جم هم قرار بود در آن بازی کنند اما هرکس از یک طرف به مشکل خورد و کار خوابید و به جایی نرسید. یک نفر هم می خواست فیلمی با حضور همه بچه های گروه بسازد که وقتی دستمزدی را که باید می داد حساب کرد، مخش سوت کشید و جا زد.
تبلیغات متنی
-
یارانه ویژه مادران شارژ شد
-
ارتباط ایران با پهپاد ارسالی بر فراز ناو آمریکا قطع شد
-
عزاداری اینستاگرامی بهنوش بختیاری برای درگذشتگان دیماه
-
مریم امیرجلالی، الناز ملک را دروغگو خطاب کرد
-
سه روز تعطیلی در سراسر کشور اعلام شد؟
-
گزارشی از احتمال انتقال پیام رهبر انقلاب به پوتین توسط لاریجانی
-
مالزی نفتکشهای توقیفی منتسب به ایران را آزاد کرد
-
سکوت هادی چوپان درباره وقایع اخیر شکست
-
زلزله شبانه این نقطه از کشور را لرزاند
-
نتانیاهو پیش از آغاز مذاکرات، درباره ایران به آمریکا هشدار داد
-
امروز علیه موتورسواری زنان کارزار راه انداختند!
-
پیغام کاخ سفید درباره مذاکرات بعد از تنش ساعات پیش
-
سایپا هم وارد موج گرانی خودرو شد
-
الناز ملک: برای احترام به یکی از جانباختگان در جشنواره حاضر شدم!
-
ایران با کشور همسایه وارد یک معامله عجیب شد
-
ارتباط ایران با پهپاد ارسالی بر فراز ناو آمریکا قطع شد
-
گزارشی از احتمال انتقال پیام رهبر انقلاب به پوتین توسط لاریجانی
-
مالزی نفتکشهای توقیفی منتسب به ایران را آزاد کرد
-
سکوت هادی چوپان درباره وقایع اخیر شکست
-
نتانیاهو پیش از آغاز مذاکرات، درباره ایران به آمریکا هشدار داد
-
پیغام کاخ سفید درباره مذاکرات بعد از تنش ساعات پیش
-
ایران با کشور همسایه وارد یک معامله عجیب شد
-
یک روایت از علت درخواست ایران برای تغییر محل مذاکره
-
پیغام تلخ علی نصیریان به مردم در تولد ۹۱ سالگیاش
-
علی شمخانی خبر داد: جنگ حتمی است
-
ناو هواپیمابر آمریکا مدعی سرنگونی یک پهپاد ایرانی شد
-
واکنش رسمی به خبر پناهندگی یک مقام ایرانی
-
عکس توجهبرانگیز فارس از پایگاه آمریکا در امارات
-
روایت تازه رسانه آمریکایی از تنش در تنگه هرمز
-
یک ادعا: ایران امروز تهدید به خروج از مذاکرات کرد
-
مداح مشهدی شعار «این آخرین نبرده» را اجرا کرد
-
اعزام پهپادهای سپاه برای تعقیب آبراهام لینکلن
-
خشم منوچهر هادی در جشنواره فجر: دیکتاتور هستید!
-
استعفای وکیل شاکی پرونده «پژمان جمشیدی»
-
ساعدینیا بازداشت و تمام اموال وی مصادره شد
-
پدیده دنیای مداحان در شبکه سه رونمایی شد
-
زمان دیدار ویتکاف و عراقچی در استانبول مشخص شد
-
طراحی پوستر سفر کاریِ سعید جلیلی جلبتوجه کرد
-
نیروهای ویژه آمریکا در دیگو گارسیا مستقر شدند
-
تصمیم جدید درباره حقوق کارکنان دولت در سال ۱۴۰۵
-
حامد بهداد و بهنوش طباطبایی دعوت جشنواره را پس فرستادند
-
حجت اشرفزاده همکاری با صداوسیما را متوقف کرد
-
تصاویری از آتشسوزی گسترده در غرب تهران
-
الناز شاکردوست از سینما خداحافظی کرد
-
هدف احتمالی ترامپ از «محاصره دریایی ایران» فاش شد
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل





نظر کاربران
نمیدونم چرا ولی دوسش ندارم فقط نقش معتاد رو خوب بازی میکنه
خیلی باحال هستش ومن عاشق ساعت خوش بودم ومعمولا هرچی باحاله و بیندده داره قطعش میکنن یا چند هفته در میان اونم با پیام بازرگانی هایه 5دقیقه برنامه 20دقیقه پیام